پیش از سخن گفتن در مورد ویژگیهای یک شعر خوب یا به سخن دیگر یک شعر ناب، باید به گونهای موجز و مفید به مقولهای دیگر پرداخت تا مفهوم شعر، بهتر و شایستهتر درک شود.
من عقیده دارم شعر در این سرزمین، در کنار یا حاشیه زندگی راه نمیپوید، بل، با زندگی آمیخته و با آن یگانه شده است. من شعر را «تفنّن» و «بازی با واژهها» نمیدانم. به باور من شعر، پارهی از هستی و زندگی قوم و قبیلهای است که در این سرزمین، از گذشتههای دور تا امروز، زندگی کرده و به شکلی با حیات آنان آمیخته، با زبان و فرهنگ آنان عجین شده، و بدل به شناسنامه فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و سیاسی آنان گردیده است. این شعر ریشه در همین زمین، در همین آب و خاک دارد و عصاره وجودی خود را از دل همین مرز و بوم و از آمال مردم این پاره جغرافیایی گرفته و میگیرد. اگرچه همواره گوشه چشمی به فرهنگ، مردم و هستی اقوام دیگر به صورت تهاتر و داد و ستد فرهنگی داشته و دارد و از آبشخور ادب و هنر سرزمینهای دیگر و اقوام دیگر بهره گرفته و متقابلا تاثیر گذاشته اما در طول تاریخ، هرگز نگاه هستیشناسانه و زندگیمحور و اساس وجودی خود را بر پایه «تئوریهای وارداتی» بنا نکرده و بر محور سنتهای پویا و عناصر مستقل هستی خود، پای فشرده است.
بدیهی است که در میان هنرها، هنر شعر تعریفناپذیرترین بوده و هست. شعر به همان پری افسانهای بینشان میماند که تا امروز نه چهره خود را به تمامی بر کسی گشوده و نه نشانی کامل خود را برای کسی فاش ساخته است. تنها، گاه گاه، در خلوت چند تن انگشتشمار از شاعران حضور یافته و جلوهای از زیبایی و افسون خود را بر آنان باز نموده است. اما به هر صورت حاصل ما از این شناخت، به قول حافظ جاودانی همان است که گفت: «با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم / یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد» و ناگزیر باید قول مولوی بزرگ را آویزه گوش کرد که: «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید».
با این مقدمه میشاید گفت، از دیدگاه من شعر خوب یا شعر ناب، برآیند و حاصل آمیختگی هنرمندانه و شاعرانه اندیشه و شعور، و حس و عاطفه با عنصر خیال در زبانی کمالیافته، موزون و یا آهنگین است که از زلالی افسون «شعریت» و جادوی شوریدگی و شاعرانگی سیراب شده و تصویرگر متعهدانه روح زمان و آینه نیازها و دردهای مشترک مردم عصر خود باشد.
نکته دیگری را هم باید به دنبال این تعریف یادآور شد و آن اینکه برای ترسیم هویت شعر، باید آن را از دو جنبه واکاوی کرد. نخست از منظر ساختار محتوایی، یعنی بیان و بازگویی ضرورت وجود عناصری که کلیت یک شعر را شکل میدهد، عناصری چون اندیشه، عاطفه، احساس، تخیل و... و بعد از آن پرداختن به تلفیق هنرمندانه و استادانه محتوا با فرم، با وزن یا آهنگ و بهرهگیری شاعرانه از صورتهای خیال مانند استعاره، تشبیه، نماد، ایهام و سود جستن از اسطورهها یا اسطورهسازی و... و سرانجام درک کیفیت درهم تنیدگی کلام و محتوا با فرم.
جنبه دوم که به باور من تاثیر نهایی در توفیق و کمال شعر دارد دریافت میزان سهمی است که آن شعر از شکوه و گیرایی و جمال آن افسون پنهان ناشناخته، و آن جادوی بینشانی دارد که کلام را از شوریدگی شاعرانه سرشار میسازد. آن روح بیکرانگی اثیری که با قامت کلام میآمیزد و از تجسّد پیکره مجموعهای از واژهها، موجودی زنده و جاودانه، افسونگری زندگیبخش و زندهای نامیرا خلق میکند که نه در محدودهای جغرافیایی از زمان، بلکه بر فراز مسیر زمانها ایستاده است و حیاتی به درازای حیات انسان بر این کره خاکی دارد. بزرگان ما از این ویژگی با عنوان «آن» یاد کردهاند یعنی همان جادو و افسون ناشناخته هنر.
دیدهاند و دیدهام که کلامی فاخر و منظوم و موزون، کمالیافته، سرشار از صور خیال با تلفیقی استادانه سروده شده که در آن هم اندیشه با عاطفه آمیخته و هم سهمی از حس و شعور دارد اما حاصل کار بدون آمیزش با آن جاذبه ناگفتنی جادویی، به مجسمهای از مرمر میماند که در نهایت و اوج استادی تراش خورده و پرداخت شده و بر سکویی ایستاده است، ولی فاقد تپش زندگی و عصب و خون و گرمی و شور حیات است. نمیتوان از روی غریزه آن را لمس و نوازش کرد و با آن آمیخت. نمونه این نوع را میتوان به فراوانی در حدود نود درصد ادبیات سرزمین کهن خود دید. آثار و ابیاتی در نهایت استادی و شیوایی، فخامت و والایی اما فاقد کشش و شور و تپش حیات شعری. آثاری که ادبیات تعلیمی، ادبیات اخلاقی و حکمی ما را شکل میدهد مانند «توانا بود هرکه دانا بود...» و «اظهار عجز پیش ستمپیشگان خطاست...» و هزاران نمونه دیگر که هرکدام نظمی است استوار و فاخر، در هالهای از شکوه استادانه اما بیبهره از جادوی شعریت.
*
شعر به باور من، باید هم از منظر ویژگی ساختار درونی به حد کمال رسیده و هم از آن جاذبه گرمیبخش و افسون جاودانه هنر بهره گرفته باشد. اگر کلام فاخر و شیوا، با روح هنر و «آن» شعر بیامیزد، حاصل کار میشود بیشتر غزلیات خواجه جاودانه شیراز و درصدی بالا از غزلیات شیخ بزرگ غزل، سعدی آتشزبان، و پارهای از غزلیات و حتی مثنویهای مولوی بزرگ و نظامی ارجمند، و در روزگار ما پارهای از آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، نادر نادرپور، مهدی اخوان و سهراب سپهری و...
نو آوری ها و تغییراتی که در دهه های اخیر در قالب ظریف و شکننده غزل حادث شده است از حیث تنوع و تکثر ، بحثی چندان دراز دامن و گسترده است که پرداختن به آن مجالی فرا تر از این مقال می طلبد اما البته برای شروع و ورود به بحث ما ، باید به اجمال اشاره ای به آن شود.تا اولا حق خط شکنان و پیش کسوتان این عرصه ادا شود و ثانیا مشخص شود چه کسانی کجا ایستاده اند و آیا در جایگاهی سزاوار شان و منزلت خود قرار گرفته اند یا این موازنه بر نهج مولفه هایی خارج از قابلیت و شایستگی شاعران بوده .بالاخص در مورد شاعری نامدار چون علی رضا طبایی که هم در قالب نیمایی و هم در قالب غزل برای خود دنیایی خاص و زبانی خاص داشته است.
ما در این مجال کوتاه سعی داریم با مراجعه به آثار شاعر و دیدگاههای موشکافانه ایشان و نیز نظر اهل نقد به این سوال جواب دهیم . برای اینکه مطلبمان نظمی داشته باشد و دچار اطاله نشود درسه مولفه متمرکز می کنیم
ا.هنر تصویر سازی در راستای القای عاطفه
ب. برقراری نظم و نظام و تناسب خارج از چارچوب سنت غزل با بهره گیری از تجربه های شعر نیمایی
د. سهم استقلال در غزل
ا.هنر تصویر سازی در راستای القای عاطفه
اصولا تصویر در غزل بویژه غزلهای سنتی عنصری کلیدی نیست و در آن واژه آرایی و موسیقی درونی و هنر چینش کلماتست که بار عاطفی ایجاد می کند. در غزلهای سعدی استاد بی بدیل غزل ،این زبان صمیمی و ساده شاعرست که مخاطب را با خود همراه می کند و به همذات پنداری با شاعر بر می انگیزد.و باید کلی جستجو کرد که یک تصویر پیدا کرد :
باز آ که در فراق تو چشم امید وار
چون گوش روزه دار بر الله اکبرست
نا گفته نماند که تاثیر تصویری از این دست از هزار تصویر بیشتر است ، چندان که تبدیل به شاه بیت می شود یا این تصویر
مقدار یار هم نفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را
این رویه تا رونق گرفتن سبک هندی ادامه دارد .در این دوره تصویر یا به اصطلاح آن زمان مضمون ، حرف اول را می زند و عاطفه و احساس رنگ می بازد.صائب غزل را بدون مقدمه چینی و آماده کردن عاطفه و روح و روان مخاطب با تصویر آغاز می کند :
این گرد باد نیست که بالا گرفته است
از خود رمیده ای سر صحرا گرفته است
حتی محور عمودی غزل فدای این مضمون پردازی می شود.لذا از این نوع غزلها تنها یک بیت به یاد می ماند و مابقی در دیوان قطور شاعر چون درخششی ندارد ، خاک می خورد:
از پایم این زنجیرها را ، باز کن با من
بار دگر ، آهنگ دیگر ساز کن ، با من
از ظلمت زندان اسکندر ، سبک ، پر کش
آهنگ جنت خانه ی شیراز کن ، با من
پرواز را ، از خاطر ما برده ، سنگستان
بر هم زن این بنیاد را ، پرواز کن با من
دل مرده ام ، بر شانه ام بار تحمل هاست
عیسی دمی کن با دلم ، اعجاز کن با من
سر را بنه بر شانه ام ، گیسو به دوشم ریز
از ظلمت شب ، قصه ها آغاز کن با من
برگیر رنگ تیرگی از بام سرب اندود
با دست ها ، خورشید را ، آواز کن با من
***
آه ، ای رفیق برترین ، منظور هر معراج !
من محرم اسرارم امشب ، راز کن با من
دلم، بى تو تنهاست، تنها همیشه
تو را دارد از من تمنّا، همیشه
تو را مىروم گم کنم من... ولى دل
تو را مىکند باز پیدا، همیشه
به افسوس مىگیرم از سایهی خود
سراغ تو را، نیمهشبها، همیشه
جدا از تو در مشت خود مىفشارد
غم تو، دلم را، دلم را همیشه
به ویرانىام مىکشاند، خدا را
از این گریهی سیلآسا، همیشه
به من گفتى: آیا مرا دوست دارى؟
تو را دوست دارم، تو را تا همیشه...
در این غزل در بیت چهارم شاعر تصویری از آن دست که گفته شد می آفریند و غزل را از یک غزل معمولی به غزلی عالی ارتقا می دهد.نکته همین جاست یعنی همین هارمونی تصویر با عاطفه که در بعضی از غزلهای مرحوم طبایی وجود دارد اما در برخی نه.
