ارزیابی شما از جریان شعر جوان کشور چیست؟ به نظرتان نقد در چند سال اخیر چقدر به این جریان کمک کرده است؟
وقتی می گوییم «شعر جوان» من آن قسمت جدیتر شعر جوان را میگویم. برای اینکه به هرحال در همۀ حوزههای دیگر هم همین طوری است. مثلاً وقتی میگوییم دانشجو، ممکن است یک میلیون نفر کارت دانشجویی داشته باشند و دانشجو به شمار بیایند، اما شاید از میان آنها دههزار نفر واقعا دانشجو باشند و بقیه به دلایل دیگری آمده باشند؛ اقتضائات زمانه و اجبار والدین و ... . در جلسات شعر هم همین طوری است؛ یعنی خیلیها به جلسۀ شعر میآیند یا خیلیها حتی مجموعه شعر منتشر میکنند، اما وقتی میگوییم شعر جوان منظورم اینها نیستند؛ منظور بنده آنهایی هستند که واقعاً شاعر هستند و برای شعر آمدهاند. به نظر من اینها اوضاع خیلی خوبی دارند. بچّههای کم سن و سالی که دارند کار میکنند پخته کار میکنند. دیگر آن مشکلاتی که بچههای نسل های قدیم داشتند این نسل ندارد.
نکتۀ دوم این است که آن هیجاناتی که آن سالها سراغ بچهها میآمد خیلی ها را با خودش میبرد. الآن آن موجها نیست؛ مثلاً شاملوزدگی، یک دورهای فروغزدگی، سپهریزدگی؛ حتی تبعیت از احمد عزیزی. نمیگویم که من اینها را در شعر قبول ندارم؛ نه، همه شاعران بزرگی هستند. این الحمدلله نیست؛ یعنی این شاعر جوان با همۀ تجربههایی که بزرگان گذشتۀ ما دارند آشناست و در شعرش هم کمابیش هست؛ یا تجربهها را پذیرفته یا از آنها هم رد شده و کارهایشان پخته شده است. قبلاً این طور نبود؛ گاهی میشد که یکدفعه کلّ شعر جوان رنگ محمدسعید میرزایی را میگرفت. محمدسعید میرزایی برای یک نفر خوب است، برای یک مجموعه شعر خوب است، برای یک جریان خوب نیست. الآن این طوری نیست. با اینکه گاهی شاعران خوبی مثل فاضل نظری ظهور میکنند، خوشبختانه این طور نیست که در مجموعه شعرهایی که منتشر میشود فاضلزدگی داشته باشیم. اینکه اینطوری تأثیر نمیگیرند و کار خودشان را انجام میدهند، خیلی خوب است.
یعنی به این نتیجه رسیدهاند که باید برداشت خاص و نوع خاص خودشان را از شعر برای ادامه دادن این راه انتخاب کنند.
یعنی یک حالت تعادلی پیدا شده که خوب است؛ مثلاً قبلاً بچههایی که مثنوی میگفتند، همه زیر پرچم استاد معلم بودند. الآن نه، الآن هر کس کار خودش را دارد انجام میدهد. این خیلی خوب است. الآن دیگر هیجانات فروکش کرده است و کار دارد به اعتدال و پختگی ادامه پیدا میکند. درحالیکه ظاهراً شعر جوان نباید خیلی اعتدال هم داشته باشد، اما نوعی اعتدال دارد که خیلی خوب است. وقتی شعر جوان را میخوانیم واقعاً فکر میکنیم شاعر بسیار پرتجربهای است. این لذت می دهد؛ چون کسی که در جوانیاش میتواند یک چنین شعری بگوید، معلوم است در آینده که تجربههایش بیشتر بشود شاعر شاخصی خواهد شد.
میتوانید از جوانهایی که کارشان خوب بوده است چند نفر را مثال بزنید؟
اگر بگوییم خوب نیست؛ یعنی برای خودشان مفید و خوب نیست.
در حوزۀ نقد چه؟ یعنی نقد چقدر به این رشد و پختگی کمک کرده است؟
این مقدار کاری که میشود خیلی نقد نیست. این چیزی که در محافل هست نقد نیست، شاید بتوان آن را «بررسی شعر» نامید، ولی اینکه عدهای از بزرگترها وقتشان را گذاشتند برای این کار، خیلی خوب شد؛ برای اینکه تجربههایشان را منتقل کردند و اهمیت دادند. این خیلی مهم است. خیلی از بزرگان ما شعرِ بچههای جوان را جدّی گرفتند و با آنها کار کردند؛ مثلاً برای مجموعه شعرهایشان نقد نوشتند. این ارتباط واقعاً نزدیک نبود؛ یعنی هم به دلایل ارتباطی و هم به خاطر فضایی که وجود داشت. برای نسل ما فقط دیدن شاعران بزرگ آرزو بود، فقط دیدن؛ نه اینکه برایشان شعر بخوانیم یا چیزی یاد بگیریم؛ فقط دیدن. مثلاً من یکبار از کنار اخوان رد شدم. همیشه افتخار بزرگ من این بود که از کنارش رد شدهام! الآن اینطوری نیست. الآن که ارتباطها اینقدر نزدیک شده خیلی خوب است، بچهها بزرگترها چیزی یاد میگیرند و تجربهها منتقل میشود. این روی پختگی شعر تأثیر دارد و باعث میشود چیزی را که نسل قبل تجربه کرده و از آن ضرر دیده است، این نسل انجام ندهد؛ یعنی از آزمون و خطا سریع رد میشوند و کار خودشان را میکنند.
