به خیالت آسان است
این که تنها بنشینی و به فریادفرو خورده خود گوش کنی.
توشهری که سراسر گوش است
و به اسرار خدا نیز خیانت کرده
تا کجا،تا کی باید
دم تنهایی رسوای دلم، سرگردان باشم؟
با عرض سلام و ادب خدمت دوستان و حاضران و تبریک و شاد باش فراوان خدمت استاد سلطانی عزیز به مناسبت چاپ و انتشار چهار اثر ارزشمندشان
نقد و قضاوت درباره اثر هنرمندی که هم روزگار توست و از آن نزدیک تر در محیط جغرافیایی تو نفس می کشد،کار پیچیده ای است.آثار گذشتگانت را می خوانی و با مطالعه تاریخ زیست او،نمودهای برجسته اجتماعی و سیاسی دوره اش را برجسته می کنی و گاه تحت تاثیر آرای فلان منتقد تحلیلی ابراز می کنی و خود را دلخوش می کنی که فلان شخصیت را مورد تحقیق قرار داده ام و درباره اش و به نقطه نظری قابل اتکا دست یافته ام.
اما نقد و نظر درباره ی هنرمندی که در چند قدمی تو زندگی می کند و و با تو تعاملاتی گاه گاه دارد از این رو دشوار است که همواره ضمن نگاه و نقد به اثر هنری او، خود را نیز به چالش می کشی و پرسش های درونی ات تو را رها نمی کند که چیست که او را می شوراند من را نه؟ چیست که او می بیند من نه؟ و چرا او اینگونه می بیند ومن نه؟ و این نگاه مقایسه ای که یکریز در نوسان است و تو و او را مانند الاکلنگ بالا و پایین می کشد، تو را رها نمی کند.
به خواندن آثار استاد سعید سلطانی طارمی در حوزه شعرآزاد ونیمایی نشسته ام.نویسنده و شاعر پرتلاشی که حدود هفت دهه به نظاره تاریخ سیاسی ،اجتماعی و به تبع تحولات ادبی و فرهنگی روزگار ما نشسته است و شاید لقمه ای بزرگتر از دهان باشد که یک مطالعه گر ادبیات که ازنسلی پس از اوست،جسارتی به خرج دهد و با دانسته های اندکش درباره آثار استاد مطلبی بنویسد.
نخست خاطر نشان می کنم که بحث من متمرکز بر نقاط اوج و حضیض شاعرانگی در اثر است و به مطالعه این موضوع خواهم پرداخت که کجای اثر از دیدگاه اینجانب صرفا یک انتقال احساس است و کجا به شاعرانگی نزدیک می شود و کجا به اوج می رسد؟
. هر چند ما شعر را صریح ترین رسانه عواطف انسانی بدانیم، واقعه قشنگی نیست که یک شاعر بیاید و زبان شاعرانه اش را در حد یک تز و مانیفست سیاسی پایین بیاورد و یا دلتنگی هایش را خیلی یک راست و صریح با خواننده در میان بگذارد.
البته که شاعر در درجه نخست انسان است و حق دارد مانند میلیاردها همنوع خود از دهها داستان و اتفاقی که هر روزه در جهان پیرامونش رقم می خورد؛ متاثر شود. شاد باشد یا غمگین و آرزو داشته باشد که جهان فردایش زیبا تر و قشنگ تر از امروزش گردد. شاعر هم مانند دیگران این حق مسلم را دارد که از دوری محبوبش رنج بکشد و هنگامی که با اوست از وجد و سرور سرشار شود.
.اما شاعر پادشاه دنیای واژگان است و مسلح به تکنیکهای بیانی و زبانی که این امتیازات باید او را در نوع دیدن،گزارش کردن و طریقه اظهار نظر از سایرین متمایز کند.
