بسیاری از شُعرا از ترس “تنهایی” برای اینکه دل معشوق را به دست بیاورند سعی کرده اند او را از فردای زیر خاک خفتن بترسانند و با این روش دل معشوق را نرم کنند مثلا سعدی در جایی از ترجیع بند معروفش نوشته است:”ای صاحب حسن در وفا کوش/کاین حسن وفا نکرد با کس” اما رودکی گویی برعکس بسیاری از شعرا تنها بودن را هم چیز بدی نداسته و فرار از تنها ماندن را چندان چیز مهمی نداسته که انسان بخواهد بخاطرش اندوهگین و نگران شود چرا که از نظرش در نهایت باید به تنهایی در زیر خاک خفت:
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
#رودکی
خواب نیستند
سنگ ها نمرده اند
قرن ها و قرن ها
سنگ ها فقط سکوت کرده اند
گوش داده اند...
روزی عاقبت
صبرشان تمام می شود
سنگ ها
ترکترک
قرن ها و قرن ها
حرف می زنند...
اصطلاح «Kritik« در عنوان چند کتاب مارکس، بهویژه در مهمترین اثر او، سرمایه، آمده است. کتاب سرمایه، اثری دربارهٔ اقتصاد نیست، بلکه «نقادی» ایدئولوژیهای اقتصاد سیاسی است. مارکس جوان در جریان نقادی بود که به اهمیّت منطق هگل بهمثابهٔ ابزاری برای نسخ مبنای ایدئولوژی بورژوایی پی برد و چنانکه در دیباچهای بر چاپ دوّم سرمایه گفته، قصد داشت «هستهٔ معقول» «um den rationallen Kern» را از «پوستهٔ ایدهآلیستی» «in der mystischen Hülle» آن جدا کند... کوشش مارکس در فاصلهٔ تحریر رسالهٔ نقادی اقتصادی سیاسی و انتشار سرمایه، که متن آن چند بار بازنویسی شد، ناظر بر همین استفاده از منطق هگل برای نقادی ایدئولوژی بورژوایی بود. اینکه کوشش مارکس تا چه اندازه میتوانست موفّق باشد، نیازمند بحثی طولانی است؛ امّا بهلحاظ روش، کوشش او یک ایراد اساسی داشت و آن جدا کردن «هستهٔ معقول» از «پوستهٔ ایدئالیستی» آن است. ... انگلس در کوشش خود برای عامهفهم کردن اندیشهٔ مارکس تمایز «هستهٔ معقول» و «پوستهٔ ایدهآلیستی» را صورتی عامیانه و عوامفهم داد و تعبیر غیر هگلی تضاد میان «روش دیالکتیکی» و «نظام محافظهکارانه» را وارد کرد. (از این حیث، انگلس نخستین فعّال سیاسی ایدئولوژی مارکسی بود.)
مارکس از همان نخستین نوشتههای خود نقادی نظام فلسفی هگل را با فلسفهٔ حقّ آغاز کرد. اینجا ... به دیدگاه روش -و- معرفتشناختی این نخستین نوشتههای مارکس توجّه داریم که از نظر تاریخ تحوّل علوم اجتماعی دارای اهمیّت هستند. پیش از مارکس، هگل جوان، در نخستین نوشتههای خود، مانند رسالهٔ «شیوههای متفاوت بحث دربارهٔ حقوق طبیعی»، در برابر نظریههای حقوق طبیعی سدهٔ هفدهم و اندیشهٔ سیاسی سدهٔ هیجدهم اتّخاذ کرده بود.
