سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند/ مهدی عاطف‌راد


افسوس و بی‌نهایت افسوس

راهم همیشه بسته و بن‌بست بوده است

راه من و تمام رفیقان همرهم

راهی که می‌رود به بلندای آرمان

راهی که می‌رسد به افقهای آرزو.

دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند.

آنها مرا همیشه

ترسانده‌اند.

راه مرا به سوی رهایی

همواره بسته‌اند.

زهر فلج‌کننده‌ی نومیدی

در کاسه‌ی شکسته‌ی قلبم چکانده‌اند.

 

دیوارهای سنگی و سیمانی بلند

با پایه‌های محکم پولادین

سد کرده‌اند همواره

راه امیدواری دلخوش‌کننده را

دیوارهای انکار

دیوارهای تردید

دیوارهای دلهره و ترس

دیوارهای یأس

با آن همه قساوت منحوس

با آن‌همه خشونت مدهش

و ما اسیر سلطه‌ی آن راه‌بندها

در باتلاق واهمه‌ها و هراس‌ها

در حال دست و پا زدن و غوطه‌خوردن‌ایم

درمانده، خسته، از نفس افتاده

فرسوده، دل‌بریده و واداده.

 

بغض غریب مو‌‌ذی و مرموزی

سد کرده است

راه نفس کشیدنمان را

و بسته است بر ما

راه خیال‌ورزی و اندیشه‌پروری

و شوق آرزوپردازی.

حسی عجیب و گیج‌کننده

دردی کشنده

سرتاسر وجود مرا قبضه کرده است

بر قلب زخم‌خورده‌ی من چنگ می‌زند

می‌پیچد آن سیاه‌نفس در وجود من

آکنده‌ام از آه نفس‌گیر می‌کند.

 

من سخت با تمام وجودم

بیزارم از تمامی دیوارهای راه‌بند

دیوارهای کینه و نفرت

دیوارهای سخت قساوت

و

دارم یقین قاطع و بی‌تردید

که دیر یا زود

آن مرگ‌آوران

ما را شبی سیاه

در گور تنگ فاجعه‌ها دفن می‌کنند.

 

در محبس سیاهی هول‌انگیز

زندانی تمامی دیوارهای ترس

با خود به زمزمه می‌خوانم

با بانگ محتضر

و با صدای لرزان:

افسوس و بی‌نهایت افسوس

دیوارها همیشه امیدم را

با یأس کشته‌اند.

نومیدی سیاه را

جایش نشانده‌اند.

دیوارها همیشه مرا ایستانده‌اند.

آنها مرا همیشه

ترسانده‌اند.

راه مرا به سوی رهایی

همواره بسته‌اند.

زهر فلج‌کننده‌ی نومیدی

در کاسه‌ی شکسته‌ی قلبم چکانده‌اند.

خنده /علی سرتیپی


مثل باران اسیدی که نرویاند هیچ

باز سوراخ کند بی وقفه قلب مرا

گذر تلخ زمان


شوره زار دل من دیر زمانیست که چشم کرم از هیچ تنابنده ندارد

و به صد رمز و اشارت به همه می گوید

حال من خنده ندارد


مطرود/ناهید کبیری

ایمان آفتابی من
در خانه  ای غروب می کند.
شب
درنهان پنجره هایت
                                 رسوب می کند.
            ای آب های مات  تصور
            ای چشمه های ریشه تان جملگی سراب

از دست های خستۀ من

                                        تنگ خالی آب

روزی سقوط می کند.
از سرزمین عشق
از  خاطرات آشنای بومی
یک سایه ای عبور می کند.
مطرودی از وطن
با گریه،
                           کوچ می کند...

هر روز/ محمد رضا راثی پور



هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
با سایه همیشه ملال آور
گسترده هر کجا که بگویی بساط را
خشکانده برگ و بار  نهال نشاط را

سنگینی وقاحت خود را

آنسان که پرت کردن کبریت نیم سوز
در پیتهای بنزین

با هر سرک کشیدن در انزوای  ما

اثبات می کند
بی اعتنا به پچ پچه ناسزای ما

هر روز مثل دیروز
از کله سحر
تا وقت بوق سگ
ما در خیال و خواب هزاران حماسه را
تصویر میکنیم
افتادن تصادفی چند برگ را
آغاز روز حادثه تعبیر می کنیم
ما را چه زنده داشته جز روز انتقام
آندم که تیغ خشم بر آریم از نیام

ما مرگ را که از رگ گردن هم
نزدیکتر به ماست
مقهور این لجاجت و انکار کرده ایم
نبض رگی که هیچ زمانی نداشتیم
آیینه ای که بر دهن ما گرفته اند
و مکث قلب ما که تپپیدن زیاد برده از آغازتا کنون
حجت تمام کرد به میراث خوار ها

تا در هوای غارت دار و ندارمان

دندان کنند تیز

اما حضور ما شبح سخت جان ما

پا کوفت بر زمین لجاجت که زنده ایم به کوری چشم هرکه نیارد دید!
از کله سحر
تا وقت بوق سگ!

عوض /محمد ابرغانی

می کشدم اگر سخن

   رود به آن که مانع ادای حرفهای بس نگفته شد

بر لب من چه رفت آه

آنچه که بر زبان ترسخوردگان نمی رود


شما که در حصار های امن و عافیت

نشسته اید و مست از تنفس هوای عاری از غبار ها

قیاس نفس می کنید


کاش که ما به بندها اسیر را

نمی فریفتید

حتم به ذهن ما نمی رسد بهشت و آنچه بهره می برید از آن