سلام ای شبِ بیپیر
در انتظار کدامین سوارِ نابلدی
به ماه گفتهای اینجا
در این حوالی کور از چراغ و آینه و آب
خموش و خسته و غمگین به چله بنشیند.
دلِ زمانه گرفته
کسی نمیآید
و چشمهامان جز سایههای هول و ولا
در امتداد افق سوسویی نمیبیند.
و دستهای کسی
به خشکسال غریب هزار سالۀ باغ
گلی نمیچیند.
سکوت پشت سکوت است
فریب پشتِ فریب
و ای شب گمراه
سوار نابلدت باز راه گم کردهاست.
رسید
نشست
کنار سایۀ من
به من نگاه نکرد
و خیره شد به افق
و نیمکت پر شد از شمیم موهایش
تمام باغ دجار حواسپرتی شد
به گوش سایۀ من چیزکی، چه میدانم؟
ترانهای، وردی
به ناز و نجوا خواند
بلند شد،
و عزم رفتن کرد
و ناگهان باد از دورها وزید و وزید
و نیمکت خالی شد ز عطر موهایش
از آن به بعد کسی سایۀ مرا هرگز
ندید
از یک واقعه
س.س.طارمی
۱
دیوار کاگلی
شب را تمام زیر بارش باران بود
و سعی داشت
صبورانه
سنگین
و با وقار باستانی یک دژ
بر روی پایههاش
بیدار و استوار بمانُد
و صبح
از دوردستهای مهزده میآمد
و چشمهای آبیش آکنده
از خواب،
خواب خوش.
دیوار ناگزیر نگه میکرد
درچشمهای صبح وَ خمیازه میکشید.
و اشتیاق خواب، کجش میکرد
سر بر زمین نسوده صلایی
بیدارباش داده مٓجش میکرد.
باران هم
آواز خوابهای خودش را میخواند.
دیوار کاگلی...
۲
دیوار کاگلی
با آفتاب گفت
دیشب تمام ابرهای جهان بر من
باریدند
من ناگزیر سعی خودم را کردم
و روی پای باستانی خود ماندم
میبینی این مقاومت تاریخی
در من هنوز زنده و پا بر جاست.
ممنونم از زمین
و پایههام
و کاههای گل که نیفتادند
خورشید
آهی کشید و گفت که: میبینم
انگار
تحت فشار آنهمه باران
نزدیک صبح خسته شده، ناچار
خوابیدهای
دیوار کاگلی...
۱۸/ ۲/ ۴۰۵