با هرچه ننگ و نام مرا آفرید و رفت
خطی به سرنوشت سیاهم کشید و رفت
انگار روز خلقتِ من حوصله نداشت
ناف مرا به داغ جدایی برید و رفت
گویی که روز خلقتِ من ناامید شد
از خلقت بشر ، که لبش را گزید و رفت
یک شب میان گریه دوباره ظهور کرد
از چشمهای بیکسی من چکید و رفت
در دشت احتضار تبم را شنیده بود
حتی مزار خاطرهام را ندید و رفت
نقاش بیتفاوت دنیای رنگها
بر بوم زندگانی من غم کشید و رفت
شهریور از ۱۴۰۳
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh
ناگـهـان نوری هـویدا شـد گمان کردم تویی
عـالمـی غـرق تمـاشـا شـد گمان کردم تویی
تا که خلـقی دیـد آن زلـف سـمـن سای تورا
شورشی از شوق بر پا شد گمان کردم تویی
از ورای ابـرهـا نـوری بـه مـعـنـای کـلام
آیه ای از عشق معنا شد گمان کردم تویی
خواستم هجی کنم آیاتی از رخسار دوست
لن تراتی لفـظِ گویا شد گمان کردم تویی
تا که دیـدم جلـوه ای از روی زیبای نگار
دیده ام محو تماشا شد گمان کردم تویی
در میان خواب و رویا صاحب غیب اینچنین
صحبت از دنیای بالا شد گمان کردم تویی
من همان درمانده «مجنونم» که از درد فراق
هر کسی در عشق لیلا شد گمان کردم تویی
ع . ح . مجنون تبریزی
نگاه از رنج هاجر هم گرفتی
تو از ابلیس ساغر هم گرفتی
شنیدم قرنهای قرن خوابی
خدایا زخم بستر هم گرفتی؟
پانزدهم مهر
#امیر_دادویی
رفته ای
آنچنان عمیق، دور، بی ملاحظه،
که صدای من حوالی صدات را
حس نمی کند
که مشام من به بوی تازه ات نمی رسد
و سرم به دامنت.
ای نهاد سالهای ماه
زادگاه خاطرات دلبخواه
ازچه ناگهان و بی هوا زدی به رفتن از سپیده دم؟
آآآآآی
چشم اشکهای من
با کدام آه تیره از حریم گریه ام گریختی
ای دهان ضجه های بی سخن
آن گلوله در سرت
گردنت و سینه ات چه می کند؟
این هجوم لخته وار خون
از کدام قلب زوزه می کشد؟
این چراغ دودناک زندگی
ازچه، رو به منزل غروب می خزد؟
این درخت
این درخت آرزو
در کدام قاف ریشه ریشه می شود؟
آآآآی رفته! با نسیم و آب بازگرد
لحظه ای به چشم های من نگاه کن
پیش از آن که آسمان
در پی تو این جهان پیر را
با تمام وعده ی جوانی اش رها کند
و برای تو که توی چشمهای من رها شدی
گریه ها کند.
بازگرد و با دهان آب قهوه ای بزن
ای همیشه در کنار من!
خلوتم دلش که تنگ می شود
خانه را نهاده می زند برون
خارج از زمان
از خودش به سوی مروه سعی میکند
مروه ای که ایستاده در مسیر باد
از مدیترانه بی صدا سؤال می کند
فکر میکنی که تا صلوة ظهر
چند هاجر از زمین غزه سبز می شود؟
زیر پای کودکی که تشنه است و نعره می زند
فکر میکنی کدام چشم چشمه می دهد؟
کاش مثل ماه از هلال کودکی جوانه می زدی
روی انحنای خنده ی لبی
بدر می شدی
ای گلی که خویش را
دسته بسته روی زلفهای زندگی
زدی
کاش با سپیده دم می آمدی.
آبان402
برای آن مسافران ناگزیر که بازنمی گردند کودکان غزه و ....را میگویم
سعید سلطانی طارمی
402
چه فلاکتی بدتر از این،
بوسهای را
به وضوح به یاد آوری
که هرگز رخ نداده است.
#ریچارد_براتیگان (آمریکا)