سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

هنوز برگ، سوارِ حرفِ اولِ باد است / کوروش آقامجیدی

 (به بهانه ی انتشار همزمان چهار دفتر شعر از سعید سلطانی طارمی) 


سعید سلطانی طارمی اخیرا چهار مجموعه ی جدید شعر خود را، به نام های به جای هر حرفی شعر، آب تشنه بود، خاطره های ازلی و ترجمه ی شعر هایی که خواب دیده ام، توسط نشر دانیار چاپ و روانه بازار کرده است. به او تبریک می گویم و شجاعت و شهامتش را برای چاپ و انتشار همزمان چهار کتاب، آن هم شعر، در این وانفسای کتاب و کتابخوانی ستایش می کنم .

       او شاعر، نویسنده، پژوهشگر و منتقد ادبی ای است که سال هاست در عرصه ی ادبیات قلم می زند. قبلا از او در حوزه ی شعر، صبح سنگر در سال 60 توسط انتشارات کتابخانه ی کوچک، رجز خوانی مستانه ی  قابیل سال79 توسط نشر اشاره، و نیز دو کتابِ از زلف های خورشید گرفتن و بدایع شکوهمند زن و زمین درسال  85 توسط نشر روشنگران و مطالعات زنان  منتشر شده است. در حوزه ی داستان و داستان نویسی نیز او فعالیت قابل توجهی داشته است و ماحصلِ کارش چندین رمان نوجوان و بزرگسال است که برخی چاپ شده اند و برخی دیگر در دست چاپ یا آماده چاپ هستند؛ از آن جمله اند: زلزله زادگان، من دیگر کودک کار نیستم، پیش از پستچی، سریه، آخرین آقامحمدخان، روز کپور و آن مرد دروغگو نبود. همینطور  کتابِ عروض به زبان امروز را در کارنامه دارد که مناسبِ نیازهای دانشجویان و شاعرانِ جوان ، سال 1390 توسط انتشارات نی به چاپ رسیده است. وی در تحقیق، پژوهش و نقد ادبی نیز فعال بوده است و حاصل آن نوشته ها و مقاله های بسیاری است که در نشریات و مطبوعات کشور انتشار یافته اند . مدتی عضو هیئت انتخاب آثار در نشریه ی چیستا بود و چند سالی نیز ( 1391ـ1385 ) با همراهی مهدی عاطف راد و مرحوم جعفر کوش آبادی، مدیریت سایت اینترنتی دینگ دانگ را بر عهده داشت که خروجی اش یک مجله ی اینترنتی بود با همان نام، که اختصاصا به شعر نیمایی می پرداخت.

        این آمار و ارقام، نمایانگر تلاش و جدیت پیگیر او در عرصه ادبیات است؛ با این حال، به نظر می رسد اصلی ترین دغدغه ی او در ادبیات، شعر است؛ ویژه، شعر نیمایی، هم به گواهی آثارو تالیفاتش در قالب کتابهایی که منتشر کرده است و هم زمینه های مطالعاتی و تحقیقاتی در مقالاتش. در میان آثارش نیز این برتری و  سرآمدی به وضوح دیده می شود. وی حتی سروده های زیادی در قالب های سنتی دارد، ولی شعر نیمایی اش نسبت به دیگر اشعارش در قالب های سنتی، اختلافِ امتیاز معنا داری دارد و در نقد، گریزی از این مقایسه ها نیست.

       اوج دوران شکوفایی وبالندگی شعر نیمایی در ایران چهار دهه است؛ تقریبا از 1316 تا 1356 که طی آن شعرای مهم و تاثیر گذارِ زیادی، آثاری بسیار مهم و زیبا خلق کرده اند. از رهگذرِ نزدیکی آن دوران، به امروز و مراوده و حشر ونشری که او با بسیاری از بزرگان آن چهار دهه ـ اگر نگوییم با شاعران نیمایی نسل اول ، با نیمایی سرایانان ِنسل دوم و سوم  ـ داشته است، این انتظار می رود که شعرش را تحت تاثیر بزرگی و زیبایی شعر آنان ببینیم و رنگ و بویی از  شعر آنان در آثار وی مشهود باشد. اما نیمایی های سعید سلطانی طارمی به هیچ روی، شباهتی به شعرِ شاعران نیمایی دیگر ندارد؛ چه آنها که پیش از او شروع کرده بودند و چه متاخرین همروزگارانش .

