.
.
.
بیماری اصلی شعرِ روزگارِ ما از همینجا شروع میشود که خودش نهتنها فُرمی –جز کار نیما– به وجود نیاورده است، بلکه فرمهای شگفتآوری را که محصولِ نبوغِ خیّام و فردوسی و حافظ و مولوی و سعدی است، به یک سوی نهاده و در فرمِ بیفرمی ربعِ قرنی است که در جا میزند (چند کار منثور شاملو، آن هم نه همهٔ کارهایش را استثنا باید کرد که در بیفرمیِ ظاهری آنها نوعی فرم، اما نه فرم نهایی وجود دارد.)
.
.
به عقیدهٔ من بُنبستِ شعر معاصر به دست کسانی خواهد شکست که یا فرم تازهای ابداع کنند –کاری که نیما کرد و شاگردانش کمال بخشیدند– یا یکی از فُرمهای تجربهشدهٔ قدیم یا جدید را با حالوهوایِ انسان عصرِ ما انس و الفت دهد و در فضای آن فرمها، تجربههای انسانِ عصر ما را شکل دهد.
.
.
میتوان غزل گفت و غزل را به عنوان یک فرمِ باز، یک قالب گسترده و یک قاب پذیرفت؛ قابی که همه نوع تصویر –از منظره گرفته تا انواع پُرترهها، در هر سبکی از سبکهای نقاشی– در آن میتواند جای بگیرد، آن هم در زبانی که مادرِ همهٔ «غزل»های جهان است و هیچ زبانی نمیتواند بگوید برای «غزل» امکاناتی بیشتر از زیان فارسی دارد.
.
.
من این حرفها را به عنوان دفاع از غزل، به آن معنیِ احمقانهٔ «غزلهای انجمنی» نمیگویم.
میخواهم این مطلب بسیار ساده را یادآور شوم که ادبیات و هنر، مجموعهای از فرمهای خاصاند و تحوّلات هریک از این فرمها، به معنی نفی و انکار یا به کنار نهادن دیگر فرمها نیست.
ما در شعرِ سنّتی خویش قوالبی داریم و در داخلِ این قوالب فرمهای بسیاری؛ فرمهای ضعیف، نیرومند، راحت و دشوار.
.
.
پیدایش قالب شعر آزاد، یا عروضِ نیمایی، به هیچ روی نفی مطلق آن قوالب نیست.
آن قوالب میتوانند آبستنِ فرمهای خلّاق، برای بعضی از حال و هواهای عصر ما و عصرهای آینده باشند.
محمدرضا شفیعی کدکنی
با چراغ و آینه، ۶۷۶–۶۷۳
.
.
اگر چه هیچ گل مُرده، دوباره زنده نشد، اما
بهار در گُلِ شیپوری، مدام گرم دمیدن بود
#حسین_منزوی
۱ مهر ۱۳۲۵
۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳
**
سه روز، پی در پی
قطار نیامد و سوزن بان
صدای عوعوی سگ ها را
شمرد . جاده ی خاکی
برای رد شدن گردبادصحرایی
تا خط صاف افق بازِ باز بود.
قظار نیامد و سوزن بان
کنار ریل نشست
سیگار دیگری گرفت و رها شد
دود از نهاد لحظه ی ابر آلود.
در ایستگاه بعدی
مسافران زیادی به خواب می رفتند
و از ردیف درختان کاج
هنوز چیزی
درمتن دورِ حافظه ها شکل می گرفت.
8 اردیبهشت1401
**https://t.me/mayektashakeri
به رومی تو اکنون و ایران تهیست
همه مرز بیارز و بی فرّهیست
مراسم تدفین و پرسهٔ دکتر اسلامی ندوشن را از اینستاگرام دیدم. پیکر استاد فقید را در خاک غربت به امانت گذاشتند تا در وقتی مناسب به ایران برگردد.
خانم دکتر شیرین بیانی گفتند که دکتر اسلامی ندوشن دوست داشت در نیشابور و در جوار خیام به خاک برود. به یاد نوشتههای گرم و گیرای اسلامی دربارهٔ خیام افتادم. جوان بودم و آنها را خواندم. خیام همواره برای من تهمزهای از نوشتههای اسلامی ندوشن داشت و دارد.
خانم دکتر بیانی خبر دادند که مسئولان نیشابور از به خاک سپردهشدن دکتر اسلامی ندوشن در شهر فیروزه و صبح و خیام و عطار استقبال کردهاند. نامهٔ دلگرمکنندهٔ شورای شهر نیشابور هم خوانده شد. امید دارم که این اتفاق نیکو بیفتد.
