سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

هر روز/ محمد رضا راثی پور



هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
با سایه همیشه ملال آور
گسترده هر کجا که بگویی بساط را
خشکانده برگ و بار  نهال نشاط را

سنگینی وقاحت خود را

آنسان که پرت کردن کبریت نیم سوز
در پیتهای بنزین

با هر سرک کشیدن در انزوای  ما

اثبات می کند
بی اعتنا به پچ پچه ناسزای ما

هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
ما در خیال و خواب هزاران حماسه را
تصویر میکنیم
افتادن تصادفی چند برگ را
آغاز روز حادثه تعبیر می کنیم
ما را چه زنده داشته جز روز انتقام
آندم که تیغ خشم بر آریم از نیام

ما مرگ را که از رگ گردن هم
نزدیکتر به ماست
مقهور این لجاجت و انکار کرده ایم
نبض رگی که هیچ زمانی نداشتیم
آیینه ای که بر دهن ما گرفته اند
و مکث قلب ما که تپپیدن زیاد برده از آغازتا کنون
حجت تمام کرد به میراث خوار ها

تا در هوای غارت دار و ندارمان

دندان کنند تیز

اما حضور ما شبح سخت جان ما

پا کوفت بر زمین لجاجت که زنده ایم به کوری چشم هرکه نیارد دید!
از کله سحر
تا وقت بوق سگ!

عوض /محمد ابرغانی

می کشدم اگر سخن

   رود به آن که مانع ادای حرفهای بس نگفته شد

بر لب من چه رفت آه

آنچه که بر زبان ترسخوردگان نمی رود


شما که در حصار های امن و عافیت

نشسته اید و مست از تنفس هوای عاری از غبار ها

قیاس نفس می کنید


کاش که ما به بندها اسیر را

نمی فریفتید

حتم به ذهن ما نمی رسد بهشت و آنچه بهره می برید از آن

نا شاعر / محمد جلیل مظفری

#رباعی

ناشاعری از قبیلۀ مجنونم
آیینۀ ترّهات افلاطونم
سرگردانم، همیشه سرگردانم
با جاده و باد و بادیه هم‌خونم

#محمدجلیل_مظفری

ملاقات /حبیب فرشباف / علی تقی زاده



                ملاقات

آناسی نین الینده کن، ساغ الی
سول الیله بابام قوی گورسون دیه
کارنامه سین یاپیشدیردی شیشه یه

بابا گورجک اییرمی لری
درین خیاله دالیب
یاشا دولدو گوزلری:

گورن هاچان، گورن هاردا
ملاقاتا گئده جک
بالامین بالاسیدا؟

ترجمه

دستی به دست مادر و اندر کف دگر
یک کارنامه، که همه نمره هاش بیست
پس برگه را به شیشه بچسباند تا پدر
بیند که هیچ نمره ی کمتر ز بیست، نیست.

برگونه ی پدر نم گرمی ز رنج و غم
ردی گذاشت پرسش گنگی ز خویشتن:
آیا کجا و کی به ملاقات کودکم
خواهد برفت کودک وی اندر این وطن؟

پاییز ۱۴۰۴ کرج
علی تقی زاده


استاد حبیب فرشبادان بیر شعر و اونون فارسی ترجومه سی

ایران من /سعید سلطانی طارمی






روزی دو بار
با بوی زلف های تو خود را
بردار کرده ام
روزی هزار سال
با دشمنان تو،
ای خوب، ای هویت دیرین
پیکار کرده ام.

وقتی که من برای تو می مُردم
کوروش چه بود؟
یک نقطه در خیال درختی پیر.
در دره های غربی زاگرس.

من بودم
که کشتی تو را
از پیچ و تاب وحشی جیحون
رد کردم
و دامن کشیده ی چین دارت را
در دشت های شرقی آن
                              گستردم

من بودم
که خشت را برای تو پختم
و رمز و راز رنگ و لعاب سفال را
از قلب خاک های سِیَلک 
دزدیدم.
و در سپیده ای متفکر
دیوار و طاق و پنجره را
و خط و نقشه را
از دست های گرم خدا چیدم

من بودم
که تیر ساختم 
و با کمان خویش
دیو سیاه جنگ و بدی را
کشتم
و نام با شکوه تو را
بر ترک اسب خویش نشاندم
و اسب را به عرشه ی قایق راندم
و از فرات و دجله گذشتم

من بودم
که روی صخره های تو گل کردم
و شوق بیقرار دهانت را
در پرده ی زلال صدای صلح
با چنگ خود زدم
و با بزرگترین میخ بابلی
سیمرغ را به شکل کبوتر
بر برج  هگمتانه کشیدم
و جنگ را از آنجا بردم
و آب های روشن زاگرس را
و شوش را برای تو آوردم

آری
من بودم
هر روز و ماه و سال
در صدهزار نقطه ی مرزی
در راه خنده‌های تو جنگیدم.
در راه خنده‌های تو مُردم

وقتی که من برای تو می مُردم
شاهان کجای میدان بودند؟

ای دختر زمین و زمان
دوشیزه ی بهشت به پیراهن.
عشق همیشه بارور من
ایران!
                 23/2/98 کرج