ممکن است در حوزۀ نقد نوشتاری و مکتوب، کارهای شاخصی که انجامشده یا احتمالاً جلسهای که احساس میکنید در حوزۀ نقد خوب کار کرده است را به ما معرفی کنید؟
کتابهای خوب که زیاد است؛ فقط من نمیتوانم توصیه بکنم، اما شکر خدا کتابهای خوب هست و البته کتاب و جلسات بد هم کم نیست. هر طرف را که بگیریم هم، دلخوری ایجاد میشود. منتها بعضی چیزها هستند که من اسم آنها را گذاشتهام «حرفهای محفلی» و در یک یادداشت هم به بخشی از آن اشاره کردهام. افواهی است؛ حرفها بر مبنای سواد آکادمیک و معتبر نیست؛ مثلاً اینکه «شعر حتماً باید به زبان امروز باشد». این یک حرف افواهی است و اصلاً درست هم نیست. اصلاً «باید»ی در شعر نیست. شعر به هر زبانی میتواند باشد. فقط باید زیبا باشد و نظام خودش را داشته باشد. یا «فلان کلمه قدیمی است، فلان کلمه جدید است». اصلاً اینطوری نیست. شاعران بزرگ نشان دادهاند که کلمات مهجور و ازیادرفته را میتوانند طوری در شعرشان استفاده بکنند که زنده بشود. این از حرفهایی بود که امروز زیاد در شعر رایج است؛ مثلاً من تازگیها از یکی از منتقدها چیزی شنیدم و دیدم چند تا از استادان هم تأیید کردند، که من خندهام گرفت. شاعر جوانی یک شعر خواند که در شعرش ترکیبِ «آسمان آبی» داشت. میگفتند: «کلمۀ آبی حشو است برای آسمان. آسمان مگر میتواند رنگ دیگری هم باشد؟»؛ یعنی چی؟! اگر مثلاً ما بگوییم «خورشید تابان»، «تابان» برای خورشید حشو است؟ اینطور چیزهای افواهی که از این دهان به آن دهان منتقل میشود و بیخودی در محافل هست، به جوانان لطمه میزند و بسیار وقت آنها را تلف میکند یا «اگر ضمیر متصل با ضمیر منفصل بیاید، یکی از آنها حشو است»، یا اگر بگویید: «من خوابم» «من» حشو است، درحالیکه مشکل اصلی این بحثها نیست. خیلی چیزهای دیگر هست. مثلاً «شعر خوب شعری است که نتوانیم سطرهایش را جابهجا بکنیم» که اصلاً حرف باطلی است. میشود سطرهای همۀ شعرهای خوبِ گذشته تا به امروز را جابهجا کرد. من این کار را یک بار کردم.
چطور؟ با شعر چه کسی؟
یک نفر مدعی بود، اما من به او عرض کردم مثل شعر چه کسی؟ گفت: مثل شعرهای شاملو که یک سطرش را هم نمیشود جابهجا کرد. من این کار را کردم. چهار تا سطر از دو، سه تا شعر مشهور شاملو را جابهجا کردم و رفتم خواندم. گفت: «ببین یک سطرش را نمیتوانی جابهجا کنی»، گفتم: من همین کار را کردهام. اصل شعر این است و این هم تغییرکردهاش! تو متوجه شدی؟ تازه این شعرهای مشهورش هم بود!
یعنی یک چیزهای بیهودهای که مال سواد افواهی است و بر اساس مطالعۀ علمی مطرح نمیشود. شما وقتی میگویی «ساختارشکنی» باید بروی بخوانی تا بفهمی این چه بوده و حالا در محافل ادبی به چه تبدیل شده؛ یک چیز کاریکاتوری و خندهداری شده است، یا مثلاً «چندصدایی» ــ که به لحاظ تئوریک حرف بزرگ و مهمی هم بوده است و البته خیلی هم ربطی به شعر ندارد و مال رمان است ــ اما همین را در جلسات شعر ببینید که به چه تبدیل شده است. یکی شعر میخواند انگار دارد تئاتر اجرا میکند! صدای پیرزن درمیآورد، صدای بچه درمیآورد و مثلاً صدای پارس کردن سگ را در میآورد. بعد میگویند این شعر چندصدایی است. اینها بدون مطالعه در محافل به این شکل درمیآیند؛ چون این شاعر فقط اسم چندصدایی را میشنود؛ حوصلۀ این را ندارد که یک کتاب چهارصدصفحهای را بخواند تا ببیند چندصدایی چیست؟ حرف حسابی را نمیشود که خلاصه کرد. آن یک نظریه است، مبانی دارد، تحلیل دارد؛ باید بروی چهارصد، پانصد صفحه بخوانی تا آن را بفهمی. این کارها لطمه میزند. من یک چیز جالبی به شما بگویم. من یک بار یک مقاله نوشتم به اسم «نقد مدرن» و کسانی را که نمیدانند نقد مدرن چیست مسخره کردم، شوخی کردم با آنها و به طنز سر به سرشان گذاشتم. نوشتم «ده اصل برای نقد مدرن» برای کسانی که سواد آکادمیک ندارند و سواد افواهی دارند. بعد این را منتشر کردم. وقتی به یکی، دو تا از شهرستانها رفتم، دیدم این آقایانی که مدرن هستند گفتند آن مطلبی که نوشته بودی خیلی خوب بود. ما داریم آنها را سر کلاسها درس میدهیم. بیزحمت ادامه بده! فکر کردند واقعاً اینها اصول نقد مدرن است. نفهمیدند که من آنها را مسخره کردهام! و آنها همین را به عنوان منبع گرفته و سر کلاسها درس داده بودند.