آقای دکتر محمود فتوحی در سخنان سنجیدهای که در مراسم پرسه بیان کردند، بهدرستی دکتر اسلامی را تجلی یک ایرانی نجیب و نژاده در عصر ما نامیدند؛ آنچه در متون قدیم از آن به بنیالاحرار و آزادگان تعبیر شده است؛ کسانی که «ایران» را دریافتند و عصارهٔ هویت ملی را به نسلهای بعد از خود انتقال دادند.
جای غبن و دریغ است که خاک ایران تهی از جسم پاک این آزادمرد باشد. آزادمردی که در روزگار «تنهایی ایران»، در عصر عسرت ملیت و فردوسی، «ایرانسرای فردوسی» پی افکند و مدام در گوش سنگین زمانه خواند: ایران را از یاد نبریم.
استاد فروزانفر در مقدمهٔ ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه نوشته بود که نیشابور را «ابرشهر» و «ایرانشهر» مینامیدند. اسلامی ندوشن نیشابور را بالقوه کانون مقاومت فرهنگی ایران در برابر هجوم تمدن صنعتی میدانست؛ دژ دفاع از اصالت و دیرینگی ایران. شهر ایران. فشردهٔ ایران.
خاک تن اسلامی ندوشن، این فرزند ایران، این دلباختهٔ ایران، این افتخار ایران، این نگهبان ایران، این نگران ایران، باید با خاک نیشابور، خاک ایرانشهر، بیامیزد. که از آن خاک گل بدمد. نه! از آن خاک گندم بروید. که از آن گندم نان بپزند. نانش جان بشود به تن فرزندان ایران تا ایران را از یاد نبرند.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
.
https://t.me/n00re30yah
میگویند قانون جذب یا انرژی مثبت یا هرچیز دیگر که به آن میتازی شاید بهانهای باشد برای انگیزه بیشتر برای یکی.
اتفاقا اینجاست که باید بپرسیم انگیزه برای چه؟! ما با مشتی شارلاتان طرفیم که باید مراقب باشیم انگیزه بیشتری نداشته باشند!
میگویند اینها زیرسوال بردن فردیت و آزادی افراد است.
دوستِ نادانِ من فردیت درونِ توست، به محضِ این که آشکارش میکنی وارد فردیتِ من میشوی. و فردیتِ من درد میکند!
و آیا به این خاطر نیست که انسانِ همیشه نادیده گرفته شده نیاز به این دارد که با به اشتراک گذاشتنِ فردیتش، "من" را تکثیر کند؟ اشکالی ندارد تولیدمثل شما هم قابل درک است اما در همین طبیعت جدالِ دو رقیب است که مخاطب را به انتخاب بهترین وادار میکند. بنابراین اینجا تو هستی که میخواهی این اگویِ خودخواهت بیرقیب و مصون از نقد بماند!
و مثل همیشه مغالطه احترام به عقاید! احترام به عقاید تو توهین به عقاید خودم است! و عقیده من توهین به هر نوع عقیده است!
دمنوشت را بنوش، به درختان صبح بخیر بگو، سنگِ شکرگزاریات را در جیب قرار بده، با کائنات سخن بگو، در مستراح شمع روشن کن، برای فرازمینیها بوس بفرست، چاکرایت را فنر بزن، با مولانا به ارگاسم معنوی برس، در ساعت ۱۱:۱۱ با فرشتهها بایبای کن، مقاربه یا مراقبه کن، به دیکشنری آکسفورد تفالی بزن، روغن بنفشه استفاده کن، با قابلمه دنبک بزن... اسبابِ تفریحِ ما و نقدِ تو مهیاست.
البته هنوز به این درک نرسیدهام، شمایی که انرژی ارسال و دریافت میکنی در شبکههای اجتماعی چه حلوایی تناول میکنی؟! با همان انرژی پیامت را سند تو آل بزن و زحمت بر ما مده. شاید در زندگی قبلی خود مرتکب خطایی شدهاید و من کارمایِ اشتباهتان باشم! تقدیر را بپذیر، همین و تامام!
به خواب گل که رسیدم
ترا صدا کردم
کبوتری آمد
پری سپید جدا کرد از ردیف دوبالش
و نام کوچک اندوه هایم را
نوشت بر دستم
از آن زمان تا حال
شبیه ابر عذا دار تلخ می گریم