نە برگ و نوایی و نە سازی داری
بی برقی و خاموش ، چە فازی داری؟
مانند ترازوی قضا می لنگی
ای چرخ ! چە قدر ناترازی داری
#واران
نشسته عکس ناگزیر من کنار پنجره
به دورِ دورِ دوردستها نگاه میکند
افق نشسته در حریق خون و ضجه میکشد
شبی بزرگ دارد از خرابهاش جوانه میزند
شبی که توی آتشی سیاه رشد میکند
شبی که خندهی تشعشعی حریص لای فکهاش لول میشود.
و روی سینه سپیده، شکل تاولی عظیم پیله میتند
و پیلهاش تمام وقت تیر میکشد
و نامها به هم نگاه میکنند و ناشناس محو میشوند
و سایهای سیاه از آنچه بودهاند
روی سنگها ظهور میکند
نشسته سایهای کنار پنجره
به زادگاه خود نگاه میکند
چراغهای شهر مردهاند
و آتشی بدون شعله و زبانه هیکل نحیف شهر را
مدام لیس میزند
و سینهسرخ مادری
فراز شاخهی درخت مردهای،
درون آتش صدای جوجههاش سوخته
و آهویی که نام جفت خویش را
کنار چشمه ماغ میکشید ایستاده برجنازهاش نگاه میکند
و کودکان درون شعلههای محو خون خویش غرق میشوند
هوا هراسناک، موذیانه، ناممد می تپد
و آب در مذاب پرتویی که روی موجهاش پهن میشود
زار میزند
و آسمان ستارههاش را مچاله کرده میخورد.
نشسته طرح آدمی کنار پنجره
نفس نمیکشد
صداش منفجرشده و واژههاش هرکدام درد لخته بستهایست
تمام رنگها سیاه گشتهاند
و جزءجزءشان زهم گسستهاست
و چشمها بدون چشمخانه با نگاه دلمه بسته مات ماندهاند
هوای شهرعین زهر قارچ میوزد به سوی سوختن
تمام دستهای گوشتریخته به خود نگاه میکنند و جیغلرزه میکشند
جهان کریه و مرگباره از نگاه آینه فرار میکند
نشسته هیچ مبهمی کنار پنجره
هوای گریه چالههای چشمهاش را گرفتهاست
صدایی از عصب تهی
به گوش کودکی که عین آفتابپرست میخزد به سوی نور
نهیب میزند نرو نرو به سوی رنج دائمی
که داستان آدمی هزارهایست مرده است.
4/5/404 کرج
در من (هنوز) بودند
انبوه واژه هایی بی سر
در پیش چشمهای خدانعره میزدند
ما را ازین حصار بلورین آرزوها -
خیل ستارگان تماشا
آزاد کن
سقف هزار بخیه این آسمان خالی را
بر سر بریز و آن گاه
با نغمه های سرخوش سرخابی
آباد کن
سربسته مینویسم
سربسته و
گسسته و
بی سر
از نو
من سالها به حرمت رودی خشک
دل را به آب زدم
سنگابه ای که از زلالی باران
لبریز بود
و کام عابر لب تشنه
به جرعه نوشی آن دلخوش
اینک دریغ و حسرت ا
ز قطره ای سخاوت ابر.
و خاک خاک پذیرنده
این روزهای آخر تابستان
به ریشه های کهن
فرصت نمی دهد دوباره بنوشند.
هر صبح زود
با عطر آفتاب
بیدارباش بخوانند پرندگان
و لانه ی خود را
از شرّ بادخیزی پاییز
پنهان کنند.
شاید
بارانکی خُرد خُرد
||
آن سان که بیهقی نوشت ببارد
لب تر کند زمین و من به نام سپیدت
دل را به آب زنم
جاری شوم به حرمت رودی خشک
۲۶ شهریور ۱۴۰۴
تنهایی عمیقی در جهان است که در حرکت کُندِ عقربههای ساعت,میتوان حس کرد.
در روزمرگی و روزمره زدگی عمیقی که مثل پیله تنهایی، پیله انزوای خود خواسته به دور هرکسی تنیده شده است.کسی نمی داند قفل این پیله کی باز خواهد شد و کدام خورشید صمیمیت ، این یخها را آب خواهد کرد.
مردمانِ خسته, مثله شدگانی از عشق یا بیعشقی,نامهربان با هم,غنی نامهربان با غنی,و فقیر با فقیر.اعتراف می کنم که ما خیلی ترسیدهایم.نظام آموزشی آموختهمان, به دروغ یاد داده که ما که ما همه برندهایم, حتی اگر خرد و خاکشیر شده باشیم .از شکستها,و خودکشیها نگفت یا از وحشت رنج آورِ انسانی که کسی لمسش نکرده انگار هیچ حرفی با انسانی که در غار توهماتش به سر می رود نرفته است. این انسانی که نه می بیند و نه می شنود با خونسردی خشونتباری مشغول آب دان به گیاهان بطالت است.