دیدم دمشق را
شهری که همچو قابیل
آموخت از کلاغ*
در زیر خاکهای فراموشی
هر کینه را چگونه تواند نهان کند
آنگاه انتقام و عقوبت را
با حیلتی حواله به دیگر زمان کند
دیدم دمشق و مسجد حمامه پرورش**
آنجا که زد به مصحف خود بوسهء وداع
عبدالملک چو تاج نهادند بر سرش
آنگونه ای که مرداب
میدان دهد به رستن گلهای گوشتخوار
این سرزمین ادبار
نوبت زند به نام هزاران سیاه کار:
عبدالملک ،ولید***
حافظ اسد،معاویه،بشّاراسد،یزید!
دیدم دمشق و غربت زینب را
آنجا که ایستاد
مهر سکوت از لب غم دیده اش گسیخت
چندان که برج و کنگرهء قصر انقیاد
در خود دهان گشود و فروریخت
دیدم دمشق و شوکت آل امیه را
خاموشی بلال به باب الصغیر را
روح رقیه گفت در این سرزمین شوم
رحمی نمی کنند صغیر و کبیر را
دیدم دمشق را و ندانستم
این اژدهای هر نفسش آتش نفاق
-یاری گر معاویه در جنگ با علی-
اینک چگونه می کند از شیعه ارتزاق!
دمشق-آذر ماه ۱۳۸۶
*