در عبارتی بهتر باید گفت شعر، پدیداری عاطفه و احساس انسانی است در بیانی متاثر از فرم(منظور تمامی فرمها و ساختارها اعم از کلاسیک،نیمایی و آزاد).پس ما در اینجا در حقیقت مرز قائل شده ایم میان ابراز احساسات و عواطف از شاعر و دیگر افراد و آنچه به نظر من این مرز را در جغرافیای عاطفه رسم کرده،همان ((شاعرانگی)) است و کمرنگی یا فقدان همین شاعرانگی است که اولین حرف و البته درست ترین و محکم ترین حرف را در آسیب شناسی شعر پس از نیما و آشکارا تر پس از شاملو می زند.
ببینید در همین بند کوتاه با چه شاعرانگی و دقتی ،اصالت و مدرنیته و در عین حال پر رمز و رازی و فریبندگی شهری به نام تهران نمایان است و در تمام این شعر چند پاره ، انگار تمام عظمت و تاریخ این شهر نمایان است.
تهران
زنی جوان
کز کرده در غبار آینه ها
سرخاب می زند
یا مثلا در پاره پنجم همین شعر،شاعر میاید و یک تصویر بسیار بدیع و زیبا،هم گوشه چشمی به مرکزیت و شاید به طعنه و کنایه به تمرکز امکانات در این شهر دارد و هم شاید نیم نگاهی به روانشناسی جمعی ما ایرانیان که از سویی با خود بزرگ بینی و پارانویاهای خود دست به گریبانیم و از سویی همیشه وهمیشه در انتظار یک ناجی نشسته ایم.
تهران
تاکی عظیم
تاکی که سایه پهن کرده به ایران
ایران بی قرار که گنجشکانش
با ساده لوحی ازلی
احساس می کنند که سیمرغ اند
و قرن هاست که می دانند
باید در انتظار کودکی زال
در کنج آشیانه بمانند
در کنج آشیانه بمیرند
آنچه بیش از همه چیز در مرور و مطالعه این اثار ذهن مرا به خود معطوف داشته ،زبان شاعر است که از احساس و عاطفه ای که مستلزم یک جهان شعری است برخورداراست.
این نگاه بکر و شاعرانه را در که گوشه ای از جهان خیال انگیز شاعرش را به تصویر کشیده ببینید:
دودی سیاه چرده و موذی
افتاده روی سینه شهر پیر
و نعره می زند
((اقرار کن که دمدمه های صبح
توی مهی غلیظ
با آرزوی تند و زلالی که دست هاش
تقسیم بود و دور دهانش جمع
درباره وزیدن آزادی
گپ می زدی
اما این دو ویژگی همه جا در ساخت یک جهان شاعرانه موفق نیست.چرا که با توجه به سپید و نیمایی بودن اشعار نیازمند اتفاقاتی هستیم که در وهله اول در واژگان و در مراحل بعد در نوعی کشف و شهود شاعرانه و برداشتی نو از جهان باشد که ما در همه شعرها با این استواری و صلابت زبان مواجه نیستیم و در پاره ای فقط با بیان یک احساس روبروییم.
عشق آن نیست
که از دوری یکی گریه کنی
عشق این است
که دست خودت را بگیری
و از دیوار خانه اش بالا بکشی
باور نمی کنی؟
از زال بپرس
من در این چند سطر به جز تلمیح و ارجاع به یک اسطوره ایرانی که حاکی از عشق زال و رودابه است و یک قضاوت بی پروا درباره مفهوم عشق، شاعرانگی نمی بینم.شاعر از همین تلمیح زال و رودابه در جای دیگر کمی شاعرانه تر سود جسته و قدری به زبان مستحکم شاعرانه نزدیک شده.
ماه می تابد
کابل خود را به خواب زده
هزاران رودابه
زلف هایشان را رها کرده اند
پای بارو
و چشم به راه نشسته اند
اما زالی در راه نیست
...............
قبول دارم که بحشی از دنیای شاعرانه و زبان شعری یک شاعررا اسطوره،ادیان،تاریخ و اتفاقات معاصر او شکل می دهد،اما استفاده به وفور از تلمیح و درگیر کردن مداوم مخاطب با تاریخ گذشته و اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در دنیای پیرامونش می گذرد،به نظرم باعث افول زبان شعر می شود.
