سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

پائیزی/محمد رضا راثی پور


-بخوان مگر که گلی وا شود در این پائیز

 

به روی شاخه،همانطور ماند افسرده

پرندهء سر در زیر پر فروبرده

 

به طعنه پرسیدم:

-مگر که شعلهء آواز سوزناکت را

به روی شانهء ویران بادها بردند؟

 

سخن چو رفت از باد،

پرنده چون برگ آهسته بر زمین افتاد!

و با وزیدن مرگ

صدای ضجهء هر برگ پنجه زد در من

لهیب آتش اندوه زنده شد در من! 

ساختار شکنی از جمیع جهات/اسماعیل امینی

این یکی برایت غزلی می‌خواند که بیت آخر آن فقط یک مصراع دارد؛ یکی دو جمله غزل هم به زبان انگلیسی است. آن یکی برایت شعر سپید می‌خواند؛ جمله‌های شعر او نامفهوم است. چیزی شبیه هذیان‌های بیماری که تب شدید دارد. آن دیگری پشت تریبون می‌آید و پشت به جمعیت، یعنی رو به دیوار شعر می‌خواند. همه اینها می‌گویند که در شعرشان ساختار شکنی کرده‌اند. بعد درباره «ژاک دریدا» حرف می‌زنند که نظریه ساختارشکنی از اوست.

خیال می‌کنی که این بازی شگفت فقط مربوط به جلسات ادبی است، اما وقتی می‌بینی و می‌شنوی که این ترکیب جادویی، یعنی «ساختارشکنی» فراگیر شده و حتی در دعواهای سیاسی به کار می‌رود که فلانی نامه ساختارشکن نوشته یا حرف‌های ساختارشکنانه زده است؛ در می‌یابی که نظریه‌های ادبی چه کار برد وسیعی دارند، تا آنجا که نگاهبانان امنیت اخلاقی جامعه نیز از آن‌بهره می‌برند تا هشدار بدهند که با پوشاک و آرایش ساختارشکن برخورد خواهد شد.

وقتی در مقاله یک منتقد ادبی درست و حسابی می‌خوانی که شاعر برای ساختارشکنی باید به ترور زبان بپردازد؛ وحشت می‌کنی، وحشت، نه از بابت ترور زبان، بلکه از این جهت که انگار حتی منتقدان ادبی هم به جمع جوانان جویای نام و سیاستمداران و بزرگان اهل تمیز پیوسته‌اند که به تدریج عادت ناپسند مطالعه و تفکر را ترک کرده‌اند و تمام وقت ارزشمندشان صرف حرف زدن و مصاحبه و نوشتن می‌شود.

حالا در این مجمع اهل فضل که همگی درباره مفهوم ساختارشکنی تـوافق دارند و یکدل و همزبان شده‌اند، به ویژه در محافل ادبی که جولانگاه اصلی ساختارشـکنی است؛ از جمیع جهات و به هر نحو ممکن اگر جرأت داری بگو که برادرجان! ساختارشکنی به این جست و خیزها ربطی ندارد. اصلاً ساختارشکنی،‌بیش از آن که به مولف و شاعر مربوط باشد،‌به مخاطب و منتقد و تحلیل‌کننده اثر مربوط است.

ساختارشکنی روشی است برای برداشت و تفسیر از متن ادبی و فلسفی و حاصل نظریه‌ای است در زبان‌شناسی که نوشتار را برگفتار مقدم می‌دارد. زیرا در گفتار، گوینده و مخاطب حاضرند و مفاهمه و انتقال مقصود سهل‌تر است؛ اما در نوشتار، مولف غایب است. بنابراین امکان برداشت‌های متفاوت از متن و گریز از تک معنایی فراهم است. در نظریه ساختارشکنی...

ـ ببین دوست عزیز! همه اینها که می‌فرمایی درست؛ اما این روزها کسی حوصله این بحث‌ها را ندارد. فعلاً که ساختارشکنی در جامعه همین‌طوری جا افتاده است و همه همین طوری یک برداشتی برای خودشان دارند. بی‌خود خودت را به زحمت نینداز و حرف‌های ساختارشکن مطرح نکن که حوصله‌اش را نداریم!

یادی از گذشته ها/سید مرتضی معراجی

« با تودیشب تا کجا رفتم ؟» ...

دوستان بودند و می دیدند

« پا به پای تو که می بردی مرا با خویش » ...

مثل بسیاری زشب هایم

« تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشمم آشنا رفتم »

شعر می خواندم

شعر «سبز» ت را

این کهن سدری که پروردی

با دل پاکت

با مدد از ریشه های ِ زنده در خاکت

ـ گاه گریه التیام درد و داغی نیست ـ

راوی ِ افسانه های سرزمین ِ درد

« ارغنون ِ» آتشین آوا

شعله ی گرم « زمستان » سوز.

مجمر افروز آتش ِ « از این اوستا » - آه

گـُرد مَرد ِ « آخر شهنامه »

پیر ِ عرصه ی ناورد

« مرد ِ مردستان»

« دوست دارِ این کهن بوم ِ» صفا پرورد

«ماث» گـُند اومند 

شیر پیر بیشه ی اندیشه ها

ای مرد

ای «امید » نا امیدی ها

این خبر دیدی مرا امشب چه ویران کرد

« در حیاط کوچک پاییز در زندان»

در دل ِ این ...