       او در نیمایی به زبانی مستقل و طرز بیان هنری مخصوص به خود دست یافته و شعرش، شعری صاحب تشخص و امضا است. زبان شعری اش یکدست ، صمیمی و سیال است. راحت حرکت می کند؛ بدون دست انداز و مخاطب را باخود همراه می کند. در ضمن ، دایره ی دانش شناختی و معرفتی در اشعارِ او وسیع و گسترده می نماید که حکایت از میزانِ مطالعاتش در تاریخ، فلسفه، جامعه شناسی و حتی گاهی فراتر از حوزه ی علوم انسانی دارد. بهره مندی از علوم و دانش های زمانه، برای آنکه شاعر خوبی باشی همیشه مهم و مایه ی توفیقِ شعر شاعران بوده است.  به مدد تلفیق این هر دو ( زبان سیال ، سلامت و سهل ممتنع در کنارِ زمینه های مطالعاتی گسترده ) تعلیق و کششی در شعر او  ایجاد شده است که همراهی مخاطب را برمی انگیزد. مخاطبش با اشتیاق، گام به گام و شانه به شانه ی شاعر تا به انتها با او می رود و این محملی می شود برای انتقال اندیشه و ذهنیتش به خوانندگانش. به این نمونه ها توجه کنید :

     ... آه!/ «من ندیدم از کجا شروع شد.»،  شروعِ ناقصی ست./ تو همیشه بی شروع بوده ای/ مثل هرکسی که فکر می کند همیشه بوده است./ روی انحنای مبهم زمان/ هرچه بازگشت می کنی به ابتدا، هنوز/ در میانه های قصه ای ...                      شعر بی شروع ؛ ص 102 ؛ به جای هر حرفی شعر

    ... می زنی؟ چقدر خوب می زنی ! کِیف می دهد کشیده ات/ فکر گوشِ من نباش/ دست هات را بپا/ وای! درد که نکرد ؟/داد می زنی؟/ گرچه نعره های تو به زندگی/ رنگ می دهد/ فکر اینکه آن گلوی شوخ خوش صدا، خراش.../ آه، / باورت نمی شود چقدر نازک است/ شیوه ی سوال کردنت/باورت نمی شود که اعتراف، اعتراف، اعتراف کن / از دهان تو به بوسه های لیلی جوان/ طعنه می زند/ بی دلیل نیست من جنون قیس را به دوش می کشم ...   

اعترافات عاشقی صادق برای دلبرک جفا کارش ؛ص 77؛ آب تشنه بود

از میان چهار مجموعه ی اخیر، کتاب خاطره های ازلی در برگیرنده ی هفت شعر خیلی بلند ( منظومه ) است. یکی از این شعرها، یعنی آخرین نیایش بخت النصر، فاقد وزن عروضی است و نیمایی نیست . ظاهرا صرفا به لحاظ بلندی شعر با آن شش منظومه ی دیگر در این کتاب جای داده شده است. زبان این شعر نیز مناسبِ حال و هوای تاریخی آن، متفاوت از کارهای دیگر شاعر است و در حوزه ی واژگان و گاهی نیز نحو، زبانی آرکائیک دارد. بعضی از کارهای این مجموعه اپیزودیک هستند. بند های ظاهرا مستقلی با عدد و شماره از هم جدا شده اند و نخ نامرئی مضمون است که به هم مرتبطشان می کند؛ مثل شعر تهران. در برخی دیگر از کارهای این دفتر که عنصر روایت در آن ها پررنگ تر است، شاعر با هوشمندی و به درستی با استفاده از کلمات و نشانه های تداعی، موجبات  یکدستی و انسجام را در شعر فراهم آورده است؛ چرا که حفظ یکدستی ذهن و زبان، هر چه شعر بلندتر باشد، دشوارتر است. این مطلب، به ویژه در شعر پسران آب و باد که بلند ترین شعر این مجموعه است ( در 33 صفحه و حدودا 600 سطر) و از اتفاق و به نظر من، فنی ترین و زیباترین شعر این کتاب، به روشنی دیده می شود. در این شعر بسیار بلند شاعر از همه ظرفیت ها و پتانسیل جریان سیال ذهن سود جسته است . نظم طبیعی زمان و مکان در شعر وجود ندارد و ما  یکسره شاهد رفت و آمدها و سفر های ذهنی شاعر از خاطراتِ زیست کودکی اش تا آنچه بعد ها برای او اتفاق افتاده ، هستیم. او به مدد همان کلمات و نشانه های تداعی دائما گذشته و حال را به هم پل و پیوند می زند؛ از مکان و زمانی به مکان و زمانی دیگر، بی آنکه مخاطب احساس گسست کند و این به راحتی ، روایت را در شعر  جا می اندازد. من اصولا با این گفته که شعر نباید داستان داشته باشد و شاعر نباید در شعر روایتگری کند، چندان موافق نیستم و فکر نمی کنم که ضرورتی داشته باشد و اصلا بتوان این طوری بین هنر ها حد و مرز قائل شد. به قول مرحوم علی حاجی حسینی روغنی (آژنگ)،  در معماری هم حتی، داستان وروایت به روشنی مشهود است، چه رسد به شعر که مصالح ساختمانی اش با داستان یکی است . فکر می کنم که شاعر با استفاده از این تکنیک و نیز با فضاهای ذهنی و زیبایی که خلق کرده، حضور روایت را در این شعر پذیرفتنی تر کرده است :

       ....پدرم گفت : «بهار و مستی.../آتش اینجا به زبان می آید/ سنگ هم می زاید   //    به زنم گفتم:/خوش به حالت مادر! / شیر خواهی داد.»/ روی پیشانی حساسش چین افتاد/ سینه هایش را پنهان کرد/ چشم هایش پر شد :/ « من مگر گاوم ؟ »   //   در چَوَرزَق بودم/ شب یلدا بود / گاوِ بی تجربه ای/ از سر ترس خودش را بی جا/ سفت می کرد و نمی زایید/ دکتر هندی ده/ توی گوشش به زبانی که فقط رابطه ی گاو وَ هندو می فهمد/ کلماتی خواند/ گاو سرزنده به ماااا ماااا آمد/ با شهامت بدنش را ول کرد/ و دو گوساله ی همسان آورد   //   زنم اماغر زد: /« نان ، فقط نان باشد.»/ گفتم: « انگار به نوزاد نباید نان داد.»/ چشمهایش خندید: / « شیرِ نان ، خنگول خان!...»...       

پسران آب و باد ؛ ص 21؛ خاطره های ازلی

       ترجمه ی شعر هایی که خواب دید ه ام، نام یکی دیگر از این دفترهای چهار گانه است که برخلاف سه مجموعه ی دیگر، وزن عرضی ندارد و در برگیرنده ی شعر های سپید شاعر است با همان زبان سلامت و صمیمی و سیال، مفاهیم عاشقانه و اجتماعی در قالب تصاویر و تابلو هایی بکر و زیبا پیش چشم مخاطب قرار می گیرد و شاعر با همان بازی های زبانی و اصل غافلگیری که ذاتی شعرش است ، باعث کشف و شهود، درک و لذت برای خوانندگانش می شود:

       موهایت را که می بافی/ باور می کنم که هنوز دوستم داری/ آن روز که موهایت را بافته بودی/ آبی پوشیده بودی/ و میخکی سرخ در دهانت می خندید/ یادت نیست؟/ روزی که عاشقت شدم/ مو هایت را که می بافی/ پیراهن آبی که می پوشی/ و میخکی سرخ که .../ مهم نیست/ می دانم که پیر شده ایم/ پیری که برای عاشقی دیر نیست.

