سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بر ایوان چراغی نیست/سیروس نوذری/امین فقیری



خودش می گوید : شعر من همه تلاشی ست برای حرمت نهادن به سکوت گریز از کلمات و نگفتن آنچه به ناچار می گویم.

آیا سیروس نوذری قصد دارد که سکوت را بشکند و کلمه ها را از محاق در آورد، آیا اینکه چیزی به سکوت ناخواسته اضافه نماید.شعرهایش هرچند دم از افسوس و پوچی و بیهودگی و خستگی ها و نا امیدی ها می زند اما باز هم کورسویی درخشان از امید در نا امیدی ها را با کمی دقت احساس می کنیم.

*سر انجام کاغذی سفید می ماند / نا نوشته / برمیز

این شعر کاملاً مفهوم فلسفی زندگی را نشان می دهد. بسیار نوشته و سروده اند که عاقبت به "هیچ" رسیده اند. در شعرهای خیام و حتی یکی دو رباعی از ابن سینا این مفهوم را می بینیم (( از حاصل ایام چه طرف بربستم.هیچ)) این مسأله همیشه صاحبان اندیشه را بخود مشغول داشته است.

و از این دست تعدادی از شعرها به مرگ به طور مستقیم اشاره دارد.

* به خاک افتاد / گنجشک / با هزار برگ پاییز

* زیر لب چه می گوید پیرمرد / دقت مرگ 

* برف / بر شوره زار / کفن کم آمده انگار

* مشت خاکی به جای خواهم گذاشت / به قدر بنفشه ای / که بفشانی

*فقط یک نام از او / او که خاموش / درون تاریکی

مفهوم همدمی با مرگ – مرگ آگاهی یا شیفتگی به سوی نیستی و عدم نسبت در این دفتر از دفاتر دیگر اشعار نوذری کمتر است – چهارده شعر ، به شعرهایی که در نا امیدی ها و خستگی ها سروده شده اند یا اگر پوچی و بیهودگی و فاجعه را در این ژانر به حساب بیاوریم براحتی در می یابیم که اکثر شعرهای دفتر از این دست هستند؛

* چه تاریک است جهان / نکند پروانه ای هستم / درون پیله ای

پرا شاعراز جهان جز زجر و تاریکی نمی بیند . چه کسی می تواند این همه فجایع را را بر ذهن و روح تجمل کند و این چنین است که شاعر خودش را در جهانی غیر از زندانی می بیند. انگار که مثلاً به دنیا نیامده است و دنیایی که احاطه اش کرده است دیوار است و دیوار و مجبور است در پیله ای تنهایی خود بپوسد!

* به چشم نمی آید اندوه / چیزی شبیه کوه

شعر درخشانی است. اگر نظامی می سراید: (( مرا بگذار با این کوه اندوه )) در نیم بیت دوم از خورشید توقع طلوع دارد : (( در آ خورشید مانند از پس کوه )). نوذری در قرن 21 این توقع را ندارد چرا که قرن ، قرن فاجعه هاست . "اندوه و غم قلب های مردم را از هم دور می کند . هر زمان اندوه زده نسبت به هم فجایع بیشتری را انجام می دهند" (نقل به مضمون)، حالا نوذری فقط گفته است که اندوه چیزی شبیه کوه است. چون می داند اگر کوه برگُرده کسی قرار گرفت دیگر قدرت تفکر و حرکت از او سلب می شود.

* سحر شده انگار / وقت مرگ گفت / مادرم

این شعر اندوه زار است. حکایت  و تداعی سالها مهربانی است. علاوه بر جذابیت مرگ، گونه ای امید را هم همزمان منتشر می کند. آیا واژه سحر نوعی رباعی از رنج زندگی نیست!؟ و به تعبیری دیگر امید به زیستن چند صباحی دیگر و در نهایت نا امیدی را در روح شاعر ( فرزند ) دو چندانی می کند.

* چیزی که در این دفتر سخت به چشم می آید این است که نوذری هایکوی وارداتی را بمی و ایرانی کرده است. دیگر به اصول و تقطیع بندی هایکویی پای بند نیست. او کلمه را در اسارت فرمی خاص نمی پسندد. بدین خاطر است که شعر بالا خودش می تواند یک بیت از یک غزل پنهان در روح شاعر باشد که با صرفه جویی تمام به گفتن همین سطر بسنده کرده است. در زیر پوست این شعر نا امیدی وحشتناکی نهفته است. شاید کوره های آدم سوزی همینطور گلبرگها را می سوزاند و گرده هایی که برای کشتن اشتیاق دارند.