ـ خود تو می گفتی ـ

« دوزخ امّا سرد »

باز دیشب تا کجا رفتی ؟

« مست سرنشناس پا نشناس »

باز خود را تا کجا بردی ؟

دوستت دیدی چه کرد آخر

تا به دشمن از غم او التجا بردی ؟

زندگی می گفت ...

امّا

ناگهان « ناخوانده مهمانی که ما را می برد با خویش »

« ... آن هنگامه ی محتوم ...» دیدی ؟

« عاقبت از در درآمد زود »

و چه بی شرم و وقیحانه

از میان ِ چشمهای ِ ما ترا بربود.

« من همیشه یادم است » ...

آری « خروس ِ پیر»

این که بسیاری

هرچه داریم از تو و از زحمتت داریم

از « خراش ِ سینه » ات

دیریست بیداریم

ـ گاه مرگ و عشق با هم در می آمیزند ـ

گرچه در سوگت

بعدِ بُغضی گریه هم کردم

غم که بسیار است

بغض امّا ...

آه

بغض هم نا چیز ترهم درد

گریه هم کوچکترین کار است

یا نمی دانم ...

ـ واژه هایم کو ؟ـ

آه ... می بینی ؟

واژه در سوگت عزادار است.

اوستادم ـ وای

گر مرا سستی به گفتار است

در غمت

قلبم از اندوه سرشار است ...

سرشار است ...

سر شار است ...


یادی از گذشته ها برای امیدی که رفت :                                                                           خبر برای همه ناباورانه و سخت بود بخصوص برای منی که از 13/14 سالگی آشنایی جدی و رسمی ام با شعر فارسی به نام « مهدی اخوان ثالث (م.امید) » پیوند خورده بود خبری که یک شبه دهان به دهان رسیده بود تا کرمانشاه و از طریق رادیوهای خارجی هم تایید شد و ما شنیدیم و ... من مثل اشک کلماتم در تنهایی فرو ریخت ... و بعد در گوشه ای از پارکی با دوستان جوان جمع شدیم و از او گفتیم و ... خواندم :

فسفر/محمد علی شاکری یکتا




یک شب میان آبی نیلوفر

روح بَرَهمَنیِ خود را

در زادگاه مهر تو می‌نوشم.

تلخی مکن به آینه‌ها شاید

این چرخه‌ی مدوّر بی‌مقدار

تکرار می‌شود تو و باران را


پشت نگاه این همه ناممکن

از فسفر خیال که می‌تابد

درخود خزیده کرمک شبتابی؟

رخصت بده!

رخصت بده قدم بزنم اینجا

زیر درخت معرفت این خاک.


این خاک

در ذات روشنای پرآشوبش

سبزینه‌های تاک

سبزینه‌های تاک

باشد که خنده از لب نوشین‌ات

نوشیده رند عافیت اندوزی

درسایه‌های زنده‌ی دیدارت

افتاده مست ،عاشق غمناکی

رخصت بده قدم بزنم اینجا

در پای تاک

درپای تاک.


تالاب ، رنگ قطبی خورشیدت

من ماندم و کناره‌ی جنگل ها

اکسیژن و رطوبت نامت را

در سینه می‌دمم

تا میوه‌های نم زده‌ی این کاج

از گوشه‌های قطب برویاند

شعری که من سرودم و باران برد

شعری که من سرودمت آهسته

در های و هوی این همه نابودن

تا کوره راه شیری تابستان

از بازتاب روشنیِ افلاک

رخصت بده قدم بزنم در تو

تلخی مکن به آینه‌ها ، شاید

شایدهزارمرتبه

شاید هیچ.


نوسروده‌ای از دفتر " سرگردانی در آینه‌های شکسته"

وحشتناک/سید علی میر افضلی


عشق، وحشتناک است

و به این تیغ که بر گردنم آهیخته است

و به این خون که فرو می چکدم از کلمات

و به این زلزله سخت 

     که در روح ترک خورده من ریخته است

و به این خاک شدن، قانع نیست.


گردبادی است که در خون من است

من همان معنی زندانی در الفاظم

که ادا می‌شوم از ناچاری

و فدا می‌شوم از شوق برون ریختن از قالب خود

عشق، مضمون من است.


جای خون در رگ من اسم گوارای تو گردش دارد

نبض من با تپش ِبودن تو تنظیم است

تو که از منظره بر می‌خیزی

من به‌هم می‌ریزم.


دفتر روح مرا دست تو امضاء کرده‌ست

تو رسیدی سر هر سطر که من می‌خواندم

تو دمیدی لب هر واژه که من می‌گفتم.


عشق، ویزای جنون می‌بخشد

مرزها را گذر عشق به یکباره فرو می‌ریزد

باد و باران که گرفت

گفتن «ایست» که «بن‌بست» که «برگرد»

                                           چه معنی دارد؟


مثل زیبایی تو

عشق، وحشتناک است

و چه تاوان عجیبی دارد

آنکه می‌پندارد

که حسابش پاک است.


#سیدعلی_میرافضلی


@seyedalimirafzali