سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

گلچین گیلانی /ویکی پدیا

سید مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی، (۱۱ دی ۱۲۸۸ در سبزه میدان رشت - ۲۹ آذر ۱۳۵۱ در لندن) از سرایندگان شعر نو به فارسی است. مشهورترین اثر او، شعر «باز باران با ترانه» است.

زندگی و فعالیت

گلچین گیلانی در ۱۱ دی ۱۲۸۸ در محله سبزه‌میدان رشت به دنیا آمد. پدرش، سید مهدی میرفخرایی، زادهٔ تفرش و مدتی فرماندار قم و سبزوار بود. مجدالدین تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش و متوسطه را در تهران به پایان رسانید و در رشتهٔ فلسفه و علوم تربیتی موفق به اخذ لیسانس شد. سپس به انگلستان رفت و در رشتهٔ طب به دریافت درجهٔ دکترا نایل گردید. پس از آن در لندن اقامت گزید و دیگر به ایران نیامد. او در گورستان پاتنی ویل (Putney Vale Cemetery)، (Block U, Number 28)، به خاک سپرده شده است.

گلچین از نوجوانی به شاعری پرداخت و کم‌کم اشعارش مورد توجه قرار گرفت و برای اولین بار در ۱۳۰۷ ش در مجلهٔ «ارمغان» به سردبیری وحید دستگردی[۱] و بعدها در مجله‌های «روزگار نو»، «فروغ» و مجله سخن انتشار یافت. شعر «باران» او یکی از معروفترین شعرهایی است که قسمت‌هایی از آن در کتاب‌های کودکان به چاپ رسید. او اولین شاعر نوپردازی است که شعرش به کتاب‌های دورهٔ ابتدائی راه یافت.

از آثارش: سه مجموعهٔ شعری، «گلی برای تو»، «مهر و کین»، و «نهفته» یا «نهضت» (در ۱۹۴۸ م در لندن)، و «دیوان» شعر به چاپ رسید.

معروفترین شعر او شعر باران است


باران
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگریزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان.
ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
« - بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »

گلچین گیلانی

نگاهی به کتاب ابریشم نوشتۀ الساندرو باریکو / آرش خراشادی

نگاهی به کتاب ابریشم نوشتۀ الساندرو باریکو / آرش خراشادی

ابریشم الساندرو باریکو / آرش خراشادی

نگاهی به کتاب ابریشم نوشتۀ الساندرو باریکو / آرش خراشادی

یاددشتی دربارۀ کتاب ابریشم نوشتۀ الساندرو باریکّو

آرش خراشادی

۱. «و بعد از چند لحظه دید که او از راه رسید. آن مردی که در آن سرزمین همه برای او می‌زیستند، هم‌چنان در حبابی از تهی جابه‌جا می‌شد. انگار که قانونی خاموش، به جهان فرمان می‌داد تا آزادش بگذارد تنها زندگی کند.» (فصل ۲۱) شاید هنگام خواندن این جملات خواننده نه توجهی کند به «فلسفه‌های شرق دور» و نه به نحوۀ چینش پروسواس کلمات در کنار هم. شاید هم فکر کنید که هیچ‌کدام از این موارد چندان محلی از اعراب ندارد. شاید. ولی شک نکنید که هیچ برچسبی روی این متن نمی‌توان نهاد جز سهل ممتنع مینیمال. نویسنده، در حذف زائدات کلام، پیرایش موی حروف، و تزیین حداقلی جملات به قدرتی اسرارآمیز و شیطانی دست یافته است. در بار نخست خوانش این جملات خود را در میانۀ جغرافیایی وسیع و مه‌آلود، با تصاویری تک‌وتوک مواجه می‌بینید که بیش از آن‌که توصیفی باشند [یعنی توصیفی مثبت این و یا آن‌گونه بودنِ چیزها]، شما را داخل جاذبه‌ای سیاه‌چاله‌ای غرق می‌کند. «یک بار پارچه‌ای بافته‌شده از نخ ابریشم ژاپنی را بین انگشت‌هایش گرفته بود. انگار که هیچ را میان انگشت‌ها گرفته باشی.» (فصل ۱۰)

و این‌گونه توصیفات در بدو امر غریب می‌نماید؛ بالاخص اگر خواننده معتاد جزئی‌پردازی ادبی، توصیفات دقیق از حالات انسانی و تحلیل وضعیت امور جهانی باشد. حال آن‌که، تحت‌تأثیر عمیق فرهنگ ژاپنی، باریکّو اجازه می‌دهد تا قلمش به توصیف هیچ، هیچستان، و هیچندگان بپردازد. هیچستان نا-جایی است که حرکت در حباب‌هایی از تهی ممکن است و در آن تنها این خود سخنِ خاموشِ انسان است که فرمان می‌راند:

