سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

ماه و آینه /سعید سلطانی طارمی







بی وفا شدی!
می‌نشینی انتهای ناز و سوی ما نگاه هم نمی‌کنی.
ماه گفت با زن جوان.

زن نشست و گریه کرد 
آینه به ماه چشم‌غره رفت.
ماه شرم کرد وپشت ابرها کشید 
  
زن هنوز فکر کرده یا نکرده بود
تا،
ماه را به آینه، 
               به آینه، 
                           به آینه....
ناگهان
ابرها به هم زدند و آسمان‌غرنبه شد
باد باغ را به تازیانه بست
آینه دریچه‌هاش را 
بست و گوشه‌ای شکست
زن دوید سوی پنجره:
ماه! ماه! ماه!...

ماه روی آسمان‌غرنبه بود
باغ زیر باد
و صدای زن به هیچ‌جا نمی‌رسید

در کوی تو کُشته بِه!/سید علی میر افضلی


گفتی: مگذر به کوی ما در مخمور
تا کُشته نشی که خصم ما هست غیور
گفتم سخنی غریب و هستم معذور:
در کوی تو کُشته به که از روی تو دور!

شاعر ناشناس
سده ششم ق.
رباعی عاشقانه بالا،‌ در پاره‌ای از متون عرفانی قرن ششم هجری، بدون اشاره به نام گوینده نقل شده است (روح الارواح، 48؛ کشف الاسرار، ج 2، 355). میبدی در کشف الاسرار، در تفسیر عرفانی آیه مشهور «و لاتحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربّهم یُرزقون» (آل عمران، 169)؛ آن را با گفتاری از «پیر طریقت» همراه کرده است:‌ «زندگان سه کس‌اند: یکی زنده به جان، یکی زنده به علم، یکی زنده به حق. او که به جان زنده است، زنده به قُوت است و به باد؛ او که به علم زنده است، زنده به مهر است و به یاد؛ او که به حق زنده است، زندگانی خود بدو شاد! الهی جان در تن اگر از تو محروم ماند، مُرده زندانی است و او که در راه تو به امید وصال تو کُشته شود، زنده جاودانی است». و در دنباله این عبارت مسجّع، رباعی بالا درج شده است. 
از آنجا که برخی از پژوهشگران، عباراتی را که تحت عنوان «پیر طریقت» در کشف الاسرار آمده، جملگی، به خواجه عبدالله انصاری منسوب می‌دارند، رباعی دنباله این عبارت نیز به او منسوب گشته است (رباعیات منسوب به خواجه عبدالله انصاری، 34). این انتساب هیچ گونه سندیتی ندارد.
رباعیی که آوردیم، بسیار شبیه است به یکی از رباعیات سنایی (دیوان، 1130؛ دستنویس بایزید ولی‌الدین 684 ق، برگ 285):
گفتم که به گرد کوی ما خیره مگرد
تا بر نارَد خصم من از جان تو گرد
گفتم که نباید غم جان این همه خورد
در کوی تو کَشته به که از روی تو فرد!

معلوم نیست سنایی به رباعی مذکور نظر داشته، یا گوینده ناشناس رباعی بالا، آن را طبق الگوی رباعی سنایی ساخته است. هر چه هست، با اینکه رباعی سنایی از هر وجه، زبان استوارتری دارد، اما مصراع چهارم رباعی مورد اشاره ما، دلنشین‌تر است و حالت مثلی به خود گرفته؛ تا آنجا که عین القضات همدانی آن را در تمهیدات به صورت یک مصرع مستقل به کار بُرده (ص 207) و یک قرن پس از او، شهاب الدین نسوی نیز آن را خوش داشته و در کتاب خود گنجانده است (نفثة المصدور، 34)؛ و ایضاً در بعضی متون دیگر هم آمده (رک. فراید غیاثی، ج 1، 489).
اوحد کرمانی (635 ق)، اجرای نه چندان قدرتمندی از رباعی مورد بحث ما کرده است (دیوان رباعیات، 214):
در عشق تو دل را نبود هیچ فتور
از سایه توست چشم جانم پُر نور
در پای تو میرَم به یقین آخر کار
در پای تو مُرده به که از چشم تو دور!
خصم در رباعی بالا و رباعی سنایی، هر دو، در مورد کنیزکان به معنی «مالک» و در مورد دیگر زنان به معنی «شوهر» است (رک. حالات و سخنان ابوسعید، 103؛ فرهنگ سخن، ج 4، 2770).
●●

کانال "چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4

خالیم/سید علی میر افضلی




خالی‌ام
از صدای کودکانه‌ای که در سراسر حیات
از دریچه‌ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه‌ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطر ویژه ی تو را...

خالی‌ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس.

غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت.

خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از توام، به داد من برس!


#سیدعلی_میرافضلی

@seyedalimirafzali

زائران ملول/محمد علی شاکری یکتا




بازگشته اند
با تن پوشی آغشته ی گناه شبانه
از صحاری بی باران و زیارتگاه تالاب های سوخته
ازسرشکستگی نخلستان جنوب
که میعادگاه رزمندگانی است با چشمانی از خورشید
 اما ازآن همه تن افتاده بر خاک وطن
نه خاکستری پیداست 
نه دروازه ی ماهِ مانده درمحاق.
نه سرزمینم مویه می خواهد و
نه آسمانم غریو جنگنده های زرین بال را
دریاهایم
سرخوش سوت بنادر است و
بنادر به بوی ادویه معتادند
و تجارت ماهیان
سرفصل زاد و ولد شنبه بازار است.
تندر
موسیقی توفان های موسمی را خوش می دارد
جنگل به نفرت از تبرهای بی ترحم
فریاد می کشد
و انسان خاور میانه
ستایش می کند وتکه پاره می شود
تا هیچگاه دل برندارد از وسوسه ی زاری های سیاه
زاری های سیاه
زاری های سیاه.


* شعری از دفتر چاپ نشده بام تهران طوفانی ست

شعر امروز /نصرت رحمانی


.
.
شعر امروز معجونی از شکست، مرگ، فتح، حقارت ،فساد، پوچی و عشق است.
شاعر امروز، به یقین نوجوانی ست که دیروز ازاین "هفت خوان" گذشته ست و از هر دام دیگری که پیش آید، با شهامت و ره توشه ای که دارد، زودتر میگذرد.
گذشته چه خوب نشان میدهد که هزاران جوان کوشیده اند تا شاعر امروزی شوند، ولی هر گروه، دریکی از "خوان"های مهلک زمان، وامانده اند .
اینک جز چندتن به جا نمانده اند ،ولی همچنان دام ها در پیش است.
شک نیست که تحول اجتماع به وجود اورنده ی شاعر است،
ادبیات دنیا، آیینه ایست نمودار چنین رویدادها

از گفتگوی نصرت رحمانی/در حاشیه ومتن