ستاره بود اما
به خواب و خلسهی ما یک شبِ زمستانی
شهابوار گذشت
و ما ندانستیم
کبوترانه در این شهرِ بی ترحمِ دنیاشْ بی در و پیکر
به رویِ هِرّهی بامِ کدامِ خانه نشست
نبود خنده ی فانوس سمت دهکده ای
نمانده دهکده را
هیچ خانه ای آ باد
کدام آدم تنهایی از فلک کوچید
کدام سیب گناهی زشاخه ها افتاد
این باغ سبزمرگ شد و سوخت
در انتظار آن که بیایی
پاییز؛ فصل خوب و طلایی!
هومن گلهو
جهان و هرچه در او هست: خیمهشببازی
من و پیاده رو و ساز کهنه و فریاد
هوای آبیِ چشمت: بلندپروازی...
#علی_عباسنژاد
#گل_همیشه_انار
#نشر_ماه_باران
گلنچیده از نگارخانهاش هنوز
افت میکند فشارِ خونِ برگها
داد میزند: «پناه بر تگرگها!»
#محسن_صلاحی_راد
۲۷ مهر ۱۳۹۵