سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

و همین‌ست که می‌دانم…/ محمد حقوقی


ابر اگر موج

آسمان گر دریاست

تو کجایی که بگویی

که تماشا کن

دیدم آن شب را، آن شب را

چشمه‌هایی که نجوشید، نجوشید از این سوی کویر

ناگه از چشم تو جاری شد، جاری شد باز…

باز گفتی که تماشا کن

-گفتم: که جدا خواهم شد

اینک، اینک

تو کجایی که بگویم، که تماشا کن

ماه را…!

کانجا در چاه بلند افتاده‌ست

من از این قایق آرام روان،

می‌ترسم، می‌ترسم

که اگر موجی -یا موج نگاهی-

ناگاه

بست قایق -یا قایقران- را،

چشمان

من در آن دشت وسیعی که نمی‌دانم

آبی یا سبز است

رها خواهم شد

آنک آن موج سپیدی که در آن دامن آبی رویید

وینک این موج سپیدی که در این…

… می‌دانی!؟

که اگر روزی، نزدیکی

وحدت را

-دیواری را-

خواهی دید

لحظهٔ زادن دیوار دگر را،

که زمانش زاده‌ست

و تو گفتی که:

در این دشت رهایی‌ست

و من گفتم باز:

ناگهان رویش بیمار حصاری را

خواهی دید

-«شاخه‌ها پژمرده‌ست

-دست بر گوش تو-

گفتم:

که اگر ناقوسی باشد

جز این نیست

که صداهای هزاران موج تند زمان را،

در خود برده‌ست

مثل رازی که وجود تو، در آن می‌آسود

مثل آن حلقه، که از دست من افتاد و نگاه تو:

-دوان در پی آن افسرد

و همین است که می‌دانی و می‌دانم

که نمی دانی:

گیسوان تو -که آرام است-

مثل اینست، که نیست

من اگر گیسوی سرسبز تو را روزی باور کردم

باد بوده‌ست که این باور را…

…افسوس

و همین‌ست که باز

باز… پرسیدی رنگش را…

گفتم:

-«پرتو زرد غروب پاییز

و تو گفتی که نه

باز

و هزاران مانند

و هزاران شعر

باز گفتی که نه

باز…

ناگهان شعلهٔ کبریت در آن باغ گرفت

-شعله، در باغ چراغ قرمز-

و همین‌ست

کزین کوه سیاه نزدیک

تا به آن تپهٔ خاکستر‌آن دورادور

و از این دریا

که سپیدست در این نزدیک

و در آن دور، که سبز و آبی‌ست

و از این خرمن انبوه

-که گیسوی تو را گویند-

که از آن دور و از این نزدیک

ماهتابی‌ست…

………

و همین‌ست که گر پنجره را باز کنی

ور از آن مرغ، که در خط شفق می‌گذرد

و از این مرغ، که در لانه‌اش آرام‌ست

و از آن موج، که وحشی‌

و از این موج، که رام

ظلمت غربت هر فاصله را…

خواهی دید

و از این هلهلهٔ زنگ

-که در کوچهٔ ما می‌گذرد-

ظلمت غفلت هر قافله را…

می دانم، می دانم

که فراموش فراموشی…

که فراموش فراموشی…

که فراموشی

 

 


پژواک / محمد رضا شفیعی کدکنی


به پایان رسیدیم، امّا نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز

ببخشای، ای روشن عشق برما، ببخشای!

ببخشای اگر صبح را

ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما

نشان عبور سحر نیست؛

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق

روی فرق صنوبر خبر نیست.

نسیمی گیاه سحرگاه را، در کمندی فکنده است

و تا دشت بیداری‌اش می‌کشاند.

و ما کمتر از آن نسیمیم،

در آن سوی دیوار بیمیم.

ببخشای ای روشن عشق بر ما، ببخشای!

به پایان رسیدیم، اما، نکردیم آغاز.

فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز.


با دودمان خونی پرواز.../ علی رضا طبایی

آن گونه زیستن!
بر پای ایستادن
در جامه‌ای از عاطفه و نور
بر مطلع سپیده و لبخند
منصوروار، عرصه‌ی میثاق را به پای نوشتن
در واژه‌ای شکفتن:
                        - نه!
                            - نه!
در بستری ز جاری خون خفتن!
اما، هماره، حق
                   حق
                      حق گفتن!
ای جاری همیشه‌ی دریادل!
دریادل همیشه‌ی جاری!
با من بگو، بدانم
آیا تو از کدام ستاره
یا از کدام افلاک
این گونه پاک
                 خاسته‌ای از خاک؟
آیا تو از زلال کدامین عطش
                                نوشیده‌ای؟

ای کاش
می‌شد
یک قطره از زلالی آن جام شوکران که تو لاجرعه درکشیدی
می‌نوشیدم
تا راز و رمز پویا بودن
تا رمز و راز دریا بودن
بر من گشوده گردد!
·
اینان، به یاوه، صد نقش
بر آب می‌نگارند
و آزموده‌ها را تکرار می‌کنند.
گفتار
هرچند نیک باشد، گفتار است
سقف بلند گفتار
بر باد آرمیده‌ست!
و ذات باد، تنها، باد است!
اما
میزان، هماره کردار
میزان، هماره منطق کردار است
زیرا که ذات تاریخ، کردار است
زیرا که ذات انسان، کردار است!

دریادلان قافله‌ی کردار
می‌خواهم
بیگانه با عشیره‌ی گفتار
فرزندی از تبار شما باشم
می‌خواهم از شمایان
پرواز را، دوباره، بیاموزم

ای دودمان خونی پرواز...

#علیرضا_طبایی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد