سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نیما و جهان آشوبناک/ مهدی عاطف‌راد


 نیما هم مثل ما و همه، در این زمانه و در همه‌ی زمانه‌ها، در این‌جا و آن‌جای زمین، در جهانی آشوبناک و در سرزمینی آشوب‌زده می‌زیست و از این بابت بسیار دل‌تنگ و دل‌گرفته و دل‌خسته بود، و گریزی و گزیری هم نداشت از دلگیر زیستن در جهانی اسیر سلطه‌ی آشوبگرانی تبهکار با کارکردی و کارنامه‌ای آکنده از خونریزی و آلوده به کشتن و کشتار و ویرانی و تباهی و تخریب و انهدام.

اگرچه نیما در چند سروده‌اش به آشوبناکی زمانه و آشوبگری جاری در این جهان پرآشوب اشاره کرده، و از آشوب و آشوبگران و آشوبناکی و آشوبیدگی و آشوبگری، در قالب ترکیبهای استعاری و غریب خودساخته، سخن سروده ولی تنها شعرش که به طور خاص متمرکز بر موضوع آشوب است، شعر «برف» است.

شعر «برف» شعری چهارده سطری‌ست که از سه بخش تشکیل شده است.

بخش نخست در بر گیرنده‌ی این سه سطر است:

 

زردها بی‌خود قرمز نشده‌اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بیخودی بر دیوار.

 

بخش دوم در بر گیرنده‌ی این چهار سطر است:

 

صبح پیدا شده از پشت ازاکو اما

وازنا پیدا نیست

گرته‌ی روشنی مرده‌ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه‌ی هر پنجره بگرفته قرار.

 

و بخش آخر در برگیرنده‌ی این هفت سطر است:

 

وازنا پیدا نیست

من دلم سخت گرفته‌ست از این

میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است

چند تن ناهشیار

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار.

 

بخش نخست این شعر به نظر من ربطی منطقی و مفهوم و مشخص به دو بخش دیگر آن ندارد و اگر هم ارتباطی معنایی و ساختاری با آنها و با فضای کل شعر دارد، این ربط و ارتباط دست کم برای من گنگ و نامفهوم است، و به باور من این بخش شعر، ماننده زایده‌ای اضافی و سری مصنوعی به تنه‌ی شعر چسبانده شده، بدون آن‌که با آن ارتباطی ارگانیک و منطقی داشته باشد. آن‌چه هم مفسران نامدار این شعر- از جمله تقی پورنامداریان (در کتاب «خانه‌ام ابری است/ شعر نیما از سنت تا تجدد») و سعید حمیدیان (در کتاب «داستان دگردیسی/ روند دگرگونیهای شعر نیما یوشیج») به تفصیل درباره‌ی آن نوشته‌اند و گمانه‌زنی‌های بی‌پایه‌ای که کرده‌اند- از جمله ربط دادن آن به «انقلاب کمونیستی چین» و کتاب «زردهای سرخ» هانوی مارکانت (پورنامداریان) یا ربط دادن آن به زردی و سرخی آفتاب صبحگاهی (حمیدیان)- به نظر من بی‌ربط و نابه‌جا و نادرست است، و چون من به این موضوع در نوشته‌ی انتقادی دیگری به تفصیل پرداخته‌ام، در این‌جا دیگر به آن نمی‌پردازم و از بخش اول این شعر می‌گذرم.

بخشهای دوم و سوم شعر «برف» با هم ارتباطی منطقی و معنایی و ساختاری دارند و در کنار هم فضایی آشوب‌زده و آشوبناک را در بیرون (در طبیعت) و در درون (در جهان زندگان و در سرزمین نیما) نشان می‌دهند و بن‌مایه‌ی هردو بخش آشوبناکی جهان است که مایه‌ی دل‌گرفتگی شدید نیما شده و او را سخت آزرده‌خاطر و افسرده‌دل کرده است.

بخش دوم وضعیت مکانی بیرونی و موقعیت زمانی را نشان می‌دهد: صبح سرد زمستانی از پشت ازاکوه یا آزادکوه که بلندترین قله‌ی کوههای اطراف زادگاه نیما و نامدارترین کوه مازندران است، در حال فرارسیدن است و لایه‌ی نازکی از برف پرآشوبی که در شب پیش می‌باریده، بر شیشه‌ی پنجره‌ی اقامتگاه راوی شعر- نیما- آرام و قرار گرفته و در اثر ساکن و راکد شدن، روشنی‌اش زندگی و سرزندگی‌اش را از دست داده و مرده است، و به علت وجود همین برف بی‌جان جسدواره و روشنی‌مرده‌ که پنجره را تار و کدر کرده، کوه محبوب نیما، وازنا، پیدا نیست.

بخش سوم وضعیت مکانی درونی و حس و حال راوی شعر- نیما- را در این موقعیت نشان می‌دهد: نیما دلش سخت گرفته است، چرا؟ چون کوه محبوبش، وازنا، را از پس پنجره نمی‌بیند و جایگاهی که در آن‌جا زندگی می‌کند، میهمان‌خانه‌ای مهمان‌کش (اقامت‌گاهی موقتی و مهلک) است آشوب‌زده و آشوبناک که روزش هم تاریک است و محروم از روشنایی، و آشوب بر پا شده در آن، ساکنان آشوبگرش را که آدمهایی ناهشیار و خواب‌آلود و ناهموار هستند، نشناخته و بی‌سبب‌ و بدون انگیزه به جان هم انداخته است.

پس در طول شب، در جهان بیرون (طبیعت) برف، با بارش کولاکی‌اش، آشوب به پا کرده بوده و در جهان درون، ساکنان مهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش که جمعی ناهشیار و ناهموار و خواب‌آلوده‌اند، آشوب به پا کرده بودند، و اینک که شب سپری شده و صبح پیدا شده، دل نیما که در برابر پنجره ایستاده، و شاهد پیدا شدن صبح از پس آزادکوه است، از این آشوب‌ها به تنگ آمده و سخت گرفته است.

میهمان‌خانه را در این شعر، نیما به معنی مسافرخانه به کار برده است، یعنی اقامت‌گاه موقتی مسافرانی ره‌گذر که برای مدتی کوتاه در آن اقامت می‌کرده و سپس آن را ترک می‌کرده‌ و می‌رفته‌اند. روشن است که در این‌جا میهمان‌خانه استعاره‌ای برای جهان گذران است که اقامت‌گاه موقت ساکنان آن، و به ویژه آدمها، است. اگرچه میهمان‌خانه، به معنی دقیق و امروزین واژه، مرتبه‌ای بالاتر از مسافرخانه و پایینتر از هتل داشته و دارد، ولی بعید است که نیما به این موضوع توجهی داشته و به این تعبیر از آن استفاده کرده است. او میهمان‌خانه را به همان معنی عام مسافرخانه یا اقامتگاه موقت گرفته- به خصوص اگر به این نکته توجه کنیم که در شمال ایران- مازندران و گیلان- واژه‌ی میهمان‌خانه یا میهمان‌سرا- به معنی مسافرخانه- در زمان نیما و همین حالا رایج بوده و در استانهای شمالی ایران، اغلب به جای مسافرخانه از واژه‌هایی چون مهمان‌خانه (میهمان‌خانه) یا مهمان سرا یا مهمان‌پذیر استفاده می‌شده است و هم‌اکنون هم می‌شود.

بنابراین، در نگاهی کلی، می‌بینیم که شعر «برف» شعری‌ست درباره‌ی جهان آشوبناک و سرزمین ‌آشوب‌زده‌ی شاعر که هنگامه‌ی آشوب در طبیعت و در بین آدمها غوغا به پا می‌کند و آدمیان را بدون هیچ‌گونه شناخت و آگاهی و انگیزه و بی‌سبب به جان هم می‌اندازد و به ورطه‌ی هلاکت می‌کشاند.

