روان باش که پرندگان چنیناند و گیاهان چنیناند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد.
لبریز شو تا سرشاریات به هر سو رو کند. صدایی تو را میخواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی.
پیک خود باش.! پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباری شاخهای بس خواهد بود.!
۶ فروردین ۱۳۴۲
دردِ کدامین زخم زینسان آتش افکندهاست
بر هیمهی جامانده از هر روز؟!
آتش سزاوار است اما حیف
خاکستری حتی
بر جا نمیماند
تا آتشی را در نهانش
سایهی امید پنداریم.
یک روز میپوسد
در تنگنای تیرهی تردید
این نیم مانده ...از یقینِ قاصدک هامان.
ما بیخبر
در انتظار یک خبر
آهسته میمیریم.
#ماریا_کرم_نژاد
#پرسه_در_متون
آری، آدمیان به آینهها شبیهاند. آینهٔ زنگاربسته تو را کدر نشان میدهد و آینهٔ ترکخورده تو را شکسته، و آینهٔ صیقلین یا مواج تو را صاف یا معوج؛ و این جز آن است که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگاربسته. من گاهی آینهٔ دق بودهام و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی بهکلی خرد شدهام و در هزار تکهٔ من هزار تصویر خرد شما پیدا بود.
( #بهرام_بیضایی، #طومار_شیخ_شرزین، تهران. روشنگران، ص ۶۸)
@cheshmocheragh

1
پشت رل سمند
سفیدم نشسته ام
و فکر می کنم
باید از این مسافرت خوابمرده برگردم
شاید هنوز قهوه ی چشمی
در سینی کنار پنجره ای خالی
در انتظار فال کسی باشد.
شاید کسی که می رسد از راه
و فال خویش را
از قهوه ی کنار پنجره را می چیند
من باشم.
باید از این مسافرت خوابمرده برگردم
پشت رل سمند
سفیدم...
9/7/92
2
در پیچ و
تاب راه لواسان
بین تمام و هیچ
ناخواسته به یاد تو افتادم
و آن قرار نان و کبابی که هیچوقت
با ما وفا نکرد.
مانند زندگی
که دستهای سبز بلندت را
در یک سپیده دم مشکوک
از جیب من ربود
لبخند های نازک خود را
از من ربودهای
باور کن
نان و زغال و جوجه و زیرانداز
پشت سمند منتظر دست های توست
کافی ست قهر و ناز.
20/9/92 زنجان