سلام ای واپسین سپیده ی رستاخیز
که به قلعه میخوانی ام
واژهای به یادگار نوشتم
جا مانده بر قلعه ی کهن
ای شعر که به خویش ام میخوانی
تا شکلکی دوباره شوم
<
مرا جمع کن از کف کافه ها
به فنجانی از چشمهایت بگیران
صدا کن مرا پیش آتشفشانها
صدای تو از ابرها میتراود
صدای تو دمنوش باران و شهد است
صدای تو هم بال پروانه ها...
صدایت اثیری ترین وجه هستی...
مرا متصل کن به موسیقی کهکشانها!
صدا کن مرا!
به تاول قسم
به پاهای زخمی
به نامش به بی تابی گاه گاهش
پُر از بال و پَر بودم ...... میدویدم
که ناگاه دیدم که ناگاه
پرواز را کشف کردم
افق میگشاید .نگاهش
+
صدا، صدا، حرکت...
غزال میرقصید
کمندها همه در تاب
قرار بود روایت شود حکایت ما
نمایش از وسط ،قصه، شعله ور شده بود
صدای حضرت سعدی بلند شد اما
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال