
-بخوان مگر که گلی وا شود در این پائیز
به روی شاخه،همانطور ماند افسرده
پرندهء سر در زیر پر فروبرده
به طعنه پرسیدم:
-مگر که شعلهء آواز سوزناکت را
به روی شانهء ویران بادها بردند؟
سخن چو رفت از باد،
پرنده چون برگ آهسته بر زمین افتاد!
و با وزیدن مرگ
صدای ضجهء هر برگ پنجه زد در من

« با تودیشب تا کجا رفتم ؟» ...
دوستان بودند و می دیدند
« پا به پای تو که می بردی مرا با خویش » ...
مثل بسیاری زشب هایم
« تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا رفتم »
شعر می خواندم
شعر «سبز» ت را
این کهن سدری که پروردی
با دل پاکت
با مدد از ریشه های ِ زنده در خاکت
ـ گاه گریه التیام درد و داغی نیست ـ
راوی ِ افسانه های سرزمین ِ درد
« ارغنون ِ» آتشین آوا
شعله ی گرم « زمستان » سوز.
مجمر افروز آتش ِ « از این اوستا » - آه
گـُرد مَرد ِ « آخر شهنامه »
پیر ِ عرصه ی ناورد
« مرد ِ مردستان»
« دوست دارِ این کهن بوم ِ» صفا پرورد
«ماث» گـُند اومند
شیر پیر بیشه ی اندیشه ها
ای مرد
ای «امید » نا امیدی ها
این خبر دیدی مرا امشب چه ویران کرد
« در حیاط کوچک پاییز در زندان»
در دل ِ این ...
ـ خود تو می گفتی ـ
« دوزخ امّا سرد »
باز دیشب تا کجا رفتی ؟
« مست سرنشناس پا نشناس »
باز خود را تا کجا بردی ؟
دوستت دیدی چه کرد آخر
تا به دشمن از غم او التجا بردی ؟
زندگی می گفت ...
امّا
ناگهان « ناخوانده مهمانی که ما را می برد با خویش »
« ... آن هنگامه ی محتوم ...» دیدی ؟
« عاقبت از در درآمد زود »
و چه بی شرم و وقیحانه
از میان ِ چشمهای ِ ما ترا بربود.
« من همیشه یادم است » ...
آری « خروس ِ پیر»
این که بسیاری
هرچه داریم از تو و از زحمتت داریم
از « خراش ِ سینه » ات
دیریست بیداریم
ـ گاه مرگ و عشق با هم در می آمیزند ـ
گرچه در سوگت
بعدِ بُغضی گریه هم کردم
غم که بسیار است
بغض امّا ...
آه
بغض هم نا چیز ترهم درد
گریه هم کوچکترین کار است
یا نمی دانم ...
ـ واژه هایم کو ؟ـ
آه ... می بینی ؟
واژه در سوگت عزادار است.
اوستادم ـ وای
گر مرا سستی به گفتار است
در غمت
قلبم از اندوه سرشار است ...
سرشار است ...
سر شار است ...
یادی از گذشته ها برای امیدی که رفت : خبر برای همه ناباورانه و سخت بود بخصوص برای منی که از 13/14 سالگی آشنایی جدی و رسمی ام با شعر فارسی به نام « مهدی اخوان ثالث (م.امید) » پیوند خورده بود خبری که یک شبه دهان به دهان رسیده بود تا کرمانشاه و از طریق رادیوهای خارجی هم تایید شد و ما شنیدیم و ... من مثل اشک کلماتم در تنهایی فرو ریخت ... و بعد در گوشه ای از پارکی با دوستان جوان جمع شدیم و از او گفتیم و ... خواندم :

یک شب میان آبی نیلوفر
روح بَرَهمَنیِ خود را
در زادگاه مهر تو مینوشم.
تلخی مکن به آینهها شاید
این چرخهی مدوّر بیمقدار
تکرار میشود تو و باران را
پشت نگاه این همه ناممکن
از فسفر خیال که میتابد
درخود خزیده کرمک شبتابی؟
رخصت بده!
رخصت بده قدم بزنم اینجا
زیر درخت معرفت این خاک.
این خاک
در ذات روشنای پرآشوبش
سبزینههای تاک
سبزینههای تاک
باشد که خنده از لب نوشینات
نوشیده رند عافیت اندوزی
درسایههای زندهی دیدارت
افتاده مست ،عاشق غمناکی
رخصت بده قدم بزنم اینجا
در پای تاک
درپای تاک.
تالاب ، رنگ قطبی خورشیدت
من ماندم و کنارهی جنگل ها
اکسیژن و رطوبت نامت را
در سینه میدمم
تا میوههای نم زدهی این کاج
از گوشههای قطب برویاند
شعری که من سرودم و باران برد
شعری که من سرودمت آهسته
در های و هوی این همه نابودن
تا کوره راه شیری تابستان
از بازتاب روشنیِ افلاک
رخصت بده قدم بزنم در تو
تلخی مکن به آینهها ، شاید
شایدهزارمرتبه
شاید هیچ.
نوسرودهای از دفتر " سرگردانی در آینههای شکسته"

عشق، وحشتناک است
و به این تیغ که بر گردنم آهیخته است
و به این خون که فرو می چکدم از کلمات
و به این زلزله سخت
که در روح ترک خورده من ریخته است
و به این خاک شدن، قانع نیست.
گردبادی است که در خون من است
من همان معنی زندانی در الفاظم
که ادا میشوم از ناچاری
و فدا میشوم از شوق برون ریختن از قالب خود
عشق، مضمون من است.
جای خون در رگ من اسم گوارای تو گردش دارد
نبض من با تپش ِبودن تو تنظیم است
تو که از منظره بر میخیزی
من بههم میریزم.
دفتر روح مرا دست تو امضاء کردهست
تو رسیدی سر هر سطر که من میخواندم
تو دمیدی لب هر واژه که من میگفتم.
عشق، ویزای جنون میبخشد
مرزها را گذر عشق به یکباره فرو میریزد
باد و باران که گرفت
گفتن «ایست» که «بنبست» که «برگرد»
چه معنی دارد؟
مثل زیبایی تو
عشق، وحشتناک است
و چه تاوان عجیبی دارد
آنکه میپندارد
که حسابش پاک است.
#سیدعلی_میرافضلی
@seyedalimirafzali