این سؤال من مربوط میشود به همین بحث. ما چون در مشهد هستیم بیشتر این را درک میکنیم. مشهد از قدیم ذوق شعری و دانش ادبی را با هم داشته است. به نظر شما این دو به درستی به هم گره خوردهاند یا نه و اصلاً این گرهخوردگی چقدر برای شعر ما ضروری است؟
یعنی می خواهید بگویید که مجامع آکادمیک ما با انجمنهای شعری فاصله دارند؟
بله.
اینکه فاصله داشته باشند خیلی هم غیرطبیعی نیست. بههرحال آفرینشهای شعری این طوری است که همراه با رهایی، خلاقیت، جسارت و ... است. برخی از این آفرینشها ماندگار میشوند و برخی بازتابی پیدا نمیکنند. خب معمولاً مجامع آکادمیک آنهایی را که تثبیتشده باشند میپذیرند و وارد متون میکنند و تدریس مینمایند. این طبیعی است و در تمام دنیا هم همین هست، اما مسئلۀ دیگر این است که دانشگاههای ما به ویژه در حوزۀ ادبیات خیلی روزگار معاصر را جدی نمیگیرند که دربارهاش کار کنند، تحقیق کنند، پایاننامه کسی بشود و ...
جدیداً آقای شفیعی کدکنی هم مطلبی مشابه این را دربارۀ ادبیات امروز مطرح کردهاند که آقای کاظمی هم یک جواب کوتاه به آن دادهاند. جوابشان تقریباً شبیه به همین فرمایش شماست که استادان ما خیلی روی خوش به ادبیات معاصر نشان نمیدهند. اگر نشان بدهند شاید دیدشان خیلی تغییر کند.
البته من عرض کردم که این مقدار طبیعی است که به کارهای جدید با کمی تردید نگاه کنند. باید یک مقداری تثبیت بشود؛ یعنی لازم است امتحانش را پس بدهد. قرار هم نیست که در محافل خلّاقِ شاعرانه بیایند بر اساس ضوابط آکادمیک شعر بگویند که آنها بپسندند. اتفاقاً کار شاعران این است که آنچه را تا حالا تثبیت شده و مدرسهای است و سنتی است خراب کنند و بشکنند و کار جدید بکنند. خب منِ محققِ استادِ دانشگاه وقتی با معیارهای علمیِ مدرسهای نگاه میکنم و میبینم که عدهای دارند معیارهای من را خراب میکنند و میشکنند، به این جریان با تردید نگاه میکنم. از بین آن چیزهایی که میشکنند حتماً چیزهای جدیدی درست خواهد شد که یک چیز خوب خلّاق، زیبا و تأثیرگذار درمیآید و بعد از یک مدتی تثبیت میشود. وقتی تثبیت شد من به عنوان یک معلم ادبیات ناگزیرم که او را هم وارد بحث و کتاب خودم بکنم؛ یعنی آن حرف جدید باید خودش را به دانشگاه تحمیل کند. این کاملاً طبیعی است، اما این نکته هم هست که در دانشگاه میشود علاوه بر برنامۀ درسی و در کنار فعالیتهای جنبی، محافل شعری داشته باشیم، ارتباط شاعران و نسل خلّاق را با دانشگاه و دانشجو مرتبط بکنیم. این کار را میتوانیم انجام بدهیم، اما نمیشود توقع داشت که این دو یک گونه نگاه کنند؛ چون آن یکی روش علمی دارد و این روش هنری. زبان علمی با زبان هنری فرق میکند؛ دو تا زبان مختلف هستند. این زبان معطوف به تعقّل است و تألیف؛ زبان هنری معطوف است به زیبایی و اینها. جنس این دو با هم تفاوت دارد. حتی کسی مثل قیصر که در هر دو عرصه حضور داشته است جنس علمی و هنریاش با هم فرق دارند. نمیتواند با زبان شاعرانه تحلیل علمی و منطقی بدهد.
اما به نظر میرسد بیتوجهی صرف هم خوب نیست.
باز هم میگویم که یک مقداری از این قضیه طبیعی است. از آن طرف هم هست دیگر. در محافل شعری هم به تحقیقات علمی و پژوهشهای دانشگاهی خیلی اعتنا نمیکنند! چون جنس این دو با هم فرق دارد. اما این را عرض میکنم که در دانشگاهها دوستان جوانمان فضاهای این طوری را درست کردهاند؛ محافل شعری و نقد، دعوت از شاعران و اینها. بله، شاید استاد دانشگاه خیلی هم خوشش نیاید و بگوید که «اینها چیست در برابر ادبیات تثبیتشدۀ کلاسیک؟! اینها چیست که دارید میگویید؟» ولی این جریان هم بالأخره یک روز خودش را تحمیل میکند. همچنان که شعر اخوان و نیما و اینها را در کتابهای درسی وارد کردند و دارند در دانشگاهها درس میدهند. یک زمانی خوششان نمیآمد، ولی الآن، نه؛ چنانکه اختراعات هم همین طور هستند. کم کم خودشان را تحمیل میکنند.
من جسارتاً باز هم از شما درخواست دارم که اگر ممکن است چند کار شاخص را به جوانان و آنها که تازه وارد این حوزه شدهاند معرفی کنید.
