امشب ماه کاهلانهتر رؤیا میبیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تلِ بالشها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینههایش را نوازش میکند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون تودههای ابر
به رخوتی دراز تن میسپارد
و چشمهایش به تماشای رؤیاهایی سپید میرود
که چون گلهای شکوفان به آسمان سرمیکشند.
گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کرهی خاک میفشاند،
شاعری پارسا، خوابستیز،
به گودی دست خود میگیرد این اشکِ مات را،
که جلوهی رنگینکمان دارد چون تکهیی عتیق،
و آن را در قلبِ خود جای میدهد،
دور از چشمِ خورشید.
تا همهی ما در پاییز
در گلهای داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد میآید و میرود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشتهام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم.
باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان
مرگ را نوشید بر دست پدر، سهرابمان
سایه هول است و قید از ما نمیگیرد ز پای
تا دهان گورها، در خود، نگیرد قابمان
ماهیان تشنه را بلعید ماهیخوار و... باز
سوی مسلخ میبرد، با وعده تالابمان
کشتی نوح است، میگویند و بر موج فریب
میکشاند ناخدا، تا ورطه گردابمان
معجزی روشن، چو ماه نخشب آوردیم و... هیچ
نیست فرجامی به پایان، جز خم تیزابمان
میفریبند این رسنکاران، به نام مهر و ماه
روز با پیهسوز و شب با کرمک شبتابمان
در سرابستان، به جرم تشنگی، میافکند
در همان جایی که نی افکند عرب، غرقابمان
تنگچشمی بین که حاتمشهرگان حتی کفی
نان نمیبخشند تا از رخ نریزند آبمان
بر نمیتابد شراری خرد را خشم زئوس
تا چراگاه کلاغان میکند پرتابمان!
#علیرضا_طبایی
پری قصههای کودکیام...
پری قصههای کودکیام
شهرزادم،... زن عروسکیام
آرزوی هزار و یک شب من
قصههای هزاره و یکیام
ماه چینی، عروس قصر و چراغ
شور عباسه، شوق برمکیام
شب و مهمان و عشق، شمع به کف
تای تهمینه، ماه دزدکیام!
شرم دیدارهای مدرسهای،
در همان جامههای ارمکیام
حلهی شعر، باغ آینهپوش
عطر حافظ، شمیم رودکیام
چنگ در خاک، ریشه در خورشید
تکیهگاه غرور پیچکیام
شعلهی ویسه، شرم لیلایی،
مطلع آفتاب پوپکیام
تو یکی بودی و، بجز تو نبود
سالها در پی همان یکیام!
میشناسم تو را، همانی..."او"
من، ولی از دلت بپرس کیام؟
#علیرضا_طبایی
برگرفته از اینستاگرام علیرضا طبایی:
https://www.instagram.com/reel/C6nT9Q_uaGv/?igsh=MXd0dTMyZ3kwamtmag==
نوآوری در سن بالا
محمد شمس لنگرودی در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دربارهی طبایی گفت: بسیاری از افراد با بالا رفتن سنشان از نوآوری شعرشان کاسته میشود؛ اما در این عرصه، طبایی برعکس عمل کرده و آخرین مجموعهی شعرش شامل بهترین شعرهایش است که تا امروز از او خواندهام.
او همچنین شعر علیرضا طبایی را شعری معتدل، میانهرو و بین شعر نیمایی و سنتی توصیف کرد و یادآور شد: آشنایی من با علیرضا طبایی به وقتی که در لنگرود زندگی میکردم و عشق شعر، مرا به طرف همهی مجلات از جمله «مجلهی جوانان» میکشید، بازمیگردد. شعر مورد علاقهی او، شعری معتدل و میانهرو و بین شعر نیمایی و سنتی بود که باب پسند همسن و سالهای من بوده و هنوز هم مورد پسند بسیاری از جوانان است.
شمس لنگرودی از جمله مزایای طبایی را نسبت به همسالانش در آن سالها، دانش او نسبت به شعر نیمایی ذکر کرد که باعث انتشار بسیاری از شعرهای خوب نیمایی در «مجلهی جوانان» شد.
او ادامه داد: من با مجلات ارتباط تنگاتنگی نداشتم. در آن سالها از من در سه مجله، شعر چاپ شد، که نیماییترین و یا شجاعانهترین شعرم در عرصهی شکل، شعری بود که در «مجلهی جوانان» و زیر نظر علیرضا طبایی چاپ شد.
به اعتقاد این شاعر، شعرهای مجموعهی شعر «شاید گناه از عینک من باشد» طبایی، دقایق و ظرایفی دارد که هرگز در شعر مثلا «ویتنام» او که در سنین جوانی خوانده است، وجود ندارد.