       با درنظر گرفتن دغدغه ها و اولویت های شاعر و توجه ویژه ی او به اهمیت استفاده از عنصر وزن در شعر، در مواجهه با عنوان این مجموعه و استفاده از کلمه ترجمه ـ آن هم ترجمه ی شعر هایی که شاعر خواب دیده است ـ این ذهنیت ایجاد می شود که گویی مولف در اینکه مستقیما به این دسته از آثارش که  فاقد وزن عروضی هستند، شعر اطلاق کند، دچار تردید است.

       اما در مورد دو مجموعه ی دیگر، یعنی به جای هر حرفی شعر و آب تشنه بود: من این دو کتاب را دو قلو هایی به هم ناپیوسته می دانم. هیچ عامل و وجه ممیزه ای ندیدم که بتوان به موجب آن، شعر های این دو مجموعه را در دو کتاب مجزا دسته بندی کرد. برعکس شباهت های زیاد بین این دو، از قبیل موضوع، زبان، اندازه و بلندی شعر ها، تاریخ سرایششان و از همه مهم تر همزمانی انتشارشان گواه آن است که شعر های این دو مجموعه می توانست در قالب یک کتاب عرضه شود . احتمالا همدستی و همداستانی شاعر و ناشر با رعایتِ جیب مخاطبان و استطاعت خریدشان، این سرنوشت را رقم زده که این شعر ها، دردو کتاب جدا از هم انتشار یابند. از حق نگذریم تصمیم معقولی هم بوده است؛ چرا که در آن صورت شاید حتی، در دست گرفتن و ورق زدنِ آن  کتابِ چهارصد، پانصد صفحه ای هم کار آسانی نبود.

       برای شعر های این دو مجموعه نیز باید همان صفات و ویژگی های ذهنی و زبانی کلی شعر سعید سلطانی طارمی را بر شمرد. مضامین به کار رفته در این دو مجموعه، مضامینی عمومی مثل امید، ناامیدی، عشق، طبیعت، مرگ، پیری، گذر عمر و ... است با محوریت انسان و  زندگی امروزی او. به طور ویژه در این دو مجموعه، شاعر برای القای این توجه و تمرکز روی زندگی انسان معاصر، در شعرش، از عبارات، اصطلاحات و  مظاهر تکنولوژی استفاده ای بجا و درخور می کند. به این چند نمونه از شعر های مختلف از این دو کتاب  توجه کنید :

     * شاخک نسیم نازکی که پا به پای باد می دوید/ موج های ذهنِ بلبلی که مرده بود را/ با تمام چیپ های حسی اش گرفت.

     * اما / بلقیس با جناب سلیمان/ مشغول بود در اتاق مجازی/ و کار بی معطلی باد/ افتاده بود دستِ موبایلی

     * وَ زمان/ روی دوش الگوریتم های سنگی جدید/در مسیر سنگ لوحه های داریوش/ با شتاب می دوید

     * نگفته ام در این هوای پر کلیپِ  عکس و عشوه و ادا/ دلم برای یک صدای بی بهانه لک زده ؟

     * یک شانه به سر روی بلوطی تنها/ بی پرسش و ناز با نوکش مورس گرفت:/ تق تق تتتق تتق تتق تق تق تق

      این رویکرد، در بسیاری اوقات، شاعر را ناگزیر می کند به استفاده از کلمات خارجی در شعر و این کار، یعنی  استخدام  کلمات و عبارات غیر بومی و خارجی در شعرـ طوری که این کلمات  از شعر بیرون نزنند ـ کارِ آسانی نیست. همان طور که در نمونه های بالا ملاحظه می کنید، این دست کلمات و اصطلاحات  به صورت طبیعی در متن شعر و در میان کلمات دیگر حلول یافته اند.

