قایق برای نیما جایی دلخواه و مطلوب بود، جایی که در آن میتوانست بیحرکت بنشیند و در همانحال بر آبها روان باشد، سوار بر موجها و هماهنگ با فراز و نشیب آنها در جهت جریان آب یا بر خلاف جهت آن پیش برود و سکون و حرکت را همزمان تجربه کند. این جایگاهی بود رؤیایی و خیالانگیز که میتوانست الهامبخش خیال شاعرانه و شعر باشد. برای همین قایق با همین نام یا نامهای دیگری چون زورق، ناو، کرجی و ... در شعر نیما حضوری چشمگیر و در خور تأمل دارد، و در چند تا از بهترین شعرهایش این موجود دوستداشتنی و این وسیلهی جاری شدن در آبها را میبینیم.
نخستین بار در شعر "شمع کرجی" (سرودهی سال 1305) با این موجود جذاب و خیالانگیز روبهرو میشویم: شبانگاه صیاد با کرجیاش در دل موجهای درهم برهم در پی صید ماهی است و شمع کرجی در حال کاهیدن و رو به خاموشی رفتن:
شب بر سر موجهای درهم برهم
صیاد چو بیره کرجی میراند
شب میگذرد، در این میانه کمکم
شمع کرجی ز کار درمیماند
میکاهدش از روشنی زرد شده
سیزده سال بعد، در سال 1318 و در شعر "میخندد" قایقی دیگر در شعر نیما رخ نموده است. این بار این قایق، زورقی زرین است که نگار نیما، نشسته در میان آن، با گیسوان آویخته و خندهای شکفته بر لب چون بهار، سبکبار چون پرنده، نرم و طناز به سوی نیما میآید تا از او بار دیگر دل برباید:
نشسته در میان زورق زرین
برای آنکه بار دیگر از من دل رباید
مرا در جای میپاید.
میآید چون پرنده
سبک نزدیک میآید
میآید، گیسوان آویخته
ز گرد عارض مه ریخته خون
میآید، خندهاش بر لب شکفته
بهاری مینمایاند به پایان زمستان
در اسفند همین سال 1318 نیما شعر زیبا و پر از ابهام "گل مهتاب" را سروده است. در این شعر خود نیما و یارانش سوار بر قایق شادمان بر آب، برای دیدن محبوبشان، "گل مهتاب"، روان هستند:
وقتی که موج بر زبر آب تیرهتر
میرفت دور
میماند از نظر
شکلی مهیب در دل شب چشم میدرید
مردی بر اسب لخت
با تازیانهای از آتش
بر روی ساحل از دور میدوید
و دستهای چنان
در کار چیرهتر
بودند و بود قایق ما شادمان بر آب
از رنگهای در هم مهتاب
رنگی شکفتهتر به درآمد
همچون سپیدهدم
در انتهای شب
کاید ز عطسههای شبی تیرهدل پدید
در بهار سال 1324 نیما منطومهی مانلی را سرود. تمام ماجرای این داستان منظوم، بین مردی ماهیگیر و یک پری دریایی طناز و دلربا، در یک شب تا صبح، در قایقی در دل دریا میگذرد. آن مرد ماهیگیر که مانلی نام دارد، نشسته در این قایق و روان در پی صید ماهی، پری دریایی را میبیند که از دل دریا بر میشود و بر صخرهای مقابلش میآرامد و با او به گفتوگویی طولانی مینشیند. در این منطومه قایق مرد ماهیگیر ناو و خود او مولامرد نامیده شده:
من نمیدانم پاس چه نظر
میدهد قصهی مردی بازم
سوی دریایی دیوانه سفر.
من همین دانم کان مولامرد
راه میبرد به دریای گران آن شب نیز
همچنانی که به شبهای دگر
واندر امید که صیدیش به دام
ناو میراند به دریا آرام.
و پس از اینکه پری دریایی او را از جهات مختلف میآزماید و حرفهایش را به قول امروزیها راستیآزمایی میکند، او را چنان مسحور و مجذوب میکند که مانلی برمیخیزد و بر لبهی قایقش مینشیند و سپس چشمانش را میبندد و خود را به آغوش پری دریایی و دریا میاندازد و دریا در آنی آن دو را میبلعد:
بر سر ناوش آورد نشست
دل بر آن مهوش دریایی بست
همچو چشمانش بربست دهان
دستهای وی از هم بگشاد
رفت گویی از هوش
واندر آغوشی افتاد
دلنوازندهی دریا خندید
هردو را آنی دریا بلعید
و پس از آن قایق مانلی تنها و بیصاحب بر آب روان است و به سوی ناکجا میرود:
به سوی ساحل خلوت اما
ناو بیصاحب میرفت بر آب.
