دستها را تکان بده مادر
تا شکوفه دهد درخت انار
کم بگو وقت رفتن و کوچ است
دست از این لجاجتت بردار
گرچه در ورطههای ناکامی
زندگی با من و تو بد تا کرد
رنج را در ترانهها یک عمر
ما سرودیم و عشق حاشا کرد
یک غزل مانده است تا برسیم
به قوافیِ شمعدانیها
بنشین دور حوض آبی تاــ
ــ سر بگیرد ترانهخوانیها
یاس در انزواش کز کرده
غزلش نیمهکاره مانده ببین!
تاک در انحصار چیرگیِ
حنظلی بدقواره مانده ببین
زیر سایهی درختِ خرمالو
رازقی مرده سوسن افسردهست
دیرسالیست دور پاشویه
شمعدانی و نازگل مردهست
رفتی از خان و مانِ ما مادر
لحظهای سوی زندگی رو کن
خانه بیتو خموش و تاریک است
فکر این شبچراغِ بیسو کن
هیجدهم بهمن ۱۴۰۳
#محمدجلیل_مظفری