«سکونت‌گاهِ هاراکه‌ئی انگار که غرق در دریاچه‌ای از خاموشی و سکوت بود. هِروِه ژنکور نزدیک شد و در چند متریِ ورودیِ خانه ایستاد. در آن‌جا دری نبود. روی دیوارهای کاغذی سایه‌هایی پیدا و ناپیدا می‌شدند که هیچ‌گونه صدایی از آن‌ها برنمی‌خاست. به نظر نمی‌رسید که زندگی باشد.» (فصل ۲۲)

۲. آن‌چه می‌خوانید، یادداشتی است خرد بر کتابی باریک اما سترگ به نام ابریشم شاهکار نویسنده، کارگردان، موزیسین، و فیلسوف ایتالیایی السّاندرو باریکّو. احتمال این‌که کتاب، همانند این یادداشت، در فقرات آغازین دل‌تان را بزند، قوی است. کتاب یک آلبوم است. مجموعه‌ای از فقرات شکسته و فصل‌های کوتاه (گاه چند خطی) که با خط روایی بی‌رنگی در بستری از نظم موسیقیایی کلمات چیده شده‌اند. رمانی به‌شدت «تجربی» که از نگاه سوم‌شخصی بس کم‌گو خموشانه حکایت می‌شود. هرچه بیش‌تر ورقش بزنید، جذاب‌تر می‌شود.

حکایت می‌کند باریکّو از مردی به نام هِروِه ژونکور. که زنی داشت به نام هلن. سیه‌موی با صدایی بسیار زیبا. مرد برای تجارت ابریشم چند بار به ژاپن سفر می‌کند. به طور اتفاقی با «دست‌نیافتنی‌ترین مرد ژاپن» هاراکه‌ئی آشنا می‌شود. چشمش در چشم «نوباوۀ» هاراکه‌ئی، که چشمانی با برشی غیرشرقی داشت، تلاقی می‌کند. و خود را در حالت غریبانه‌ای از بودن در میانۀ جهان حس می‌کند. برخی آن را عشق می‌نامند. با وجود انسان‌هایی که چون روح‌های سرگردان در جهان رمان زیست می‌کنند (مانند خدم و حشم و سربازان و…) شخصیت‌های ابریشم از انگشتان دو دست فراتر نمی‌رود: بالداویوی عمیقاً دوست‌داشتنی، مادام بلانژ شرقی، پسرک نی‌نواز، و دو سه شخصیت دیگر. خالیِ رمان هم پر نمی‌شود مگر به کمک قوۀ خیال من و توی خواننده. و باریکّو چه‌قدر خوب با کم‌گویی و درّگویی به ما مجال آن را می‌دهد تا در شفافیت کریستالی ابریشم درنگ کرده، زیست-جهانی را با بال‌های آزاد خیال در نوردیم، و فکر کنیم به تجربۀ عشق، همچون تجربه کردن امری اساساً تجربه‌ناشدنی.

۳. روایت خاموش باریکّو در زمان و مکانی نیمه‌واقعی می‌گذرد که در بدو داستان به آن اشاره می‌شود:

«۱۸۶۱ بود. فلوبر داشت سالامبو را می‌نوشت؛ روشنایی چراغ برق هنوز فرضیه‌ای بود و آبراهام لینکلن در آن سوی اقیانوس، دست به کار جنگی بود که هیچ‌گاه پایان آن را نمی‌دید.» (ص ۹)

و در ادامه و تا به انتها هم ارجاعات دقیقی به اعداد تاریخ می‌شود بدون این‌که خاطر خواننده را مکدر کند. جغرافیای رمان ابریشم، فارغ از ارجاعات اندک به آفریقا و جهان جدید، از غرب اروپا آغاز می‌شود:

«[هِروِه ژنکور] از مرز نزدیک متز عبور کرد. از ووُرتّمبِرگ و باواریا گذشت. داخل اتریش شد. با قطار رسید به وین و بوداپست تا این‌که بعد تا کی‌یف به راهش ادامه دهد. با اسب دوهزار کیلومتر از خاک استپ‌های روس را درنوردید. کوه‌های اورال را پشت سر گذاشت. داخل سیبری شد. چهل شبانه‌روز در سفر بود تا برسد به دریاچۀ بایکال که مردم محلی ناحیه به آن می‌گفتند: دریا. از مسیر رودخانۀ آمور سرازیر شد. سر حد مرز چین را تا اقیانوس طی کرد…»

پایان این جغرافیا از شرق، انتهای جهان، ژاپن نام دارد. موطنی ابریشمی به لطافت هیچ. سرزمین اسرارآمیزی که دروازه‌هایش را دو قرن به روی «بیگانگان» بسته بوده‌است و در آستانۀ تحولی عظیم در همۀ ساحت‌ها بود.

