سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

شعر یا اسلحه /کلارا خانس

اگر شعر می‌تواند به اسلحه‌ای برای نبرد بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر می‌گیرد، کسی که آن را به غایت می‌رساند یا ازآنِ خود می‌کند را وادار می‌کند تا خود به قلعه‌ای برای دفاع از حقیقت بدل گردد«شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی، هارمونی می‌نشیند، در هارمونی، عشق و در عشق، تمامی امکان‌ها. آزادی خود را با هارمونی می‌شناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناه محکمی‌ست «هزار چشمه‌ی خورشید می‌جوشد از یقین.» و هزاران چشمه می‌جوشند. هزاران چشمه. هزاران چشمه.


از: #یاد_احمد_شاملو ..
یادداشتی از #کلارا_خانس، شاعر بزرگ اسپانیا

.

عریانی /کوروش اقامجیدی

شرمی  ز  چشمانی که درویشی نمی دانند ،
                                                   با من نیست .
عریانی ام  را هم  سرانجام از تنم کندم .
خرسند تر از این نخواهم بود .


جان جوانه از تنم بیرون .
یخ بسته در آوند هایم  خون .
بی بار و بی برگم .
این روزها دیگر
همخوابه ی مرگم .

        95  08 17
                             کوروش آقامجیدی

خوش باد / امیر دادویی





خوش باد حالت در مصافِ بادهای سرد
چایت مداوم گرم
در برف‌پوشِ برگ‌های زرد


#امیر_دادویی

گاهی / محسن صلاحی راد


گاهی فقط صدای تو می‌آید
گاهی فقط صدای تو زیباست
گاهی فقط صدای تو با گوشْ آشناست
اما
گاهی صدای تو
اصلاً به گوشِ کس نمی‌آید
اصلاً به گوشِ هیچ‌کسی خوش نیست
انگار کن که همهمه‌ی دور و مبهمی‌ست
اما
گاهی فقط صدای تو می‌آید...


#محسن_صلاحی_راد

درد تلخ /ماریا کرم نزاد

مهمان شب‌های منی، ای آسمانی رنگِ من ، ای عشق ...!
بر گونه‌هایت نقره  فام اشک من جاری‌است.
بر شانه‌هایت ، گیسوانم نرم می‌رقصند.

از نی نی چشمان تو دستی،
سر می‌کشد تا غصه‌هایم را درآمیزد
با خنده‌های دختر مهتاب.

وقتی که نیلوفر
مست از شراب بوسه‌های تو
لب می‌گذارد بر لب آیینه‌ی مرداب
دیگر نمی‌گویم
از ریزخند زیر چشمانت
از گونه‌های سرخ باران خورده‌ات در باد

عطر خوش و داغ هماغوشی
آنگه که می‌پیچم
در بازوانت ، نرم
در بازوانت ، شاد.

بار دگر ای مستیِ هشیار
بار دگر امشب
من را به دست شانه‌ات بسپار
بگذار،
در تو بیاویزم
این نیمه جان خسته را، هر بار

حالا تنور واژه‌ها داغ است
حالا سکوتِ گریه بی معناست
من رنگ سبز عشق را دیدم
در چشم‌های خیس تو، این حادثه پیداست.

باز از تن آیینه بیرون آی
با من مدارا کن
دردی‌است در جانم 
این درد تلخ کهنه را در من مداوا کن.

#دکتر_ماریا_کرم_نژاد