       از دیگر ویژگی های شعری سعید سلطانی طارمی که در این دو مجموعه نیز نمود خوبی دارند، استفاده ی بجا و بسیار او از آرایه ی تشخیص ( جان بخشی ) است که همان نسبت دادن صفات و رفتار انسانی به شخصیت های غیر انسانی است. البته که استفاده از تشخیص در شعر سابقه ای به بلندی خودِ سرودنِ شعر دارد. جان بخشی عینِ تخیل است و تخیل از شعر جدایی ناپذیر است. اما استفاده ی او از این صنعت به  طرز و شیوه ای بدیع و تازه اتفاق می افتد و کمتر شعری از او می خوانی که از این تکنیک بی بهره باشد. به نظرم می توان آن را یک ویژگی سبکی در شعر سلطانی طامی دانست. در شعر او گریه، تنهایی، مرگ، اراده و... راه می روند و صحبت می کنند. گاهی یک رنگ راوی داستانی در شعر می شود. در شعر او گاهی شهر به خودکشی می اندیشد. برای نمونه شعر باد و شهر ( ص 156 ؛ به جای هر حرفی شعر ) . باز ذیل همین آرایه ی تشخیص باید به استفاده ی خوب او از مناظره در شعر اشاره کرد. مناظره نیز در ادب فارسی بسیار مسبوق به سابقه است؛ مثل مناظره ی چنار و کدو بن در شعر ناصر خسرو یا مناظره ی سیر و  پیاز در شعر پروین. اما باز هم می بینیم که شاعر با طرز بیان هنری مخصوص به خود در شعرش، مناظره هایی بدیع و تاثیر گذار به تصویر می کشد، که به راحتی از ذهن بیرون نمی رود. برای مثال شعر آخرین پرنده (ص 116 ؛ به جای هر حرفی شعر ).

       همانطور که گفتم انسان؛ ویژه انسانِ معاصر، در مرکز علائق شعری سعید سلطانی طارمی جای  دارد و باز به طور اخص ، زن در شعر او جایگاهی ویژه دارد و همواره  به او به چشم یک قهرمانِ الهام بخش و نمادی برای رویش و زندگی نگریسته می شود. مایلم این نوشته را با مرور شعر انسان عصر ما به پایان ببرم که گواه این مدعا است :

        او پیش از آنکه آهو باشد/ یا پیش از آنکه آه/ او پیش ازآنکه آتش باشد/ یا پیش از آنکه ماه/ انسان عصر ماست./یک زن که در اداره ی خود کار می کند/ و کیف کوچکش/ از زندگی پر است/ او با حضور روشن خود در میدان/ ابهام رازوارِ حیاتش را/ از سایه های گنک برون می ریزد/ و بوی خویش را/ در آب و خاک و آتش ما می کارد/ این سان/ جریان عادی نفسش را/ بر اعتماد خفته ی هستی/ حک می کند/ و مثل یک نشان عمومی/ در هرکجای هستیِ امروزی جهان/لبخند می زند/حتی اگر/ با بادهای گمشدگی/ که از چهار سوی زمین می وزند/ خم می شود، نمی شکند// او/ از خانه تا کرانه های جهان کار می کند/ وَ مثل آن سرود عمومی/ از هر زبان که می شنوی/ زیباست.

                                                   

                      کرج / آذر هزارو چهارصد و چهار

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1)   سهراب سپهری

        

 

 