در شعر "شب است" نیما با شنیدن آوای "وگدار" که هر دم بر شاخ انجیر کهن میخواند، و خبر از توفان و باران میآورد، نگران و اندیشناک است که اگر باران چنان شدید و سیلآسا ببارد که از هرجای سرریز کند و جهان را چون زورقی در آب اندازد، چه میبایست کرد و چطور میتوان از آن نجات یافت:
شب است
شبی بس تیرگی دمساز با آن
به روی شاخ انجیر کهن "وگدار" میخواند، به هر دم
خبر میآورد توفان و باران را، و من اندیشناکم
شب است
جهان با آن چنانچون مردهای در گور
و من اندیشناکم باز
اگر باران کند سرریز از هرجای
اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را...
در سال 1331 نیما شعر معروف "قایق" را میسراید و در آن از گرفتگی چهرهاش و به خشکی نشستن قایقش شکایت میکند:
من چهرهام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.
و سپس عاجزانه و امدادخواهانه فریاد میزند:
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد میزنم:
وامانده در عذابم انداختهست
در راه پرمخافت این ساحل خراب
و فاصلهست آب
امدادی ای رفیقان! با من.
اما آن بهظاهر رفیقان حرفهایش را جدی نمیگیرند و بر او و قایقش و حرفهایش و راه و رسمش و التهاب مفرطش پوزخند تمسخرآلود میزنند:
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
در شعر "ری را" هم قایق حضور دارد، با سرنشینانی آوازخوان، و با آوازی چنان که نیما از شنیدنش در شبی مرموز، هنوز هیبت دریا را در خواب میبیند:
وآوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دربا را
در خواب
میبینم.
و سرانجام نیما، در آخرین سالهای زندگیاش، شعر زیبای "بر سر قایقش" را میسراید و در آن از قایقبانی مردد و دودل سخن میگوید که وقتی در دل دریاست آرزومند رسیدن به ساحل امن است و چون به ساحل میرسد، در اندیشه دل به دریا زدن و خطر کردن و در کشمکش امواج فرو شدن:
بر سر قایقش اندیشهکنان قایقبان
دائمن میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
سخت توفانزده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایقبان
شب پر از حادثه، دهشتافزاست.
بر سر ساحل هم لیکن اندیشهکنان قایقبان
ناشکیباتر بر میشود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطهی دریای گران میافتاد."

بر قایقم نشستهام آرام
با قایق همیشه روانم
بر بستری ز گفتوگوی حرکت و سکون
بر افت و خیز دائم شک و یقین سوار
جاری میان پیچ و خم ممکن و محال
در دوردستهای تأمل
و غرق در زلال تعمق
بر موجهای سرکش اندیشهها روان
بر آبهای روشن آبیفام
راهی به سوی دریام.
پاروزنان روانهام اندیشناک
در حال پیش رفتن و از خود گذشتن
و جا نهادن خود را
در پشت سر
آرام و نرمپو
سرشار جستوجو
از قایقم به زمزمه میپرسم:
قایق! چرا جهان
اینسان درون لای و لجن غوطه میخورد؟
آلودگی چرا همه جا را گرفته است؟
گندابها چرا
اینگونه سهمگین همه جا را
در بر گرفتهاند؟
مردابها چرا
دنیا و آنچه هست در آن را
اینسان درون ورطهی خود غرق کردهاند؟
و باتلاقها
دارند قصد آنکه به اعماق گندشان
ما را فروکشند
و غرق در تباهی و آلودگی کنند
قایق! چرا ز راه حقیقت بشر چنین
افتاده دور؟
گم کرده است راه رهایی را
راه نجات یافتن از ورطهی دروغ
در چشمهای مردم
جز سایهی کدورت تشویش
یا یأس و ترس و تردید
چیزی چرا عیان نیست؟
از اعتماد و عشق نشان نیست؟
قایق! چرا؟ چرا و چرا؟
و باز هم چرا؟
....
