ناگـهـان نوری هـویدا شـد گمان کردم تویی
عـالمـی غـرق تمـاشـا شـد گمان کردم تویی
تا که خلـقی دیـد آن زلـف سـمـن سای تورا
شورشی از شوق بر پا شد گمان کردم تویی
از ورای ابـرهـا نـوری بـه مـعـنـای کـلام
آیه ای از عشق معنا شد گمان کردم تویی
خواستم هجی کنم آیاتی از رخسار دوست
لن تراتی لفـظِ گویا شد گمان کردم تویی
تا که دیـدم جلـوه ای از روی زیبای نگار
دیده ام محو تماشا شد گمان کردم تویی
در میان خواب و رویا صاحب غیب اینچنین
صحبت از دنیای بالا شد گمان کردم تویی
من همان درمانده «مجنونم» که از درد فراق
هر کسی در عشق لیلا شد گمان کردم تویی
ع . ح . مجنون تبریزی