آتشی هنوز جوان بود / حافظ موسوی –



۲۹ آبانِ امسال دوازده سال از درگذشت منوچهر آتشی می گذرد . من در این دوازده سال بارها و بارها به یاد او بوده ام و شعرهایش را هربار به مناسبتی مرور کرده ام . جامعه ی ادبی ما هم در این دوازده سال از او غافل نبوده است و با برگزاری ده ها مراسم یادبود و انتشار ویژه نامه ها و یادنامه های متعدد یاد و خاطره ی او را گرامی داشته است . این ها همه نشانه ی آن است که آتشی زنده است و نام او در حافظه ی ادبیات و فرهنگ ما برای همیشه ثبت شده است .
همکاری من با آتشی در مجله ی کارنامه فرصتی بود تا از نزدیک با یکی از شاعران محبوبم آشنا شوم . اواخر سال ۸۰ وقتی که خانم اسکندرفر به من پیشنهاد کرد مسئولیت تحریریه ی کارنامه را بپذیرم اصلا گمان نمی کردم کارکردن با شاعری که شهره شهر است به شوریدگی و نظم ناپذیری ، آن همه آسان باشد . آتشی خلاف آنچه که من می پنداشتم در کار حرفه ای خود بسیار منظم و جدی بود . ما اعضای تحریریه هفته ای دو روز در کارنامه بودیم . آتشی همیشه پیش از طلوع آفتاب خودش را به دفترکارنامه می رساند و تا ما برسیم گاهی ده ها صفحه مطلب ، مقاله و شعر نوشته بود . پنج کتابی که آتشی در باره ی نیما ، شاملو ، اخوان ، فروغ و سپهری نوشته است محصول همان صبح ها و سحرخیزی هاست . در کار مجله هم همیشه جلوتر از بقیه بود . شعرهای رسیده را به دقت می خواند و غالبا در حاشیه ی آن ها یادداشتی برای من می گذاشت . مجموعه شعرهایی را که باید معرفی می کرد با حوصله می خواند و یادداشتی برای هریک از آن ها می نوشت و اگر لازم می دید نکاتی را به شاعر توصیه یا یادآوری می کرد .
آتشی در بوشهر محبوب خاص و عام بود . من پیش از آن که آتشی را ببینم از محبوبیت او در زادگاهش آگاه بودم . سال ۵۴ با دو نفر از دوستانم رفته بودیم بوشهر . پاسی از شب گذشته بود که به بوشهر رسیدیم . از بخت بد ما ، از ساعتی پیش بارانی سیل آسا باریدن گرفته بود و شهر یکسره تعطیل بود . ما مانده بودیم که چه کنیم و کجا برویم که چراغ های کم نور اتومبیلی از دور پیدا شد . برایش دست تکان دادیم که خوشبختانه دید و ایستاد . من جلو رفتم و گفتم از دوستان منوچهر آتشی هستم و گذارمان به شهر شما افتاده است و دنبال جایی هستیم که شامی بخوریم و جایی برای خوابیدن پیدا کنیم . راننده با کمال ادب وخوشرویی خودش را از مریدان آتشی معرفی کرد و ما را به رستورانی برد که از اطعمه و اشربه هرآنچه می خواستیم در آن یافت می شد . بیست و اندی سال بعد وقتی که نخستین بار با آتشی به بوشهر رفتم ماجرای آن شب را به او گفتم و از او پوزش خواستم که از نامش سوء استفاده کرده ام ؛ او خندید و من برقی از رضایتمندی را در چشم هایش دیدم . در فاصله ی سال های 81 تا 83 من دو سه بار با آتشی به بوشهر رفتم و فهمیدم که او چرا آن همه محبوب است . شاعر بودن و شهرت آتشی و حتا معلم چند نسل از جوان های بوشهر و دشتسان بودن تنها دلیل محبوبیت او نبود . او لابد از ویژگی های اخلاقی و رفتاری دیگری هم برخوردار بود که توانسته بود اعتماد و احترام همشهریانش را به دست آورد . آتشی در هر قشر و طبقه ای از مردم بوشهر از پیر و جوان دوستانی صمیمی و وفادار داشت . تشییع باشکوه جنازه ی آتشی در بوشهر پاسخ یک عمر همدلی و همراهی او با مردم زادگاهش بود .
در یکی از سفرهای بوشهر ، استاد محمد حقوقی درمراسم بزرگداشت آتشی در دانشگاه خلیج فارس سخنرانی پرشور و ستایشگرانه ای ایراد کرد . سخنان او خطابه ای بی نظیر و در اوج فصاحت و بلاغت بود . حقوقی در آن سخنرانی از خاطرات مشترکش با آتشی ، از شوریدگی و جنون شاعرانه ی او در دوران جوانی ، از تخیل کم نظیر آتشی و از جایگاه والای او در شعر معاصر فارسی سخن گفت . آتشی حقیقتا شایسته ی چنان تجلیلی بود . همنسلان آتشی بسیار بیشتر از ما با ظرایف شعر آتشی و قدرت تخیل او آشنا بودند . من به یاد دارم که زنده یاد سپانلو در یک جلسه ی خصوصی از تصاویر اعجاب انگیز شعر آتشی و قدرت تخیل او برای ما سخن گفت .
آتشی شاعری مدرن بود . طبیعت گرایی و بیزاری او از ابتذال دنیای مدرن منافاتی با مدرنیسم او نداشت . نگاه او به دنیای مدرن نگاهی انتقادی – اما نه واپسگرایانه – بود . او در شعر پیرو مدرنیسم نیمایی بود و از بوطیقای نیما جانانه دفاع می کرد ، با این حال در دوره ی دوم شاعری اش عروض نیمایی را به راحتی کنار گذاشت . نیما برای او دعوت به گذشته نبود ، بلکه چراغی رو به سوی آینده بود . اگر جز این بود او نمی توانست روح زمانه را دریابد و تا آخر عمر در شعرش جوان و شاداب بماند . مردن برای آتشی زود بود . او هنوز جوان بود.