در قایقم نشستهام و ذهنم
لبریز از چراست
من قایقم چه دور ز خشکیست!
من قایقم روانهی دریاست...
اشاره : باخبرشدیم که دکتر" کیومرث منشی زاده " متولد 1324 جیرفت کرمان، دوست محترم و شاعر بزرگ و مطرح معاصر ایران در سن ۷۹سالگی در بیمارستان درگذشت.... بیشتر او را با عنوان بنیانگذار شعر ریاضی می شناسند. وی در رشته های فلسفه، ریاضی، فیزیک و حقوق در کشورهای آمریکا، فرانسه و ایران تحصیل کرده است....از گرایشهای بارز شعر منشی زاده نگاه طنزآمیز اجتماعی- سیاسی او به جهان و دنیای پیرامون است، اغلب شعرهایش رگههای تند و جذابی از طنز انتقادی، یا شوخطبعی طنازانه دارند........درباره او و شعرش ازمنابع مختلف بیشترمی خوانیم ***...........سرهنگی
.
کیومرث منشی زاده دو شاخهی ویژه در شعر دهههای اخیر ابداع کرده است. یکی «شعر ریاضی» که در دههی پنجاه آن را ابداع کرد و با استفاده از اعداد، مفاهیم ریاضی و فرمولهای فیزیکی شعرهایی سرود که بحثانگیز و جالب توجه بود. مانند این چند سطر از شعر «سرنوشت در کهکشان خانم گیسودراز»
رها کن تربیع دایره را
و تثلیث زاویه را
(چه کسی میداند جذر صفر
بینهایت است
یا صفر؟)
.
دومین ابداع او «شعر رنگ» است، که در آن به کمک حالت پذیری رنگها، و رنگ پذیری حالتها، به خلق تصویرهای رنگی میپردازد، و از انواع رنگهای موجود در زبان فارسی، خلاقانه و با هنرمندی استفاده میکند، مانند این چند سطر از شعر "میآیی اما، ولی چه دیر"
آبی میآیی
و ارغوان
از برابرت
زنگاری میگذرد
و سپیدار پاییزی
همچون رؤیای یک سوارکار استخوانی
در هم میشکند.
.
شعر منشی زاده در مسیر اصلی خود شعر نیمایی است، البته با زبان خاص و نگاه ویژه و گرایشهای شخصی منشی زاده که به شعرش هویتی منحصر به فرد بخشیده است....باهم شعری انتخابی ازاورابه نام "قهوه خانه های سر راه "می خوانیم :
.
آبی ست
آبی ست
نگاه او
آبی ست
گویا آسمان را
در چشم هایش ریخته اند
وقتی که دست های مرا
در دست می گیرد
گردش خون را
در سر انگشت هایش
احساس می کنم
نبض اش چنان به سرعت می زند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینه اش
پیوند کرده اند
تا باران خاکستری مرغان ماهی خوار
بر برگ های سپیدار و زردآلو
فرو می ریزد
قلب، مانند قهوه خانه های سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
وسواس دوست داشتن
مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد
که در آب های تنگ بلور
به آرامی
خواب رفته است
یک روز
یک روز ماهی قرمز
سکته خواهد کرد
و دستی ماهی قرمز را
که دیگر نه ماهی ست
و نه قرمز
از پنجره به باغ
پرتاب خواهد کرد.
.
*** معرفی کتاب از جناب مهدی عاطف راد
سوزان علیوان سال 1974 میلادی از پدری لبنانی و مادری عراقی در بیروت دیده به جهان گشود. به دلیل شرایط نا مناسب جنگ در کشورش، اغلب سالهای کودکی و نوجوانی خود را در اندلس، پاریس و قاهره گذراند. تصاویر بکر و بدیع از ویژگیهای اشعار این بانوی شاعر است. او علاوه بر شعر در زمینه نقاشی نیز فعالیت می کند و نقاش زبر دستی است. هم اکنون سوزان ساکن بیروت است.
