سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

مظفری

رسید
نشست
کنار سایۀ من
به من نگاه نکرد
و خیره شد به افق
و نیمکت پر شد از شمیم موهایش
تمام باغ دجار حواس‌پرتی شد

به گوش سایۀ من چیزکی، چه می‌دانم؟
ترانه‌ای، وردی
به ناز و نجوا خواند

بلند شد،
و عزم رفتن کرد
و ناگهان باد از دورها وزید و وزید
و نیمکت خالی شد ز عطر موهایش
از  آن به بعد کسی سایۀ مرا هرگز
ندید

نسیمی نیست

بیمی نیست
گو هرگز نباشد این چموشِ شوخِ لکاته
که می‌آید شهادت می‌دهد صبحِ بهاران را
نوازش‌های باران را

همین‌که چشم بر هم می‌زنی می‌بینی او رفته‌ست
و تو باید که بنشینی
کنار سایه‌ات تاب آوری سوز زمستان را.

جلیل مظفری

دو تصویر.../سعید سلطانی طارمی

 از یک واقعه
س.س.طارمی

۱

دیوار کاگلی
شب را تمام زیر بارش باران بود
و سعی داشت
             صبورانه
                     سنگین
و با وقار باستانی یک دژ
بر روی پایه‌هاش
بیدار و استوار بمانُد

و صبح
از دوردستهای مه‌زده می‌آمد
و چشم‌های آبیش آکنده
از خواب،
              خواب خوش.

دیوار  ناگزیر نگه می‌کرد
درچشمهای صبح وَ خمیازه می‌کشید.
و اشتیاق خواب، کجش می‌کرد
سر بر زمین نسوده صلایی
بیدارباش‌ داده مٓجش می‌کرد.
باران هم
آواز خوابهای خودش را می‌خواند.

دیوار کاگلی...

۲

دیوار کاگلی
با آفتاب گفت
دیشب تمام ابرهای جهان بر من
باریدند
من ناگزیر سعی خودم را کردم
و روی پای باستانی خود ماندم

می‌بینی این مقاومت تاریخی
در من هنوز زنده و پا بر جاست.
ممنونم از زمین
و پایه‌هام
و کاه‌های گل که نیفتادند

خورشید
آهی کشید و گفت که: می‌بینم
انگار
تحت فشار آنهمه باران
نزدیک صبح خسته شده، ناچار
                      خوابیده‌ای

دیوار کاگلی...
                     
           ۱۸/ ۲/ ۴۰۵

پرتگاه / محمد رضا راثی پور



بسیار پرتگاه که ما را به خود کشاند
اجبار تازیانه و حرص طلا نبود
بسیار پرتگاه که در ظاهر
با راه پیچ پیچ و مه آلودش
ما را به بام عرش برین راه می نمود

اوج فریبناکش
و حس اعتماد به نفس کذائیش
تلخی آن حکایت ماه و پلنگ را
از یاد می زدود

پایی که بی دریغ درشتی راه را
و ثقل بی قواره تن را
آورده بود تاب
هر گونه حزم از نظر او
مصداق غدر بود و خیانت

" دردیست درد مردن"
توجیه ناشده
خود را به کام مرگ سپردن

ناظر بر این مغاک و دهان گشوده اش
ناظر و ناگزیر
با حسرتی که عالم و آدم هلاک اوست
گفتیم چار تکبیر!

محمد رضا راثی

خاموشی/ سید مرتضی معراجی

زیر انبوهی غبار تلخ خاموشی
در ته تاریک پستوی فراموشی
برگ برگش خشک
              مثل
             برگهای زرد پاییزی
گوشه ای افتاده تنها
خالی از هر آرزوی خوب
یا پر از  اندوه بی چیزی

چشم شیطان کور
گوش هوشش کر
بعد هرگز
دستی از جایی اگر روزی به نرمی هم غبار از چهره اش گیرد
هیچ روی آشنایی را نخواهد دید
از دل پژمرده ی باغش
غنچه ی یادی نخواهد چید

آه
دارم از چه می گویم؟

از پدر مانده ست برجا
آلبومی
             اما
نیستند از صاحبان عکسهایش یک نفر حتی

عکس هر کس را که می بینم
یا که نامش در میان خاطر من
هیچ اصلا نیست
یا نشانی هم دگر از او به دنیا نیست

با خودم می گویم آیا می کنی باور
این عزیزان روزگار ی
گوشه ای از زندگی و شادمانی پدر بودند
دل خوشیِ روزگار یکدگر بودند
لیک حالا با پدر که رفته از اینجا
رفته اند از خاطر دنیا

بعد می بینم
پس از این نوبت من می رسد
با آلبومی
از خاطرات تلخ و شیرینم
دوستان و خویش و یارانی که هر وقتی که می خواهم
چهره ی دلخواهشان را توی این اوراق می بینم

یک سوال از خویش می پرسم
من چه کاری می توانم کرد با این یادگار مانده در دستم
تا پسرهایم همان رفتار را با یادگار من روا دارند
بعد از آنکه رخت بربستم

این همه هیچ است

پرسشی دیگر
راستی ما را چرا زاده ست
مادر دنیا
او که می دانست
آخر دنیا
یک یک ما با تمام خاطرات خویش
می رویم این سان
در ته تاریک پستوی فراموشی
زیر انبوهی غبار تلخ خاموشی

۱۴۰۵/۵/۲۰-۱۸
#معراجیسیدمرتضی
@walehane