کجای جهان بگذارم‌‌ات تا زیباتر شود آن‌جا؟

می‌سراید بلبل
ـ نه به هندی نه به ترکی ـ اما
ترک و هند و به یک اندازه دلشوره آوازش دارند
و به یک عاطفه حیران می‌مانند
طبل خونجوش گلویش را.

می‌نویسد گل سرخ
غزل سرخش را در دفترنمناک سحر
ـ نه به رومی نه به زنگی ـ اما
رومی و زنگی با یک چشم
شعر تودرتوی خونینش را می‌خوانند
و به یک دل شیدا می‌مانند.

نه به هندی نه به ترکی نه به رومی نه به زنگی
با زبان تر بلبل‌ها
می‌نویسم غزلم را بر صفحه شیرین فلق

...
با دهان گل سرخ
می‌دهم تحریر آواز طرباناکم را
در فضای فلق شیرین،
وسپس با دل یک انسان
می‌شوم عاشق
وسپس با سر یک انسان
می‌روم از هوش.

کجای جهان بگذارم‌‌ات
تا زیباتر شود آن‌جا؟

ستاره به ستاره
به جادوی ذهن و بال شهاب
گردانده‌ام
کاکل گل‌بویت را

به هر ستاره
تاری داده‌ام
طره‌ای به هر منظومه
به هر کهکشان دسته‌ای
به کیهان
عطری داده‌ام
که می‌گردد گیج
گرد خویش

کوچه به کوچه رفته‌ام
شهر به شهر
دیار به دیار
نام‌ات را
به یاد هر پنجره آورده‌ام
به یاد هر چهارراه
به یاد هر بندر
و فرودگاه
تا نظام یافته
آشنایی‌ها
نظام یافته
تپش‌ها
و جهانی شده
زبان اندوه

برگ به برگ
برده‌ام طراوت رخسارت را
با بال پروانه و تار موی نسیم
درخت به درخت
و جنگل به جنگل
وسبزینه‌ی جان‌ات را
قسمت کرده‌ام
میان خشک‌های جهان
تا جان یافته باشد هر چیز
و ایستاده باشد هر چیز
کمربسته
برابر بلندای خرم‌ات

کجای جهان بگذارم‌ات
تا زیباتر شود آن‌جا ؟
برگ به برگ و ساقه به ساقه
به باغ‌های جهان داده‌ام
نام‌ات را

و چشمان‌ات را
به آسمان داده‌ام
تا ببینی مرا هم
که نمی‌بینم جز تو را
با هزار چشم و هزار ستاره‌ی مسامات‌ام

صدای تو

 

صدای تو
از سایه سوی نیستان می آید
و گل می‌دهد در هیاهوی باران
...
صدایت
یکی نرگس نوشکفته است
که از پشت رگبار می‌ایستد روبروی نگاهم
و عطری هوسناک بالا می‌آید در آهم

تو می‌گویی و لاله می‌روید از سنگ
تو می‌گویی و غنچه می‌جوشد از چوب
تو می‌گویی و تازه می‌روید از خشک
تو می‌گویی و زنده می‌خیزد از مرگ
...
صدای تو از سایه سار نیستان می‌آید
و گل می‌دهد از گلِ زخمی ِبعد رگبار
و در آب می‌ایستد روبروی نگاهم
...
صدای تو می‌بارد و زنده‌ام من

