
ای صبح صبح حوصله کن زود است!
شب تازه دارد از نفسِ شرق میوزد
شرم ستاره قلبِ فلق را
خون کرده است
بگذار شب دوباره شود، آری
بگذار
این شعر تازه را
از تنگنای قافیه برهانم
بگذار شب
سرشار از ستاره شود
باری...!
آنگه بیا
نورِ پلشت و پلیدت را
از چشمِ آفتاب
بر هر چه هست و نیست
قی کن
سرتاسر زمین و زمان را
تا بیکران
با پایِ آفتاب
طی کن.
خرداد1396

سوار نابلدی بود
ولی به راه افتاد
به بوی شهر حقیقت
و در سوادِ افقهای نیلگون گم شد.
شبی سرودش را
برای خیل نجیب ستارههایش خواند
واز شکوه کلام
درون حنجرهاش، دستههای گل رویید.
چه قامتی! که بلندای سرو پیش حضورش
به یک نهالکِ بی برگ و بار میمانست
کسی چه میدانست
که آن ستارهی خاکی
شبی به عالم بالا عروج خواهد کرد؟
و ما نداستیم _
کدام روز، از این روزهای بی تاریخ
به جاودانگی نام پر صلابت او
درون دفتر ایام ثبت خواهد شد؟
و ما نداستیم _
چگونه بال گشود از هوای تنگ قفس؟
سوار نابلدی بود
ولی به پیشانی
نشانههای غریبی ز صبح صادق داشت
و در نهایت راه
در آخرین منزل
به زین مرکب خورشید، شهسواری شد!
شعری از اقبال مظفری/ از مجموعهی "بر مدار شورش و شیدایی" / انتشارات زمانه/ سال 1372/ صفحهی 34
__________________________________________________________________
دکتر شین پرتو با نام اصلی علی شیرازپور پرتو (زاده ۲ دی ۱۲۸۶ کنگاور - درگذشته ۱۳۷۶) شاعر، نویسنده و زبان شناس معاصر ایرانی است که در آثار خود به رد بدیها و پلیدیها میپردازد و زندگی را میستاید.
وی پدر مازیار پرتو (کارگردان و مدیر فیلمبرداری)، و پدر بزرگ ویشکا آسایش (بازیگر و طراح صحنه) است.
شین پرتو دوم دی ۱۲۸۶ در کنگاور متولد میشود. مادر وی در هنگام وضع حمل از دنیا میرود و همین نکته تاثیر عمیقی در روحیه هنری او در بزرگسالی میگذارد بطوری که در بسیاری از آثار ادبی وی منعکس میشود. پدربزرگ شین پرتو که از معممان زمان خود و مورد اعتماد کنگاوریان بوده در رشد و تربیت نوه اش تاثیر قابل توجهی میگذارد، بخصوص با مرگ خود که شین پرتو همیشه از آن با حیرت یاد میکرده. وی که در آن زمان کودکی بیش نبوده بعد از ظهر متوجه گریهها و نجواهای پدر بزرگش میشود، و او را در حالی میابد که در سجاده خود مشغول عبادت است. از پدر بزرگش علت ناراحتی وی را میپرسد، اما او توضیح میدهد که هیچ جای نگرانی نیست و فوراً با روی خوش نوه خود را به بستر خواب میبرد و او را ترغیب میکند تا بخوابد. پس از بیداری مجدد، پدر بزرگ خود را فوت شده بر سجده میابد.
شین پرتو پدر توانمندی داشته که وی را به میهمان نوازی و گشاده دستی تشویق میکرده، تا جایی که او حتی کل گوجه و چاقاله چرخی دوره گرد را میخرد و کودکان محل را میهمان میکند. سنین نوجوانی را با علاقه به آموختن هرچه بیشتر طی میکند و سپس تصمیم به کوچ به فرنگ (فرانسه به اشاره گویش قدیم کوچه و بازار) میگیرد.
او از پیش زبان فرانسه و اسپرانتو را آموخته بوده، و با جسارت تمام یکه و تنها، منزل به منزل و ایستگاه به ایستگاه تا به پاریس خود را میرساند و پس از چندی نیز به مون پولیه میرود. در ابتدا شروع به تحصیل در رشته طبابت میکند اما خیلی زود منصرف میشود و به تحصیل در رشته ادبیات زبان فرانسه میپردازد. دورانی که در فرانسه به تحصیل میپردازد، از بسیاری جهات موجب پرورش بیشتر طبع هنری وی میشود. معاشرت با هنرمندان معاصر، دسترسی به تئاتر کلاسیک فرانسه آنهم در عصر تحلیل و تفسیر مکاتب پیشین ادبی و هنری، آشنایی با دانشجویان ملل دیگر و کسب مهارت در زبان انگلیسی از جمله عوامل دیگر تاثیر گذارنده در شیوه نگرش آتی او هستند. وی پیش از آغاز جنگ دوم جهانی به ایران بازمیگردد.
