شهریور ماه برای علاق مندان شعر و ادبیات یاد آور ایام خاموشی دو شاعر شهیر معاصر، مرحوم مهدی اخوان ثالث و شهریارست .دو شاعری که به سهم خود و با قابلیتهایی که داشتند آفاق جدیدی را فرا روی شعر معاصر گشودند و اثری ماندگار در شاعران پس از خود گذاشتند.بحث در مورد وسعت و دامنه تاثیر این دو شاعر بزرگ از چشم تیز بین محققان ادبی پنهان نمانده و از ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است.هدف نگارنده از اشاره به این موضوع احساس غبنی است که چرا دیگر این شاعران موج آفرین تکرار نمی شوند.چرا با وجود به عرصه آمدن شاعرانی که از حیث معلومات اکتسابی و قریحه خدادادی از هر حیث در نهایت کمال هستند دیگر چنین تاثیر و موج آفرینی احساس نمی شود و آیا رکودی که فعلا گریبانگیر اقتصاد شده به ادبیات هم تسری یافته و شاهد بی اقبالی و عسرت بازار شعر هستیم؟
بدون سامان یافتن وضعیت آشفته فرهنگ و ادبیات یک نسل هیچ خشت تمدنی روی هم گذاشته نمی شود و انتظار پیشرفتی در شاخص های علمی و اقتصادی نمی رود.
این خطر جدی که ممکن است تیشه به ریشه ادبیات این مرز و بوم بزند شایسته بذل توجه است و نباید از آن آسان عبور کرد.بنده حقیر گاها در این خصوص با دوستان تبادل نظر کرده ام که کمابیش متوجه این قضیه هستند ولی نوعی رخوت و بی انگیزگی جاری و ساری شده است که مجال واکنش را از ما سلب کرده است.
مگر حادثه غیر مترقبه و اتفاقی رخ دهد که این فضای رخوت و سکوت را دگر گون کند
"فاروق جویدة" از شاعران معاصر مصر و متولد سال 1946 می باشد . فارغ التحصیل رشته خبرنگاری و در حال حاضر رئیس بخش فرهنگی روزنامه "الاهرام" است. او از شاعران برجسته مصر و جهان عرب و صاحب آثار متعدد شعری چه در زمینه شعر کلاسیک و چه در زمینه شعر نو می باشد. علاوه بر شعر، در نمایشنامه نویسی نیز تبحر خاصی داشت و نمایشنامه های ماندگاری خلق کرد . اشعار و نمایشنامه های "فاروق جویدة" به زبانهای متعددی چون انگلیسی، فرانسوی، چینی و..ترجمه شده اند.
تا کنون بیست جلد کتاب از این شاعر چاپ شده است که شامل 13 مجموعه شعری است. شعر کوتاهی از این شاعر را در اینجا می خوانیم.
حبیبتی.. تغیرنا
تغیر کل ما فینا.. تغیرنا
تغیر لون بشرتنا
تساقط زهر روضتنا
تهاوى سحر ماضینا
تغیر کل ما فینا .. تغیرنا
زمان کان یسعدنا نراه الآن یشقینا
وحب عاش فی دمنا تسرب بین أیدینا
وشوق کان یحملنا فتسکرنا.. أمانینا
ولحنٌ کان یبعثنا إذا ماتت.. أغانینا
تغیر کل ما فینا .. تغیرنا
........................
وأعجب من حکایتنا تکسر نبضها فینا
کهوف الصمت تجمعنا دروب الخوف .. تلقینا
وصرت حبیبتی طیفا لشیء کان فی صدری
قضینا العمر یفرحنا وعشنا العمر .. یبکینا
غدونا بعده موتى فمن یا قلب یحیینا؟!
****
ما تغییر کردیم .. محبوب من
هر چه در درون ما بود دگرگون شد.. ما تغییر کردیم
رنگ پوستمان تغییر کرد
گلهای گلزارمان پژمرده شدند
افسون گذشته ما فرو ریخت
هرچه در درون ما بود دگرگون شد..ما نیز تغییر کردیم
آن هنگامی که ما را شاد می کرد، امروز غمگینمان می سازد
آن اشتیاقی که ما را دربرمی گرفت تا جایی که آرزوها، سرمستمان می کرد (دیگر وجود ندارد)
و عشقی که در خونمان می زیست و از دستانمان می تراوید...
و آهنگی که رستاخیزی در درون ما به پا می کرد، هنگامی که ترانه هامان خاموش می شدند...
هرچه در درون ما بود دگرگون شد..ما نیز تغییر کردیم
شگفت تر از این ماجرا، شکستن تپش آن در درون ماست
غارهای سکوت ما را دربرمی گیرد و جاده های هراس ما را به هم می رساند
و تو ای دلدار من به خیالی تبدیل شدی از احساسی که در سینه ام بود
احساسی که تمام عمر، هم شادی را برایمان به ارمغان می آورد و هم اشک بر دیدگان می نشاند
حسی که پس از آن به مردگانی تبدیل شدیم ،
پس ای دل ! چه کسی ما را زنده می کند و حیات می بخشد؟
شاعر: فاروق جویدة
برگردان: زهرا ابومعاش
به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چارهای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمالالدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابانهای اطراف شهر میبردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی دختران و پسران، بقیه را از دم تیغ گذرانیدند (تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 127).