* بر ایوان چراغی نیست / بتاز / با پاییز

این شعر حکایت قلبم است که اوج نا امیدی ست . دستور ویرانی آنهم از طرف شاعر – تاریکی در تاریکی:

* غروب به انتهای دره رسیده یا بوی پیر

این شعر همه چیز دارد و از طرفی فاجعه را فریاد می کشد. نگارنده حدود 20 شعر را جزو این ژانر می بیند، هرچند که نا امیدی – یأس فلسفی هم خودش یک فاجعه است.

* چگونه است رؤیاهاش / کور مادرزاد

* بر چه نشیند غبار / اگرچه هیچ نمانده باشد

* باد پاییز / برگزینم اندوه تازه را

* تا ابد پشت آینه پنهان / تکه ای دیوار

*آغوش گشوده مترسک به دیدار هیچکس

* غروب / چه ها که ندارم به همدمی / کلاغ سیاهی

بسیاری از سطر های یأس فلسفی – سوال – چرایی را با خود یدک می کشند. حیرانی بهترین واژه ای است که می توان نسبت به شاعر مختص برگزید. چرا اینگونه و چرا آنگونه ، نه!

* خفته رو به دیوار / جهان اندوه در قفاش

* کی فرو افتاده برگ / نه باد می داند / نه سپیدار

* در آغاز گریه بود / هان که یاد نمی آری

* هیچ در جهان نمانده / مگر همان که نگفتیم

* پیر می شویم با خرت و پرت های اتاق / کوه / با سنگ پاره هاش

* به من بسپار جهان را / تا رهاش کنم

* باد است که خاک ما به صحرا برده ست

محمد رضا راثی:

جای عشق در 294 شعر کوتاه نوذری کجاست ؟ چرا نوذری پرهیز دارد؟ چون اندیشه های قصری او را مشغول داشته . این همه اندوه – این همه فاجعه – نا امیدی و ترس – مرگ آگاهی آیا جایی برای عشق می گذارد؟ و چه شعری که با طنز برابر است. بی گمان نوذری هنگام این شعر رنگ گونه هایش به خوبی نسشته است.

* زنگ خانه را زدم / گریختم / به شصت سالگی

وآیا این رو شعر هم رنگ و بوی مهرورزی را دارد؟

* به خوابم آمد کلاغ / بیدارم نکرد و رفت

* کنار آتشم / با همیمه ای به انتظار

بوی طنز هم از پنج شعر به شام می رسد، آیا توقع شاعر از شعرش همین بوده است. به تمسخر چه کس – چه چیز ؟

* تاق / استوار / بر تار عنکبوت

* سرفه ای می کرد و بیدار شد / با او هزار کلاغ

* تند باد پاییز / تالاب سر رفت و آب از سرم

* کنار آتشم / به روشنی می بینم / سیاهی شب را

* تنها نشسته جن / در سیاهی سرداب / با گریه هایش

جان شعر نوذری جان اشیاست. جان تصویر است. بسیاری از شعرها، ما را به مهمانی طبیعت می برد. تا بلویی را برابر ما می گشاید و از ما توقعی  جز لذتی بصری ندارد. اما نه ، این چنین نیست. در پس و پشت بعضی از این اشعار هایی اندوهان جهان خانه کرده است.

* چه می بینید که ما نمی بینیم / اسب / در سیاهی اصطبل

* بر میهنش باز می گردد مرد افغان / با سهره ای / در قفس

* از هم عبور می کنند / سر به سر هم می سایند / مورچه های خاموش

* بنفش های غروب / در نگاه ما / در نگاه زاغ

* نشان زمین بید / نشان جهان / باد

* ناسور / زخم مادیان / شب بلند زمستانی

* مّد شامگاه / سر در آب فرو برده / صخره ای

* آغوش گشوده مترسک به دیدار هیچکس

* سبز سبز برگهایش / خرزهره ی سفید / امسال هم گل نداد

هر شاعری دلبستگی هایی دارد. عاشقانه به آنها می اندیشید بگو نه اینکه نمی تواند – خود را از دست آنها رهایی بخشید. نوذری در این چنین است  واژه هایی ذهن او را مشغول می کند، نه در این دفتر. مثلاَ می توان شعرهایی که در آن کلاغ می زید در یک دفتر جداگانه به چاپ می رساند.برای نمونه:

* برف – تمام روز نیافتمش / روی برف ها / کلاغ مرده را

* کلاغ – شامگاه به لانه نیامد کلاغ / چرا؟

* مرگ – زیر لب چه می گوید پیرمرد / وقت مرگ

* اندوه – باد پاییز / برگزینم اندوه تازه را

* صخره - ایمن ترین پناه جهان / کنجی میان صخره های مه آلود

* مترسک – به نام می خوانمش / پاسخ نمی دهد مترسک جالیز

* غبار – این دستمالی برای شک نیست / از میز غبار می روبد

* بید - آن جا چه می کند / بید / فراز تپه ی باد خیز

* باد - به صحرا رسید باد / از آن جا / به هیچ

* مادر – چه می دانست مادرم / برهنه مانده / بر سنگ غسالخانه 

*برگ – پناه جیرجیرک پاییز / برگی که باد ربودش

* دیوار – رمبیده / بی اختیار / دیوار

* آیینه – نگاه کن / رو آیینه تنها نیست دیوار روبرو

* گنجشک – بهار...بهار.../ از آن گنجشک یک کم است انگار

* ماه – روشنایی ماه / ضجه می زند زنی آن دورپا

* چراغ – با چراغ زاده شد / سایه ای / تکیه داده به دیوار

* غروب – بنفش / بنفش های غروب / رنگی برای ابد

* سرو -  بالیده سرو / ترک خورده سنگ / بر گور دوست

* هیچ – خالی میان رنگ ها / جایی برای هیچ بگذار

* پاییز – همین دو برگ مانده از پاییز / نشان ما / برابر دنیا


 امین فقیری     

شیراز 20/11/1395


#نشر_ماه_باران 

@MahbaranPub

افسانه آفرینش/سعید سلطانی طارمی




خاک بود و باد و

                   آب و

                            من.


خاک خواب بود

خوابِ خشک و خالی تَرَک‌زده.

در خیالِ خواب‌های او

نطفه‌ی جوانه‌ای نمی‌وزید.


باد بود و خواهش روندگی، شوندگی.

خواستن بدون بودن زمینه‌های معتبر

آب خوردن است از سراب‌.

زندگی‌ست در سراچه‌های خواب.


باد روی تپه‌های مرده ایستاده بود.


ناگهان

آب آمد و خیال خواب‌های خشک خاک خیس شد

خیس‌ها جوانه زد

و جوانه آفتاب را دمید


باد ایستاده بود و کم کمک هوای مبهم روندگی

در سرش کمانه می‌کشید


یادم است صبح بود یا نبود

باد بی‌اراده راه را گرفت و بی‌هوا وزید.

شکل‌های غیرثابت منظمی

 مثل واقعیتی که در خیال می‌دمد 

روی انحنای تپه‌های خاک کشف شد.

من هنوز سرد بودم و خموش

و تصوری نداشتم از آتشی که در نی‌ام زبانه می‌کشید.


آه،

برق چشمهای تو

از کدام هیچ سو  

زیگزاگ زد در آسمان ابر و باد و ماه؟

تا من از پس هزار سال انتظار سرد، ناگهان

شعله‌ور شدم.



و بدین نمط

ما چهار مرده در تناقضی همیشه متحد شدیم

و جهان به سیب خود رسید.

                        21/6/92 زنجان

روزی/محمد رضا راثی پور



روزی رسد که حسرت ناکرده های من

سیلی شود که صبر مرا جابجا کند

در جان من که بی رمق از طوع و طاعت است

ویرانگر رها شده ای ، شر به پا کند


روزی رسد که هرچه ببینم در اوج ها

از فرط خشمهای نهفته کشم به زیر

وقتی مشیت ازلی محنت منست

فرقی نمی کند چه کسی هست بر سریر


عیسای من که معجزه اش کور کردن است

خود را فدای آدم عاصی نمی کند

آنجا که بره های خدا گرگ می شوند

کاری برای رفع معاصی نمی کند


با کور سوی محتضر اعتقاد من

تردید ها چه کرد که جز تیرگی نماند

می خواستم که فیض بگیرم از آفتاب

جز چشمهای خسته و جز خیرگی نماند!




مرکب سودا جهانیدن چه سود/محمد رضا راثی پور

نوشتن از ادبیات در این ایام که همه چیز رنگ و بوی سیاست به خود گرفته و تیتر خبرهای روز مربوط به تحرکات  جناحهای طالب قدرت است نوعی سخت جانی می طلبد اما از دید ما علاقه مندان ادبیات که در نگاه ارباب سیاست در بهترین وجه فرا تر از یک ابزار  تبلیغاتی نیستیم مسئله فرق می کند.در این بازار آشفته وعده و وعیدها چیزی که به ثمن بخس معامله می شود پاره ای از اعتماد و ایمان و حسن ظن به واژه های نجیب و عفیفیست که وجه المصالحه دهان های گزافه گو قرار میگیرد که هرچه در چنته پشت هم اندازی و تلون خود دارند بیرون بیاورند و بساطی فریبنده در این بازار مکاره بگسترند بلکه سکه های اعتماد نظارگان بخت برگشته ای که ما باشیم بربایند.