□

در شعر «دل فولادم» هم که نیما آن را پس از کودتای بیست و هشت مرداد سال ۱۳۳۲ سروده و در آن حال و هوای ذهنی و احساسی‌اش را از شنیدن خبر کودتا بیان کرده (نیما در مرداد این سال و هنگام رخ دادن کودتا در یوش بود و خبر کودتا را از همولایتی‌هایی که از تهران به یوش آمده بودند، شنید) درباره‌ی آشوبگران و کار و کردارشان که «کشتن و کشتار» است، سخن سروده است:

 

رسم از خطه‌ی دوری، نه دلی شاد در آن

سرزمینهایی دور

جای آشوبگران

کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه‌ی آن

می‌نشانید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.

 

از «آشوب» و ترکیبهای اضافی و استعاری آن، به معناهایی خاص که نشانه‌ی دیدگاه و طرز نگاه ویژه‌ی نیما و ساخته و پرداخته‌ی زبان خاص اوست، او در چند شعر دیگر استفاده کرده است، از جمله از ترکیب «دل‌آشوب چراغ» در شعر خونریزی، به معنی چراغی با شعله‌ی لرزان و بی‌قرار:

 

پا گرفته‌ست زمانی‌ست مدید

ناخوش‌احوالی در پیکر من

دوستانم! رفقای محرم!

به هوایی که حکیمی برسد، مگذارید

این دل‌آشوب چراغ

روشنایی بدهد در بر من.

 

و ترکیب «بزم‌آشوب» در شعر «پادشاه فتح»، به معنی بزمی پر از غوغا و  آشوب مستانه :

 

پادشاه فتح بر تختش لمیده است

بس شب دوشین بر او سنگین و بزم‌آشوب بگذشته

لحظه‌ای چند استراحت را

مست برجا آرمیده است.

 

و ترکیب استعاری «ساحل آشوب» در شعر «اندوهناک شب»، برای سایه‌ی بیقراری که در ساحل آشوب‌زده دیده می‌شود:

 

این سایه از رهش

بر سایه‌های دیگر ساحل نگاه نیست

او را اگرچه پیدا یک جایگاه نیست

با هر شتاب موجش باشد شتابها

او می‌شکافد این ره را کاندران

بس سایه‌اند گریزان

خم می‌شود به ساحل آشوب.

 

و تعبیر غریب و از هر نظر نیمایی «سطح پرآشوب فضا» در شعر «پریان»، آن‌جا که شیطان با پریان سخنان دل‌فریب می‌گوید و می‌کوشد تا آنها را با گفته‌های وسوسه‌انگیز و پرترفندش خام کند و بفریبد و رام سازد:

 

اینک که من و شما به هم دوست شدیم

گنجینه‌ی کشور بن دریا را

دادم به کف شما کلید

وز هرچه خوشی که بر ره آن پیدا

بستم گرهی که با سرانگشت شما

بگشاید

در کف توانای شما ماند به‌جا

از گودی دریا

تا سطح پرآشوب فضا

از رنج دل شما نکاسته‌ست آیا؟

 

و دل‌آشوبه‌ی موجهای پر جنب و جوش و گم شده‌ی دریا، از تن‌های آرمیده، در شعر «گم‌شدگان»:

 

می‌آید با چه شور و سودا هم‌کار

سر بر سر ساحل نگون می‌کوبد

می‌کاود و می‌روبد و می‌جوشد، دل

از هر تن آرمیده می‌آشوبد.

 

آشوب به معناهای دیگر هم در سروده‌های نیما به کار رفته است، به عنوان نمونه در «افسانه»، از زبان «افسانه» به معنی اغواگر و هوس‌انگیز:

 

یک زمان دختری بوده‌ام من

نازنین دلبری بوده‌ام من

چشمها پر ز آشوب کرده

یکه افسونگری بوده‌ام من

آمدم بر مزاری نشسته.

 

یا در رباعی زیر:

 

باد آمد و گل آمد و وقت آمد خوب

خیز، ای پسر! و خیمه ز خاشاک بروب

پرسید: «چه کس آید؟» گفتم: «آن شوخ»

گفتا که «نمی‌آید، کم کن آشوب.»



