طبیبی که سر رشته از درد و درمان ندارد
بلایی سر دردمندان بیارد
اوهوی این که بیت غزل شد برادر
در این محفل شعر آزاد
بنا نیست شعر کلاسیک قالب کنی
ببخشید اعصاب من گشته داغون
از این برق و اینترنت کند ...
برادرکلاس سخن را فراتر ببر
که خواننده شعر از این دست افاضات
چه بسیار بهتر
شنفته ست از شوفر سخت وراج اسنپ
دریغ از تب وحشی رپ
دریغ از نوای خوش هایده
از این حرف های دو پول سیاه
برای مخاطب کجا می رسد فایده
نسبت /مهدی اخوان ثالث
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
عروسک ها /شفیعی کدکنی
عروسک ها عروسک ها نمی دانند
که نخ ها را که می جنباند
یکی آواز می خواند
یکی با خویش میرقصد
و
بهر چه جنبانند
عروسک ها نمی دانند.
انذار /سهراب سپهری
گوش کن
دورترین مرغ جهان میخواند
شب سلیس است، و یکدست، و باز
شمعدانیها
و صدادارترین شاخه فصل، ماه را میشنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدمهای ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست!
پلکها را بتکان
کفش به پا کن
و بیا!
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد!
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
“بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق، تَر است”
می لولد و می بلعد و می خوارد مرگ
از گوشت من چه مانده بردارد مرگ؟
جز سنگ چه سبز می شود از گورم؟
در گُمگُمهی سرم چه می کارد مرگ؟#واران @js313
ای فرتوت! ای تاریخ
شعر، گلوله است که وقتی شلیک شد دیگر به فرمان ایست ما نمی ایستد و به تفنگ
بر نمی گردد. گلوله است شعر و بهتر است مراقب باشیم پیش از آن که از سلاح
ذهن و زبان چیزی شلیک شود به دوباره خوانی آن چه که می خواهد اتفاق بیفتد
فکر کنیم و بعد تصمیم بگیریم. این دو سه جمله را از آن بابت به توصیه نوشتم
که شاعر عزیز پس از ارائه ی شعرهایش پیشنهاد داده است با تعمق شعرهایش نقد
شوند چون قرار است این شعرها منتشر شوند. به مجرد خواندن همین یک شعر از
او، می توان متوجه شد که شاعر از درک و دریافت معقولی از شعر برخوردار است و
به خوبی به آن چه که وجه ممیزه ی شعر و غیر از شعر باشد آگاه است. در شعر
او شاعر سرسختانه به موسیقی شعر معتقد است و در همه ی سطرها سعی کرده است
که این موسیقی را بیافریند و بر این تصمیم حتی گاه متن را فدای هارمونی شعر
خود کرده است. ذهن هارمونیک شاعر به او کمک کرده است که با عناصر موسیقایی
شعر که شامل وزن، قوافی و رفتارهای زبانی است بسیاری از آسیب های شعر را
پوشش دهد و همین برای نخستین ارتباط با شعر سودمند است.
کدامین شب از استیلای این کابوس خواهی رست؟
***
و خواهی دید خوابِ محو این تابوت
باید
تلاش شاعر در ارتقاء کیقیت موسیقیایی شعر به شکلی باشد که متصنعانه و
مکانیکی به نظر نیاید و مخاطب احساس کند به شنیدن سطرهای شعر در حال گوش
دادن به ارکستری است که علیرغم تنوع در صداها و سازها، به آهنگ گوش نوازی
که حال و هوای خاص خود را دارد ختم می شود. بر این اساس لازم می دانم که
آسیب های این رویکرد مکانیکی را در برخی سطرها یادآوری کنم تا در تولیدات
تازه تر شاعر مد نظر قرار گیرد. اگر توجه کنیم متوجه می شویم شاعر از همان
ابتدا سطرهای خود را با واژگانی غیر ضرور که صرفاً در تکمیل ساختار وزنی
شعر مشارکت دارند پر کرده است که همین رویه اسباب توصیفی شدن تصاویر و حرکت
های ذهنی شاعر را باعث شده است:
- چه شب های مهیبی...
- تیزی دندان خون آشام...
- چه شب های مهیبی...
- و بوی مرگ و ویرانی...
- به خونت ریخت زهری شوم...
ملاحظه می شود که این رویه به عنوان عادتی نابهنجار در شعر تکرار شده است و بدنه ی شعر را آسیب پذیرتر کرده است.
نکته
ی دیگری که باید توجه شاعر را بدان جلب کنم شکل مواجهه ی مخاطب با روایت و
متن است. در این شعر روایی که از قصه برخوردار است شاعر هیچ تلاشی برای
فضاسازی در شعر و همفضایی مخاطب با روایت نکرده است و به همین خاطر از شروع
تا پایان شعر مخاطب متوجه ی ضمایر و شخصیت های شعر نمی شود. به این شعر
دقت کنیم:
شباهنگام، درآن دم، که برجا، دره ها چون مرده ماران خفتگان
اند/ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام/گرَم یادآوری
یانه، من از یادت نمی کاهم/ تو را من چشم در راهم. (نیما)
آن چه درس
آشکاری از این شعر می تواند باشد رویه ی و نظام معقول زمانی، مکانی و شخصیت
آفرینی شاعر در شعر می باشد. از این روست که خواننده خود را می تواند به
کمک این تصویر در میانه ی اتافاق ببیند و با شاعر در التذاذ این کشف شریک
باشد.
این نخستین مواجهه ی من با شعر دوست عزیز نادیده جناب راثی بود و
قطعا در بررسی شعرهای تازه ی ایشان به بایدها و نبایدهای دیگری در شعرش
اشاره خواهم کرد. درود