هگل در آن رساله با نقادی رویکرد آرمانی به واقعیّت اجتماع انسانی، که بر مبنای تمایز و تبانی وجودی و معرفتی میان واقعیّت و ارزش استوار بود، روشی نو عرضه کرد که شالودهٔ آن نظریهٔ وحدت بود. با تکیه بر این وجود-و- روششناسی جدید که هگل آن را «spekulative Philosophie» نامید - و ما به مسامحه به فلسفهٔ متعالیه ترجمه میکنیم - او توانست نتایجی بگیرد که یکی از اساسیترین آن نتایج، طرح نظریهٔ اجتماعی جدیدی بر مبنای ادغام اقتصاد سیاسی جدید در فلسفه بود. هگل، با ادغام اقتصاد سیاسی در فلسفه، تمایزی بنیادین میان دو مفهوم «جامعهٔ مدنی» و دولت وارد کرد. ادغام اقتصاد سیاسی جدید در فلسفه بر پایهٔ شالودهٔ فلسفی جدیدی که هگل، بهتدریج، در نوشتههای فلسفی خود تدوین کرده بود، «انقلابی» در فلسفه و اندیشهٔ سیاسی در تحوّل به علوم اجتماعی ایجاد کرد. ... مارکس در نقادی از مبانی فلسفهٔ هگلی و نوهگلی، کوشید تا شالودهٔ جدیدی برای علوم اجتماعی استوار کند که با مبانی نظری هگلی تفاوتی عمده داشت و گذار از فلسفه به علم را امکانپذیر میکرد. مارکس کوشش کرد «با وجدان فلسفی پیشین (یعنی بهطور عمده، فلسفهٔ متعالیه) تصفیه حساب کند»، تصفیه حسابی که چونان دیباچهای بر تدوین روش-و-معرفتشناسی نویی بود که با نقادی شیوهٔ فلسفیدن دربارهٔ امر انتزاعی شالودهٔ تحلیل امر انضمامی را فراهم میآورد... بیتوجّهی مارکس به بنیان نظری دیدگاه هگل و پیوند آن با الهیّات مسیحی، به گمان ما، موجب شد نهتنها خود مارکس نتواند مبانی نظری روششناسی خود را بسط دهد، بلکه هیچ یک از پیروان او نیز نتوانستند به اهمیّت دیدگاه هگلی پی ببرند.
ابن خلدون و علوم اجتماعی، گفتار در شرایط امتناع، دکتر جواد طباطبایی، چاپ ۱۴۰۰، پانوشت ص.۲۶۰، صص ۲۶۳-۵، انتشارات مینوی خرد.
زادروز ایشان خجسته باد
@Jahan_Eshraghi
#آفرینش
چون دوستام میداری و تنگ در آغوش میکشی
هیجانزده تسلیم میشوم
تا توفانها و هراسهایم را آرام کنم
عشقِ من با من سخن بگو
باید شبهای ناخوشآیند را
از فریادهای شوقمان لبریز کنیم
شبهای آرام را افسون کنیم
عشقِ من با من سخن بگو
در شبی که قربانی سرنوشتهای شوم است
اشباح دلهره میآفرینند
و تو مگر مردهیی هستی!؟
عشقِ من با من سخن بگو
دوستام اگر داری
باید بگویی
هیجانات را باید ثابت کنی
شور و شوقات را
عشقِ من با من سخن بگو
دروغ هم حتا گفته باشی
حتا وانمود به شور و هیجان هم کرده باشی
برای اینکه رؤیا ادامه یابد
عشقِ من با من سخن بگو.
■شاعر: #روبر_دسنو (#روبر_دسنوس)
[ Robert Desnos / فرانسه، ۱۹۴۵ - ۱۹۰۰ ]
■برگردان: #سهراب_کریمی
پادوهای استبدادِ فاشیستی، ماهیتِ فرهنگستیز و ضد دمکراتیکِ خود را هر روز برهنهتر میکنند.
از ترورِ شخصیت، تخریب، فحاشی و دشنامگوئی، اتهام، دروغ و جعل علیه هر کس، جز رهبرِ خود، تا آنچه با سنگِ گورِ غلامحسین ساعدی، یکی از خلاقترین و درخشانترین ستونهای ماندگارِ ادبیات، تاتر، سینما و فرهنگِ ایران، کردند.
با تقلید از روشهای حذفی نهادهای امنیتی و رسانههای حکومتی و سنگِ گور شکنی حزباللهیهای جمهوری اسلامی، سازمانیافته و هدایتشده، تلاش میکنند تا منتقدان، مخالفان و هر چهره و نظری متفاوت از گرایشِ استبدادی خود را از رسانهها و فضای مجازی حذف کنند اما تنها فقرِ فرهنگی و نظری، بیمایگی، نادانی، ابتذال و درماندگی خود را نشان میدهند.