چقدر بخشنده اند
چقدر بزرگوارند اسراییلی ها
خانه ما را با بمبی می کوبند که هزاران بار گران تر از خانه ماست
حتما به خاطر آن است که پرزیدنت آمریکا
حق را به آنان می دهد
هیچ کس از آنچه در دنیای بی رحم و ددخوی امروزی می گذرد، خوشحال نیست.از تبعیض و تجاوز گرفته تا بی خانمانی و رنج کودکان ، همه و همه انسان امروزی را متاثر و متالم می کند و بی آنکه به ریشه ها و عوامل توحش و بربریت مدرن بپردازد،از هر نوع جنگ و خونریزی بیزار است و آن را در محکمه وجدان خود محکوم می کند. اما صرف نظر از آنچه شاعر رویدادهای جهانش را چگونه می نگرد و چه قضاوتی درباره اش دارد که امری کاملا شخصی است،شیوه بیان متفاوت و هنری یک شاعر است که اثر او را ماندگار و تاثبرگذار می کند.این تاثیر گذاری بر اساس بدیع بودن و بکر بودن دیدگاه و نگرش شاعر به رویدادها عمیق تر و ماندگار تر می شود و موجب بروز اتفاق شاعرانه می شود و الا پرده برداری از زد و بندهای کثیف پشت پرده سیاست بر سیاق زبانی و گفتاری دیگران قدری به زبان شعر وشاعرانگی شاعر آسیب می زند.در حالی که شاعر قدرت و توانایی خود را در بیان این درد ها و بی عدالتی ها در شعر دیگر بسیار محکم تر،قوی تر و شاعرانه تر نشان می دهد.
احساس می کنم
یک سایه سیاه
از آسمان شرق میانه
سوی نقاط دیگر دنیا
گسترده می شود
....
آزادی
از صفحه غریزه هستی
گم می شود
دستی بزرگ و چاق که نامرئیست
شلاق و مرگ را به تساوی
تقسیم می کند
به هر جهت خوشحال و سرفرازم از اینکه فرصتی دست داد تا در مراسم رونمایی آثار استاد سعید سلطانی حضور داشته باشم و به عنوان شاگرد مکتب ادبیات و در مقام درس پس دادن،مطالبی را خدمت ایشان و سایر دوستان تقدیم کنم.
پاینده و پیروز باشید.
هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
با سایه همیشه ملال آور
گسترده هر کجا که بگویی بساط را
خشکانده برگ و بار نهال نشاط را
سنگینی وقاحت خود را
آنسان که پرت کردن کبریت نیم سوز
در پیتهای بنزین
جناب شمس لنگرودی در کتاب مستطاب تاریخ تحلیلی شعر نو تعبیر جالبی دارد.آنجا که می گوید زمانی شد که سیر تحولات جامعه سریع تر از آن بود که هسته روشن فکران را به واکنش به موقع وادارد و لذا عامه خلق از قشر الیت جلو تر افتاد.در نتیجه برای آنکه روشن فکران از قافله ی تحول جا نمانند دنباله رو خلق شدند و این به زیان هنر و شعر بود.
این تعبیر می تواند در هر زمانی اتفاق بیفتد ، آنسان که در سال پنجاه و هفت اتفاق افتاد ولی حقیقتا نتیجه اش همهیشه آنی نیست که پیش بینی می شود.
چه بسا برنامه ریزی ها با همکاری ارباب قدرت و قشر موثر جامعه صورت می گیرد تا زمینه ساز تحولی مثبت شود ولی گاه نتیجه برغم آن همه احتیاط و نازک اندیشی می تواند فاجعه ای غیر قابل پیش بینی باشد.
سوال این است که با این همه فرصت و سرمایه فکری و انسانی برباد رفته آیا مجال آزمون و خطای دیگری وجود دارد و بدن نحیف این سرزمین آسیب پذیر تحمل این آزمون و خطا را دارد یا نه
راهی و روانهام به سوی شهر بینوای گرد غم گرفتهام
و نشسته بر تن نحیف زخمیاش غبار نکبت و فلاکتی که نازدودنیست
و سیاهی کدورتی که ناستردنیست.
