سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

به رفتگان / محسن صلاحی راد



جای شما خالی
باید که می‌بودید و می‌دیدید
اما نه
           شاید نه...


اینجا پُر از گرد است
دل‌ها پُر از درد است
وآن کو خرد می‌جوید و
                      راهِ علاجِ درد می‌پوید
از همرهان فرد است

اینجا همه غوغاست
سرها پُر از سوداست
دیوانه می‌خوانند و
                          می‌خندند
ره بر هوای تازه می‌بندند...


جای شما خالی
باید که می‌بودید و می‌دیدید
اما نه،
     شاید بهترین جا
               جای اکنونِ شما باشد
هرچند
         هر جا
               هر که بینم مست
مستیش مدیونِ شما باشد
و هر چه پیمان است و
                            پیمانه‌ست
سُرخیّ و شادابیش
              از خونِ شما باشد...



کوچۀ کلارا، ۱۰ دی ۱۳۹۶

صلاحی

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

از زخم آبایی /احمد شاملو


دختران دشت!

دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بی‌کران،
و آرزوهای بیکران
در خلق‌های تنگ!

دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق‌هائی که صد سال! ـ
از زره جامه‌تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...


دختران رود گل‌آلود!
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!
دختران عشق‌های دور
روز سکوت و کار
شب‌های خستگی!
دختران روز
بی‌خستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ـ


در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق ـ
در رقص راهبانۀ شکرانۀ کدام
آتش‌زدای کام
بازوان فواره‌ای‌تان را
خواهید برفراشت؟


افسوس!
موها، نگاه‌ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می‌کنند.

دختران رفت و آمد
در دشت مه‌زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ـ

از زخم قلب آبائی
در سینۀ کدام شما خون چکیده است؟
پستانتان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب‌هایتان کدام شما
لب‌هایتان کدام
ـ بگوئید! ـ
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه‌ای؟

شب‌های تار نم‌نم باران ـ که نیست کار ـ
اکنون کدام‌یک ز شما
بیدار می‌مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشردۀ دلتنگی
در بستر تفکر پردرد رازتان
تا یاد آنکه خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلۀ آتش را

در چشم بازتان؟
بین شما کدام
ـ بگوئید! ـ
بین شما کدام
صیقل می‌دهید
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟


وزش ظلمت /فروغ فرخزاد


در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد

تازه چه دارم/ نصرت رحمانی

تازه چه شعری  سروده‌ای که برآرد،
غم زدل و مرهمی برآن بگذارد؟

تازه چه دارم؟
دو چشمِ خسته که دیگر
جز غم و نفرت به جای اشک نبارد.
تازه چه دارم؟
لبی که جز عطشِ خون
شعرِ تر و بوسه‌های گرم ندارد.

تازه چه دارم؟
دلی که گر بپذیری
آرزویت را به دست مرگ سپارد.

تازه چه دارم؟
دو چشمِ خسته که دیگر
جز غم و نفرت به جای اشک نبارد.

تازه چه دارم؟
دو دستِ خالی و خونین
بشکند ار دستِ دوستی بفشارد.

تازه چه شعری سروده‌ام؟
برو ای دوست
ناخنِ من پشتِ کس-دریغ- نخارد ...

پرسه /حسن اسدی



دلم زسینه پرید!
تمام سرخوشی اش.پرسه درهوای توبود!

اگرچه می دانست!
که دیده بانیِ چشمت.امان نخواهدداد!
پرنده ای بسلامت.به لانه برگردد!!

شبدیز

تنها تو /خانم دکتر شریعتی

دلم همدردی دریا
دلم تعبیر یک رویا

دلم یک موج آزادی
امیدی غرق در شادی

دلم آرامش ساحل
نم باران و بوی گل

دلم یک آسمان پرواز
دلم یک سینه ی پر راز

دلم یک شعله دلگرمی
سکوت مانده در شرمی

دلم معنای حرف آه
دلم پایان هر چه راه

دلم یک اشک بی تقصیر
دلم لبخند بی تزویر

دلم فریاد یک خاموش
دلم امنیت آغوش

دلم یک عشق بی منت
دلم یک بوسه بی علت

دلم یک آینه پاکی
غروری خسته و خاکی
دلم...
نه
دلم تنها تو را میخواهد و بس ....