۴. جذابیت کار در آن است که برخلاف تعدد نام‌ها و جزئیاتِ گاه مینیاتوری رمان، نه زمان و نه مکان ابریشم محدود به فاکتیسیتۀ تاریخی-جغرافیایی نیست. زمان با ساعت شنی هم‌آوا نیست و مکان گاه بُعد-مندی‌اش را از دست می‌دهد. خواننده زمان را به کرات در تهی و خلاء می‌گذراند. همۀ حادثه در یک آنِ (moment) ممتدِ نامحسوس و بی‌تغییر جاری می‌شود. در صحنۀ بازگوییِ نخستین دیدار هروه ژنکور و هاراکه‌ئی، با کم‌ترین استفاده از توصیفات تثبیتی (مثبت این یا آن‌گونه بودن حالات، امور، روابط) باریکّو شمه‌ای از قدرت قلم تنزیهی‌اش را می‌نمایاند:

«هروه ژنکور از میان اتاق گذشت. منتظر اشارۀ میزبان شد. و نشست روبه‌روی او. مدتی خاموش ماندند و به چشم‌های یکدیگر خیره شدند. خدمتکاری مرد از راه رسید. محسوس‌ناشدنی. و جلوِ آن‌ها دو فنجان چای گذاشت. آن‌گاه ناپدید شد. در هیچ.» (ص ۳۵-۳۶)

در این‌جا مکانیتِ مکان هیچ می‌شود و زمان از «زمانیدن» تن می‌زند. اصلِ علّیت در جهانِ پدیدارین، کنار گذاشته می‌شود، و به جای آن، اجازه داده می‌شود که خدمتکاری از غیب بیاید، چای بیاورد، و به غیب برود. او چای می‌آورد، اما تحرک و ایجاد تغییر در محیط، که برای برخی فیلسوفان همبستۀ گذر زمان است، در رمان ابریشم ابداً باعث گذشت حس‌پذیر زمان نمی‌شود.

۵. کاری که باریکّو با زبان می‌کند، یعنی پیراستن موسیقی زبان از خار حروف، رسیدن به لمس ابریشم [هیچ] و… شاید تحت تأثیر فلسفۀ دوست نویسنده، یعنی جیانی واتیمو باشد. به‌خصوص ایدۀ زبان تنزیهی برآمده از الهیات پس از مرگ خدا و جنگ دوم جهانی است. علی‌رغم تکثر غیرقابلِ فروکاهی به وحدت میان نحله‌های فکری، در دیدگاه تنزیهی به «زبان»، می‌توان به سه ساحت وجودی اشاره کرد:

الف. ساحت هست‌ها: زبان می‌تواند چیزی بگوید با ارجاع به آن‌چه که هست (یا می‌تواند باشد، خواهد بود، می‌توانست باشد و…)

ب. ساحت نه-هست‌ها: زبان می‌تواند بگوید چیزی با نفی کردن ارجاعات به آن‌چه که هست، می‌تواند باشد، خواهد بود، می‌توانست باشد و…

ج. ساحت نا-نامیدنی: زبان اشاره‌گری می‌کند با نفیِ تثبیت و نفی (نفیِ الف و ب). این زبان سکوت‌گونه است. برای بسیاری از عرفایی که به حقیقتی نام‌ناپذیر، توصیف‌ناپذیر، و در زبان نآمدنی اعتقاد داشتند، سکوتی که از پی نفیِ تثبیت و نفی می‌آید، بیانِ حقیقت برین است. جهان باریکّو خالی از خدای ادیان ابراهیمی است. جهان او قدسیت خود را در قالب یک «کم‌بود» — یعنی چیزی که با کم بودنش تعریف می‌شود (مثلاً گودو: «کسی که نمی‌آید») — نمایان می‌کند. یکی از بهترین نمونه‌های این قدسیت، این کم‌بود، عشق است. خود باریکّو دربارۀ ابریشم می‌گوید: «می‌توان گفت که سرگذشت یک عشق است. اما اگر تنها همین باشد به دردسر تعریف کردنش نمی‌ارزید. در این میان شوق و شوری برپاست، دردهایی که به خوبی می‌دانی چه هستند، اما نامی واقعی برای نامیدنش در دست نداری. و با این همه عشق نیست (این یکی از آن چیزهای کهن است. وقتی نامی برای گفتن این چیزها نداری آن وقت است که داستان‌هایی را به کار می‌گیری. این‌جوری عمل می‌کند. و قرن‌هاست.)» (ص ۷)