دراینجا چند شعر کوتاه را از این شاعر مرور می کنیم:
1- وردة الموت
فی الوردة التی
تنبت من قلب التراب
عطر موتانا
ترجمه : گل مرگ
گلی که
از دل خاک شکفته می شود
عطر مرده هایمان را با خود دارد
2- غیمة
لیتنی غیمة
تبکی
بدلا عن عینیک
ترجمه : ابر
کاش ابر بودم
تا بگرید
به جای چشمان تو
3- جناح
سأحمل الطیر الاخضر
علی کفی
و أمضی
لعل
ینبت لی
جناحا صغیرا
ترجمه : بال
پرنده سبز رنگ را
بر روی دستانم برمی دارم
و پیش می روم
شاید،
بال کوچکی
برایم سبز شود
دهۀ سی از دو جنبۀ ادبی و تاریخی حائز اهمیت است؛ در این دهه بود که شعر
نیمایی به نوعی خود را تثبیت می کند. همچنین در این دهه بود که کودتای 28
مرداد به وقوع می پیوندد و جنبش ملی شکست می خورد. بعد از شکست خیزش ملی
در 28 مرداد 1332، شاعران- که اغلب روشنفکران بودند- از نظر روحی چنان
درهم شکسته و سرخورده شدند که دیگر همه چیز را تمام شده پنداشته و جز
تیرگی و تباهی چیز دیگری نمی دیدند، از این رو، به نوعی مبارزه ی منفی روی
آوردند و عصیان خود را به شکل منفی نشان دادند. مبارزهای که این شاعران در
پیش گرفته بودند سه شاخصه ی مهم داشت:
1) پرداختن به مضامین اروتیکی و مبارزه با اخلاقیات حاکم
2)پناه بردن به افیون و الکل
3)یأس و ناامیدی
شعر دهۀ سی شعری سیاه، عصیانی، شهوت آلود و احساساتی است. در شعر شاعران
دهه سی یا صلای مستی و فراموشی است، یا یأس و ناامیدی و یا مضامین
اروتیکی. بدین ترتیب تصویری که از روشنفکر ایرانی ارائه میشود، اغلب جز
موجودی سرگشته و تنها و مأیوس نیست که از نظر او دیگر زندگی معنایی ندارد؛
زشت است و پلشت. اوج این نوع مبارزۀ منفی را در دهۀ سی در شعر نصرت رحمانی
می بینیم. او که در مصاحبه هایش خود را صدای این نسل آواره و دربدر معرفی
می کند و اذعان می کند که صدای این نسل را فریاد می زند و انقراض نسل خود
را انعکاس می دهد به خوبی این مبارزۀ منفی را به تصویر می کشد. در واقع هر
سه شاخصه در شعر نصرت رحمانی نمود دارد. به عبارت دیگر رحمانی نمایندۀ
نسلی است شکست خورده، آواره و عصیان پیشه. این شاخصه ها با نوساناتی در
شعر بیشتر شاعران این دوره دیده می شود؛ مثلا در شعر فروغ یأس و اروتیک
نمود بیشتری دارد یا در شعر اخوان افیون و یأس برجسته تر است و در شعر
نادرپور هر سه شاخصه دیده می شود. با این همه شعر نصرت رحمانی نسبت به
شاعران دورۀ خود شعری است سیاه تر و عصیانی تر. بسیاری ار منتقدان، دهۀ سی
را به لحاظ فکری دوره انحطاط می دانند و معتقدند که شعر در این دهه به
لحاظ فکری به پستی گراییده است. حال بعد از گذشت نیم قرن دوباره همین
مضامین را در غزل پست مدرن مشاهده می کنیم. در شعر مهدی موسوی، فاطمه
اختصاری و سایر شاعران این جریان شعری تمام این شاخصه ها دیده می شود با
این تفاوت که شعر اینها به لحاظ فکری سیاه تر، عصیانی تر و وحشی تر از شعر
دهۀ سی است. ممکن است بگویند این مضامین تنها مربوط به غزل پست مدرن نیست
و در سایر قالب ها هم دیده می شود، می گوییم درست است اما این مسئله در
غزل پست مدرن نمود بیشتری دارد. در واقع غزل پست مدرن به لحاظ فکری همان
مسیری را طی می کند که شعر نو در دهه سی طی کرده است. به عبارت دیگر شعر
دهۀ سی به لحاظ فکری پدر معنوی غزل پست مدرن است. ناگفته نماند «در ترکیب
«غزل پست مدرن» واژه ی «غزل» به عنوان مجاز جزء از کلّ تمام قوالب کلاسیک
و معتقد به چهارچوب قرار گرفته است. پس با این تعریف تمامی آنچه ما در این
بحث پیگیری میکنیم، میتواند در قوالبی، مثل : مثنوی، قصیده و… رخ
دهد.»(نقل از مهدی موسوی)
مضامین اروتیکی
یکی از مضامینی که در دههی سی به نوعی شعر را تحتالشعاع خود قرار
میدهد، مسئلهی پرداختن شاعران به عشق جسمانی و تجاهر به فسق و گناه و به
نوعی مبارزه با اخلاقیات حاکم بر جامعه است. شاعران در این امر چنان به
افراط میگرایند که حتی عنوان مجموعههای شعری خود را نیز از میان واژگان
مربوط به این وادی انتخاب میکنند؛ به عنوان مثال، فرخ تمیمی، نام اولین
مجموعهی شعری خود را «آغوش» (1335) میگذارد. رحمانی از شاعرانی است که
در این وادی به شدت به افراط گراییده؛ به طوری که، پربیراه نیست اگر
بگوییم در این وادی، هیچ یک از شعرای هم نسل او به پایش نمیرسند.