درباب نوشتن /علی رضا رهسپار

در باب نوشتن

نوشتن. کاری که ما در مدرسه شروع اش کردیم. همیشه هم از ان کار متنفر بودیم. شاید یکی از دلایل ان نداشتن ایده برای نوشتن بوده. یا از روی تنبلی نمی خواستیم بنویسیم. اما اگر به ان علاقه نشان دهیم می بینیم که نه تنها این کار بد نیست بلکه لذت بخش هم هست. مخصوصا اگر ایده ای برای نوشتن داشته باشیم. اگر هم نداریم اشکالی ندارد. کلی راه وجود دارد که ایده پیدا کنیم. مثل گوش دادن یواشکی به گفت وگو های مردم(من هیچ چیزی رو گردن نمی گیرم!) یا خواندن کتاب. در اینجا من مراحل نوشتن را می یگویم.

وقتی یک کتاب را می خوانی در واقع داری افکار یا ایده های یک نویسنده رو می خوانی. این افکار ابتدا با یک تلنگر به نویسنده زده می شود. این تلنگر از سه طریق زده می شود: تخیل, تجربه و حافظه. گاهی وقت ها ایده نوشتن از طریق تخیل زاده می شود.مثلا شما به یک محیط وارد می شوید و با استفاده از تخیل خود محیط را در ذهن تغییر می دهید. سپس ایده رمان یا هر چیز دیگری به ذهن شما می رسد. از تجربه و حافظه هم معلوم است چطوری ایده پیدا کنیم.

سپس مرحله نوشتن اغاز می شود. نوشتن به دو صورت تایپی یا دستی صورت می گیرد. این به شما بستگی دارد که کدام روش را انتخاب می کنید. در نوشتن دستی ما از مداد استفاده می کنیم. به خاطر همین ویرایش کردن کمی سخت تر از روش تابپ کردن است. ولی باز هم من می گویم این به شما بستگی دارد که کدام نوع نوشتن را انتخاب می کنید.

مرحله اخر انتشار نوشته است. در دنیای مدرن به نظر من انتشار در اینترنت تا وقتی که کمی شناخته نشده ایم بهتر است. این کار به خاطر این بهتر است که خیلی از مزدم به سمت اینترنت می روند.

این اولین نوشته من است. خوشحال می شوم نطرتان را بگویید وبگویید که چه چوری درباره نوشتن بنویسم بهتر است

یلدا/ سعید سلطانی طارمی



شهر
شادمان انار می خرد
کوچه هندوانه انتخاب می‌کند
مرد و زن
با خریدهای خوشمزه به خانه می‌روند

شوق روشنی که طعم قرمز انار می‌دهد
در فضای شهر می وزد
از دهان او هوای یک سرود تازه پخش می‌شود
قصه‌ای که شهر را به دیدن طلوع می‌برد


در تمام طول شب «زمان»
درد می کشد و نعره‌های گنگ می زند
درد جنگ پیش رو
درد خشکسالی بزرگ
درد تازیانه‌ی محافظان حضرت خدا
درد آن زنی که تن به زایمان نمی‌دهد
درد زایمان
زایمان آفتاب
زایمان آتش و امید و آب.

شب  که از هزار راه درد می کند
                           دم به دم  دراز می شود
در درازنای او
رویش صدای تازه‌ای به گوش می‌رسد
زیر زایمان آن شب دراز
بند زایش گیاه زندگی
تا بهار کم‌کمک
             باز و
             باز و
             باز و
             باز
                 می‌شود
صبح عاقبت جوانه میزند
و زمان
آنچه فاش کرده از دوباره
                        راز می‌شود

99/9/29 کرج

کوتاه /محمد علی شاکری یکتا

این کوچه ها پلاک ندارند

اما

برسردرِ قدیمی قدیمی یک خانه

نامی نوشته است

که روزگار عاشق باران هم

پاکش نمی کند.

پیدا شدم

بعد از هزار فصل غباری.

رنگین کمان دوباره مرا دید.