□
سالهای سال پیش از این چه زنده و امیدوار و شاد بود شهر پرنوای من!
قلب سالم و پر از انرژی جوانیاش چه خوندمنده و تپنده بود!
شهر آرمانیام
شهر روشنایی امیدهای گمشده
شهر آسمانیام که آسمان هر شبش
غرق بود در درخشش ستارههای تابناک بیشمار
و پر از صدای سازهای دلنواز بود و نغمههای خوشنوا
در تمام طول روز و شب
شهر دلگشای من.
□
راهی و روانهام به این امید واپسین که شانس یار من شود و باز هم ببینمش
شهر بینوای سالها ندیده را
که دلم برای دیدنش همیشه تنگ بوده است و هست
شهر گمشده درون گردباد فاجعه
و اسیر تندباد اتفاقهای ناگوار
شهر غرق در هزارها هزار سانحه
شهر اشکها و آهها
شهر بینوا.
□
میروم قدمزنان و جستوجوکنان
در مسیر پرسههای خستگی و دلشکستگی پرکسالتی که بینهایت است
و من، این مسافر غریبه را، برای سالهای سال کرده است اسیر تنگنای خود
پرسههای تشنگی زجرآور همیشگی من
با تمام قصهها و غصههای بیشمار ناشمردنیش
با تمام اشکهای ناستردنیش.
□
میروم و از خودم سوآل میکنم مدام
آه، پس چرا
هیچکس سرود زندگی در این مسیر سرنمیدهد؟
هیچکس چرا عطا نمیکند به دیگری امید؟
نه ترانهای نه نغمهایست دلنشین
نه حکایتی و نه روایتی، نه مژده و بشارتی امیدبخش
نه نوای دلگشای ساز خوشنواز شورافکنی شنیده میشود
نه صدای مهربان آشنا به گوش میرسد
هیچکس مرا صدا نمیکند چرا؟
هیچکس چرا نمیدهد سلام دوستانهی مرا جواب؟
در سکوت محض یأس مرگبار
هیچ چیز نیست، هیچ چیز، هیچ چیز، هیچ چیز
هیچ چیز و هیچ کس
هیچ جز سیاهی بدون انتها
هیچ جز سکوت خالی از صدا
از طلوع صبحدم
نه نشانهای
از فروغ زندگی نه آیهای
نه اشارهی نگاهی آشنا
یا نشانهی امیدبخش زمزمه
نه نسیم دوستی و نه شمیم همدلی
نه صدای گام یا که جای پای یک غریب رهگذر
جز صدای نوحهای که زنگ دلخراش آن نوید مرگ میدهد
هیچ بانگ دیگری به گوش من نمیرسد
جنبشی اگر که هست جنبش هراسآفرین سایههای ترسناک یأسهاست
و سیاهی پر از هجوم اضطرابهای گنگ لرزهافکن است
ماجرای بهتآور کسی که هست از شب سیاه هم سیاهبختتر
و کسان او همه اسیر ناکسان
و همه سوار شانههای باد کرده راه گم، به سوی پرتگاه میروند
تا شوند زنده زنده، با هزار آرزو، در عمق آن سیاهچاه مرگبار دفن
و شوند در میان ژرفنای آن هزارتوی شوم انهدام محو و گم.
□
دورتر از آخر جهان
از تمام مردگان و زندگان
از تمام رفتگان و ماندگان
شهر بینوای خستهام کجاست؟
شهر دردمند دلشکستهام کجاست؟
شهر شومبخت مردمی غریبه، غرق در غمی غریب
شهر عشقهای گمشده
در تراکم کدورت غبار فاصله
شهر زخمی از هجوم کینههای کور
و اسیر دستبند و پایبند نفرتی سیاه
و خصومتی که بذر مرگ میپراکند
شهر بینوای من که گشته پایکوب موجهای پرتلاطم تباهکار انهدام
در غروب بیطلوع
در سکوت بیسرود.
□
بس که زجر دیده است شهر بینوای من
بس که رنج برده است شهر بینوای من
مرده است شهر بینوای من.