سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

فریدون توللی /شمس ساقی

شادروان استاد فریدون تَوَلَّلی شاعر، فعال سیاسی و باستان‌شناس ایرانی به سال 1298 در شیراز به دنیا آمد. والدینش از تیرهٔ توللی طایفه عملهٔ قشقایی بودند. پس از پایان دورهٔ آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی در این شهر، وارد دانشگاه تهران شد و در سال 1320 در رشتهٔ باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ‌التحصیل گردید.

سپس به کار باستان‌شناسی روی آورد و تا امرداد 1322 چندی رئیس ادارهٔ باستان‌شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور 1320 وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعهٔ سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای 28 امرداد از فعالیت‌های سیاسی دست شست و در کتابخانهٔ دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد. توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به‌شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با فرم آزاد نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهٔ قدیم را با نام «پویه» منتشر کرد.

توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه‌زبان را به فارسی برگردانده‌است. او سرانجام پس از سال‌ها بیماری قلبی در 9 خرداد 1364 درگذشت. همسر وی مهین توللی بود که از آن‌ها سه فرزند به نام‌های نیما و فریبا و رها به‌جای مانده‌است. توللی به‌خاطر علاقهٔ زیادش به نیما نام او را بر نخستین دختر خود می‌گذارد. ویژه‌نامهٔ توللی در شمارهٔ هشتاد و پنج مجلهٔ بخارا با مقالاتی از محمدرضا شفیعی کدکنی، محمدافشین‌ وفایی، مهدی فیروزیان، علی‌اکبر سعیدی سیرجانی و… در زمستان 1390 منتشر شده‌است.

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

 برهوت /  منوچهر آتشی


نه شهرهای ویران، نه باغهای سبز

دنیای پیش رویمان برهوتیست

تا آنسوی نهایت، تا … هیچ …

دیگر در ما

شور گلایه هم نیست

شور گلایه از بد، دشنام با بدی

دیگر در ما شور مردن هم نیست

رود شقاوت ما جاریست

تا چشمه سارِ خشک شکایت، تا … هیچ …

ما گله را سپردیم

به دره های پر گرگ.

کاریزهای ویران را

به فوج سوگوار کبوتر ها،

و بافه های فربه جو را

به اسبهای باد سپردیم.

ما راه افتادیم

از خشکسالِ فرجام،

تا چشمه ی بدایت …

تا … هیچ …

یاران ناموافق

در چارراهِ خستگی از هم جدا شدند

این یک درون معبد پندار ماند

آن یک به کنج صومعه ی اعتکاف

و هیچ یک

ـ با آنکه هیچ یک،

سیمرغ را دروغ نمی انگاشت ـ

بالا نکرد سر سویِ منشورِ قاف…

یاران ناموافق دیگر

با چاشبند خالی چوپانی

از راهکوره های برگشت

ردّ قبیله های کهن بگرفتند

و انتظارِ واقعه را

این یک کجاوه بند لیلی شد

و آن دیگری،

میرآخور فسیله ی مجنون،

اما

در انحنای جاده ی تاریخ

ارابه ای غبار نیفشاند

از بیستون سرخ حکایت، تا ما، تا هیچ …

ما، باز باختیم

اسبِ “کرند” مجنون

و ناقه ی سفید لیلا را

ـ با تیشه ی کذایی “استاد”

در کاروانسرایِ دیدار

ـ در بازگشت ـ

یک شب، بهای نانخورشی

و مزد خوابگاهی از کاه،

پرداختیم

ما راه اوفتادیم، از نو

از کاروانسرای نهایت، تا … 

-نه ایستادن و در حاشیه


دعا / رضا براهنی


میان سایه لمیدن –

به قلب جبهه، به میدان، به نیزه و شمشیر
به قلب شعله و آتش رجوع خواهم کرد
-نه ایستادن و در حاشیه
میان سایه لمیدن – 
تنور داغ عمیقی که روح من باشد
دهان خویش گشاده ست در برابر من
رجوع خواهم کرد
به سنگ های تنور
به آفتاب که از عمق می کند دعوت
به آسمان که از آن باژگونه می بارد
ستاره هایی از اخگران توفانی

به عمق خویش، در آن آفتاب تنهایی
رجوع خواهم کرد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد
دعا کنید که عاشق تمام خواهد شد


کارون /فریدون توللی


بلم ، آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر کارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشید
ز دامان افق بیرون همی رفت

شفق بازی کنان در جنبش آب
شکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سینه ی موج
بلم می‌راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود:

"دو زلفونت بود تار ربابم
چه می‌خواهی ازین حال خرابم
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم"

درون قایق از باد شبانگاه...
دو زلفی نرم نرمک تاب می‌خورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سرانگشتش به چین آب می‌خورد

صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می‌گشت
جوان می‌خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می‌گشت :

"تو که نوشم نئی نیشم چرایی
تو که یارم نئی پیشم چرایی
تو که مرهم نئی زخم دلم را
نمک پاش دل ریشم چرایی"

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با دیگری داشت

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پیش می‌راند
چراغی کورسو می‌زد به نیزار
صدایی سوزنام از دور می‌خواند

نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
"چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی"
جوان نالید زیر لب به افسوس
"که یک سر مهربونی ، درد سر بی"

"فریدون توللی"


انتظار /فلور نساجی


 چشم انتظار تا کی 

لختی تلاش ، یاران 

تا دعوت بهاران

خلوت شاعر /شاپور جورکش

نیما معتقد است که شاعر به برکت خلوت، شاعر است: در واقع تخیل و احساس دو بالی هستند که به یاری آن، شاعر به خود- یعنی به جوهره‌ی هستی- می‌رسد.

صص، ۸۱-۲

کبک /امیر باقری



زندگی تا که کوک خود گم کرد،
خارج از عرف و سبک می خواند؛
چون خروسی که کبک می خواند!

#امیر_باقرے

@segani_amirbagheri