شمس همچنین گفت: شعرهای گذشتهی طبایی در مجموع، روایی و احساسی بود که با اتکا به وزن نمودی مییافت؛ حال آنکه شعرهای اخیرش در این مجموعه از اشعار خوب و قابل دفاع نیمایی است.
خود ما هم شاگردی طبایی را کردهایم
محمدعلی بهمنی هم دربارهی طبایی معتقد است: جایگاه طبایی در شعر و پرورش بچههای شعر، در زمان خودش تا امروز کم نیست.
این شاعر متذکر شد: طبایی تا امروز تلاش زیادی کرده است؛ حتا بیشتر از شعر خودش، روی شعر دیگران وقت گذاشته است. او حتا در حوزههای دیگر مانند ترانه نیز کار کرده است و دورهای با نام شهرام یا شهرام طبا، ترانههایش را منتشر میکرد و کارهای باارزشی داشت.
بهمنی یادآور شد: اگر بخواهند برای طبایی بزرگداشت بگیرند، بحقترین کاری است که میتوان برای او انجام داد. او نه تنها به شعر بچههای شعر تعالی بخشیده؛ بلکه نقطهنظراتش در ابتدای کارش در «مجلهی جوانان» بسیار باارزش است.
این شاعر ساکن بندرعباس افزود: شاعران بسیاری نزد طبایی شاگردی کردهاند. سپیده کاشانی اولین مجموعهی شعرش را با همت علیرضا طبایی منتشر کرد و او در تعالی بخشیدن شعر کاشانی، کمک بسیاری به وی کرد و درواقع، کاشانی یکی از شاگردان طبایی است.
بهمنی در پایان تصریح کرد: امثال سپیده کاشانی که شاگردی طبایی را کرده باشند، بسیارند؛ حتا خود ما هم شاگردی او را کردهایم.
طبایی بر شعر ما حق پدری دارد
اکبر اکسیر نیز علیرضا طبایی را نمایندهی شاعران شهرستان دانست و گفت: قبل از انقلاب، تنها مجلهای که صفحهی ادبی پرباری داشت، «مجلهی جوانان» بود که در آن، شعر شاعران شهرستان منتشر میشد.
این شاعر افزود: «مجلهی جوانان» دوشنبهها منتشر میشد و شاعران دوشنبه، شاعران بیتریبون شهرستان بودند که به دلیل مشکلات عدیده، نیمی از آنها قادر به ادامهی راه نشدند و نیمی دیگر بعد از انقلاب درخشیدند که این به برکت حضور علیرضا طبایی بود که به تمام شاعران شهرستان توجه داشت.
اکسیر متذکر شد: خیلی از شاعرانی که بعد از انقلاب به نام و نانی رسیدهاند، از این حقیقت سر باز زدند که بگویند «مجلهی جوانان» پایگاه اولیهشان بود؛ اما در برهوت آن موقع، این مجله واقعیتی بود که خیلیها از جمله خود من مدیون آن هستیم.
او افزود: خیلی دلم میخواست در جلسهی بزرگداشت این شاعر بودم و دربارهاش حرف میزدم. اگر طبایی در آن زمان نبود، شاید خیلی از استعدادها به هرز میرفت و بسیاری از چهرههای درخشان شعر ظهور نمیکردند. شاعران شهرستان، زخم نداشتن تریبون را میخورند و اکثر شاعران از این دست، با این مجله رشد کردند.
این شاعر ساکن آستارا در پایان عنوان کرد: در خانهی هنرمندان، از بزرگمردی حرف زده میشود که بر گردن شعر شهرستان حق پدری دارد. باید قدرش را بدانیم. سهشنبه، شاعران دوشنبه به پاس این بزرگمرد برخیزند و کلاه از سر بردارند که طبایی بر شعر ما حق پدری دارد.
یکی از ترانهسرایان خوب
اکبر آزاد هم طبایی را از ترانهسرایان خوب دوران خود دانست و یادآور شد: این شاعر کارهای خوب بسیاری در عرصهی ترانه انجام داده، که یکی از معروفترین آنها، ترانهی «هر عشقی میمیرد» است.
این ترانهسرا همچنین دربارهی فعالیت طبایی در «مجلهی جوانان» آن دوره گفت: زمانی که طبایی در «مجلهی جوانان» کار میکرد، بسیاری از شاعران جوان را به جامعهی شعری ما معرفی کرد. او فردی بود که در آن زمان، اولین جلسات شعرخوانی را راه انداخت.
