سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

اوهام /علی رضا عاشوری

انگار توی خواب خودم ریختم ترا
با گریه سر رسیدم و بوسیده ام ترا
چون دانه های سرخ اناری مچاله ام
با در
د گریه کرده ام و دیده ام ترا

می خواستم سکوت کنم وا گذاشتم
خود را درون سینه ی تو جا گذاشتم
می خواستم ادامه دهم دل نمی گذاشت
دل را برای لحظه ای تنها گذاشتم

تنها شدم دوباره اگر با تو می شدم
درگیر و دار خواب سحر با تو می شدم
با این وجود خواب ترا سر بریده ام
بی آشیان و دست به سر با تو می شدم

می خواستم ادامه دهم در تو تا خودم
باغ سیاه بختی خود را عوض کنم
این راه سخت پر خم تغییر کرده را
باید پیاده این همه را بی تو گز کنم .

به همسایه /نیما یوشیج



همسایه! عزیز من! باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس کنی. باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست لرزش شکستن را به تن حس کنی.
باید این کشش تو. را به گذشته ی انسان ببرد و تو در آن بکاوی. و به مزار مردگان فرو بروی، به خرابه های خلوت و بیابان های دور بروی و در آن فریاد برآوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی. به تو بگویم تا این ها نباشد، هیچ چیز نیست.
دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت. باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فرا خور هوش و حس خود و آن شوق سو.ان و آتشی که در تو هست، چیزی فرا گرفته باشی.
دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر. دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای این که حتماذدر آن بمانی یا دیدن برای این که از آن بگذری، دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف.... یا غیر آن.
دنباله¬ی حرف را دراز نمی کنم. تو باید عصاره ی بینایی باشی. بینایی فوق دانش، فوق بینایی ها. اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند. و چون چیزی را دانستند جار می¬زنند...
تو باید بتوانی بدانی چنان بینایی هست و به زور خلوت بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.
                                                     کوتاهش و گزینش: س.س.طارمی

هایکوی منظوم /سید علی میر افضلی

پرواز بادبادک رؤیا
از بام خانه‌های تهیدست.

از حرفهای فروغ فرخزاد....



من به یک چیز خیلی معتقدم و آن"شاعر بودن"در تمام زندگی است!شاعر بودن یعنی انسان بودن!بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد،یعنی تنها وقتی شاعر هستند که شعر می گویند؛بعد تمام می شود و دو مرتبه می شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر...خوب، من حرفهای این آدم ها را هم قبول ندارم.من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم و وقتی این آدم ها در شعرها و مقاله هایشان فریاد به راه می اندازند،من نفرتم می گیرد و باورم نمی شود که راست بگویند!می گویم نکند بخاطر یک بشقاب پلو است که دارند داد می زنند؟!فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید اول خودش را بسازد و کامل کند،بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند،تا بتواند به تمام دریافت ها،افکار و احساس یک حالت عمومیت ببخشد.


"از کتاب،حرفهایی با فروغ فرخزاد،نشر مروارید"
https://t.me/lerave

دلم می سوزد / فریدون ناصرخانی کرمانشاهی


( دلم می سوزد
برایِ زنبقی
که سال هاست سکوت کرده است )

چه وحشتی ... ؟
از صدایِ ، اضطرابِ ، شکوفه هایِ خسته می آید
از صدایِ تغزّلِ آه
از طعمِ تندِ نور / درشب هایِ / بنفشِ بی تابی

چه وحشتی !
از صدایِ یک گلوله / به سینه ها باقی ست

چه عطرِ نجیبی ...؟
از صدایِ دلِ شکسته می آید


پلک تا پلک
ابرها چگونه می گریند / زیرِ آن چترِ قدیمی
زیرِ آن آینه یِ زنگاری یِ خوشبخت
که / من دوست دارم
شکوفه ای ، خواب باشد تاببوسم اَش ...