
شاید شبی برای تو بنویسم
وقتی که ماه تا به سحرتابید
درجاده های دور شبانگاهی
وقتی غبار حادثه ها خوابید
آری شبی برای تو خواهم گفت
از روز های پرسه و بی تابی
سرگشته تا نهایت شب رفتن
در جاده های روشن مهتابی
شاید شبی برای تو بنویسم
از روز های تشنه ی بی باران
از بغض کور و کهنه ی چتری که
کز کرده ماتْ گوشه ی پاییزان
شاید شبی دوباره به یاد ِ تو
ترْکید بغض و اشک فرو بارید
از عمق شب ستارۀ ِ امیدی
برخاست تا نهایت شب تابید
باید شبی برای تو بنویسم
از آسمان داغ ِ کویرستان
تشباد ِ پی گسسته که آتش ریخت
بر خرمن شکفته ِ تابستان
می دانم آه... این همه بیهوده است
شعر مرا تو هیچ نمی خوانی
باری نخوانده قصه ی دردم را
حال ِ مرا تو هیچ نمی دانی؟
خط خورده باز نام و نشان من
در خاطرات ِ دور ِ تو می دانم
یک روز پاک ِ شسته ِ بارانی
شعری برای چشم ِ تو می خوانم.

ﻓﺎﺵ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺷﻤﻊ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﯿﺮﮔﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻮﺩ
ﺁﻩ ! ﺍﻣﺎ ﻏﺎﻓﻠﻨﺪ
ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﮔﻠﺸﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ها
![]()
هنوز از پس این زخم ها تنت گرم است
هنوز هستی و پشتم به بودنت گرم است
هنوز ردِّ لبانم به صورتت باقی ست
و جای بوسه ی من روی گردنت گرم است
اگر چه ابری و سرد است روزها اما
هوای ناحیه ی چشم روشنت گرم است
درست مثل گذشته _گذشته های عزیز_
سرم به چیدن گل های دامنت گرم است.
بمان که ماندن تو منتهای رویاهاست
و شرط لازم و کافی برای ماندن باش
حضور ناقصی از جنس کاملٍ!! مردم
حضور کاملی از جنس ناقص!! زن باش.
قبول! اینکه نه چندان مناسبت بودم
همیشه گاف بدی بین عشق می دادم
چه خاطرات قشنگی مشاعره کردیم!
تو "با"ی بوسه و من "عین" عشق می دادم.
[سکوت می کنی و حرف می زنم یک ریز
سکوت می کنی و جار می کشد پاییز]
تو را چه می شود آخر؟بگو که دردت چیست!
فقط بگو که دلیل سکوت سردت چیست
دوباره مثل گذشته کنار من بنشین
بگو که:(لوس نشو...گریه بسّه....بنیامین!)
مرا از آن من محجوب و سر به راه بگیر
مرا به جای کسی دیگر اشتباه بگیر
هر آنچه حق خودت هست را نثارم کن
و در کمین هماغوشی ات شکارم کن
به نام خود بزن اصلا گروه خونم را
سگ درون من و کودک درونم را
تو مرده ای!_و حقیقت چقدر بی شرم است_
حقیقتی که همیشه سیاه بود و سیاه
مرا به جای تو بر روی دست ها بردند
به عزت و شرف لا اله الا الله.
تو مرده ای و به جز تو کسی نمی داند
که شیر باز و رگ و تیغ تیز یعنی چه!
تو مرده ای و به جز من کسی نمی داند
غذای سرد شده روی میز یعنی چه!
پس از تو جای عبورت همیشه می سوزد
دلم برای منِ پشت شیشه می سوزد
دلم برای منِ بی کس جدا مانده
دلم برای من این میهمان ناخوانده...
دلم برای تو که پرت می شوی از من
دلم برای تو....آن دگمه های پیراهن...
دلم برای تو...[ تو یک ضمیر قربانی ست]
دلم برای تو...[اکنون تویی که دیگر نیست]
نمانده تا تو به جز این طناب آویزان
بیا و شر مرا از سر خودم کم کن
لگد بزن به تن چارپایه ی چوبی
بیا و محض رضای خدا تمامم کن.
دی ماه 92

حجم و هجومِ وحشیِ زاغان
زاغانِ سالخوردهٔ اندوهشان خرفت
هر شب بهوقتِ خواب...
دیریست چشمها
در حسرتِ نمودی
دیریست گوشها
در حسرتِ سرودی
خاموش و بینقاب
در پردهٔ شگفت
سال ۱۳۸۸
#محسن_صلاحی_راد

چو پیراهنی خیس هر ابر را می چلاند
جلایی مگر کام یک بوته تشنه گیرد
سپر می شود نیزه های عطش را
مگر جوجه بی پناهی نمیرد
اگر رد پایی توان یافت در بیکران بیابان
از اعجاز و از بخشش این مسیح است
مسیحی فروتن
که با قرص نان امیدی
چه بسیار ناخواندگان را
که بر خوان خود می پذیرد