دست از دلم بدار که حالی نمانده است
شور فراق و شوق وصالی نمانده است
در این عجوزِ دهر که دل را دهد فریب
ناز و کرشمه ، غنج و دلالی نمانده است
غیر از صدای خود که جوابت دهد ز کوه
ما را از این زمانه سوالی نمانده است
قدرِ مقام کس نشناسد جهانِ دون
باری مقام و جاه و جلالی نمانده است
ما را ز چرخش فلکی یادگار هیچ
جز حسرتی و رنج و ملالی نمانده است
سرچشمه های ذوقِ دل آلوده ی غم است
لب تشنه ایم و آب زلالی نمانده است
۶۷/۶/۲۸
انگشت های کاهلی که بعد تو هرگز
چشمی ندارم شعر بنویسند،
تنهایی ام را پشت این در ضرب می گیرند.
حتی
این چارچارِ کندِ و سنگین از
پاکوبِ خون روی شقیقه پیش افتادهَ ست.
اقبالِ نِشتر آرزو دارم.
محکم بزن محکم که رگ را پاره می خواهم.
محکم بزن محکم
این انجماد سرخ را فواره می خواهم.
#کوروش_آقامجیدی
..
««««««»»»»»؛
ـ : « در لاک خویش فرو رفته ای ! »
ـ : « لای ملال ها می لولم.»
ـ : « می بینم ... »
ـ : « امّا نمی دانی ...»
ـ :«ویرانی ...
بی رحم حتّی با خویش هم ؟ »
ـ : « حتّی بیش هم »
ـ : « نمایی شده ای از ...
ـ : « نا همگونی ؟ ...
ـ : « نا سازی ...
ـ : « بازی نیست ...
بی آزار
به آزردگی تن در دادن
در لاک خویش »
ـ : « لال؟»
ـ : « با کوله بار باستانی ملال ...
۶۹/۵
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane
تنها تو اگر حقیقتی ، تردیدیم
بازی شدگان بازی جاویدیم
دنیات بجز رنج نبود و ، تنها
ما لای ملالهایمان لولیدیم
با برداشتی از یک شعر نیمایی از سید مرتضی معراجی
#امیرـدادویی
ته چین مرغ زعفرانی بی حضور مرغ
درمان درد معده با آروغ
بارسا - رئال ، آه ال کلاسیکو!
لبخندهای زردرنگ افخمی در سینمای هفت
چُس ناله های افتخاری روی موج سرزمین هرز شعر
سمت خدا با شصت کیلو ریش و عمامه
یک بار دیگر ناخدا خورشید ، گاندو ، زیرخاکی
جومونگ ، تهران بیست ، ببست و سی
اخبار خوشبختی ما ، بدبختی دنیا
اخبار خوشبختی ما ، بدبختی دنیا
اخبار خوشبختی ما ، بدبختی دنیا...
این ناترازی پس چه شد؟
این قطع برق لعنتی پس کو؟