بر هوا /محمد ابرغانی

مشت بر هوا به کجا

تا به مرگ و ویرانی

تا به گندنای چاله ی پشیمانی

یک نفس تامل کن

این رهی که از میان این همه ره

انتخاب خشم تو شد

هیچ جز ندامت نیست


آن که گفت پشت شمام

گولتان زد و جا زد

با فریب یک وعده

از حریم امن و امان

تا دم همه گلوله ها رفتید

باکتان نبود آیا

تا به ناکجا رفتید


حادثه /احمد شاملو,




9



آنگاه ما شرارت را به چشم دیدیم
نرینه نبود؛
اما هستی را
با خرطوم ناچیز نهایی اش مساحت کرده بود
در مثلث پیاله و نشمه و باج.

انتظار خونین وهن
در کبودی سرد پولاد
با صلوات و سلام درآمد
و آلِ سفاهت را در بازارچه به مسند برنشاند.


نرینه نبود؛
اما نره ای داشت

و جهان را با خرطوم ناچیز نهایی اش مساحت کرده بود
در مثلث پیاله و نشمه و باج.

1374


یک شعر چاپ نشده از مرحوم احمد شاملو



همه می دانند/ لئونارد کوهن,/ محمد فلاح نیا



همه می دانند که تاس ها در گردش اند
و با انگشت هایشان بازی می کنند..
همه می دانند که جنگ تمام شده
مردانِ خوب گم شده اند
و دعوا خاتمه یافته

فقرا فقیر ماندند و ثروتمندان غنی تر شدند
این آن چیزی است که اتفاق افتاد
حالا همه این را می دانند...

همه می دانند که کشتی سوراخ
و کاپیتان در خواب است

همه دچار احساس سرشکستگی شده اند
انگار که بستگانشان مرده باشد
با جیب هایشان حرف می زنند

همه یک بسته شکلات
و یک شاخه ی بلند رز می خواهند

همه می دانند
همه می دانند تو مرا دوست داری عزیزم
همه می دانند که تو واقعا مرا دوست داری
همه می دانند که تو صادق هستی

آه یک شب و یا دو شب  از عمرت را به من بده
همه می دانند که تو محتاط هستی
اما افراد بسیاری هستند که تو  باید آن ها را ببینی
بدون تن پوشت
و همه این را می دانند

همه می دانند، همه می دانند
که جریان از چه قرار است
همه می دانند

همه می دانند که  این اتفاق یا همین حالا می افتد یا هیچ وقت دیگر
همه می دانند که این من و تو هستیم
و تو برای ِ همیشه رفته ای
همه می دانند وقتی که فقط یک یا دو خط نوشته پست سرت باقی می گذاری،
همه چیز بیهوده است.

جو سیاهه ی پیر هنوز هم برایِ
روبان ها و دست کش هایِ تو، تو مزرعه پنبه می چینه
و همه اینو می دونند.

همه می دونند که طاعون تو راهه
و داره به سرعت حرکت می کنه.
همه می دانند که مرد و زن ِ برهنه
فقط اثری از گذشته اند.
همه می دانند که احساس مرده است

در بستر ِ تو چیزی هست
که اسراری را که همه می دانند، افشا می کند.
همه می دانند که تو توی دردِ سر افتادی
همه می دانند که تو واقعا چی هستی!

از صلیب ِ خونینی که در "کالواری" است
تا ساحل ِ "مالیبو"
همه می دانند که این جدایی اتفاق می افتاد!

حالا آخرین نگاهت را به این قلب ِ مقدس بیانداز
قبل از آن که به کلی فرو بریزد
و همه با خبر شوند.

همه می دانند، همه می دانند
که جریان از چه قراره
همه می دانند....
.
.
.


از پا ننشسته .../سید مرتضی معراجی



از پا ننشسته ایم و رفتیم از دست
ما نیست شدیم و همچنان هستی هست
این مادر نامادر گیتی آخر
تا مژّه به هم زدیم چشم از ما بست

                               ،آبان ۱۴۰۴
#معراجیسیدمرتضی
@walehane