۶. داستان عشقِ ابریشم تنانه است. تماسی از میان دو تن با واسطۀ ابریشمی از جنس هیچ. حضور سنگین سایۀ خدا و عشق به او جای خود را به حضور هیچی سبک در رمان داده ‌است. باریکّو به جای دعوت پراحساس و طولانی به سکوت عرفانی، خود در متن ادبی‌اش سکوت می‌کند:

«در انتهای جاده، آبادیِ هاراکه‌ئی را یافت: کاملاً به آتش کشیده‌شده: خانه‌ها، درخت‌ها، همه چی. دیگر هیچی باقی نمانده ‌بود. جنبنده‌ای زنده باقی نمانده ‌بود. هروه ژنکور بی‌حرکت به نگاه کردن آن تودۀ عظیم سوختۀ خاموش بر جا ماند. پشت سرش جاده‌ای بود به درازای هشت‌ هزار کیلومتر. و در برابرش هیچ. همۀ آن‌چه را که فکر می‌کرد نامرئی است، به ناگهانی، دید. پایانِ جهان.» (ص ۱۰۶)

عشقی که در این سکوت حداکثری و وسواس در کاربرد واژگان به‌درمی‌آید، خود را در واپسین سفر هروه ژنکور به ژاپن می‌نمایاند.

۷. واپسین سفر به ژاپن: راهی به سوی هیچ

واپسین سفر، سفرِ هروه ژنکور به ژاپنِ پرآشوبِ اواخر سدۀ ۱۹ام یکی از شاه‌اپیزودهای رمان را رقم می‌زند. جایی که هروه ژنکور در پی ابریشم، یا در پی رسیدن به عشق نوباوه‌ای ابریشم‌پوش، با چشمانی که برش شرقی نداشتند، همانند رهروی که در آب دریاچۀ بایکال به قدّیس مبدل شده، از دهکدۀ خود لاویّه‌دیو [قریۀ خدا / خداآباد] به انتهای جهان می‌رسد. انتهای جهان، با روستاهایی که در آتش سوخته، جایی است که قهرمان باید یک سفر اسطوره‌ای را به «ورایِ انتهایِ جهان» بیاغازد. پسرکی چهارده‌ساله، در نقش پیری، «از هیچ برون می‌آید.» (ص ۱۰۷) و راهبرِ هروه ژنکور می‌شود:

«روزهای بی‌شماری در سفر بودند. در جهت شمال؛ روی کوه‌ها. هروه ژنکور نمی‌دانست که دارند به کجا می‌روند: اما گذاشت که پسرک، بدون این‌که چیزی از او تقاضا کند، هدایتش کند. به دو آبادی رسیدند. مردم خود را در خانه‌ها پنهان می‌کردند. زن‌ها پا به فرار می‌گذاشتند. پسرک مثل دیوانه‌ای شادی‌کنان پشت سرش چیزهای نامفهومی فریاد می‌کشید. چهارده‌سال بیش‌تر نداشت. مدام به ساز کوچکی از نی می‌دمید که از توی آن آواز تمام پرندگان جهان را بیرون می‌کشید. حالت کسی را داشت که انگار قشنگ‌ترین کار زندگی‌اش را انجام می‌دهد.» (ص ۱۰۹)

سفری که در آن شمار روزها از دست می‌رود. تو گویی که وارد ساحت دیگری از زمان‌مندی [یا بی-زمانی] شده‌ایم. مرد، برخلاف موسی، سؤالی نمی‌پرسد و هیچ چیزی از کودک تقاضا نمی‌کند. می‌گذارد تا او هر گونه که خود می‌خواهد، مأموریت زندگی‌اش را به قشنگ‌ترین وجه ادا کند. مردم خود را از آن‌ها پنهان می‌کنند، چراکه این دو غریبه، یعنی مردی غربی و پیری نونهال، با اقتباس از ارسطو، یا می‌توانند از ددان باشند یا از خدایان. پسرک چهارده سال دارد که خود این عدد و سن در متون دینی-اسطوره‌ای-عرفانی طنین پررنگی دارد (پورنامداریان، دیدار با سیمرغ، …). ساز پسرک نوای تمامی مرغان را در خود دارد و به این سبب، و با به ‌یادداشتن این‌که «پرندگان» در رمان نسبتی با «آینده» دارند، نی او تمامی احتمالات آینده را تقدیر می‌کند. تقدیر خود کودک-پیر، پس از پایان مأموریتش، چیزی نیست جز آن‌چه می‌خوانید:

«مردان مسلح را دید و بچه‌ها را که گریه نمی‌کردند. صورت‌های خاموشی را دید که مردمی دارند که مردمِ در حال فرارند. و بعد درختی را دید، در حاشیۀ جاده؛ و از یک شاخه‌اش، پسرکی که او را تا آن‌جا آورده‌ بود، به دار آویخته، آویزان بود.» (ص ۱۱۵)

اگر انکیدو به بادافره ستیزه با خدای عشق در تب سوخت، کودک-یار هروه ژنکور به حکم «قانون»، قانونی خاموش، دار زده می‌شود:

« ـ [هاراکه‌ئی:] ژاپن یک سرزمین باستانی است. می‌دانید؟ قانون آن هم باستانی است. این قانون می‌گوید که دوازده جنایت هست که به موجب آن محکوم کردن انسانی به مرگ مجاز قلمداد می‌شود. و یکی از آن‌ها بردن پیام عاشقانۀ بانوی خود است.

هروه ژنکور چشم‌هایش را از آن پسرک کشته‌شده برنگرفت.

ـ  پیام‌های عاشقانه با خود نداشت.

ـ  او خودش یک پیام عاشقانه بود.» (ص ۱۱۶)

و پس از آن فصل دو خطی و تکان‌دهندۀ ۴۹:

«در طول جاده سکوت بود و سکوت. تن بی‌جان پسر بچه‌ای به روی زمین. مردی به زانو در آمده. تا پایان واپسین روشنایی روز.» (ص ۱۱۹)

و دستاورد هروه ژونکور، مانند گیلگمشِ خالی‌دست، تحفۀ مادی‌ای جز شفیرۀ کرم ابریشم یخ‌زده برای قریۀ خدا نیست. جز آن‌که ژنکور بصیرت یافته است. بصیرتی که در نگاهِ ساکنانِ قریۀ خدا این را القا می‌کند که این مرد از جوانی نحوۀ زیستی منحصربه‌فرد داشته است.

هنگامی که ۹ روز دیرتر از معمول به خانه می‌رسد، هلن خوش‌صدا که بر فرو خوردن بغضش می‌کوشد، در گوش همسرش هروه ژنکور عشقی برهنه را در قالب کلماتی بی‌بزک می‌ریزد:

« ـ تو مرده‌بودی.


محمد مختاری و فرهنگِ بی‌چرا / احمد ابو الفتحی

ادبیات اقلیت ـ احمد ابوالفتحی: محمد مختاری در جستاری با نامِ «دفع و نفی روشنفکران» که دو سال پیش از قتلش در کتاب تمرین مدارا منتشر شده است به مسئلۀ «تحقیر و تقبیح روشنفکران در جامعه» می‌پردازد. او کارویژۀ روشنفکر را «تفکرِ انتقادی» می‌داند و می‌گوید ریشه‌های نابردباری در برابرِ این‌گونه از تفکر را باید در «فرهنگ بی‌چرا» که تناورتر از ساختِ قدرت است جست‌وجو کرد: «فرهنگِ بی‌چرای استبدادی به خودیِ خود با سالم‌ترین و دلسوزترین روشنفکران از درِ قهر و تضاد درمی‌آید و به حذف آنان می‌گراید. در چنین وضعی، حذف عادت‌شکنان و برهم‌زنندگان وضع موجود، تنها خواست یا وظیفۀ عوامل قدرت نیست، بلکه مشخصۀ عمومی همۀ اجزای جامعۀ سنتی است.»

او بیان می‌کند که ساخت فرهنگی مبتنی بر استبداد که تحمل پرسش‌گری را ندارد فقط مختص عوامل قدرت یا قشرهای سنتی جامعه نیست: «روشنفکر این جامعه نیز، مثل بقیۀ مردم، رفتارهای نهادی‌شده‌ای داشته است. ساخت‌های فرهنگی بسیار سخت‌جان‌اند. تغییر و تبدیلشان موکول به زمان، تجربه و نهادی شدن رفتارهای جدید است… پس هر عیب و حسنی که در این جامعه باشد در روشنفکر آن نیز هست. او نیز گرفتار عارضه‌های فرهنگِ «حذف» و دیدگاه ثنوی و سیاه و سفید کردن، عدم تحمل و زبانِ ستیز و تئوری توطئه و نتیجه‌گیری‌های سریع و تعمیم فوری جزء به کل بوده است. او نیز از تجربۀ نهادیِ آزادی و دموکراسی و مدارا محروم بوده است. از این بابت نیز، هم زیان دیده است و هم زیان رسانده است. درست مثلِ بقیۀ جامعه.»

