سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بی قطره /امیر دادویی

صبح از کدام بی کسی آغاز میشود
کاین پنجره حقارت چشمش
به راه ماند

بی سایه ای که در هذیانهای آفتاب
بی عابری که در نفس جاده ی عقیم

بی قطره ای
که از بشارت باران

پر میزند پرنده و اندوه دیر پا
در انفعال روح درختان وزیده است
با بیشه های خسته ی در تشنگی
رها

این دشت پر ملال
پر میزند پرنده و
آوازها ی لال

ای ابر بیتفاوتی و نا امیدوار
گاهی دراین حوالی اندوهگین ببار


بداهه

این گفتگوی شاد / کوروش آقا مجیدی


بر روی میز
در سینی ظریفِ مطلایی
دو استکان
دو لب طلای کمر باریک
چای.

از هر چه می رود به زبان ها مان ،
تا هرچه در دلمان آب می شود ، قند است .
و حرف هایمان همه از تو
سر در می آورد .

با هم نشسته ایم من و شعر
گپ می زنیم .
نام تو می رود ،
این گفت و گوی شاد
پر در می آورد .

#کوروش_آقامجیدی

آسمانی ابر .../ سید مرتضی معراجی



آسمانی ابر در من آشیان کرده ست
آسمانی ابر خورشیدِ مرا پنهان به بغضی جاودان کرده ست

کوله بار هرچه دارم
               _ مهربانی و تهیدستی
                    امانتهام_ بر دوشم
چوب دستی ِ سفر در دست
                          پا در راه
                         می روم امٌا
با حریر بافته از جاری اندوه بی پایان
مِه تمام دشت را در خود نهان کرده ست
وآسمانی ابر در من آشیان کرده ست

گام هایم
              گُم
                افق از هرطرف پوشیده در
                     حجم مِهی انبوه
بی نمودی از درخت و کوه

مِه زمین را هم سراسر آسمان کرده ست

وآسمانی ابر در من آشیان کرده ست

تو با من / سعید سلطانی طارمی



تو را می شناسم
تو با من درآیینه آیینه آیینه بودی
تو با من سوار چرا، تا کجا پیش راندی
تو در ریشه ی واژه رفتی
تو در ریشه ها جا گرفتی
تو از واژه معنا گرفتی

تو بودی،
تو بودی که گل را سرودی
تو بودی که در گل شکفتی
تو بودی که از بوی رنگین آغاز گفتی
هوای دلم را شنیدی
به پایان آغازهایم رسیدی

تو بودی در آغاز پایان درِ خانه بستی
مرا در بتی سخت زیبا شکستی
به آزادی از سخت و زیبا رساندی
تو راندی
         مرا از شب و روز راندی
به آن سوی اندوه و شادی کشاندی
و ناگاه آغاز کردی زمان را
تو بودی که آنی به آنی رساندی
کبوتر گرفتی،
              کبوتر پراندی.
2
تو را می شناسم
تو با من در اعصاب زخم زمین درد کردی
تو با من خزان دیده ،سبز زمین زرد کردی
تو از با من به کولاک بهمن زدی و گذشتی
تو با من به باران نشستی
به سوی بهاران دویدی.
و من با تو در انفجاری شکفتم
و من با تو از بازوان تو گفتم
که بر گردن من درآفاق می رفت

و من با تو از چشم های تو گفتم
که آیینه می خواست از چشمهایم
که در چاله هاشان نبودند

تو با من به تاراج رفتی
کجا را نگفتی چرا را گرفتی.

3
تو را می شناسم
تو با موصل و دجله هم بند بودی
تو با موصل و دجله ویرانه گشتی
تو آنجا در اشک خدا نطفه بستی
و از قعر چشمان صنعا گذشتی
تو فریاد کردی: کجایی؟
                             کجایی؟
هوا تیره شد آسمان مُرد
و آب آمد و کوه را خورد
تو ،
آری، تو آرام کردی خدا را
تو خندیدی و شد مدارا


تو را می شناسم
تو با من درآیینه
                   آیینه
                           آیینه بودی
                                               25/6/95 ونداربن

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

گور زار / نصرت رحمانی


گورزاریست زمین؛

و زمان
پیرُ خنگُ کرُ کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روییده است
و زبان ها در کام؛
فاسد و گندیده ست!


شب / محمد زهری


شبی از شب ها

تو مرا گفتی

              - «شب باش!»

من که شب بودم و

                        شب هستم و

                                           شب خواهم بود

شب شب گشتم

به امیدی که تو فانوس سحرگاه شب من باشی

شیر سنگی / حمید مصدق



ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

فرومانده در غبار

تا کی سوار گردهٔ تو کودکان کوی

یک بار نیز نعره بکش

-غرّشی برآر!

تا دیده‌ام تو را

خاموش گشته‌ای

از یاد همگنان خویش

-فراموش گشته‌ای

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل،

هر غرّش تو باز ره خواب می‌زند؟

باور کنم هنوز

از ترس خشم تو

هرشب پلنگ، دست

از التجا به دامن مهتاب می‌زند؟

از آسمان سربی یکریز ریزش باران است

از چشم شیر سنگی

سیلابی از سرشک روان است

ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

درایستاده بر مزار!

چون ابر نوبهار،

من نیز در مصیبت تو

-گریه می‌کنم.