از صبح تا غروب کجا پرسه می زنی؟
شب خیره شد به من
لبخند رازناکی بر چهره داشت
و اولین ستاره
ناگاه
بر آسمان تاریک آویخت.
ماه پینه بسته
شبگیر پیر بال شکسته
آواز نیمه شبش گم شد
در خلوت شبانه ی بن بست کوچه ای
که راه ندارد.
حالا که رد پای رهگذری را
خُردک نسیم سرد صبحگاهی پاییز
از ذهن من زدود
چون
دیگر به سایه ی کج خُلق کوچه نمی خندم
لانه ی پرنده میشوم و
بالای آن درخت قدیمی
به انتظار صاعقه می مانم
باشد که شعله ای بزند در من
توفان به پا شود
و هرچه ریشه ی خشکیده را
از بیخ برکند
باید به ماه پینه بسته بگویم
هرگز به مهربانی این شعرها متاب
۲۰ آبان ماه ۱۴۰۳
پشت این دیوار تا آنسوی بی سویی
اینکه از هر سو نگه کردیم
هیچ سوییش
از پی سنگین پی ستوار
تا فراز چین سر در ابر ،
پلک پوک روزنی وا نیست
پشت این اندوه قد افراشته ی بیدار
راستی آیا
هیچ خواب شادی دوری
دور حتی هیچ پیدا نیست؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
||
|
اگر روز سخن می گفت
مژده شب را می داد.
***
باشد از تنهایی ام بیرون می زنم
اما به کجا بروم؟
***
با هر پرسشی دو نیمه می شوم:
پرسشم و خودم.
پرسشم در پی پاسخ است
و خودم به دنبال پرسشی دیگر!