سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

آینه/ مهدی عاطف‌راد


آینه! ذهن مرا می‌خوانی.

آینه! راز مرا می‌دانی.

آینه! هم‌دم تنهایی دل‌گیر منی.

من پر از رمزم و تو، آینه! تفسیر منی.

آینه‌ی چهره‌ی غمگین مرا می‌بینی.

تو هم، ای آینه! هم‌چون من از این غمکده دل‌چرکینی.

 

من در آیینه‌ی اندیشه به خود خیره شدم.

چشمهایم تر بود.

غم ژرفی را در عمق نگاهم دیدم.

از خودم پرسیدم:

این زمینی که چنین چشمه‌ی رنج است اکنون

کی قرار است که سرچشمه‌ی شادی باشد؟

 

آینه چشم به من دوخته بود.

بر نگاهش غم سنگینی

سایه انداخته بود

و رسوبی که نشان داشت از افسوسی تلخ

و غلیظ

و کدورت‌آمیز

کدرش ساخته بود.

حسرت‌آمیز به من می‌نگریست.

خسته از کشمکش بی‌پایان

از غم جان‌فرسا فرسوده

با نگاهی نگران می‌پرسید:

این زمینی که چنین پرتنش و ناآرام است اکنون

کی قرار است که آرام شود؟

و شود ایمن از جنگ و ستیز؟

و شود فارغ از زجر و عذاب؟

کی قرار است در آن صلح و صفا حکم براند بر ما؟

و در آن

کی قرار است به آرامش خاطر برسیم؟

و از این دوزخ جان‌سوز پر از کینه و نفرت برهیم؟



 

پاسخ به نامه کلک ٫ یدالله رویایی

وقتی پس از سال ها بی خبری و زندگی در تبعید نشریه 

کلک در گفتگویی مکتوب سوالات را برایش فرستاد، یدالله

رویایی نوشت

آقای مازندرانی عزیز

برای بقیه سئوال هایتان جوابی نمی نویسم...

ناگهان خسته شدم

گرچه اعتماد را فاصله بر میدارد ولی در فاصله بین من و شما

اعتمادی نشسته است که نمی دانم از کجا می آید.

با اینکه شما را ندیده ام ولی نصف شما را لحن شما می سازد. و

همین برای من کافی است

می گفت نگران به خزان نشستن فرهنگ است.

می گفت آدم برای آنکه درد بی فرهنگی را بفهمد باید خودش

فرهنگ داشته باشد و چه مغبون روزگاری است آن زمانه ای که

مردم به خزان نشستن فرهنگ را در سکوت نظاره کنند.

چنان که در از سکوی سرخ نوشت:

فرهنگ تعریف نمیشود. فرهنگ تعریف میکند. در همه جا

هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس میکنی

که نیست یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ

نداری»

و از همین رو بود که به تبعید رفت تا آخر عمر بیش از نیم قرن

و گفت هرگز به ایران باز نمی گردم زیرا دل دیدن انقلاب

فرهنگی فقیهان را ندارم

زیرا که در نگاه رویایی در حکومت فقها پیش رفتن به معنای

به عقب رفتن است؛

که فقیه هر چه عقب تر برود پیشروتر است/۱

۱۰:۴۱



نمونه های شعر دیروز برای تبرک

نقشه آزادی /محمد رضا شفیعی کدکنی 


نقشه آزادی

با نقطه، نقطه

نقطه خون

خون رهروان

خون هزار مهسا خون بسی جوان

این نقشه بر سراسر میهن

در حال شکل گیری و گسترانگی

می گسترد به هر سو در بیکرانگی

این نقشه را شبانه به یکبار

نتوان کشید و دید

در طول سالیانش با خون توان کشید

با خون نسل ها

پررنگ و آشکار شود، در برابرت

تا ناکجای هرگزی حیرت آورت

این نقشه شگفتگی و شادی وطن

این نقشه رهایی و آزادی وطن

محمدرضا شفیعی کدکنی | مهرماه ۱۴۰۱


غزل برای درخت / سیاوش کسرایی

 

تو قامت بلند تمنّایی ای درخت.

همواره خفته است در آغوشت آسمان.

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زیبایی ای درخت.

وقتی که بادها

در برگ‌های درهم تو لانه می‌کنند

وقتی‌که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می‌کنند

غوغایی ای درخت.

وقتی‌که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش‌آوایی ای درخت.

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب‌زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا؟

خورشید را کجا؟

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می‌کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت.

سربرکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت.

طبیعت نیمه جان

ماه، غمناک

راه، نمناک

ماهی قرمز افتاده بر خاک.

 

مریم /فریدون توللی

در نیمه‌های شامگهان، آن زمان که ماه
زرد و شکسته، می‌دمد از طرفِ خاوران
استاده در سیاهیِ شب مریم سپید
آرام و سرگران.
او مانده تا که از پسِ دندانه‌های کوه
مهتاب سرزند، کشد از چهرِ شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تنِ لطیف
در نورِ ماهتاب.
بستان به خواب رفته ومی‌دزدد آشکار
دستِ نسیم، عطرِ هر آن گل که خرّمست.
شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریم است.
مهتاب، کم‌کمک ز پسِ شاخه‌های بید
دزدانه می‌کشد سر و می‌افکند نگاه
جویای مریم‌ست و همی جویدش به چشم
در آن شب سیاه
دامن‌کشان ز پرتو مهتاب، تیرگی
رو می‌نهد به سایهٔ اشجار دوردست
شب دلکش است و پرتو نمناک ماهتاب
خواب‌آورست و مست
اندر سکوت خرّم و گویای بوستان
مه موج می‌زند چو پرندی به جویبار
می‌خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست
مرغی ز شاخسار.



تردید / مجید رفعتی

به تردید

در رد پای تو می گریم آن قدر

که گنجشکان تشنه از گودی آن آب می نوشند

و به قطع

پرواز می کنند در جستجوی درختی

که سایه اش را جا گذاشته است



سرزمین هرز/ محمد رضا راثی پور


در بسیاری از اسطوره ها و داستانهایی که سینه به سینه از نسل قبل در حافظه ما بجا مانده اشاره ای شده است به یوم تبلی السرایر 

که ثابت و سیار ، قرار از کف می دهد و به هم می آشوبد.

مادر ، فرزندش را نمی شناسد و برادر به قتل برادر کمر می بیند.

هر قلتشنی به ادعای نجات و منجی گری آشوب بر پا می کند وگروهی نادان تر از خودش را به گرد خود جمع می کند.

سوال اینجاست که کدام راهنما و کدام توانایی شناخت در این لحظه حساس می تواند بداد انسان سرگشته برسد.

آیا غیر از این است که توانایی ذهن انسان فقط به  مواجهه با حوادث قبلا تجربه شده محدود و منحصر است و در این حالت جز حیرانی و سرگشتگی یا گمراهی به آدم دست نمی دهد.

من کاری به نقل شده ها و پیش بینی ها ندارم.قویا معتقدم که این شرایط قبلا پیش آمده که در ذهن پیشینیان ما پس لرزه های آن حک شده و حتی به عنوان رازی مگو سعی شده به نسل بعدی منتقل شود.

ولی سوال من اینجاست که اگر قرار است در هر چند سده چنین بلبشو و خرابیی روی دهد چه نامی می توان به کائنات داد جز سر زمین هرز.

سرزمین هرزی که تی اس الیوت با وسواس و دقت از آن یاد کرده است.

ما گیاهان خودروی سرزمین هرزیم که ناچار و ناگزیر عنان حیاتمان بدست بادهای عاصی و بی طاقت است .