به‌گمان مختاری روشنفکران نیز مانند بقیۀ جامعه روندی از این دست را طی می‌کنند: «خفیف کردنِ «غیرخودی» با کوچک‌ترین بدی و بزرگداشتِ «خودی» با کم‌ترین نیکی.» مختاری معتقد است این شیوۀ برخورد برآمده از «شیوه‌های خودمحورانه و تنگ‌نظرانه و اخلاق حذف و ریا» است.

او در جستارش چرخه‌ای باطل را ترسیم می‌کند که در آن استبداد سیاسی بی‌مداراییِ فرهنگی را تقویت می‌کند و فرهنگِ بی‌مدارا استبدادِ سیاسی را. دو سال پیش از قتلش چنین می‌کند و دو سال بعد تشخیص داده می‌شود که او از «سالم‌ترین و دلسوزترین روشنفکران» است و «به حذفِ او می‌گرایند» تا جستارش رنگی پیشگویانه به خود بگیرد و آوازِ دردناکی باشد از قویی زیبا که خود را نه فقط قربانیِ «عوامل قدرت» که قربانیِ «فرهنگ بی‌چرا» می‌داند.

سرگذشت پرفراز و نشیب یک کتاب؛ نگاهی به کتاب جهان چگونه مدرن شد؟/ محمد علی حسنلو

ادبیات اقلیت ـ سرگذشت پرفراز و نشیب یک کتاب؛ نگاهی به کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ / یادداشتی از محمدعلی حسنلو:

در خریدن هر کتابی قصه‌ای وجود دارد. قصه‌ای که می‌تواند ناشی از شناخت و اطلاعات قبلی و یا انتخابی تصادفی باشد. قصۀ تصمیم من برای خریدِ کتابِ جهان چگونه مدرن شد؟ به دو سالِ پیش بازمی‌گردد. دو چیز در برخوردِ نخستی که داشتم باعث شده بود در فکرِ خواندنش باشم: نخست، عنوانِ کتاب که با فریبندگی خاصی مجذوبم می‌کرد؛ دوم، طرحِ روی جلد آن که مرا به وادی قصه‌ها و افسانه‌ها می‌بُرد.

پس از آن‌که در شهریور ۱۴۰۰ آن‌ را خریدم با وجودِ علاقۀ زیاد شش ماه طول کشید تا فرصتِ خواندنش فراهم شود. نوروز ۱۴۰۱ بهترین زمان بود تا من با حوصله به درونِ متنِ او و ترجمۀ روان و دلپذیرش فرو بروم.

این کتاب روایت و قصه‌ای از یافتنِ مجموعه شعری با نام “در باب طبیعت چیزها” اثر لوکرتیوس شاعری در قرن اول پیش از میلاد مسیح است. اما چرا یافتن یک کتاب شعر پس از دو هزار سال هم‌چنان باید مهم باشد؟

برای پاسخ به این پرسش باید ۲۵۰۰ سال به عقب برویم. در جایی از تاریخ که فیلسوفانی با باورهای اتم‌گرایی زندگی می‌کردند. بنیان‌گذار این نظریه لئوکیپوس و گسترش‌دهندۀ آن شاگردِ معروفش دموکریتوس بود.

آن‌ها در حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح می‌زیستند و نظرشان بر این بود که جهان تنها از دو چیز تشکیل شده است: «اتم‌ها و خلاء. جهان تشکیل شده است از توده‌هایی از ماده در دریای خلاء مطلق. اتم‌های ماده جامدند؛ به بی‌نهایت تعداد و صورت وجود دارند و اکثرشان، اگر نه همۀ آن‌ها، بیش از آن کوچک‌اند که با چشم دیده شوند.» دموکریتوس می‌گفت: «چون تعدادِ اتم‌ها بی‌شمار بودند و خلاء نیز در بی‌نهایت بود، لذا جهان‌های بی‌شماری پدید آمدند که از نظر اندازه و محتویات متنوع‌اند. یکی اصلاً خورشید ندارد، یکی کلاً فاقد حیوان است و… سرانجام، عالم‌ها گاهی برخورد می‌کنند و ویران می‌گردند.» دموکریتوس در زمانه‌ای می‌زیست که باور به خدایان و قربانی دادن و قربانی کردن در راه آن‌ها بسیار رواج و ارج داشت. اعتقاد او بر این بود که: «هدف اصلی آن است که انسان از ترس و خرافات ناشی از باور به خدایان و نیروهای فوق طبیعی رهانیده شود.» با خواندن این نقل قول‌ها دربارۀ دموکریتوس انسان احساس می‌کند فیزیکدانی در قرن بیست‌ویکم دارد با او دربارۀ وجودِ جهان‌های موازی در سایرِ کهکشان‌ها صحبت می‌کند.

برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفۀ غرب دربارۀ لئوکیپوس و دموکریتوس می‌گوید: «نظرگاه این دو فیلسوف به نظرگاهِ علم جدید بسیار نزدیک است. آن‌ها حقیقتاً در پی توجیه جهان بودند.» البته نباید فراموش کرد که‌ اتم در باور فیلسوفان اتم‌گرای یونان باستان چیزی تجزیه‌ناپذیر بود، اما: «امروزه در فیزیک نوین اتم دیگر در تعداد بی‌نهایت و در ساختار، تجزیه‌ناپذیر نیست.»

فلسفۀ فکری اتم‌گرایان در حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ سالِ بعد بیش‌ترین تأثیر خود را بر مکتبی با نام اپیکوریان گذاشت. مکتبی که باور مؤسس آن یعنی اپیکوروس بر این بود که سعادت اعلی در لذت و کاستن رنج است. اپیکوروس که به نظر می‌رسد در حدود ۳۴۰ قبل از میلاد زندگی می‌کرد، با توجه به باورهای فلسفی‌اش مخالفان بسیاری نیز داشت. می‌گویند حجم نوشته‌های او بسیار زیاد بوده، اما امروزه متأسفانه چیزی از آن‌ها نمانده است و تقریباً از بین رفته‌اند. چند جملۀ معروف از اپیکوروس را به نقل از کتاب راسل در این‌جا می‌آورم: «بزرگ‌ترین خوبی حزم است، حزم حتی از فلسفه نیز گران‌بهاتر است.» یا: «خردمند کسی است که بکوشد گمنام زندگی کند تا دشمن نداشته باشد.» یا: «عالی‌ترین لذت اجتماعی دوستی است.» او دو چیز را منبع مهم ترس می‌دانست: «دین و مرگ. به‌همین دلیل در جست‌وجوی فلسفه‌ای بود که ثابت کند خدایان در امور بشری دخالت نمی‌کنند و روح با جسم از میان می‌رود.» باوری که ریشه در بینش اتم‌گرایان در چگونگی ساخت جهان داشت.

دویست سال پس از مرگ اپیکوروس شاعری پیدا می‌شود که از روی علاقۀ فراوانش فلسفۀ اپیکور را تماماً به شعر در می‌آورد. شاعری با نام تئوسیس لوکرِتیوس که در حد فاصل سال‌های ۹۹ تا ۵۵ قبل از میلاد زندگی می‌کرده است. او در آن سال‌ها کتابِ شعری شش جلدی می‌نویسد با عنوان “در باب طبیعت چیزها” که در حدود ۷۴۰۰ سطر دارد. در باب طبیعتِ چیزها با نیایش به درگاهِ ونوس این‌گونه آغاز می‌شود:

ای نورِ چشمِ انسان و خدایان نشسته بر افلاک

ای مام رُم، ملکۀ خجسته‌پیِ عشق،

ای کسی که خاک و هوا و دریا از قدرتِ حیاتی تو می‌زاید،

و هر آن‌چه در زیرِ چرخِ گردون زاده می‌شود از زهدان توست؛

چون با قوۀ حیات‌بخشِ تو، هر آفریده‌ای

پا به اقلیمِ نور و روشنایی می‌گذارد، تماشاگرِ آن می‌شود،

از تو ای الهه، ابر و توفان در هراس‌اند،

و وقتی قدم مبارکت را رنجه می‌کنی، ناپدید می‌شوند،

برای خاطر توست که زمین با گل‌های معطر پوشیده می‌شود،

برای خاطرِ توست که بحرِ محیط خنده می‌زند و سینه‌های مواجش را هموار می‌کند،

و از برکت حضورِ توست که آسمان آرام‌تر می‌شود و نور و روشنایی‌اش ناب‌تر. [جلد ۱، سطر ۱ تا ۹]

لوکرِتیوس در سطرهای ۶۰ تا ۷۹ از استادش اپیکوروس که هرگز او را ندیده بود، اما به او مانند یک منجی یاد کرده است که سخن‌های شجاعانه‌اش اسباب پیروزی انسان‌ها بر جهل، خرافه و ایستادن در برابر نظرهای طرف‌داران چندخدایی‌هایی رایج را فراهم می‌کرده است:

هنگامی که حیات بشری، گسترده بر پهنۀ خاک

آشکارا پایمال خشونت دین شده بود

هنگامی که دین از فراز افلاک،

با حال و هیئتی هراسناک،

بر آدمیان مردگار تن خمانده چنگ و دندان می‌نمود،

در این هنگام،

مردی یونانی سر برداشت، قد برافراشت،

و با چشمانِ میرای خویش به خشم در او در نگریست.