2. برقراری نظم و نظام و تناسبی خارج از چارچوب سنت غزل با بهره گیری از تجربه های شعر نیمایی
یک مرد، گریه می کند و، گریه های او
به تعبیر ضیا موحد شاعر و منقد شهیر ، غزل چگونگی بازتاب انتظام ذهنی شاعریست که در این قالب طبع آزمایی می کند.و معلوم می کند این پیکر تراش کلمات آیا توانسته است قامتی رسا و گویا از احساسات و عواطفش خلق کند یا مترسکی تکراری ساخته است.ما محدوده وزن و کمند قافیه و ردیف و در ضمن موسیقی درونی را داریم که به مثابه وزنه های سنگینی دست و بال تخیل شاعر را می بندد و او را مجبور به حرکت در یک محیط کنترل شده می کند.
احاطه به دایره المعارفی از کلمات لازم است که شاعر بتواند از این مضایق عبور کند و حرف دلش را بدون تعقید و پیچیدگی بزند.در عین حال آن بار عاطفی و فضای رومانتیک حفظ شود وگرنه آنچه شاعر نوشته در حکم قطعه ایست که مطلعش مقفاست.
سرایش غزل به تعبیر رولان بارت یک نوع پازل بازی با کلمات است .کلماتی روزمره که بوده اند و هستند و شاعر آنها را خلق نکرده است اما مجازست بر اساس روحیات و پشتوانه ذهنی و ادبی خود آنها را انتخاب و دستچین کند.آنچه به این خشتهای خام شکل می دهد روحیات ، آموزه ها و ایدئولوژی ذهن شاعر است.ما به هنر و خلاقیت شاعر نگاه می کنیم نه به این کلمات .
رولان بارت در ارزش گذاری یک اثر ادبی به نقشی پنجاه پنجاه میان محیط و شاعر قائل است.البته هستند مو.اردی که پروانه وار از پیله تکرار و تقلید در می آیند و به افقهای تازه دست می یابند اما این موارد معدودند و گاه با تجربه های شکست خورده همراهند.
مرحوم طبایی بسیار کوشیده است بواسطه توانایی هایی که در سایه پرداختن به شعر نو به ان دست یافته ، نظم و نظام و تناسبی خارج از چارچوبهای قرار دادی غزل سنتی ایجاد کند و اینکه چقدر موفق شده است بحث دیگریست
شب، بر فراز خانه ام، پوشیده و سنگین، گذر دارد
در من کسی پرپرزنان، اما، تمنای سحر دارد
بر خاک میافتند یک یک لحظه هایم، در هجوم باد
آیا کسی از اضطراب باغ، در توفان خبر دارد؟
این برگهای آخرین را، نیز غارت میکند، یک یک
پاییز بیرحمی که خوی کولی تاراجگر دارد
بر دوش دارم آسمانها شب، چنان میراثی از این قوم
مرده ست گویی آنکه قفل از این طلسم شوم، بردارد
بر بامها، مانند هر شب، شهر افسون حرامیهاست
یک روز، آیا میشود این خفته، سر از خواب، بردارد
با چنگ و دندان، بارها از این هیولا، سر جدا کردم
افسوس این گرگ ـ اژدها، نه هفت سر، هفتاد سر دارد!
در مطلع شب، خون سهراب و سیاوش ریخت بر آفاق
تاریخ این شب، ریشه در چاه شغاد و طشت زر دارد
***
عمری که با شعر و هنر سر شد به باطل رفت و ناکامی
از عمر خود، کام ابلهی گیرد که گنج سیم و زر دارد!
هرگز کسی نگشود و من هم، این معما را ندانستم
آخر چرا این خاک ظالم، کینه با اهل هنر دارد؟
گهگاه، میگویم به خود برخیزم و با شب درآویزم!
