و باز مرداد است
و باز ماه نفسگیر و داغ دلتنگیست
و باز بین غم و قلب من هماهنگیست.
چه روزهای ملالآور غمانگیزی!
چهقدر دلگیرم!
چهقدر هم تنها!
نمانده هیچکسی همدمم جز آیینه
شریک دائم افسوسهای دیرینه.
دلم برای رفیقی که مهربان باشد
چهقدر تنگ شده!
برای همنظری هوشیار و ژرفنگر
و اهل همدردی
که حس و حال من خسته را بفهمد خوب
و خوب درک کند معنی ملالم را
خیالباف نباشد
و آرزوپرداز
به من دروغ نگوید که زندگی زیباست
امید واهی دلخوشکنک به من ندهد
که تا شقایق هست
ادامه باید داد
به زندگی کردن.
نشسته در ته بنبست یأس پابسته
و از اسارت در بند رنج دلخسته
به آینه گفتم: رفیق! چیست راه نجات؟
کشید آه و به من گفت: نیست راه نجات.