به مناسبت زادروز
نادرنادپور
رمانتیک و رمانتیسم، بهخصوص در دهههای چهل و پنجاه، چماقی پرکاربرد بود در دستانِ نحلههای ادبیِ جامعهگرا (بهخصوص چپگرا) برای کوبیدن بر سرِ هرآن شعری که رنگی از فردیّت و بویی از احساسات و عواطف داشت. حالآنکه این مکتب در غرب جریانی عظیم بود و برخوردار از پشتوانهٔ عمیقِ اندیشهٔ فلسفی و نظریهٔ فراگیرِ ادبی. بیسبب نیست که اندیشمندی همچون آیزیا برلین پیرامونِ «ریشههای رمانتیسم» اثر مستقلی مینویسد.
رمانتیسمِ ایرانی که از اواخرِ عهدِ قاجاری و دورانِ پهلویِ اول، با برگردانِ آثارِ غربی به مخاطبِ تشنه و نوجوی ایرانی معرفیمیشود، در دو دههٔ نخستِ سدهٔ چهاردهم خواهانِ فراوانی داشت و در دههٔ سی، گسترشی چشمگیر نیز یافت. «افسانهٔ» نیما و «سهتابلو»ی میرزاده عشقی از برجستهترین نمونههای این نحلهٔ ادبی در آغازِ سدهٔ چهاردهم است. مضامینِ پرکاربرد در این مکتبِ ادبی عبارت اند از: بروز احساساتِ شخصی و فردیّتگرایی، مرورِ خاطراتِ کودکی، ستایش از شیطان، بدویّتگرایی و الهام از طبیعت، و نیز اعتراف به گناه و لذتطلبی و گاه حتی هوسنامهسرایی. پُر پیداست که این مؤلفهها در نگاهِ نظریّهپردازانِ جامعهگرا، همچون «سخن گفتن از درخت» «جنایتی» بزرگ بودهاست.
جدا از شاعرانی همچون توللی، خانلری، مشیری و هنرمندی که تا پایانِ عمرِ خویش به مبانیِ این مکتب وفادار ماندند، بودند شاعرانی که از همان آغاز یا نیمهٔ راه، با رمانتیسم بدرودگفتند (اسلامی ندوشن، شاملو، فروغ، رویایی، بهبهانی و...). البته در جایجای شعرِ شاعرانی همچون سهراب، فروغ و... میتوان نشانههای رمانتیسمِ ملایم را سراغگرفت. نیز بودند شاعرانی که در سراسرِ عمرِ شاعریِ خویش، در کنار تجربههای گوناگون، رنگی از رمانتیسیسم بر بخشی از شعرشان سایهافکندهاست (بهخصوص هوشنگ ابتهاج). گاه نیز در آثار برخی این نگرش، با اندیشههای فلسفی درمیآمیخت (در آثار شرفالدین خراسانی).
دراینمیان دو شاعر را میتوان نمایندهٔ تاموتمامِ رمانتیسمِ ایرانی دانست: فریدون تولّلی و نادرِ نادرپور. البته رمانتیسمِ تولّلی، بهویژه در دهههای چهل و پنجاه، رمانتیسمی بوده عزلتگرا و انزواطلب؛ حالآنکه اشعارِ نادرپور گاه با دردهای مردم نیز پیوندمیخورَد و شاعر متأثّر از اوضاعِ اجتماع سر از لاکِ فردیتِ خویش بیرونمیآورَد و از «خون» و «خمپاره» سخنمیگوید.
نادرپور قریببه نیمقرن شعر سرود و جز در دوسه قطعهٔ نخستین دفترش («چشمها و دستها») که یادگار پیش از بیستسالگیِ اوست، شعرش زبانی پیراسته و پاکیزه دارد. و همین مولفه بوده که گاه هجومِ شاعرانِ نیمایی را علیه شعر او برمیانگیخت. این سخنِ فروغ پیرامونِ زبان شعر نادرپور مشهور است: او شازدهاست و همیشه میخواهد با دستهای شسته و تروتمیز چیز بخورد! (تبارِ نادرپور به نادرِ افشار میرسد). نیما نیز بارها در آثارِ منثورش به نادرپور و شعرِ نوقدماییاش (که در نگاه پدر شعر نو ماهیّتی نوین ندارد) تاختهاست. او در یادداشتهای روزانهاش نادرپور را «بچهمرشد»ِ خانلری نامیدهاست(برگزیدهٔ آثار نیما یوشیج، بهکوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگمهر
نادرپور قطعات زیبا و بهیادماندنی و گاه درخشان فراوان دارد: «شعرِ انگور»، «بتتراش»، «فالگیر»، «نقاب و نماز» و...
قطعاتِ او سرشار از تصاویرِ بکر و بدیع است. ازهمینرو شعرش از تصویرگرایانهترین اشعارِ امروز نیز بهشمارمیرود:
«آهنگرانِ پیر همه پتکها بهدست
با چهرههای سوخته در نور آفتاب» (مجموعه اشعار، انتشارات نگاه، چ دوم، ۱۳۷۷، ص ۱۴۲).
«بر شیشه عنکبوتِ درشتِ شکستگی، تاری تنیدهبود» (۳۱۰)
«کندوی آفتاب بهپهلو فتادهبود
زنبورهای نور ز گِردش گریخته» (۳۲۷)
_«این تَرَک نیست به رخسارهٔ ماه» آینه گفت (۳۳۷).
شعر روانِ او را گاه مناسبدیدهاند و به ترنّم و ترانه نیز خواندهاند:
«بمان مادر، بمان در خانهٔ خاموش خود مادر!
که باران بلا میبارد از خورشید» (۴۰۸)
«کهن دیارا! دیار یارا! دلازتوکندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم، وگر بمانم، کجا بمانم؟»
نادرپور در دودههٔ پایانِ شاعریاش (دفترهای «صبحِ دروغین» و «خون و خاکستر») به نقدِ حاکمیّتِ مستقر نیز میپرداخت و آرمانهای نظام را حاشا و کاستیها را برملامیکرد.
او از همان دفترِ نخست تا آخرین قطعاتی که منتشرکرد بهموازاتِ چهارپاره یا دوبیتیهای پیوسته (که قالبِ غالب در شعرِ رمانتیک بوده) شعر نیمایی و گاه غزل نیز سرودهاست. و البته وجهِ غالب شعرهای دفترهای اخیرش نیمایی است. از مطلع غزل زیبای او دربارهٔ دخترش :
امید زیستنم، دیدنِ دوبارهٔ تست
قراربخشِ دلم تابِ گاهوارهٔ تست (۴۲۰)
شعرِ نادرپور هنوز خواندهمیشود و هرروز نیز خواندهخواهدشد
https://t.me/amirnormohamadi1976