به دوست عزیزم، #مجید_بهادر

از آبریز "جاز"
در ملتقای ِ داغ ِ "زهلکوت"
تا دشتهای جاریِ "جیرفت و فاریاب"
آوازهای نازِ " کمنزیل " را
با گوش جان شنیدی.
**********
از چاک چاک ِ " لوت " گذشتی
تا زعفران و زیره و زر را
اُخرا و لاجورد و عقیق را
الماس را شاید
از این هبوط ، جان به سلامت به در بری.
**********
اندوه تلخ ِ پریشانی را
از چار سوق ِ "نقار خانه" و "سراجی"
گذراندی
تا مُشت کوبه کنی
دروازههای بسته ی "ریگ آباد" را
و آن دو چشم اثیری را
در حمام ِ " گنجعلی خان "
با گریههات غسل دهی.
**********
یک یا دوقرن؟ نمی دانم
شاید دویست سال و کمی پیشتر
بر پشتهپشته چشمهای خیره و خالی گریستی
اما کمی بیشتر
شاید هزار سال چه میدانم؟
هنگام که:
اِذَا زُلْزِلَتْ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا *
تو را به خاطر :
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ**
بخشیدند و
این انتظار تلخ به پایان رسید و باز
یک جفت چشم ِ مضطرب گریان
در تلی از/ ویرانههای بم
اشکی به یادگار برایت به خاک ریخت.
**********
من در جنوب جاری در شرجی
با تو گریستم
و در عبور/ از باغهای پستهی رفسنجان
با زهر خند تلخی
تن را به آبشارِ " دوساری " سپردهام
تا در هبوط جاودانگیام
در دخمههای یزد
یادی ز بادگیر و روز حادثه باشم.
____________________________________________________________________
*آیه ی یکم از سوره ی مبارکه ی " زلزال " : هنگامی که زمین با زلزله مخصوص خود لرزانده شود ،
** آیه ی هفتم از سوره ی مبارکه ی " زلزال " : پس هر که به اندازه ی ذره ای نیکی کند آن را ببیند.
ترجمه آیات از ابولفظل بهرام پور
_________________________________________________________________
اردیبهشت 1394- تهران
همانند بسیاری دیگر،
من عرقریختن آموختم،
نه فهمیدم که مدرسه چیست
و نه دانستم بازی چه معنا دارد.
در سپیدهدم،
آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند
و در کنار پدر
با کار بزرگ شدم.
تنها با تلاش و پشتکار
بهعنوان نجار و حلبساز
بهعنوان بنا و گچکار
و بهعنوان آهنگر و جوشکار
سخت کوشیدم.
آی پسر! چه خوب میشد اگر من
سواد میداشتم و آموزش میدیدم،
زیرا که در بین تمام عناصر
انسان یک خالق است.
من خانهای بنا میکنم.
یا جادهای میسازم.
من به شراب مزه میدهم.
من دود کارخانه را بلند میکُنم.
پستیهای زمین را مرتفع میکُنم.
ارتفاعات را مُسخر میکُنم.
و بهسوی ستارگان میتازم.
و در انبوه جنگل، کوره راه باز میکُنم.
من زبان آقایان را آموختم.
و همینطور زبان مالکین و اربابان را
آنها اغلب مرا کُشتند
چرا که من صدایم را علیه آنها بلند کردم.
اما من خود را از زمین بلند میکنم
زیرا که دستانی مرا یاری میدهند،
زیرا که من دیگر تنها نیستم
زیرا که ما اکنون بسیاریم
حرف های روزمره را تبدیل به سطرهای پلکانی می کنند و آن را شعر منثور یا شعر سپید می نامند!
.
.
.
.
.
در هر پدیدهی هنری که از نمطِ عالیِ خود باشد، بیگمان، حالتی پارادوکسی وجود دارد: عبور از محال، رفتن به سوی دست نایافتنیها، پذیرفتن و در عین حال نپذیرفتن.
در یک کلمه: آزادیِ مطلق، در کمالِ تقید!
یعنی همان (سهل و ممتنع)
قدما این اصطلاحِ (سهل و ممتنع) را با تأملِ بسیار و نبوغ خود شکل دادهاند و در هیچ زبان دیگری در حوزهی بوطیقا کلمهای که دقیقا برابر #سهل_و_ممتنع بتواند قرار بگیرد وجود ندارد.
تی اس الیوت میگوید:
«#شعر خوب شعریست که هر کس آن را بخواند بگوید من هم اگر میخواستم بگویم، همین را میگفتم، اما از عهدهی آن بر نمیآمدم»
در جوهرِ تمامِ شاهکارهای هنری، این پارادوکسِ دست یافتن به محال وجود دارد: اجتماعِ نقیضینِ «آزادی و تقید»
از یک سوی پذیرفتنِ اصول و لوازمِ ساخت و صورتها و آنچه «#فرم» را سامان میدهد، و از سوی دیگر، عبور در کمالِ آزادی.
هرچه موانع بیشتر باشد و عبور از این موانع آزادتر انجام شود، ما به جوهر هنر نزدیک تر خواهیم بود.
شعرِ #حافظ، بهترین نمونهی عبور از موانع است و رسیدن به آزادی.
شعرِ رشیدِ وطواط که سرشار از صنایعِ بدیعیست، عبور از موانع هست اما رسیدن به آزادی در آن وجود ندارد، فقط جان کندن برای سامان دادنِ صنایع بدیعیست. ساختنِ فرمهای مرده است. فرم هایی که عبور به سوی هیچگونه آزادی در آنها وجود ندارد.
از سوی دیگر، نقطهی مقابل رشید وطواط، «چیزها»ییست که در عصرِ ما، در روزنامهها به عنوانِ شعر یا شعر منثور یا #شعر_سپید، صفحات تمام مطبوعات را در نیم قرن اخیر پر کرده است: رسیدن به آزادی، آزادیئی که مثلِ خاکِ راه جلو پای هر متکلمی وجود دارد.
هر کس بتواند چند جمله فارسی بنویسد، بی هیچگونه عبور از مانع.
یعنی حرفهای روزمره را تبدیل به سطرهای پلکانی کردن و گفتن مثلا که:
من ابرها را تماشا میکنم
ابرها هم مرا تماشا میکنند
و اینگونه عباراتِ روزمره را شعر نامیدن.
راستی اگر اینها شعر است، پس چه چیزی شعر نیست؟
.
.
_____________
محمد رضا شفیعی کدکنی
رستاخیزِ کلمات
نشر سخن
صفحههای ۲۴۲ و۲۴۳
.
https://telegram.me/shafiei_kadkani

ستارهها را هر صبح دانه میکردم
مگر تو پردهدرِ بیبدیلِ شب باشی
و آسمان و زمین
یکسره
سریرِ تو باشد...
نمک به زخم که نه
به این پیالۀ موهومِ پُرستاره بپاش
مگر خیالِ گرفتارمان فغان گیرد
مگر حدیثِ من و تو
دوباره
جان گیرد.
تهران، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