میپرسم از خود باز هم، یک دست، آیا هیچ اثر دارد؟
***
روزی عصایی اژدها شد، طرفه اعجازی شگفت، اما
گر اژدهایی زن شود، آیا نه رنگی طرفهتر دارد؟
این بود آیا حاصل چشم انتظاریها، ـ چه اندوهی! ـ
من دیر دانستم که نادانی، بهایی این قدر دارد
کمترین تبعات این تجربه ، عارض شدن یک گسست عاطفیست.در این زمینه مرحوم سیمین بهبهانی تعبیر جالبی داردو نظرش این است که می توان حتی کلمات غیر شاعرانه را در غزل به کار برد تا حال و هوای فضای غزل را عوض کند ولی این به کار بردن شرط و شروطی دارد.مثلا کلمه ای مثل مقوا چندان جذابیت و با ر عاطفی برای حضور در فضای غزل را ندارد.اما می توان با ساختن ترکیب مقوا سرشت این طور سرود که
این تکسوار های مقوا سرشت را
لب های پر حماسه پی کار زار کیست
یا کلمه شلوار که باز غیر شاعرانه است اما با ترکیب شلوار تا خورده می توان این کلمه نچسب را هم وارد فضای غزل کرد:
شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد
متاسفانه مرحوم طبایی به این ظرایف اهمتی نمی دهد و در دنیای خاص خودش سیر می کند.اعتنایی ندارد که وزنهای طولانی بدون موسیقی درونی حوصله مخاطب را سر می برد و گره عاطفی در او ایجاد نمی کند.مخاطب غزل عاطفه و احساس می خواهد نه تصویر سازی و نه حرفهای کلی.حرفها و درد دلهای شاعر ممکن است به تنهایی خواندنی باشد ولی در این حجم متکثر ، ناشنیده و ناخوانده باقی می ماند.شاعر واقعا معلوم نیست که با این پرگویی حوصله بر چه می خواهد بگوید.
ناگهان میوزد... ناگهانی! ناگهان اتّفاق اوفتادهست
عشق، همزاد یک اتّفاق است... اتّفاقی که بسیار سادهست
عشق، یک فرصت آفتابیست، در میان دو رگبار، در کوه
پارهای از بهشت است انگار، رو به دیوان حافظ گشادهست
عشق حسّی غریب است و با خود، هرم گل دارد و طعم آتش
مثل یک وسوسه، مثل یک ترس، مثل احساس تب، روح بادهست
عشق یک لحظهی روستایی، با سبدهای گیلاس و لبخند
خوشهای دعوت و چشمهای شعر، شرمگین در سحرگاه جادهست!
عشق آمیزهی یک فریب است، با سکوت و نگاه و تبسّم
مثل نیلوفری ماهتابی، تکیه بر بالش آب دادهست
عشق، درکیست از بینهایت، حسّ سیب و درخت و نیوتن!
طرح گلدانی از میخک سرخ، دختری بر دریچه نهادهست
عشق عطری است از جنس الهام، عطر یک درّهی صبح و زنبق
گاه، طرح سواریست در باد، گاه، بر متن دریا، پیادهست
عشق را میتوانی بنوشی، مثل فنجانی از شعر و قهوه!
مثل لبخند پنهان کودک، شعلهای گل که در برف زادهست
عشق یک کهکشان نیکبختی، پشت یک بینهایت نقاب است
میخرامد، از او میگریزی... باز، نزدیک تو ایستادهست
ناگهان میوزد، ناگهانی... ناگهان اتّفاق اوفتادهست...
3. سهم استقلال در غزل
میخواهم این میلاد را باور کنم، امّا...
تنپوشی از پندار را در بر کنم، امّا...
با لحظه هایم حیرت بن بست ویرانیست
دیر است دیگر، راه را دیگر کنم، امّا...
این آخرین گل، آخرین پیوند با فرداست
باید دگر این لحظه را پرپر کنم، امّا...
در این شبستان، میتوانم آفتابی شد
بر دار شب، باید که ترک سر کنم امّا...
میخواهم آتش باشم و از عمق خاکستر
ققنوس آسا، باز هم، سر بر کنم، امّا...
در من کسی مرده است در آوار بهمن ها
میترسم این بیداد را باور کنم امّا...
بیخویشتن، گر میتوان تندیسی از خود بود
با مرده ای بر دوش خود، چون سر کنم امّا...
استقلال زبانی در غزل برخلاف شعر نو چیزی نیست که هر شاعری با هر پایه و مایه و پشتوانه ادبی به آن نایل شود.بلکه پیش نیازی چون پشتکار و سابقه طبع آزمایی و اخت شدن با کلمات دارد تا بتواند بر اساس چینش کلمات و محور هم نشینی کلمات به قرار داد های تازه ای دست یابد.درست بر مبنای همان چیزی که انوری از آن به مضایق سخن یاد می کند و نظامی عروضی در رساله چهارمقاله خود معتقد است که شاعر باید از شعرای متقدم خود بیتهای زیادی به یاد داشته باشد تا بتواند به هنگام بیان حالتهای مختلف از عهده سخن گفتن بر آید .
وقتی مجموعه غزل شاعری مانند عراقی را تورق می کنیم باید از میان کلی غزل معمولی و با لغات و تعبیرات دست فرسوده رد شویم تا به غزلی برسیم که آیینه ای از توانایی های عراقیست :
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها ، گل باغ آشنایی
مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
به کدام ملت است این به کدام مکتب است این
که کشند عاشقی را که تو عاشم چرایی
در غزلهای مرحوم طبایی متاسفانه کمتر به این موضوع بر می خوریم.علت اینست که شاعر در دو حیطه فعال بود و نتوانسته بود فعالیت خود را در یک رشته متمرکز کند.
از سویی گاهی به نظر می رسد غزل در ذهن شاعر درونی نشده است بلکه صرفا شاعر خواسته اندیشه ای را که ای بسا می توانسته در قالب نیمایی یا چهار پاره بهتر در آید به ضرب و زور در قالب غزل گنجانده و نتیجه چندان مساعد از کار در نیامده است :
با آنکه خاکی بود، اما آسماندل بود
از نسل آن دریاپریزادان ساحل بود
در چشمها، رنگین کمانی از گل و اشراق
لبخند او، شعر طلوع ماه کامل بود
آوای او، آمیزهی آرامش و اغوا
عطر حضورش، دلگشای باغ بابل بود
اندام او، طرح تراش نقره و آتش
بر تاک گردن، خوشهی گیسو، حمایل بود
من ساحل خاموش بودم، در شب توفان
«شب بود و تاریکی و گردابی که هایل بود»
او رو به ساحل، رو به سوی من، مرا میخواند
بر قایقی از موجها میراند و غافل بود
تا او مرا راهی نبود، امّا چه ناهموار
«اول مرا آسان نمود و سخت مشکل بود»
میآمد و از دور میدیدم، همان او بود
میآمد امّا دیر، امّا پای در گل بود
تا دست ما، با هم بیامیزد، چه اندوهی!
تدبیرها میکرد و من هم، لیک باطل بود
میآمد و افسون دریا بود در لحنش
افسوس، از این افسانه، ما را باد حاصل بود
شعرهایی از این دست به هیچ وجه گویای توانایی های شاعر نیستند
گاهی که با من، در خیابانهای شب، ره میسپاری
ای کاش میشد دستهایت را به دستانم سپاری!
شعری برای دستهایت میسرایم تا بدانند
این دستها را دوست دارم، این دو همزاد بهاری!
پیوند دستان من و تو، جشن خاک و دانه با نور
گل میدهد گر دانهای در خاک این گلدان، بکاری
کاخی پی افکندم، به خاک عشق: بامش گل، ستون نور
با پردههای عطر تا در خانهی خود پا گذاری!
***
ای شهرزاد من، که در دستت کلید باغ رویاست
میگیرد آیا با تو پایان، قصّهی چشمانتظاری؟
بر من نمیزیبد به جز دیوانگی، در بازی عشق
من دوستت دارم، بگو، دیوانگی را دوست داری؟