سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

هایکوی منظوم /سید علی میر افضلی

در گوشه باغ
توپ باران خورده
چون خاطره‌ای از نفس افتاده
_ رها.

ناظران سختگیر / محمد رضا راثی پور

همه ما چیزی بیشتر از کتابهایی که خوانده ایم و همکاران و همخونهای خود نیستیم .ذره ذره وجود ما در رد پاها و آثاری که از خود بجا می گذاریم تجلی می کندایده ها و آرزوهای ما بیگانه با بستری نیست که در آن پرورش یافته ایم .اگر باغبان یک آدم کاهل و سهل انگار باشد لاجرم درختهایی که می پرورد کم ارتفاع و کم بار و برگ خواهد بودبر عکس اگر منضبط و دقیق باشداولین چیزی که در باغ توجه را جلب می کند  نظم و قرینگی ست  .

اما ، اشتباه را کسی می کند که می خواهد از قالب وجودی خود فرا تر برود و خود را چیزی بنماید که نیست .چه بسیار دیکتاتور ها و خودکامگان که در سخنرانی های متکلم وحده شان لفظ مردم و نظر مردم از دهانشان نمی افتد و چه ترسویانی که در مدح شجاعت صفحه ها سیاه نمی کنند اما واقعیت این جامه عاریتی  را به طرفه العینی پاره می کند و مشت مدعیان را رسوا می کند.

عامه مردم با همه خاموشی و با همه تظاهر به بی توجهی ناظران سختگیری هستند که ما را بر اساس خطا ها و موفقیتهایمان قضاوت می کنند.چه کوتاه فکر و غافلند ارباب قدرتی که فکر می کنند می شود به ضرب و زور رسانه های یکطرفه و جانبگرا اندیشه ای را به مردم تحمیل کرد .حال آنکه این اندیشه قبل از اینکه به ذهن مردم تزریق شود آنتی تز خود را ایجاد می کند و چون موریانه ای آنرا از درون پوک می کند.



پاییز/ مهدی عاطف‌راد

 

پاییز! با آواز باران نغمه سرده

شعری بخوان گویای این قلب پر از غم

تفسیر این پژمردگیهای روان‌کاه

شایسته‌ی این روزهای سرد ماتم

این لحظه‌های حسرت‌انگیز

این خستگیهای دل‌آزار.

 

از برگریزانهای بی‌پایان سخن گو

از بادهای تند بدخو

در فصل اندوه

از شاخساران بلند آرزوهایی که خشکیدند در دمسردی ناکامی و حرمان

و از گلستانهای پرپرگشته در تاب و تب توفان.

 

با من سخن گو از جداییهای جان‌سوز

از آن ستمهایی که د‌ل‌خون کرد ما دلدادگان را

از رنجهای خانمان‌سوز

از آن شبیخونها که زد بر عاشقان، توفان سخت نامرادی

از گردباد تند بیداد

از لحظه‌های دل‌فروز رفته از یاد

از عشقهای رفته بر باد

از عمرهای طی شده ناشاد.

 

ما در مسیر برگریزان خسته و افسرده می‌رفتیم

دلهایمان خالی ز شادی بود و از غم پر

در گامهای ما طنین بانگ دلتنگی

و در نفس‌هامان

پژواک حسرت بود و ناکامی

فصل کسالت بود

فصل ملالتهای جان‌کاه روان‌فرسا

با آن هوای سرد سربی‌رنگ

با آسمانی لب به لب از ابرهای راکد د‌ل‌گیر

با آن افقهای غبارآلود دوداندود.

 

مردی میان کوچه‌های تنگ دلتنگی

پوشیده با فرشی خشاخش‌ناک

از برگهای زرد خشکیده

می‌رفت و با خود خلوتی اندوهگین داشت

می‌خواند آوازی که برمی‌شد از اعماق وجود دردمندش

آواز محزونی که بودش ریشه در ژرفای تنهایی

مردی که با خود رمز و رازی داشت نامکشوف

و حس و حالی بود او را عارفانه

اندوه او با نغمه‌اش هم‌ساز

می‌خواند این آواز:

 

پاییز! با آواز باران نغمه سرده

شعری بخوان گویای این قلب پر از غم

تفسیر این پژمردگیهای روان‌کاه

شایسته‌ی این روزهای سرد ماتم...

کشتگاه خشک نیما یوشیج/ مهدی عاطف‌راد


در این زمانه که ما ایرانیان درگیر با ابربحران خشکسالی و کم‌‌آبی شدید و کاهش نگران کننده و روزافزون بارش باران و ته کشیدن آب پشت سدها و دریاچه‌ها و تالابها و آبگیرها و آبهای زیرزمینی هستیم، نگاهی به سه شعر نیما که به همین موضوع اشاره دارند و مثلث خشکی و بی‌بارانی را در سرزمین شعر او ساخته‌اند، بی‌مناسبت نیست. این سه شعر عبارتند از:

وای بر من (سروده‌ی سال ۱۳۱۸)- بر فراز دودهایی... (سروده‌ی سال ۱۳۲۸)- داروگ (سروده‌ی سال ۱۳۳۱).

شباهتهای جالبی بین این سه شعر که در هرسه‌شان موضوع خشکی و بی‌آبی از موضوعهای مطرح شده است، وجود دارد. نخستین شباهت این‌که هر سه شعر موزون آزاد (نیمایی) و هم‌وزن هستند و هرسه را نیما در بحر رمل «فاعلاتن/ فاعلاتن/ فاعلاتن/...» سروده است. هرسه شعر جزو شعرهای کم و بیش کوتاه نیما به شمار می‌آیند.

شعرهای یکم و سوم هردو شروعی بسیار شبیه به هم دارند. شعر «وای برمن» با این جمله شروع می‌شود:

کشتگاهم خشک ماند...