در ۱۳۰۹ مجلهٔ «آرمان» را منتشر میکند که نشریهٔ قابل تأملی در آن زمان بوده. ادیبان نامی و شهیری در این مجله با وی همکاری داشته اند که از جمله آنان میتوان از عباس اقبال آشتیانی، بدیع الزمان فروزانفر، ملک الشعرای بهار و تعدادی دیگر از شاعران و نویسندگان بنام ادبیات ایران نام برد. پرتو از همان زمان عضو فعال انجمن شاعران و ادیبان ایران میگردد و با آنها که در تهران یا نزدیک به تهران سکونت داشتند معاشر نزدیک، و با آنان که در شهرهای دیگر بودند بطور پیگیر و مستمر از طریق مکاتبه در ارتباط میماند. از جمله کسانی که به مدت طولانی با شین پرتو مکاتبه داشته میتوان از نیما یوشیج نام برد.
انتشار «افسانه» در سال ۱۳۲۹ توسط انتشارات علمی در تهران با مقدمه احمد شاملو، «دو نامه» را در بر داشت، نامه از نیما یوشیج به شین پرتو و از شین پرتو به نیما یوشیج . این کتاب در حوالی سال ۱۳۸۰ مجدداً تجدید چاپ شده است[۱]. شین پرتو در طی این دوران مقالات متعدد، داستانهای کوتاه و همچنین اشعاری را در مجلات و نشریات معتبر که به موضوع اصلی فعالیت آنها زبان و ادبیات بود به چاپ رساند، از جمله مجله یغما[۲].
شین پرتو بعنوان سرکنسول ایران در بغداد، و سپس بعنوان سفیر ایران در هندوستان برای وزارت امور خارجه خدمت میکند. در دوران خدمت، همچنان فعالیت فرهنگی خود را ادامه میدهد. تصحیح معاصر ترجمه و چاپ نوین اوپانیشادها به زبان فارسی ظاهراً در همین زمان و دوره سفارت وی صورت میگیرد. در طی این دوران صادق هدایت را نزد خود دعوت میکند و هدایت میپذیرد. شین پرتو علاوه بر جا و مکان، و مشاین تحریر، تمام امکانات انتشاراتی سفارت ایران را در اختیار او گذاشته بود. با بهره گیری از این فرصت بود که هدایت داستانهای علویه خانم و بوف کور را که پیشتر نوشته بود، به صورت پلی کپی انتشار داد وزیر آن نوشت: (طبع وفروش درایران ممنوع)[۳].
شین پرتو بیش از یک سوم پایانی عمر خود را در نابینایی به سر برد، اما حدود ده اثر پژوهشی را در همین دوران نابینایی به زیور طبع آراسته ساخت. در میان آثار او چهار یا پنج اثر بسیار تاثیر گذار به زبانهای فرانسه و انگلیسی وجود دارند که متأسفانه هیچیک به فارسی برگردانده نشده اند. تسلط وی بر ادبیات انگلیسی و فرانسه به حدی بوده است که خوانندگان کتب مورد اشاره را به حیرت وا میداشته است. آخرین اثر ادبی او که نوعی رساله عمیق فلسفی در خودشناسی و زندگی است به زبان انگلیسی در لندن، سه سال پیش از فوت وی به چاپ رسید.
شین پرتو بعضی داستانهای تاریخی را به نثری شاعرانه نوشته. کارهای او را آن زمان، نوعی غزل منثور میدانستند. صادق هدایت دوست نزدیک وی بوده و حتی به دعوت دکتر پرتو است که به هندوستان میرود و در آنجا مدت مدیدی میهمان خانواده وی میماند. صادق هدایت انیران را با همکاری علوی و شین پرتو نوشته است[۴]. در طی همین اقامت است که چند اثر هدایت، از جمله بوف کور نوشته میشود.
مکاتبات شین پرتو با نیما یوشیج، که در اوان شکل گیری شعر نو بوده، شهرت زیادی در میان علاقهمندان به شعر نو دارد. در این سری مکاتبات طبع ظریف و هنرمندانه هر دو شاعر معاصر، و دلسوزی و دلدادگی آنان به این موج نو آشکارا مطرح میگردد. این مکاتبات هم به صورت جدا و هم به صورت بخشی از کتبی که زندگی نیما یوشیج را مورد بررسی قرار داده اند به چاپ رسیده است.
شین پرتو مکابتهای مفصل و درخور تأمل با دانشگاه یامانوشید ژاپن داشته است که در آن با استناد به مدارک زبانشناسی متذکر شده است که نام آن دانشگاه شکل دگرگون شده نام پادشاه ایرانی جمشید است. او همچنین مکاتبهای با تفضیل در مورد اعداد و نامگذاری آنها با یکی از اساتید ریاضی ایران داشته که متأسفانه تنها نسخه حاضر از آن در اختیار خانواده دکتر شین پرتو است.
