
سلام ای آسمان در چشم بارانیت زندانی
" گل نازم چرا قدر نگاهت را نمی دانی!؟ " *
من از چشم تو می خوانم جنون را تا بلندایش
تو در چشم من و دیوانگی هایش چه می خوانی؟
دوای درد خود را در لب سرخ تو می بینم
تو آیا عاشقت را لایق این بوسه می دانی؟
هوا نشناس می گوید که جوّ امروز آرام است
نمی داند که خواب است آن نگاه مست توفانی!؟
برو! امّا بدان با رفتنت من نیز خواهم رفت
به یاد بی کسی هایم تویی تنها که می مانی!
بلا از حدّ عصیان جبینم بی بلا مانده
چه بازی ها نوشتی در ازل بر خطّ پیشانی!؟
سحر در خواب اشکی را به برگ لاله ات دیدم
من و پرسه زدن زین بعد در شب های بارانی!
*مصرع دوم از حسین منزوی ست .
از مجوعه غزل : من! را به خدای چشم او بسپارید../ نشر آثار برتر/ 1387
#سالارعبدی
کانال رسمی سالار عبدی
https://telegram.me/abdiisalar

چندش آورست
زنگ ساعتی که غیر اضطراب
در دلت نیاورد
خستگی روزگار را
آنچنان که کوه از تنش غبار را
آنچنان که یک درخت برگ از تنش
می تکانی و عبوس سوی صبح تلخ
می کنی نگاه
آه این همان ملول چند و چند ساله است
این همان وکیل بند منزجر
می دهد ترا تکان بلند شو
سد جوع کن به نان کهنه ای
شکر کن هنوز زنده ای
تا کجا ترا کشد به دار
انتظار

خانه را بی چراغ میخواهند
کوچه را تنگ و تاری و بنبست
در خیابان سکوت میکارند
شهر ویرانه گشته از پابست
مرگ را زنده باد میگویند
زندگی را تباه همچون مرگ
در هجوم شب زمستانی
بر سر شاخه سوخته تنِ برگ
تهی از شورْ "انقلاب"، ولی
از کتاب نخوانده سرشاراست
گیج و کتبسته "برجِ آزادی"
در دم و دود بر سرِ دار است
زخم بدخیم و چرکیاش، "میلاد"
چون سخوانی شکسته درنایش
راه فریاد را گرفته سکوت
تلّی از بغض و کینه در پایش
در سکوتِ شب خیابانها
عابران گیج و منگ و رازآلود
نیم جو شور و عشق برپا نیست
تا کسی سر دهد زِ شوقْ سرود
بق بقوی کبوتران خاموش
سرِ هر بام، ماه بر دار است
بدبده بانگ میزند هرجا
آسمان از ستاره بیزار است
**********
**********
مینویسم بهار را کشتند
میسرائی بهار در راه است
یک نفر رفته تا که مژده دهد
ماهِ یعقوب در تهِ چاه است
آه... آزادی ای نجیبِ بزرگ!
گر چه از یادمان فراموشی
پاکزادْ آفتابِ تابانت!
نرود رو به سوی خاموشی
20 فروردین 1396
من فکر میکنم که
ــــ معاذالّله ــــ
جرم پدر نه سیب، نه گندم بود
شاید شبیه ما و شما
او هم
قربانی توهّم مردم بود.