کتاب خوب زیاد هست. میترسم یک چیزی را بگویم و یک چیز دیگر را یادم برود و آن وقت خوب نیست. من علاوه بر آن چیزهایی که در محافل هست و درست است توصیه میکنم که دوستان کتابهای منابع نظری شعر را حتماً بخوانند. من چند روز پیش دربارۀ مدرنیسم صحبت کردم. یکی از دوستان که من را میشناخت گفت: «تو که خیلی هم از اندیشههای مدرن خوشت نمیآید، پس چرا صحبت کردی؟»؛ گفتم: «اگر خوشم نمیآید یعنی نباید بخوانم ببینم چیست؟ خب اگر بدم میآید، از چه چیزی بدم میآید؟ از چیزی که نمیشناسم بدم میآید؟ اینکه خیلی حرف جاهلانهای است. نه، من هر چه کتاب دربارۀ این موضوع دیدهام و جلوی چشمم بوده و در بازار بوده است را خواندهام. چون خواندهام و میشناسم بدم میآید. بدون خواندن که این حرف معنا ندارد». این کار را ما باید بکنیم؛ یعنی از چیزهایی که خوشمان نمیآید هم باید بخوانیم. چنانکه من شخصاً از اندیشههای شاملو خوشم نمیآید. اِبایی هم ندارم که بگویم. او هم از طرز تفکر و اندیشۀ امثال ما خوشش نمیآمد و به صراحت هم اعلام میکرد. من شیفتۀ شعر سعدی هستم و او متنفر بود، من شیفتۀ موسیقی سنتی بودم و او متنفر بود. از او خوشم نمیآید، اما دربارۀ شاملو بیش از کسانی که از او خوششان میآید کتاب خواندهام و شعرهایش را نیز بسیار زیاد خواندهام و بسیاری از شعرهایش را حفظ هستم و درس دادهام. اینکه خوشم میآید یا نه یک موضوع است و اینکه باید بشناسم موضوع دیگر. من به دوستانم توصیه میکنم که اگر میخواهند شعر، حرف و اندیشهشان عمیق و ارزشمند باشد، از هر طرز تفکری که هستند غافل نشوند و به همین بحثهای وبلاگی و کتابها اکتفا نکنند؛ منابع معتبر را بخوانند. با این کار روشهای جدید تحلیل و مباحثه را یاد میگیرند و از این سطحی بودن ــ در حرف، شعر و تحلیلشان ــ خلاص میشوند.
به نظر شما واژگان و ترکیبها و نوع چینش جملاتی که ما در شعرهایمان میآوریم چقدر در ارتباطگیری مخاطب با شعر موثر است؟ مثلاً من یادم هست که شعر را با خواندن غزلی شروع کردم که خیلی راحت داشت با من حرف میزد؛ واژههایی که منِ بچه دبیرستانی با آنها هر روز ارتباط داشتم و آن واژهها با من غریبه نبودند و این باعث میشد که من شعر را بفهمم و بسیار لذت ببرم. با یکی دو بار خواندن هم آن را حفظ کردم. فکر میکنم این توجه الآن در شاعران ما کم شده اس؛ چنانکه میبینیم مردم اقبال خوبی به شعر ندارند.
هر کسی وقتی شعر میگوید خواه یا ناخواه یک جمعی را به عنوان مخاطب شعرش در نظر میگیرد و با آنها حرف میزند. وقتی میخواهد با آنها حرف بزند، زبان آنها را هم انتخاب میکند. این عیبی ندارد اگر بخواهد قشر خاصی را در نظر بگیرد و بخواهد با آنها حرف بزند. من این را برای شعر عیب نمیبینم؛ یعنی به نظر من شاعر میتواند بگوید که من برای کسانی که اهل شعر و تحصیلکرده هستند میخواهم بنویسم. میخواهم آنها حرف من را بفهمند، با بقیه هم کار ندارم.
جالب اینجاست که خود شاعران و تحصیلکردهها هم بیشتر به آن زبان که من عرض کردم متمایل هستند؛ هم بسیار ساده و صمیمی است و هم بسیار موجز و زیبا. شعری است که پیچیدگیهایش حواس مخاطب را از شعر پرت نمیکند. این را همه دوست دارند؛ چه مخاطب خاص و چه عام.
حرف شما درست است، اما بعضی از حرفها هم هستند که با این زبان نمیشود گفت. مثلاً حرف از جنسی است که زبان خودش را میخواهد.
خب، این عیبی ندارد. گونههای مختلف شعر است دیگر. شما نگاه کنید زبان شعری استاد معلم را. ترانه هم دارد، اما آن زبان شکوهمند خراسانی را هم دارد که جز خواص نمیفهمند چه گفته است:
به نام حادثه پیش از سحر نماز کن امشب
شراع در نفس باد شرطه باز کن امشب ...
اما انصافاً دلمان میآید که این را کنار بگذاریم و بگوییم فقط آنها باشند؟ نه؛ من که دلم نمیآید. آن هم بخشی از زبان فارسی است؛ بخشی از شکوهمندی زبان فارسی است.
چهار خطی:
از گردش چرخ واژگون میگریم
وز جور زمانه بین که چون میگریم
با قد خمیده، چون صراحی شب و روز
در قهقههام، ولیک خون میگریم.
خان احمد گیلانی
درگذشته 1004 ق.
