مرحوم صادق سرمد متولد۱۲۸۶ بوده واز یازده سالگی شروع بسرودن شعر نموده است درنوزده سالگی اشعارش چاپ شده اند تحصیلاتش در حقوق وبخاطر حافظه قویش حقوقدانی برجسته بودپس از شهریور ۱۳۲۰ روزنامه صدای ایران را منتشرکرد وموضع دست راستی داشت و چندبار توقیف شد به حزب دمکرات آذربایجان وحزب توده مبارزه میکرد. این موضع اورابه دربار نزدیک نمود و زمانی هم از شعرای درباری محسوب میشد اماپس از کودتا توسط سروان اخراجی عباسی که از یاران خسروروزبه (قاتل محمد مسعود) بود نام تن۶۰۰ افسران توده ائی بدست افسران حکومت نظامی تیمور بختیار افتاد. این افسران در ابتدا دسته های ۱۰-۱۲ نفره محاکمه وظرف ۴۸ ساعت اعدام می شدند. اعدام های زیاد نارضایتی مردم اعم از راست وچپ را بدنبال داشت صادق سرمد هم شعری در این باره سرود
شهریارا بگو دگر نکشند زآنچه کشتند بیشتر نکشند.
کشتن بیشماربی اثر است حکم فرما که بی شمار نکشند.
این جگرگوشگان پدر دارند پیش چشم پدر پسر نکشند.
این پدرمردگان پسر دارند پیش چشم پسر پدرنکشند.
فاسد ار کشتنی بود برگوی که چرا دزد سیم وزر نکشند.
دزد بدتر زخائن است از چیست دزدِ از خائنان بتر نکشند.
شجر ظلم بار کفر آرد باقی است بار تا شجرنکشند.
دربار که انتظار داشت وکلا وروزنامه نگاران اعدام ها را تایید کنند بر اشفته شد وسرمد را طرد کرد وحتی جراید اشعارش را چاپ نمیکردند او خانه نشین شد واشعارش را پر مراکز فرهنگی هند وپاکستان وترکیه به دوستداران شعر عرضه میکرد. اعدامها ادامه یافت ودرتابستان ۱۳۳۴ بخاطر فشارافکار عمومی زندانهای طولانی مدت جایگزین آن شد دیوان سرمپ دهسال بس از درگذشت او چاپ شد

دستهایت ضریح تمناست
آی فردا که روح تو با ماست
نبض خورشیدی ات میتپد سبز
جای پای تو در کوچه پیداست
میگریزم به سمت نگاهت
اول و آخر عشق، آنجاست!
گرچه تنها ترینی تو، اما
عشق هم سخت تنهاست، تنهاست
کیستی؟ ای گل سرخ نرگس،
که حضور تو اینگونه زیباست
آی مردان منگ تجاهل
درکجا نیست؟ او در همینجاست
زیر بوی گل سرخ، پنهان
زیر چتر درختان فرداست
ساکن کوچههای غریبی
عابر ساده گیوه درپاست!
***
کاش با من دل عاشقی بود
تا بگویم ظهور تو فرداست
تهران 1369
@seyednazemi

امشب از غوغای تنهایی
با خودم هی شعر میخوانم
میدهم نام تو را آواز
حیف نامت را نمیدانم
رنگ چشمت را نمیدانم
بوی خیس گیسویت را نیز
گو چه میخواهی ز جان من
آه... ای رؤیای وهم انگیز؟
ردَ گرمای تنت را شب
تا خود دوزخ گرفتم من
هُرم لبهای تو آتش زد
در تب رؤیا به جان و تن
تا بهاران آمدم با تو
رفته بودی خیس از باران
باز برگشتم به جای خود
باغ زرد خشکِ پاییزان
باز برگشتم به فصل خود
پیکری از جنس پاییزم
تو بهاری، سبز در سبزی
بی تو من سرد و غم انگیزم
ای رمیده از من و از شعر
ای دخیل گریههای من
چِلشفای زخم نومیدی
این سکوت تلخ را بشکن.
مهرماه 1393
#محمدجلیل_مظفری

تهران ،
احساس می کند
در این لباس تیره دلش پوسید
باید
یک دامن پلیسه ی قرمز
پیراهن سپید
و کفش های سبز
بپوشد
و از چهار سمت دلش رو به سوی آزادی
گردش کند
ترانه بخواند
گاهی پرداختن صرف به ادبیات و به بهانه ارزش دادن مطلق به آن ، و بی توجهی به آنچه پیرامون ما می گذرد خود نوعی نقض غرض است یعنی انگار این آئینه صیقلی را کم جان تر از آن می پنداریم که بتواند بازتابی از درشتناکی های زندگی معاصر ما داشته باشد و به آهی مکدر می شود.این نگرش تقلیل گرایانه در کنار مخاطراتی که به خاطر پافشاری بر برخی مواضع بر حق که هزینه هایی به دنبال دارد میدان را از هنرمندان درد آشنایی که قابلیت سمت و سو دادن اندیشه ها و افکار عمومی را دارند تهی می کند و افرادی منفعل می پروراند که چیزی جز منفی بافی در چنته ندارند.افرادی که در برج عاج کمال جویی و تنزه طلبی به این دلخوشند که در اینده دور از دست یکی پیدا می شود که غبار مهجوریت را از آثار این خود نابغه پنداران می زداید و مشتاقانه و بی جیره و مواجب ابعاد خلاقیت و نبوغ آنان را برای نسل بعد تشریح می کند.
البته سابقه ناکامی ها و سرخوردگی هایی که از ناحیه دخالت اهل هنر در کار سیاست عاید هنرمندان شده مزید بر علت بوده است.هنرمندان از دید رندان سیاست پیشه جز ابزاری برای تبلیغ و توجیه خبطها و تقصیرات ارباب قدرت نیست و چه چشمداشت پاداش دارد که همین که ارباب سیاست قوت لایموتی برایش تدارک دیده اند از سرش زیادست و برود خدا را هزار مرتبه شاکر باشد که هنوز زنده است و دچار تیر ناغافل خشم و طرد نشده است!
برهم زدن این مناسبات ناعادلانه هر چند آرزویی ست دور و دراز اما ناممکن نیست.
تا تعامل فعالانه و نیز اصرار بر اعاده حق پامال شده اهل اندیشه و هنر ملکه ذهن ما و اصلی ترین دغدغه و دلمشغولی ما نباشد اوضاع بر همین قرار است.به قول مرحوم حسین منزوی زهی خیال باطل که به این دلخوش باشیم که زمانه غربال بدست دارد و سبک و سنگین می کند و ناقد و صراف قابلی است که در این ایام رندان دغلبازی هستند که چنان کلاهی گشاد برای صراف زمانه تدارک می بینند که تا سالها چشمش جایی را نمی بیند.