و شعر «داروگ» هم با این جمله آغاز می‌شود:

خشک آمد کشتگاه من.

 

و هر دو شعر را نیما با دادن این خبر تکان‌دهنده و هولناک و مصیبت‌بار که کشتگاهش خشک مانده یا شده (آمده) شروع کرده است. شباهت بین «کشتگاهم خشک ماند...» و «خشک آمد کشتگاهم» چنان زیاد است که شگفت‌انگیز است، و این‌که نیما پس از ده سال که از سرودن شعر «وای برمن» گذشته بود، دوباره به همین موضوع فکر کرده و همان احساسی را در هنگام سرودن  شعر دوم داشته که در نخستین گام سرودن شعر نخست داشته، حیرت‌آور است. چنین شباهتی بین هیچ دو شعر دیگر از نیما وجود ندارد.

نیما در شعر «وای بر من» موضوع خشک ماندن کشتگاهش را در ادامه‌ی شعر رها کرده و تنها در ادامه‌ی آن سروده که تمام تدبیرهایش- مانند تدبیرهایش برای رهاندن کشتگاهش از خشکی- بی‌نتیجه بوده و سود و ثمری نداشته است:

 

کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها

گشت بی سود و ثمر

(وای بر من)

 

و این آسیبی را که به او رسیده، همانند تمام آسیبها و زیانهای دیگری که دیده، و بلاهایی که دچارشان شده، حاصل ترفندها و حیله‌های دشمن حیله‌اندوزش دانسته که راه خانه‌ی تنگش را پیدا کرده و در حال آماده کردن تیرهایی‌ست که به زهر کینه آلوده است و می‌خواهد آنها را به سمت سینه‌ی او پرتاب کند، و سپس با احساسی که گویای افسوس و تأسف شدید و دریغی عمیق و از ته دل است، می‌گوید: «وای بر من!»

 

کشتگاهم خشک ماند و یکسره تدبیرها

گشت بی سود و ثمر

تنگنای خانه‌ام را یافت دشمن با نگاه حیله‌اندوزش

وای برمن! می‌کند آمده بهر سینه‌ی من تیرهایی

که به زهر کینه آلوده‌ست.

(وای بر من)

 

 در شعر «داروگ» موضوع خشک شدن کشتگاه را نیما، در ادامه‌ی شعر، به خصوص در بند دوم- آن‌جا که از کومه‌ی تاریک و بی‌نشاطش سخن سروده و دیوارهای نی‌آگین آن که جدار دنده‌هایش از خشکی دارد می‌ترکد، ادامه داده، و هم‌چنین در سطرهای پایانی دو بند شعر که از قاصد روزان ابری- داروگ- می‌پرسد که باران کی خواهد بارید، با تمنای بارش باران بر آن متمرکز شده و به اوجش رسانده است. خشکی کشتگاه نیما در این شعر چنان شدید است که حتا بندهای نی‌های به کار رفته در دیوار اتاقش را هم دارد از شدت خشکی می‌ترکاند و از هم می‌پاشاند. و تنها چیزی که از نظر خشکی با آن قابل مقایسه است دل سوخته‌ی یاران گرفتار در بند هجران یاران است:

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

(داروگ)

 

«داروگ» یا «وگ‌دار» به معنی وزغ درختی است، «وگ» در زبان تبری- مازندرانی همان وزغ است و «دار» به معنی درخت، پس «وگ‌دار» یا «داروگ» یعنی وزغ درختی. در مازندران اعتقاد رایج مردم روستایی بر این بوده (و شاید هنوز هم باشد) که خواندن وگ‌دار یا داروگ نشانه‌ی باریدن باران و مژده‌ی یک روز بارانی است.

افزون بر کشت به‌شدت خشک شده از بی‌بارانی که از شدت خشکی سوخته و از آن دود برمی‌خیزد و به سوی آسمان می‌رود، داروگ، در مقام مژ‌ده‌خوان روز باران، عامل پیوند و رابط قوی بین دو شعر «بر فراز دودهایی...» و «داروگ» است:

 

بر فراز دودهایی که ز کشت سوخته برپاست

وز خلال کوره‌ی شب

مژده‌گوی روز باران بازخواناست.

(بر فراز دودهایی...)

 

و آسمان ابراندود که آبستن توفان است و سرشار از تلاطم جنون‌آمیز و تب و تاب پرافسون، در تکاپوی مداوم است ولی مژده‌خوان روز باران اعتنایی به تکاپوی جنون‌آمیز او ندارد و بی‌اعتنا به او سرگرم خواندن و دادن مژده‌ی باریدن باران است:

 

اعتنایی نیست اما مژده‌گوی روز باران را

بر فراز دودهایی که ز کشت سوخته برپاست

مژده‌گوی روز باران باز خواناست.

(بر فراز دودهایی...)

 

وگ‌دار مژده‌خوان، نشسته ‌بر شاخه‌ی درخت انجیر کهن‌سال، در شعر «شب است» هم حضوری بشارت‌بخش دارد و پیام‌آور فرارسیدن توفان و بارش باران، در شبی تیره، است:

 

شب است

شبی بس تیرگی دم‌ساز با آن

به روی شاخ انجیر کهن، وگ‌دار می‌خواند به هر دم

خبر می‌آورد توفان و باران را- و من اندیشناکم...

(شب است)

 

 

 

لجاجت / محمد رضا راثی پور

لجاجتی ست در این چشمهای ناباور 

که شک عقل ستیزش نمیرود از سر 

هزار روزنه بر وی گشوده شد از نور

هزار معجزه بروی نموده شد

                                                            اما

کدام ذره  به این پتک ،  تاب میآرد

که باز جان سر انکار خویش بسپارد

۲۷ دی ۸۷