م.ش
شعرازخانم دکترشریعتی

✅میراث­دار شعر شیعی استاد محمد عابد / سید قاسن ناظمی



مرگ پایان شاعر نیست، شاعر در واژه­ها، در استعاره­ها و در تعابیر بدیع و نو زندگی می­کند. مرگ پایان شاعر نیست، تا شعر و اندیشه و شعور باقی است، او زنده می­ماند و زمین را به آسمانهای دور از دسترس پیوند می­زند. مرگ، مرگ، مرگ حکایت دیگری است که شاعر چون واژه­ای زیبا آن را هزاران بار زیسته است.


استاد محمد عابد شاعر درد­های سترگ و بزرگ نغمه­ساز لحظه­های روشن حضور، در صبحگاه پاییزی شگفت، مرگ را چون شعری زیبا سرود و جاودانه شد. اگرچه مرگ بین او و ما فاصله­ای  بعید است اما حضور روشن او تا سالهای سال در کنار ما احساس خواهد شد و نامش بر زبان ما جاری خواهد بود. عابد در ذکر و دعای ما جریان خواهد یافت، به میهمانی قنوتهای ما خواهد آمد و با گریه­های عاشقانه ما خواهد گریست.
تنها چیزی که اتفاق افتاده است، جز این نیست که ما خاک­نشینان، فرصت شیرین هم صحبتی و هم­نشینی با او را از کف داده­ ایم
امروز ٢١ سال از سفر آسمانی او می گذرد. داغ رحلت جانسوز استاد محمد عابد که به حق استادی تمام در حوزه ادبیات و انسانی کامل در عرصه اخلاق و معنویت بود، چنان برای ادبیات و شعر آیینی سنگین­ و التیام ناپذیر است که گمان نمی رود بع این زودی جای آن مرد بزرگ پر شود.
بیش از 7 دهه زندگی عاشقانه در آغوش معارف دینی و انسانی، محمد عابد را به مجسمه­ای از اخلاق و انسانیت مبدل ساخته بود که دسترسی به تمام زوایای وجودی او سهل و آسان نیست. زندگی ساده و خالی از تعلقات و رفتار صمیمانه و دور از تکلف، محمد عابد را به انسانی سهل و ممتنع تبدیل کرده بود؛ انسانی که هر چه از او دورتر می­شدی مهابت، عظمت و شخصیت او چشم را نوازش می­کرد و هرچه نزدیکتر می­شدی رأفت و مناعت طبع­اش تو را وادار به تواضع و احترام می­نمود.
درباره شخصیت، منش و رفتار وی سخن بسیار است که باید در فرصتی دیگر بدان پرداخت اما به ضرس قاطع می­توان گفت که محمد عابد بیش از آنکه شاعری بزرگ باشد، انسانی خودساخته و اخلاقی بود و همین او را به بسیاری دیگر که شعر فصیح می­گفتند و می­گویند، برتری می­داد.
امروز ناباورانه و با هزار تأسف باید پذیرفت که عابد حسن ختامی بر سلسله شاعران معرفت پیشه و حکیم بود که در میان ما غریبانه زیست و غریبانه از دست رفت.


ما به کدامین گناه به چنین عقوبتی دچار شده­ایم که هر روز زوال فرهنگی و علمی دیار خود را به نظاره می­نشینیم؟ آیا به راستی تقدیر دیاری که روزگاری پیشقراول توسعه، حکمت، فقاهت، علم و هنر بود، چنین باید باشد؟
دریغا تبریز! دریغا، که بر خلاف گذشته در این شهر متاع علم و حکمت و هنر بی­مشتری است و گوهر و خزف در یک پیمانه اندازه می­شوند.


«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را» که دگر مادر گیتی فرزندی چون محمد عابد برای این سرزمین هدیه کند.
خدایش با ائمه اطهار محشورش دارد و راه مقدسش را هموار و پررهرو سازد.

٩٥/٩/١٤
@seyednazemi