آنگاه است که حکایت تغابن تاریخی ما تکرار می شود و چه زیانمایگان مال باخته ایم ما که  جز ورشکستگی از این سودا نصیبمان نشد و باز امیدواریم این یکی فروشنده کمی منصف تر باشد و گنجشک را به نام قناری قالبمان نکند.

طرفه آنکه رغبتی به سر دادن شکایت هم نداریم که با این مخاطبان اندک حرفمان ناشنیده می ماند .

اگر دلیلی برای این همه سماجت و اصرار و اظهار وجود داریم همانا روشن نگه داشتن چراغ آگاهیست و به قول شفیعی کدکنی عزیز برحذر داشتن خفتگان شهر از حمله تاتارها.گیرم که خفتگان شهر حرف ما را نشنوند یا در صورت شنیدن جدی نگیرند ما تعهد و وظیفه مان را انجام داده ایم و حداقل شانه هایمان از بار مسئولیت سبکبار است.

وقتی انفعال و بی تفاوتی به نوعی تایید و حمایت این رویه نادرست است چرا به اعتراض سخنی نگوییم که شریک غفلت هم عصرانمان نشویم و سبک سری آنان به پای ما نوشته نشود.مشکل کار ما و اسباب کج گذاشتن خشت اول این بنای ناساز همین خود باوری اغراق آمیز ما بود که فکر می کردیم در این مهلت شتابناک برای خودمان چیزی هستیم و خرد جمعی جهان به گرد سم توسن چموش هوش ما نمی رسد.غافل از اینکه پله اول نردبان آگاهی اقرار به نا آگاهی خویش است.اگر از صد چاقویی که ساخته ایم  حتی یکی دسته ندارد و از صد چاهی که کنده ایم حتی یکی به آب نرسیده است دلیل بر آن است که یک جای کار می لنگد.در کجای جهان برای در دست گرفتن مهمترین رکن اجرایی دولت 1600 نفر که هیچ سابقه ای در کار دیوانی ندارند صرفا برای دیده شدن و ارضای حس خود شیفتگی خود داوطلب می شوند.این مایه خود باور بودن و خود را همه فن حریف دانستن مرز باریکی با بلاهت دارد.

بگذریم که متولیان فرهنگ در این فرصت مساعدی که ریش و قیچی در دستشان بود جز آب در هاون نکوفتند و ما ییم همچنان با هزار مشکل و نقص لاعلاج

اگر بهار بیاید/اقبال مظفری





اگر بهار بیاید...

همه سالم از اینگونه به وعده‌ای گذشت و

با غم

در تشییع باد و شیون باران

به هیئت برگی

آری تنها یک برگ

به رنگ مرگ درآمد.


پیری، نه جهاندیده

که طفلی شاید

بازم از درون صلا در داده

اگر بهار بیاید...


چه کسم من از جهانیان؟

چه کسم که نه طفلی به فریب بازیچه‌ای

نه جوانی به بلهوسی

و نه پیرم به خاکمرگ بی‌کسی

همه کس با من و تنها خود

آیینه‌ی خویشم

و کجایم؟

که چون باد نه وطن دارم و

از ماندن بی‌زارم.


خورشید!

ای زیباترین دروغ جهان

اقلیم دربدرم را تاریک کرده‌ای

و امید!

ای تاریک‌تریِ راستی‌ها

از کجای جان و جهانِ من، آن جا که بهار

بی چلچله و باران

سبزآواز چغانه می‌زند

نجوا می‌کنی:

اگر بهار بیاید.


همه می‌میرند

همه می‌میرند

بسا کسان که به دشنه‌ای، درفشی، داغی، دریغی

و بسا که به عشقی حتی

و بسا خیل زندگان بی نام و نشان

که از آغاز مرده بودند.


به کجا می‌گریزم من

و تو ای خوابگرد سرگشته

مرا از نجوای خویش دلگیر کرده‌ای که:

اگر بهار بیاید...!

گیرم بهار...!


چراغ خانه‌ی من تاریک است

با کودکی تا زمینه‌ی فردایش تاریک

و زنی تا اعماقِ تاریک

و منی

تا راه‌دید همه‌ی تند بادها تاریک.


شب نیست اما می‌بینی

جهان تاریک است

میهن تاریک است

ماه و میهن تاریکند

جان وتنم تاریکند

و ای مادر تاریکم

تویی که مرا

و متن آسمان ماًیوسم را

تاریک کرده‌ای

زیرا همیشه می‌گویی:

اگر بهار بیاید...

آه...

ای شانه‌های خسته‌ی من زیر بار تاریکی

گیرم بهار...


همه روزنه‌ها بسته است

آخر جهان به عزا نشسته‌ست

آخر همه چیز شکسته است

و من در عزای ناشناخته‌ای

شب روز می‌گریم

می میرم.




پاییز 1366

#اقبال_مظفری