در چراغ ِ سینه، غول ِ ماجراست؛
ورد ِ خندهات کجاست؟
غم، اسیر ِ ما چراست؟
#نسیم_محمدجانی
گرچه کوتاه، مثل این حرف است،
طعم شیرین مبهمی دارد؛
زندگی، حس اولین برف است.
#پاییز_رحیمی
به یلدا گفته بودم تا نیایدباز
دگر ذوقی نمانده بین این مردم
که با عنوان چله گرد هم آیند
کنارسفره هاشان پشمک و حلوا
که تلخ و سخت جانکاهست این ایام
لبی خندان نمی یابی
دلی شادان نمی بینی
کدامین فال حافظ می دمد بر پیکر سردت امید و شور
کدامین معجزه بر شام تارت می فشاند نور
یلدا
موهای توست که هرچه
انگشتهای من
در پیچ و تابِ آن
جان میکنند
راهی به سوی صبح نمییابند
یلدا
چشمانِ توست
که همقسم شدند
تا من به مرزهای
ویرانی خودم نرسم
تا ملتقای ظلمتِ آیینهوارِ خویش نمیخوابند.
فقط آن زخم جگر دوز نشانت بدهد
که کجای زره جنگی تو ایمن نیست
یعنی آیینه ی ایراد نمای خود را
بین یاران نتوان جست که جز دشمن نیست !