امشب ماه کاهلانهتر رؤیا میبیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تلِ بالشها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینههایش را نوازش میکند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون تودههای ابر
به رخوتی دراز تن میسپارد
و چشمهایش به تماشای رؤیاهایی سپید میرود
که چون گلهای شکوفان به آسمان سرمیکشند.
گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کرهی خاک میفشاند،
شاعری پارسا، خوابستیز،
به گودی دست خود میگیرد این اشکِ مات را،
که جلوهی رنگینکمان دارد چون تکهیی عتیق،
و آن را در قلبِ خود جای میدهد،
دور از چشمِ خورشید.
تا همهی ما در پاییز
در گلهای داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد میآید و میرود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشتهام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم.
ابر اگر موج
آسمان گر دریاست
…
تو کجایی که بگویی
که تماشا کن
دیدم آن شب را، آن شب را
چشمههایی که نجوشید، نجوشید از این سوی کویر
ناگه از چشم تو جاری شد، جاری شد باز…
باز گفتی که تماشا کن
-گفتم: که جدا خواهم شد
اینک، اینک
تو کجایی که بگویم، که تماشا کن
ماه را…!
کانجا در چاه بلند افتادهست
من از این قایق آرام روان،
میترسم، میترسم
که اگر موجی -یا موج نگاهی-
ناگاه
بست قایق -یا قایقران- را،
چشمان
من در آن دشت وسیعی که نمیدانم
آبی یا سبز است
رها خواهم شد
…
آنک آن موج سپیدی که در آن دامن آبی رویید
وینک این موج سپیدی که در این…
… میدانی!؟
که اگر روزی، نزدیکی
وحدت را
-دیواری را-
خواهی دید
لحظهٔ زادن دیوار دگر را،
که زمانش زادهست
…
و تو گفتی که:
در این دشت رهاییست
و من گفتم باز:
ناگهان رویش بیمار حصاری را
خواهی دید
-«شاخهها پژمردهست
-دست بر گوش تو-
گفتم:
که اگر ناقوسی باشد
جز این نیست
که صداهای هزاران موج تند زمان را،
در خود بردهست
مثل رازی که وجود تو، در آن میآسود
مثل آن حلقه، که از دست من افتاد و نگاه تو:
-دوان در پی آن افسرد
و همین است که میدانی و میدانم
که نمی دانی:
گیسوان تو -که آرام است-
مثل اینست، که نیست
من اگر گیسوی سرسبز تو را روزی باور کردم
باد بودهست که این باور را…
…افسوس
و همینست که باز
باز… پرسیدی رنگش را…
گفتم:
-«پرتو زرد غروب پاییز
و تو گفتی که نه
باز
و هزاران مانند
و هزاران شعر
باز گفتی که نه
باز…
ناگهان شعلهٔ کبریت در آن باغ گرفت
-شعله، در باغ چراغ قرمز-
و همینست
کزین کوه سیاه نزدیک
تا به آن تپهٔ خاکسترآن دورادور
و از این دریا
که سپیدست در این نزدیک
و در آن دور، که سبز و آبیست
و از این خرمن انبوه
-که گیسوی تو را گویند-
که از آن دور و از این نزدیک
ماهتابیست…
………
و همینست که گر پنجره را باز کنی
ور از آن مرغ، که در خط شفق میگذرد
و از این مرغ، که در لانهاش آرامست
و از آن موج، که وحشی
و از این موج، که رام
ظلمت غربت هر فاصله را…
خواهی دید
و از این هلهلهٔ زنگ
-که در کوچهٔ ما میگذرد-
ظلمت غفلت هر قافله را…
می دانم، می دانم
که فراموش فراموشی…
که فراموش فراموشی…
که فراموشی
به پایان رسیدیم، امّا نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز
ببخشای، ای روشن عشق برما، ببخشای!
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست؛
ببخشای ما را
اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر خبر نیست.
نسیمی گیاه سحرگاه را، در کمندی فکنده است
و تا دشت بیداریاش میکشاند.
و ما کمتر از آن نسیمیم،
در آن سوی دیوار بیمیم.
ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!
به پایان رسیدیم، اما، نکردیم آغاز.
فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز.
با دودمان خونی پرواز.../ علی رضا طبایی
آن گونه زیستن!
بر پای ایستادن
در جامهای از عاطفه و نور
بر مطلع سپیده و لبخند
منصوروار، عرصهی میثاق را به پای نوشتن
در واژهای شکفتن:
- نه!
- نه!
در بستری ز جاری خون خفتن!
اما، هماره، حق
حق
حق گفتن!
ای جاری همیشهی دریادل!
دریادل همیشهی جاری!
با من بگو، بدانم
آیا تو از کدام ستاره
یا از کدام افلاک
این گونه پاک
خاستهای از خاک؟
آیا تو از زلال کدامین عطش
نوشیدهای؟
ای کاش
میشد
یک قطره از زلالی آن جام شوکران که تو لاجرعه درکشیدی
مینوشیدم
تا راز و رمز پویا بودن
تا رمز و راز دریا بودن
بر من گشوده گردد!
·
اینان، به یاوه، صد نقش
بر آب مینگارند
و آزمودهها را تکرار میکنند.
گفتار
هرچند نیک باشد، گفتار است
سقف بلند گفتار
بر باد آرمیدهست!
و ذات باد، تنها، باد است!
اما
میزان، هماره کردار
میزان، هماره منطق کردار است
زیرا که ذات تاریخ، کردار است
زیرا که ذات انسان، کردار است!
دریادلان قافلهی کردار
میخواهم
بیگانه با عشیرهی گفتار
فرزندی از تبار شما باشم
میخواهم از شمایان
پرواز را، دوباره، بیاموزم
ای دودمان خونی پرواز...
#علیرضا_طبایی
باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان
مرگ را نوشید بر دست پدر، سهرابمان
سایه هول است و قید از ما نمیگیرد ز پای
تا دهان گورها، در خود، نگیرد قابمان
ماهیان تشنه را بلعید ماهیخوار و... باز
سوی مسلخ میبرد، با وعده تالابمان
کشتی نوح است، میگویند و بر موج فریب
میکشاند ناخدا، تا ورطه گردابمان
معجزی روشن، چو ماه نخشب آوردیم و... هیچ
نیست فرجامی به پایان، جز خم تیزابمان
میفریبند این رسنکاران، به نام مهر و ماه
روز با پیهسوز و شب با کرمک شبتابمان
در سرابستان، به جرم تشنگی، میافکند
در همان جایی که نی افکند عرب، غرقابمان
تنگچشمی بین که حاتمشهرگان حتی کفی
نان نمیبخشند تا از رخ نریزند آبمان
بر نمیتابد شراری خرد را خشم زئوس
تا چراگاه کلاغان میکند پرتابمان!
#علیرضا_طبایی
پری قصههای کودکیام...
پری قصههای کودکیام
شهرزادم،... زن عروسکیام
آرزوی هزار و یک شب من
قصههای هزاره و یکیام
ماه چینی، عروس قصر و چراغ
شور عباسه، شوق برمکیام
شب و مهمان و عشق، شمع به کف
تای تهمینه، ماه دزدکیام!
شرم دیدارهای مدرسهای،
در همان جامههای ارمکیام
حلهی شعر، باغ آینهپوش
عطر حافظ، شمیم رودکیام
چنگ در خاک، ریشه در خورشید
تکیهگاه غرور پیچکیام
شعلهی ویسه، شرم لیلایی،
مطلع آفتاب پوپکیام
تو یکی بودی و، بجز تو نبود
سالها در پی همان یکیام!
میشناسم تو را، همانی..."او"
من، ولی از دلت بپرس کیام؟
#علیرضا_طبایی
برگرفته از اینستاگرام علیرضا طبایی:
https://www.instagram.com/reel/C6nT9Q_uaGv/?igsh=MXd0dTMyZ3kwamtmag==

نوآوری در سن بالا
محمد شمس لنگرودی در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دربارهی طبایی گفت: بسیاری از افراد با بالا رفتن سنشان از نوآوری شعرشان کاسته میشود؛ اما در این عرصه، طبایی برعکس عمل کرده و آخرین مجموعهی شعرش شامل بهترین شعرهایش است که تا امروز از او خواندهام.