از آنجا، بر راه نیشابور روان شدند و هر که را در میان راه یافتند، کشتند. ما بقی حکایت را به قلم جوینی بخوانید: «و سید عزالدین نسّابه از سادات کبار بود و به ورع و فضل مشهور و مذکور بوده ست؛ در این حالت با جمعی، سیزده شبانروز شمار کُشتگان شهر کرد. آنچه ظاهر بوده ست و معیّن، بیرون مقتولان در نقبها و سوراخها و رساتیق و بیابانها، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در احصا آمده و در این حالت، رباعی عمر خیام که حسب حال بود، بر زفان رانده ست:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟».
(همانجا، ج 1، 128)
بنابراین، تعداد قربانیان حمله مغول در مرو، بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر بوده و این غیر از کسانی است که در نقبها و روستاها و بیابانهای اطراف مرو و کورهراههای مرو به نیشابور به قتل آمدهاند. تصور آن حسی که چگونه این همه آدم بی پناه و بی سلاح، وحشت زده و مستأصل، ظرف یک روز، قربانی بیباکی و درنده خویی مغولان شدهاند، از عهده هیچ تخیلی بر نمیآید و آن روز محشری که مردم مرو در دم تیغ مغولان گذراندند، به هیچ زبانی قابل وصف نیست. و شاید تنها شعر باشد که بتواند، بخشی از بغض و اندوه کسانی که همراه سید عزالدین نسّابه، کارشان آمارگیری کُشتگان مرو بوده، روایت کند.
رباعی خیام، ظالمانه بودن مرگ را به تلخی تمام بازگو میکند. و شاید، عطا ملک جوینی، نیم قرن بعد، هنگام روایت بغض آلود قتل عام مرو، از پیش خود این رباعی را در دهان عزالدین نسّابه گذاشته باشد، تا مرهمی بر اندوه قلمش باشد و ناگفتنیها را از زبان خیام روایت کند. چه میدانیم ما که در حکومت هولاکو خان نوه چنگیز، روایت این کُشتار، با چه دشواریهایی همراه بوده و جوینی باید چه ملاحظاتی را رعایت میکرده که جانش از کینهجویی ایلخانان در امان بماند؟ شاید از همین رو، رباعیاتی با مضامین خیامانه از خاقانی شروانی، کمال اسماعیل اصفهانی، عطار نیشابوری و دیگران، در تاریخ جهانگشای مجال نقل یافته است:
کس لب به طرب به خنده نگشود امسال
وز فتنه، دمی جهان نیاسود امسال
در خون گلم که چهره بنمود امسال
با وقت چنین، چه وقت گل بود امسال
(ج 1، ص 110)
ای مدت عمرت به یقین روزی چند
خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر، نصیب خویش تا بتوانی
بردار که میبگذرد این روزی چند
(ج 1، ص 156)
بی خار اگر گلی میسر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی
این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!
(ج 1، ص 158)
صحرای دلم گرفت خون ای ساقی
و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بر پرده شراب ده که کس آگه نیست
کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
(ج 2، ص 101)
چون گل بشکفت، ساعتی برخیزیم
وز شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای همنفسان
گل میریزد به خاک و ما میریزیم!
(ج 2، ص 110)
با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید، و آنگه
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
(ج 2، ص 218)
نقل رباعی خیام در تاریخ جهانگشای، این کتاب را به یکی از مصادر و منابع مهم خیام پژوهی تبدیل کرد. زیرا شمار منابع کهن تاریخی که رباعیی از خیام در آنها باشد، زیاد نیست. رباعی مذکور، نخستین بار در تاریخ رباعی فارسی، در همین کتاب تاریخ جهانگشای به اسم خیام روایت شده و از آنجا، به سایر منابع سفر کرده است. حکایت قتل عام مرو و رباعی خیام، در کتابهای تاریخی دیگر هم دیده میشود که همه آنها، رونوشتی از تاریخ جهانگشای جوینی است، از جمله تاریخ وصاف (چاپ عکسی، ص 547)، تاریخ روضة الصفاء میر خواند (ج 8، ص 3875) و جامع مفیدی (ج 3، ص 824).
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در شب سرد زمستانی/نیما یوشیج
![]()
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمیسوزد
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ،
نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …
من چراغم را در آمدرفتن همسایهام افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود،
باد می پیچید با کاج،
در میان کومهها خاموش
گم شد او از من جدا زین جادهی باریک
و هنوز قصه بر یاد است
وین سخن آویزهی لب:
که می افروزد؟ که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.
صدا کن مرا/سهراب سپهری
![]()
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
کوچه/فریدون مشیری

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !
..............
یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

آیینهی شکستهی دیوار
دالانِ تنگِ نور
بانگِ عصای کور
قهقاهِ یک شکوفهی ناچیز
ــــــــ تو کیستی؟
ــــــــ ادامهی خورشید!
(بیچاره را خبر نه که پاییز...)
در چشمهای خالیِ روباه
ماری بهرنگِ ساقهی گندم
افسانهگوی چاه...