او نخستین کس بود که پیش دین به ایستادگی برخاست.

نه افسانه‌های خدایان، نه تندر و آذرخش،

و نه آسمان با غرش‌های ترساننده‌اش،

هیچ‌ یک، نتوانستند او را زبون از پای بنشانند.

بل بیش‌تر بی‌باکی روحش را برانگیختند،

زیرا که او می‌خواست نخستین شکنندۀ درهای بستۀ طبیعت باشد.

چنین بود که روان پرشور و توانایش پیروز شد،

چنین بود که او پیش رفت و پیش‌تر رفت،

تا دورترین راه‌ها،

آن‌سوی برج و باروهای مشتعلِ جهان.

و چنین بود که او با اندیشۀ بلند و روحِ گشادۀ خویش،

فراخنای جهان را سراسر فرا و فرو گرفت.

و چنین است که به کردارِ فاتحی نزدِ ما باز می‌گردد.

و ره‌آوردش دانشی است،

که از آن‌چه تواند بود، یا نتواند بود، سخن می‌گوید.

می‌آموزدمان که نیروی آن‌چه هست بر چه بنیادی استوار است،

و می‌نمایاندمان که مرزها کجاست.

از این‌روست که اکنون دین پیشِ پای مردم فرو ریخته است،

و به نوبت خویش آشکارا پایمال شده است، پایمالِ حقایق حیات بشری،

از پیروزی اوست که آدمیان سر به سپهر می‌سایند.

با خواندن همین چند سطر درخشان، صریح و تکان‌دهنده که تازه متنی ترجمه شده است، متوجه می‌شویم که بی‌جهت نبوده که پس از میلادِ مسیح اندک نسخه‌های باقی‌مانده از کتاب در باب طبیعت چیزها در حدود ۱۴۰۰ سال در قفسه‌های کتابخانه‌های کلیسا خاک می‌خورده و جزء کتاب‌هایی بوده که هر کسی اجازۀ دسترسی به آن ‌را نداشته است.

کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ قصۀ یافتن اثر بزرگ لوکرتیوس توسط یک شکارچی ماهرِ کتاب با نام پوجّو براچّولینی است که مدتی را نیز در کسوتِ منشی پاپ، روزگارِ پر فراز و نشیبی را گذرانده است. او به سبب شغلی که داشت می‌توانست برای نسخه‌برداری از کتاب‌ها به کتاب‌خانه‌های عظیمی که در اختیار طرف‌داران سفت و سخت دین مسیحیت بود، رفت و آمد کند و سرانجام نیز در ژانویه ۱۴۱۷ مجموعه‌شعر بلندی را می‌یابد که به زبانِ لاتین نوشته شده بود. پوجو که کاتب خوش‌خطی بوده، قصد داشته یک نسخۀ دست‌نویس از کتاب را به قلم خودش تهیه کند و سپس آن ‌را به‌طور عمده منتشر کند.

کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ که عنوان اصلی آن در زبان انگلیسی البته «پیج» است، روایت پر فراز و فرود یافتن است. یافتنِ شعری بلند که توانست تاریخ علم و هنر را تحت تأثیر خود قرار بدهد.

۲۶ فروردین ۱۴۰۱
محمدعلی حسنلو

——

خنده / زانا خلیل / زانا کردستانی

همیشە در وجود هر خندەای، 

گریەای لال، پوزخند می‌زند

همیشە در وجود هر گریە‌ای، 

قهقه‌ای ساکت، پوزخند می‌زند

همیشە در وجود هر سیاهی، 

درخششی می‌درخشد و لبخند می‌زند

همیشە در وجود هر خوشبینی، 

یک بدبینی پوزخند می‌زند

همیشە در اعماق وجودت، 

زندگی‌ی هست، که مرگ را بە سخرە می‌گیرد

لیکن همیشە در اعماق وجودت، 

مرگی جا خوش کرده است،

مرگی راستین، 

کە بە ریش زندگی می‌خندد.