او همچنین شعر علیرضا طبایی را شعری معتدل، میانهرو و بین شعر نیمایی و سنتی توصیف کرد و یادآور شد: آشنایی من با علیرضا طبایی به وقتی که در لنگرود زندگی میکردم و عشق شعر، مرا به طرف همهی مجلات از جمله «مجلهی جوانان» میکشید، بازمیگردد. شعر مورد علاقهی او، شعری معتدل و میانهرو و بین شعر نیمایی و سنتی بود که باب پسند همسن و سالهای من بوده و هنوز هم مورد پسند بسیاری از جوانان است.
شمس لنگرودی از جمله مزایای طبایی را نسبت به همسالانش در آن سالها، دانش او نسبت به شعر نیمایی ذکر کرد که باعث انتشار بسیاری از شعرهای خوب نیمایی در «مجلهی جوانان» شد.
او ادامه داد: من با مجلات ارتباط تنگاتنگی نداشتم. در آن سالها از من در سه مجله، شعر چاپ شد، که نیماییترین و یا شجاعانهترین شعرم در عرصهی شکل، شعری بود که در «مجلهی جوانان» و زیر نظر علیرضا طبایی چاپ شد.
به اعتقاد این شاعر، شعرهای مجموعهی شعر «شاید گناه از عینک من باشد» طبایی، دقایق و ظرایفی دارد که هرگز در شعر مثلا «ویتنام» او که در سنین جوانی خوانده است، وجود ندارد.
شمس همچنین گفت: شعرهای گذشتهی طبایی در مجموع، روایی و احساسی بود که با اتکا به وزن نمودی مییافت؛ حال آنکه شعرهای اخیرش در این مجموعه از اشعار خوب و قابل دفاع نیمایی است.
خود ما هم شاگردی طبایی را کردهایم
محمدعلی بهمنی هم دربارهی طبایی معتقد است: جایگاه طبایی در شعر و پرورش بچههای شعر، در زمان خودش تا امروز کم نیست.
این شاعر متذکر شد: طبایی تا امروز تلاش زیادی کرده است؛ حتا بیشتر از شعر خودش، روی شعر دیگران وقت گذاشته است. او حتا در حوزههای دیگر مانند ترانه نیز کار کرده است و دورهای با نام شهرام یا شهرام طبا، ترانههایش را منتشر میکرد و کارهای باارزشی داشت.
بهمنی یادآور شد: اگر بخواهند برای طبایی بزرگداشت بگیرند، بحقترین کاری است که میتوان برای او انجام داد. او نه تنها به شعر بچههای شعر تعالی بخشیده؛ بلکه نقطهنظراتش در ابتدای کارش در «مجلهی جوانان» بسیار باارزش است.
این شاعر ساکن بندرعباس افزود: شاعران بسیاری نزد طبایی شاگردی کردهاند. سپیده کاشانی اولین مجموعهی شعرش را با همت علیرضا طبایی منتشر کرد و او در تعالی بخشیدن شعر کاشانی، کمک بسیاری به وی کرد و درواقع، کاشانی یکی از شاگردان طبایی است.
بهمنی در پایان تصریح کرد: امثال سپیده کاشانی که شاگردی طبایی را کرده باشند، بسیارند؛ حتا خود ما هم شاگردی او را کردهایم.
طبایی بر شعر ما حق پدری دارد
اکبر اکسیر نیز علیرضا طبایی را نمایندهی شاعران شهرستان دانست و گفت: قبل از انقلاب، تنها مجلهای که صفحهی ادبی پرباری داشت، «مجلهی جوانان» بود که در آن، شعر شاعران شهرستان منتشر میشد.
این شاعر افزود: «مجلهی جوانان» دوشنبهها منتشر میشد و شاعران دوشنبه، شاعران بیتریبون شهرستان بودند که به دلیل مشکلات عدیده، نیمی از آنها قادر به ادامهی راه نشدند و نیمی دیگر بعد از انقلاب درخشیدند که این به برکت حضور علیرضا طبایی بود که به تمام شاعران شهرستان توجه داشت.
اکسیر متذکر شد: خیلی از شاعرانی که بعد از انقلاب به نام و نانی رسیدهاند، از این حقیقت سر باز زدند که بگویند «مجلهی جوانان» پایگاه اولیهشان بود؛ اما در برهوت آن موقع، این مجله واقعیتی بود که خیلیها از جمله خود من مدیون آن هستیم.
او افزود: خیلی دلم میخواست در جلسهی بزرگداشت این شاعر بودم و دربارهاش حرف میزدم. اگر طبایی در آن زمان نبود، شاید خیلی از استعدادها به هرز میرفت و بسیاری از چهرههای درخشان شعر ظهور نمیکردند. شاعران شهرستان، زخم نداشتن تریبون را میخورند و اکثر شاعران از این دست، با این مجله رشد کردند.
این شاعر ساکن آستارا در پایان عنوان کرد: در خانهی هنرمندان، از بزرگمردی حرف زده میشود که بر گردن شعر شهرستان حق پدری دارد. باید قدرش را بدانیم. سهشنبه، شاعران دوشنبه به پاس این بزرگمرد برخیزند و کلاه از سر بردارند که طبایی بر شعر ما حق پدری دارد.
یکی از ترانهسرایان خوب
اکبر آزاد هم طبایی را از ترانهسرایان خوب دوران خود دانست و یادآور شد: این شاعر کارهای خوب بسیاری در عرصهی ترانه انجام داده، که یکی از معروفترین آنها، ترانهی «هر عشقی میمیرد» است.
این ترانهسرا همچنین دربارهی فعالیت طبایی در «مجلهی جوانان» آن دوره گفت: زمانی که طبایی در «مجلهی جوانان» کار میکرد، بسیاری از شاعران جوان را به جامعهی شعری ما معرفی کرد. او فردی بود که در آن زمان، اولین جلسات شعرخوانی را راه انداخت.
دریچهای برای انعکاس حرف جوانان
محمدجواد محبت نیز علیرضا طبایی را یکی از چهرههای خدمتگزار ادبیات در سالهایی که جوانان ایران حرفهایی برای گفتن داشتند، توصیف کرد.
این شاعر ساکن کرمانشاه یادآور شد: آن زمان که جوانان ایران حرفهایی برای گفتن داشتند، طبایی صفحات شعر «مجلهی جوانان» را اداره میکرد و موجب انعکاس حرفهای جوانان آن روزگار میشد. در آن روزگار در مجلههای «تهران مصور»، «جوانان» و «اطلاعات هفتگی»، شعرهایی میدادیم؛ اما «مجلهی جوانان» برای ما دریچهای بود.
وی افزود: در سال 39، یک شعر نوشتم و به طبایی دادم. شعر مرا در «مجلهی جوانان» چاپ کرد و این آغاز آشنایی من با او بود. دیداری نیز در سالهای پیشین با او داشتم و از غزلهای نابش حظ بردم. هر از گاهی، چند غزل با عنوان اینکه دیگران را یادآور شاعریاش شود، میسراید.
محبت همچنین متذکر شد: هرچقدر او را نوازش کنیم، حقش است؛ زیرا او از شاعران بزرگ است. طبایی از افرادی که با شعر و غزل امروز مؤانست دارند و در ردیف غزلسرایان ما، هیچچیز کم ندارد.
کارهای تازه در اوزان نیمایی
اما پرویز خائفی دربارهی طبایی به ایسنا گفت: علیرضا طبایی شاعری است که سعی کرده در شرایط مختلف زمانه، با چشماندازهای تازهای ببیند.
این شاعر متذکر شد: علیرضا طبایی از دوستان صمیمی من است. در شیراز مجلهای به نام «دریا» را چاپ میکردیم که طبایی چند شعر و یک کتاب به نام «جوانهها» را به من داد که در همان شیوهی کارهای فریدون توللی بود و بارقهی شعری در کارهای اولیهاش پیدا بود. بعد از مدتی رفت تهران و مسؤولیت صفحات ادبی «مجلهی جوانان» را گرفت.
خائفی کار مهم علیرضا طبایی را در آن دوره، معرفی بسیاری از چهرههای جوان شعر در این صفحات دانست و متذکر شد: در آن دوره از اغلب شهرستانها برایش شعر، عکس و نامه میآمد و با کمال محبت آنها را چاپ میکرد.
او افزود: طبایی بعدا شیوهی کارش تغییر کرد و در اوزان نیمایی، کارهای تازهای کرد و از چهرههای خوب شعر معاصر ما شد.
این شاعر ساکن شیراز در پایان یادآور شد: چند سال بعد، طبایی را در کنگرهی خواجوی کرمان دیدم و فهمیدم که زمینهی فکریاش تغییر یافته است و نوآوریهای بدیعی در شعر دارد.