Budha Vivant
شین پرتو مدتی طرفدار صادق هدایت بود اما بعدها از وی برید و کتاب «بیگانهای در بهشت» را در مذمت هدایت و افکار او نوشت. چنانکه جمالزاده «دارالمجانین» را در رد هدایت نوشته است. طبیعتاً نگرش شین پرتو به هستی با نگاه بدبینانه هدایت به نظام هستی تفاوت جدی داشته است و این نوع نگاه در نگارش اثر او مؤثر بوده است.[نیازمند منبع]
صحبت در مورد یک دوست از دست رفته است.مرحوم لطف الله شیرین زبان .البته دوستی که زیاد نمی شناختمش و فقط چند جلسه توفیق داشتم زیارتش کنم.آن هم به این دلیل که عاشق آذربایجان و ادبیاتش هستم و هر کجا در این مورد چیزی بشنوم دنبالش می کنم.اول بار از زبان دوستان شنیدم که نویسنده ای آمده که پا جای پای صمد بهرنگی گذاشته و مثل آن مرحوم مغفور می خواهد ادبیات آذربایجان را کار کند.
منظورم مجموعه داستان حکایات کهن است که تعریفش را از جناب ابرغانی و راثی پور شنیدم.و خواندم کتاب را دیدم که هم خواندنی است و هم بسیار تامل انگیز.این شد که با ایشان تماس گرفتم و تلفنی آشنا شدیم و نیز چند بار که به اردبیل ماریت رفتم قرار با هم گذاشتیم و با هم صحبت کردیم.
اولین مشخصات او سادگی و صمیمیت بود و نیز فروتن بودن که وقتی با او صحبت می کردی نمی فهمیدی تا چه اندازه عمیق است.و گلایه داشت از جناب راثی پور که پس از چاپ مجموعه داستان عشق و جنون تا توانسته بود از این کتاب انتقاد کرده بود .من بابت دلداری گفتم که شما خودتان الگویی هستید و سبک دارید و زبانتان به کسی شبیه نیست .شما یک صمد بهرنگی امروزی هستید و البته پیچیده تر و با معلومات تر که بهر حال تجربه عملی زندگی در یک جامعه باز را هم دارید .جامعه با جو سیاسی و همیشه سیاست زده که بهر حال در لفافه هم می توانید حرف بزنید و بگویید چه می خواهید و چه نمی خواهید.
ادبیات آذربایجان که بسیار غنی است و سرمایه های معنوی شفاهی زیادی دارد محتاج چنین آدمهایی کوشا و خستگی نا پذیر است که این ادبیات را به افراد نا آشنا بشناساند.البته ایشان تجربه هایی در شعر فرانو و دنباله روی از اکبر اکسیر داشت که بنده هم گفتم که چنین کارهایی چون مرز واضحی بین طنز و شعر ندارند صدمه پذیر هستند.البته طنز داستانی ایشان بسیار قوی و تیز بین بود در حد نوشته های انتقادی عزیز نسین و آنتوان چخوف.
البته پرکاری هم اگر فرصت برای اصلاح باشد به خودی خود ایرادی ندارد ولی دریغا که مرگ نا بهنگام این پرستار دلسوز در جریان انتقال بیمار به تهران و تصادف ما را از محضر این نویسنده قوی محروم کرد.
کاش آثاری که دارد تحت تکفل یک افراد صلاحیت دار قرار گیرد ت با انتشار کارهای انتخاب شده اش یک تصویر خوب از این نویسنده ارایه شود و خوب شناسایی شود .
خدایش بیامرزاد

روبهروی پنجره نشسته بود
روی صندلی آبی خیال
زانوان خود گرفته در بغل
چانه را نهاده بین کاسههای زانوان
خیره مانده چشمهای غرق آرزوی او به آسمان
غرق فکر بود با خودش
غرق در خیالپروری
غرق خواهش و امید:
کاشکی که بال داشتم
کاشکی برای پر کشیدن و عبور کردن از محالها مجال داشتم...
یک پرنده پر کشید در فضای آبی مقابلش وّ از برابر نگاه او گذشت و رفت
یک پرندهی سپیدبال تیزپر
دور شد وَ دورتر
رفت و رفت و رفت تا که ناپدید شد
در حوالی افق
در کرانههای شرق آرزو
چشمهای غرق اشتیاق او
در پی پرنده بال و پر زنان به دوردستهای دور رفت
خیره شد به نقطهای که کرده بود گم پرنده را در آن
با هزار حسرت و دریغ
گفت زیر لب:
کاشکی که چون افق در آسمان دور آشیانه داشتم
کاشکی که کلبهای در آن کرانههای بیکرانه داشتم...