●
جوش خوردن بعضی وقایع تاریخی با تاریخ رباعی فارسی، حکایات جالبی پدید آورده است. رباعی بالا نیز در تاریخ رباعی، چنین وضعیتی دارد. خان احمد کارکیای گیلانی، حکومت گیلان و شهرهای اطراف را به میراث از پدران خویش داشت و سی سال حاکم گیلانات بود. در دربار او نوازنده مشهوری بود به نام استاد زیتون که کمانچه را به مهارت مینواخت. شاه طهماسب، نوازنده او را به دربار خود خواند. خان احمد، درخواست شاه طهماسب را اجابت نکرد. خود استاد زیتون هم تمایلی به این سفر نداشت. شاه طهماسب لشکر به گیلان کشید و خان احمد را در قلعهای موسوم به «قهقهه»، زندانی کرد. به جهت آن نافرمانی، حبس او 12 سال طول کشید. استاد زیتون نیز جان بر سر این کار گذاشت و به فرمان شاه کشته شد. خان احمد در زندان، رباعی بالا را سرود (عرفات العاشقین، ج 1، 568).
●
گویند چون رباعی را به شاه رسانیدند، این رباعی را در پاسخ او فرستاد (هفت اقلیم، ج 2، 1292):
آن روز که کارت همگی قهقهه بود
از رای تو تا به مملکت صدمهه بود
امروز در این قهقهه با گریه بساز
کآن قهقهه را نتیجه این «قهقهه» بود.
●
«قهقهه» در رباعی خان احمد گیلانی ایهامی خوشایند یافته و بر ابعاد هنری رباعی، چیزی افزوده است. خنده صراحی، تصویری آشنا در شعر فارسی است. صدایی که هنگام فرو ریختن شراب از لوله صراحی بر میآمده، تداعیگر قهقهه بوده است. دهانه جام نیز همچون دهانی به خنده گشوده، به نظر میآمده است. شراب، از جهت سرخی به خون شبیه است و از طرفی، همچون خونی است که از رگهای تاک برآمده است. از همین رو، حافظ فرموده: با دل خونین، لب خندان بیاور همچو جام. تشبیه قد خمیده به شکل فیزیکی صراحی، شدت و حدّت وجه انسانی و عاطفی رباعی را دو چندان کرده است. در این فضای درهم تنیده تخیل و احساس، درک جوانب هنری رباعی خان احمد گیلانی، لذت بیشتری به مخاطب میبخشد.
●
واقعیت این است که خان احمد گیلانی، علاوه بر آنکه نیمنگاهی به سنت ادبی داشته و تصویرهای خود را از این سنت وام ستانده، در لفظ و لغت و ردیف و قافیه نیز وامدار یکی از رباعیات کهن فارسی است؛ تا آنجا که میتوان او را به سرقت ادبی هم متهم داشت. یمین اصفهانی از شاعران قرن هفتم، سه قرن پیش از او گفته است (نزهة المجالس، 142):
رحم آر کز اندازه برون میگریم
وآن گاه به حیله بین که چون میگریم
چون شیشه می، میان مجلس به دروغ
در قهقههام، ولیک خون میگریم.
در جستجوی سرچشمههای رباعی، حتی میتوان از این رباعی رکنالدین دعویدار قمی، دیگر شاعر قرن هفتم ق، هم یاد کرد (دیوان، ص 224):
هر لحظه ز سوز سینه خون میگریم
از حسرت آن گزینه خون میگریم
با خون جگر، چو جام خوش میخندم
با قهقهه چون قنینه خون میگریم.
(قنینه: جام شراب)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
![]()
در خرابین دلم
جغد صد غصه به تن رخت عروسی کرده است
خالی از هیچم و سرشار از پوچ
نه به آوازی دلخوش
نه به سازی مأنوس
لیک از بام سحر تا خود شام
جغد شوم و کوری
درسراپردۀ این ویرانه˚
به خیالش با ناز-
- میدهد سر آواز
دیرگاهی است کسی
پای نگذاشته بر خلوت خاموش دلم
مرگ میموید در چشمانم
همه تن خسته ام از بودن خویش
نتوانم دیگر
بار این عمر کشیدن بر دوش
روزها برفی و سرد
وشبان تیره و سرشار از درد
چه بگویم ؟
شاید
سهم باغ من از این گردش هر سالۀ فصل
آخر ِاسفند است!
و در این خاک تن آلوده به یأس
رویشی نیست بجز؛
شاخه های گل زرد ِ حسرت
در هجوم شب تاریک و زمستانی عمر
خیره در آیینه ای مینگرم
واپسین ساعت آلوده به این بودن را.
لیک میخواند جغد˚
در خرابین دلم
زمستان 89
قیصر امینپور هرچند همیشه از مصاحبه گریزان بود؛ اما رسانهها هیچگاه از نامش نمیگذشتند. امروز هم خبرها با او شروع شد؛ اما اینبار خبر، خبر رفتن بود...
به گزارش ایسنا، قیصر امینپور «دستور زبان عشق» را سرود و از دنیا رفت.
او آخرین مجموعهی شعرش را مردادماه بهدست علاقهمندان رساند. این آخریها کارهای چاپنشدهی سیدحسن حسینی را به سرانجام رساند و هنوز قرار بود کلیات حسینی فقید زیر نظر او منتشر شود؛ اما...
این شاعر و استاد دانشگاه حدود ساعت 3 بامداد امروز سهشنبه هشتم آبانماه در حالیکه چندماهی بود 48ساله شده بود، پس از تحمل سالها درد و بیماری بر اثر ایست قلبی درگذشت.
امینپور چند سال پیش عمل پیوند کلیه انجام داده بود و چندی قبل نیز یک جراحی قلب را پشت سر گذاشت.
عضو پیوستهی فرهنگستان زبان و ادب فارسی شامگاه گذشته در پی احساس درد به بیمارستان دی تهران مراجعه کرد؛ اما دیگر بیماری را تاب نیاورد و همانجا چشم از دنیا فروبست.
آثار قیصر امینپور
«دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچهی آفتاب» (1363)، «آینههای ناگهان» (1372) و «گلها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعههای شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینهی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.
همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومهی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بیبال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفتوگوهای بیگفتوگو» (1370)، «بهقول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امینپور هستند.
نگاهی به زندگی قیصر امینپور
به گزارش ایسنا، قیصر امینپور دوم اردیبهشتماه سال 1338 در گتوند خوزستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در زداگاهش گذراند و دورهی راهنمایی و دبیرستان را در دزفول سپری کرد. سال 1357 در رشتهی دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد؛ اما یک سال بعد، از این رشته انصراف داد و به دانشکدهی علوم اجتماعی همین دانشگاه رفت.
در همان سال در شکلگیری حلقهی هنر و اندیشهی اسلامی با افرادی چون سیدحسن حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسامالدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میرشکاک، حسین خسروجردی و... همکاری داشت (گروهی که بنیانگذاران جوان حوزهی هنری نام گرفتند و بعدترها چهرههایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، محمدرضا عبدالملکیان، عبدالجبار کاکایی، فاطمه راکعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند). البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366، بههمراه بسیاری از همدورهییهایش، از حوزهی هنری خارج شد. از دیگر نهادهایی که قیصر امینپور در شکلگیری آنها نقش داشت، به تشکیل دفتر شعر جوان در سال 1368 میتوان اشاره کرد.
او در سال 1363 مجددا رشتهی تحصیلی خود را تغییر داد و در رشتهی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد؛ تا اینکه در سال 1369 تحصیل در دورهی دکتری این رشته را آغاز کرد و دفاع از رسالهی پایاننامهاش ـ با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و همکاری دکتر اسماعیل حاکمی و دکتر تقی پورنامداریان ـ با عنوان "سنت و نوآوری در شعر معاصر" در سال 1376 انجام شد.
دکتر امینپور که تجربهی تدریس در مقطع راهنمایی را در فاصلهی سالهای 1360 تا 1362 در کارنامهی خود داشت، از سال 1367 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 برمیگردد.
امینپور مدتی نیز به فعالیتهای مطبوعاتی اشتغال داشت.
یک رباعی
1)
ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی!
2)
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیتها ، نامی از ما یادگاری
3)
ای از بهشت باز دری پیش چشم تو
افسانه ای است حور و پری پیش چشم تو
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
باید به جای نرگش و مستی بیاوریم
تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
"زاین آتش نهفته که در سینه ی من است " 1
خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو
هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم
دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟
چیزی نداشتم که کنم پیشکش ، به جز
دیوان مختصری پیش چشم تو
4)
ای فرصت نسیم برای وزندگی
پروانه ی پرنده برای پرندگی
ای اهتزاز روح به بوی نسیم دوست
امکانِ دل برای تکان و تپندگی
لیلایی تو را همه مجنون کوه و دشت:
بادِ دوندگی و غزالِ رمندگی
در بند خویش بودن معنای عشق نیست
چونانکه زنده بودن ، معنای زندگی
غرقِ عرق ز دست دلِ سرکش خودم
شرمندگی است پیش تو اظهار بندگی
5)
مبادا آسمان بیبال و پر بار
مبادا در زمین دیوار بیدر
مبادا هیچ سقفی بیپرستو
مبادا هیچ بامی بیکبوتر
6)
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار،
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
7)
دیریاست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اینهمه در عین بیتابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بیتاب نورم
بادا بیفتد سایهی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگپشتی پیر در لاکم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم
8)
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن
کار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دلهای ناکام ِ رسیدن
کی میشود روشن به رویت چشم من، کی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فکر ماندن
او پختهی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامیام نام ِ تمامی میگذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیشتر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن کبوترهای بیپروا که رفتند
یک مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن
ای کالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
میچینمت اما به هنگام ِ رسیدن
9)
طرحی برای صلح
طرحی برای صلح (1)
کودک
با گربههایش در حیاط خانه بازی میکند
مادر، کنار چرخ خیاطی
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه
در خانه میپیچد
صدای در!
ـ «شاید پدر!»
طرحی برای صلح (2)
شهیدی که بر خاک میخفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»
طرحی برای صلح (3)
شهیدی که بر خاک میخفت
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
که بر جنگ!»
10)
دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
11)
از این
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
بگذار بگویمت
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد
ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی
12)
اگر دل دلیل است
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
13)
نان ماشینی
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
......
......
......
آبروی ده ما را بردند!
گتوند-تابستان57
14)
روز مبادا!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درستمثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!
وقتی تونیستی
نه هست های ما
چوانکه بایدند
نه بایدها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
15)
غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
قیصر امین پور
از حافظ که بگذریم تصور می کنم امروزه نیما بیش از هرشاعر دیگری مورد توجه اهل ادب در کشور ماست. منتقدین، محققین، تحلیلگران ادبی حتی کتابسازان در این سال ها به سراغ نیما می روند و از نام و شهرت او برخورداری می یابند. آثار منتشر شده علاوه بر حوزه ی شعر و اندیشه ها، زمینه های نقد و تحقیق ، حتی حواشی کار او را نیز در بر میگیرد . نفس این امر بسیار عالی و باعث خوشحالی است اما در میان افرادی که به سوی کار او روی آوردهاند از تحلیلگران برجسته و محققان آزموده وبعضا تازه کار و ناشی تا کتابسازان سوءاستفاده گر دیده میشوند. محرک بیشتر این افراد حضور بی نظیر نیما در فضای ذهنی جامعه است. من نمیدانم ذهن جامعه ی ایرانی چند مصراع یا سطریا قطعه از شعرهای نیما را ضبط و ثبت کرده است ولی اطمینان دارم حجم آنها نسبتی با این شهرت بی نظیر که نصیب او شده است ندارد. بسیاری از نویسندگان و منتقدین هم در جهت ارضای کنجکاوی تاریخی مردم ایران نسبت به او اقدام به نوشتن میکنند و بعضی از این نوشته ها چنان ابتدایی و ناشیانه اند که انسان حیرت میکند چگونه ناشر حاضر شدهاست که چنان کتابی را منتشر کند و گاهی چنان نسبتهایی به نیما میدهند که انسان شاخ در میآورد. این نسبتها گاهی او را به عرش اعلی میرسانند و گاهی به فرش ادنی میکشانند مثلا فرض کنید که شاعری در بزرگداشت احمد رضا احمدی او را از نزدیکترین شاگردان نیما معرفی کند یا کسی نیما را برجسته ترین حافظ شناس بداند یا دیگری دل به حال شعر مدرن فارسی بسوزاند که شاعرش در نهایت می رسد به اینجا که بسراید:
" کاش بودم باز دور از هر کسی / چادری و گوسفندی و سگی" و....
این روی آوردن به نیما تا آنجاست که شاعرانی که شعرشان نسبتی با نیما ندارد خودرا مجریان اصلی توصیه های نیما میدانند و شعر خودرا ادامه ی شعر نیما تلقی میکنند. یا جایزه به نام او میگذارند و در جریان جایزه شان تنها شعری که به حساب نمی آید شعر نیمایی است. واقعا چرا؟ چرا کسانی خود را به نیما سنجاق میکنند ولی حتی به یک توصیه ی او در شعر عمل نمیکنند یا جایزه به نام او میگذارند ولی در آن شعر نیمایی را شرکت نمیدهند؟
از دهه ی هفتاد گروهی از شاعران که به شدت به دموکراسی و آزادی خواهی و ضدیت با هر گونه استبداد حتی در عرصه ی متن تظاهر میکردند و همه ی جریانهای خارج از خود را به استبداد و مطلق گرایی و تعصب متهم می کردند رفتار عجیبی در پیش گرفتند. به این ترتیب که با قبضه کردن صفحات شعری نشریات روشنفکری موجود، فقط به شعرهایی فرصت انتشار دادند که در چارچوب بینش آنان سروده میشدند و با بستن راه بر سایر نحلههای شعری بخصوص نیمایی و شاملویی سیاست ترویج نوع خاصی از شعر را پیش بردند و به این ترتیب شاعران جوان را مجبور کردند برای انتشار شعرشان به راه و رسم آنان روی بیاورند و کار را به جایی رساندند که دهه ها را به خود منحصر کردند و شعر خودرا "شعر دهه ی هفتاد " نامگذاری کردند و دهه هشتاد را هم در جریان دارند در اجرای این سیاست، تجربه ی صفحات شعرمجله های فردوسی و تماشا را پیش چشم داشتند
و به این ترتیب شعرهای دیگر و سلیقه های شعری دیگر را از حوزه ی تاریخ راندند و هیچ فکر نکردند که دموکراسی خواهی نوآورانه شان دقیقا یک آپارتاید شعری است. آیارتایدی که قصد دارد نوع خاصی شعر را بر دوش تاریخ سوار کند و برای رسیدن به مقصد باید نیما هم مصادره شود. نیمایی که تهی از فکر و بدعت گذاری و تشخص خود باشد به همین دلیل باید روش و بینش شعری مورد نظر به دامن نیما سنجاق شود.
آسیب دیگری که متوجه نیما شد در این سالها، این بود که توجه جامعه به او موجب شد که کسانی که دست اندر کار انتشار آثار نیما بودند . تمام ماترک معنوی اورا بدون توجه به کیفیت بعضی آثار، در دسترس عموم قرار دادند در نتیجه دیوان نیما آمیزهای شد از شعرهای سنتی ضعیف، متوسط و گاهی قابل توجه در کنار شعرهای مدرن متوسط ، خوب و عالی . و این آمیزه صرفا به زیان نیما تمام شد تا جایی که زبان طاعنان را نسبت به او دراز کرد طوری که بعضی ها به خود اجازه دادند او را به بیسوادی و نا آشنایی با زبان کلاسیک فارسی متهم کنند.
از این دیوان 707 صفحه ای که آقای طاهباز در انتشارات نگاه به چاپ رسانده اند کمتر از 290صفحه به شعر آزاد نیما اختصاص دارد بقیه ی صفحات را به شعر کلاسیکی اختصاص داده اند که اگر نیما زنده بود بی تردید نود درصد آن ها را دور می ریخت. یا بایگانی می کرد.
گویا در دنیا چنین معمول است که وقتی یکی از بزرگان عرصه ی هنرو اندیشه و علم درمیگذرد اهل فن آثار باقی مانده را بررسی میکنند و آنچه را که قابل انتشار است جدا میکنند باقی یادداشتها و دستنوشتهها و طرحها را جداگانه طبقه بندی کرده به کتابخانهای که موردنظر متوفی بوده یا مرکزی که مخصوص چنین اسنادی است میسپارند تا در دسترس دانشجویان و محققان باشد. ضمنا با دقت هم نگهداری شود. اگر بنا باشد هر جمله یا شعری را که شاعر و نویسنده قلمی میکند در دسترس عموم قرار گیرد هیچ شاعر و نویسندهای دارای حیثیت سالم نخواهد بود.
من در پاکی نیت منتشرکنندگان تتمه ی آثار نیما هیچ شکی ندارم آنان بخصوص آقای شراگیم خان یوشیج صرفا به قصد روشنگری و بدون هرگونه چشم داشت دنیایی و اخروی، زحمت تنظیم آثار را بر خود هموار میکنند اما این روشنگریها گاه و بیگاه مورد سوء استفاده ی اغیار قرار میگیرند و این سوء استفاده های احتمالی سبب میشوند که منابع آنها مورد سرزنش و گله قرار گیرند.
نمونه ی این نوع انتشارات نشر یادداشت های روزانه ی نیما است که گویا نیما یک بار آن ها را از بین برده بوده است و در سال 1329 دوباره آن ها را جمع آوری و باز نویسی کرده است. مهمترین ویژگی این یادداشتها لحن عصبی آنهاست که نشان میدهد نیما یادداشتها را در شرایط عادی نمینوشته است. من تصور میکنم او به این وسیله خشم و ناراحتی خودرا خالی میکرده و با نوشتن آنها به آرامش میرسیده. به همین دلیل هم هست که به تنظیم دوباره ی آن ها میپردازد و تا آخر ادامه میدهد . انتشار این یاداشتها که از دقت لازم هم برخوردار نیستند نیما را فردی بسیار بدبین ، تنگ نظر ، بدخواه و غرغرو معرفی میکند که به جز یکی دونفر با تمام دنیا سر دشمنی و عناد دارد در حالی که پیش از این مردم چنین شناختی از او نداشتند. انتشار این یادداشتها شبیه آن است که کسی را با پیژامه به خیابان بفرستند و همه ی کج و کولگیهای پنهان اندامهایش را به نمایش بگذارند و با اینهمه انتظار داشته باشند مردم همچنان او را ملکه ی زیبایی بدانند. واقعا به روشن شدن چه چیزی کمک کرده است انتشار این یادداشتها ؟
مرد در گوشه ی خود نشسته و دلخوریهایش را با کاغذهایش در میان نهادهاست . حالا پنجاه سال بعد از مرگش پنهانترین وجه وجودیش را به تماشا گذاشتهاند و چهره ی او را که دارد وارد حوزه ی خیال و اسطوره میشود به کوچه های خاکی قضاوتهای آلوده کشاندهاند. این دفتر یادداشت و نه دهم آثار کلاسیک اوهمراه تمام اسناد مربوط به او باید به مرکز ذی صلاحی مثل کتابخانه ی ملی یا کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران سپرده میشد تا در دسترس محققان و دانشجویان باشند. به این ترتیب از بروز برخی مشکلات که آرام آرام در اطراف نام او شکل می بندد جلوگیری می شد.
نمونه ی جالب این مشکلات در حال شکل گیری تاریخ تولد نیما است که آقای طاهباز آن را 1276 نوشته اند در حالی که شراگیم خان آن را 1274 ذکر می کنند و 1276 را تاریخ تولد لادبن می دانند[یاد داشت های روزانه ی نیما ص 199] خود نیما هم 1315 قمری برابربا 1897 میلادی را اعلام می کند که برابر 1276 شمسی است . البته می شود این مشکل را با مراجعه به شناسنامه ی نیما حل کرد حال آن که بعضی هاله ها که در حال شکل گیری هستند کیفیت افسانه ای بیشتری دارند.
در این میانه آن که مورد ستم قرار میگیرد نیما یوشیج است که گاه از محبتهای نابه جا، ریاکارانه و هدفمند افراد آسیب میبیند و گاه از غرض ورزیهای مخالفان تحقیر شده اش. ما هم در این میانه متوجه نیستیم که با رفتار خود آب به آسیابی میریزیم که گردش آن منحصر به مبهم و مشوب کردن چهره ی نیماست. در این میانه دارندگان اسناد نیما - فرهنگستان زبان و مرکز اسناد – معلوم نیست به چه دلیل اصل یا نسخههایی از آنها را در اختیار محققان و نیماشناسان نمیگذارند تا آنچه به نام او منتشر شدهاست یک بار دیگر به وسیلهی کسانی دیگر بررسی و غلط گیری شود تا دیوان کم غلط و پاکیزه ای از نیما در دسترس عموم قرار گیرد و علت وجود مغایرتهای شعرهایی مثل "مرغ مجسمه" روشن شود و بعضی شعرها مثل "پی دارو چوپان" مورد بازبینی و تدقیق قرار بگیرند و از این وضعیت پادرهوا نجات یابند.
امروز وظیفه ی موکد ما آن ست که تلاش کنیم پیش از آن که دیر شود دیوان نیما را از غلط های احتمالی بپیراییم و با تثبیت صورت صحیح آن ها از ورود اشتباه های رایج که معمولا حاصل بی دقتی مردم زمانه است جلو گیری کنیم