پدرم با همه غیرت خود می داند
که فقط محرم ما ، دکتر هست
و چرا شاعر حتی عاشق محرم نیست
دکتر زشت و سپید و اخمو
با خضوع الکی
با لباسی که سپید است به زور
حق بده تا که تورا می بینم
و دلم غرق تپش می گردد
با همان اخم و غرور
آرزو می کنم ای کاش که دکتر بودم
دل من اگر نباشد
بدنی چگونه بایست ز من بجای ماند
بدنی اسیر حرص وطمع و زیاده خواهی
دل من اگر نباشد
که به مدح صبح و خورشید نوای حق بر آرد
که نشان تازیان را
ز قفای خلق در گیر ستمگران بخارد
دل من دلیل تسلیم منست بر حقیقت
برگ برگی که از احساس تو چیدم با عشق
چشم بر هم زدنی باد به یغما برده
باز می داردم از خاطره هایم از اشک
بیم پاشیدن این کوزه ی باران خورده ...
همسایه! عزیز من! باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس کنی. باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست لرزش شکستن را به تن حس کنی.
باید این کشش تو. را به گذشته ی انسان ببرد و تو در آن بکاوی. و به مزار مردگان فرو بروی، به خرابه های خلوت و بیابان های دور بروی و در آن فریاد برآوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی. به تو بگویم تا این ها نباشد، هیچ چیز نیست.
دانستن سنگی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است به آن نظر انداخت. باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فرا خور هوش و حس خود و آن شوق سو.ان و آتشی که در تو هست، چیزی فرا گرفته باشی.
دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر. دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای این که حتماذدر آن بمانی یا دیدن برای این که از آن بگذری، دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف.... یا غیر آن.
دنباله¬ی حرف را دراز نمی کنم. تو باید عصاره ی بینایی باشی. بینایی فوق دانش، فوق بینایی ها. اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند. و چون چیزی را دانستند جار می¬زنند...
تو باید بتوانی بدانی چنان بینایی هست و به زور خلوت بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.
کوتاهش و گزینش: س.س.طارمی