دریچهای برای انعکاس حرف جوانان
محمدجواد محبت نیز علیرضا طبایی را یکی از چهرههای خدمتگزار ادبیات در سالهایی که جوانان ایران حرفهایی برای گفتن داشتند، توصیف کرد.
این شاعر ساکن کرمانشاه یادآور شد: آن زمان که جوانان ایران حرفهایی برای گفتن داشتند، طبایی صفحات شعر «مجلهی جوانان» را اداره میکرد و موجب انعکاس حرفهای جوانان آن روزگار میشد. در آن روزگار در مجلههای «تهران مصور»، «جوانان» و «اطلاعات هفتگی»، شعرهایی میدادیم؛ اما «مجلهی جوانان» برای ما دریچهای بود.
وی افزود: در سال 39، یک شعر نوشتم و به طبایی دادم. شعر مرا در «مجلهی جوانان» چاپ کرد و این آغاز آشنایی من با او بود. دیداری نیز در سالهای پیشین با او داشتم و از غزلهای نابش حظ بردم. هر از گاهی، چند غزل با عنوان اینکه دیگران را یادآور شاعریاش شود، میسراید.
محبت همچنین متذکر شد: هرچقدر او را نوازش کنیم، حقش است؛ زیرا او از شاعران بزرگ است. طبایی از افرادی که با شعر و غزل امروز مؤانست دارند و در ردیف غزلسرایان ما، هیچچیز کم ندارد.
کارهای تازه در اوزان نیمایی
اما پرویز خائفی دربارهی طبایی به ایسنا گفت: علیرضا طبایی شاعری است که سعی کرده در شرایط مختلف زمانه، با چشماندازهای تازهای ببیند.
این شاعر متذکر شد: علیرضا طبایی از دوستان صمیمی من است. در شیراز مجلهای به نام «دریا» را چاپ میکردیم که طبایی چند شعر و یک کتاب به نام «جوانهها» را به من داد که در همان شیوهی کارهای فریدون توللی بود و بارقهی شعری در کارهای اولیهاش پیدا بود. بعد از مدتی رفت تهران و مسؤولیت صفحات ادبی «مجلهی جوانان» را گرفت.
خائفی کار مهم علیرضا طبایی را در آن دوره، معرفی بسیاری از چهرههای جوان شعر در این صفحات دانست و متذکر شد: در آن دوره از اغلب شهرستانها برایش شعر، عکس و نامه میآمد و با کمال محبت آنها را چاپ میکرد.
او افزود: طبایی بعدا شیوهی کارش تغییر کرد و در اوزان نیمایی، کارهای تازهای کرد و از چهرههای خوب شعر معاصر ما شد.
این شاعر ساکن شیراز در پایان یادآور شد: چند سال بعد، طبایی را در کنگرهی خواجوی کرمان دیدم و فهمیدم که زمینهی فکریاش تغییر یافته است و نوآوریهای بدیعی در شعر دارد.
پیش از سخن گفتن در مورد ویژگیهای یک شعر خوب یا به سخن دیگر یک شعر ناب، باید به گونهای موجز و مفید به مقولهای دیگر پرداخت تا مفهوم شعر، بهتر و شایستهتر درک شود.
من عقیده دارم شعر در این سرزمین، در کنار یا حاشیه زندگی راه نمیپوید، بل، با زندگی آمیخته و با آن یگانه شده است. من شعر را «تفنّن» و «بازی با واژهها» نمیدانم. به باور من شعر، پارهی از هستی و زندگی قوم و قبیلهای است که در این سرزمین، از گذشتههای دور تا امروز، زندگی کرده و به شکلی با حیات آنان آمیخته، با زبان و فرهنگ آنان عجین شده، و بدل به شناسنامه فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و سیاسی آنان گردیده است. این شعر ریشه در همین زمین، در همین آب و خاک دارد و عصاره وجودی خود را از دل همین مرز و بوم و از آمال مردم این پاره جغرافیایی گرفته و میگیرد. اگرچه همواره گوشه چشمی به فرهنگ، مردم و هستی اقوام دیگر به صورت تهاتر و داد و ستد فرهنگی داشته و دارد و از آبشخور ادب و هنر سرزمینهای دیگر و اقوام دیگر بهره گرفته و متقابلا تاثیر گذاشته اما در طول تاریخ، هرگز نگاه هستیشناسانه و زندگیمحور و اساس وجودی خود را بر پایه «تئوریهای وارداتی» بنا نکرده و بر محور سنتهای پویا و عناصر مستقل هستی خود، پای فشرده است.
بدیهی است که در میان هنرها، هنر شعر تعریفناپذیرترین بوده و هست. شعر به همان پری افسانهای بینشان میماند که تا امروز نه چهره خود را به تمامی بر کسی گشوده و نه نشانی کامل خود را برای کسی فاش ساخته است. تنها، گاه گاه، در خلوت چند تن انگشتشمار از شاعران حضور یافته و جلوهای از زیبایی و افسون خود را بر آنان باز نموده است. اما به هر صورت حاصل ما از این شناخت، به قول حافظ جاودانی همان است که گفت: «با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم / یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد» و ناگزیر باید قول مولوی بزرگ را آویزه گوش کرد که: «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید».
با این مقدمه میشاید گفت، از دیدگاه من شعر خوب یا شعر ناب، برآیند و حاصل آمیختگی هنرمندانه و شاعرانه اندیشه و شعور، و حس و عاطفه با عنصر خیال در زبانی کمالیافته، موزون و یا آهنگین است که از زلالی افسون «شعریت» و جادوی شوریدگی و شاعرانگی سیراب شده و تصویرگر متعهدانه روح زمان و آینه نیازها و دردهای مشترک مردم عصر خود باشد.
نکته دیگری را هم باید به دنبال این تعریف یادآور شد و آن اینکه برای ترسیم هویت شعر، باید آن را از دو جنبه واکاوی کرد. نخست از منظر ساختار محتوایی، یعنی بیان و بازگویی ضرورت وجود عناصری که کلیت یک شعر را شکل میدهد، عناصری چون اندیشه، عاطفه، احساس، تخیل و... و بعد از آن پرداختن به تلفیق هنرمندانه و استادانه محتوا با فرم، با وزن یا آهنگ و بهرهگیری شاعرانه از صورتهای خیال مانند استعاره، تشبیه، نماد، ایهام و سود جستن از اسطورهها یا اسطورهسازی و... و سرانجام درک کیفیت درهم تنیدگی کلام و محتوا با فرم.
جنبه دوم که به باور من تاثیر نهایی در توفیق و کمال شعر دارد دریافت میزان سهمی است که آن شعر از شکوه و گیرایی و جمال آن افسون پنهان ناشناخته، و آن جادوی بینشانی دارد که کلام را از شوریدگی شاعرانه سرشار میسازد. آن روح بیکرانگی اثیری که با قامت کلام میآمیزد و از تجسّد پیکره مجموعهای از واژهها، موجودی زنده و جاودانه، افسونگری زندگیبخش و زندهای نامیرا خلق میکند که نه در محدودهای جغرافیایی از زمان، بلکه بر فراز مسیر زمانها ایستاده است و حیاتی به درازای حیات انسان بر این کره خاکی دارد. بزرگان ما از این ویژگی با عنوان «آن» یاد کردهاند یعنی همان جادو و افسون ناشناخته هنر.
دیدهاند و دیدهام که کلامی فاخر و منظوم و موزون، کمالیافته، سرشار از صور خیال با تلفیقی استادانه سروده شده که در آن هم اندیشه با عاطفه آمیخته و هم سهمی از حس و شعور دارد اما حاصل کار بدون آمیزش با آن جاذبه ناگفتنی جادویی، به مجسمهای از مرمر میماند که در نهایت و اوج استادی تراش خورده و پرداخت شده و بر سکویی ایستاده است، ولی فاقد تپش زندگی و عصب و خون و گرمی و شور حیات است. نمیتوان از روی غریزه آن را لمس و نوازش کرد و با آن آمیخت. نمونه این نوع را میتوان به فراوانی در حدود نود درصد ادبیات سرزمین کهن خود دید. آثار و ابیاتی در نهایت استادی و شیوایی، فخامت و والایی اما فاقد کشش و شور و تپش حیات شعری. آثاری که ادبیات تعلیمی، ادبیات اخلاقی و حکمی ما را شکل میدهد مانند «توانا بود هرکه دانا بود...» و «اظهار عجز پیش ستمپیشگان خطاست...» و هزاران نمونه دیگر که هرکدام نظمی است استوار و فاخر، در هالهای از شکوه استادانه اما بیبهره از جادوی شعریت.
*
شعر به باور من، باید هم از منظر ویژگی ساختار درونی به حد کمال رسیده و هم از آن جاذبه گرمیبخش و افسون جاودانه هنر بهره گرفته باشد. اگر کلام فاخر و شیوا، با روح هنر و «آن» شعر بیامیزد، حاصل کار میشود بیشتر غزلیات خواجه جاودانه شیراز و درصدی بالا از غزلیات شیخ بزرگ غزل، سعدی آتشزبان، و پارهای از غزلیات و حتی مثنویهای مولوی بزرگ و نظامی ارجمند، و در روزگار ما پارهای از آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، نادر نادرپور، مهدی اخوان و سهراب سپهری و...