ز پایم باز کن گیسوی ای زن!
برو، تن بستر مرد دگر ساز.
ز لبهایم بکن، خار لبت را
برو، مردم مرا دادند آواز
و یا:
حلقه بر در زدم صدا برخاست
- کیست؟
گفتم که شاعر بدنام!
گفت: امشب که نوبت تو نبود
شب دیگر بیا و بستان کام
اینگونه تجاهر به فسق و گناه و به نوعی رفتارهای ملامتیگونه و بودلری، در
واقع، نتیجهی شکست جنبش ملی در 28 مرداد 1332 است. همانگونه که قبلاً نیز
اشاره کردیم، کودتای 28 مرداد و خفقان ناشی از آن باعث شد شاعران که دچار
از هم گسیختگی روحی شده بودند راه لاقیدی و انکار در پیش بگیرند و عصیان
خود را به شکل مبارزه با اخلاقیات حاکم بر جامعه و به نوعی رفتارهای
بودلری نشان دهند.
فرخزاد هم در آثار اولیۀ خود به انعکاس این نوع مضامین می پردازد اما از
«تولدی دیگر» به بعد تولدی دیگر می یابد و از این فضا فاصله می گیرد:
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
همین کلمات و همین مضامین در غزل پست مدرن هم دیده می شود. کلماتی مثل لب
و بوسه و هم آغوشی در غزل پست مدرن غوغا می کنند. در واقع این کلمات ذهن و
زبان شاعران را تسخیر کرده است. به این شعر از مهدی موسوی توجه کنید:
بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهایی ام محکوم به سکس گروهی بود
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…
تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی
یا این بیت:
به کودکانهترین خوابهای توی تنات
به عشقبازی من با ادامۀ بدنات
و یا این ابیات از فاطمه اختصاری:
مردی که از خواب ِ بد ِ بد پا شدم پیشش
بوی تنم را می دهد لب ها و ته ریشش
هی منتظر تا که ببینی دست پختم را
می بوسی ام از پشتِ سر، بازوی لختم را
به فیلم دیدنِ در صحنۀ هماغوشی
به اینکه صبح کنارم لباس میپوشی
غزل پست مدرن در استفاده از کلمات ترسی به خود راه نمی دهد. رکیک ترین
الفاظ ممکن را به کار می گیرد. غزل پست مدرن تنها به بوسه و لب و هم آغوشی
اکتفا نمی کند بلکه اعضای جنسی و زشت ترین کلمات را هم به کار می گیرد تا
هر چه شدیدتر به اخلاقیات حاکم بتازد. در واقع غزل پست مدرن عریان تر،
افراطی-تر و هنجارشکن تر از شعر دهۀ سی است و تفاوت این نوع غزل با شعر
دهۀ سی در همینجاست:
مثل تلاش هر شب اسپرم در منی
دنبال چیز تازه ای از عشق (!) در منی
فاطمه اختصاری
افیون و الکل
یکی دیگر از مضامینی که در شعر دهۀ سی ، فراوان به چشم میخورد، مسئلهی پناه بردن به افیون و می است.
در واقع شعر دهۀ سی شعری است که به شدت بوی تریاک و الکل می دهد:
- نصرت! چه میکنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دل خاک میکشی!
گمگشتهای به پهنۀ تاریک زندگی
- نصرت! شنیدهام که تریاک میکشی
و یا این شعر:
قفل بر چفت تو ... سقاخانه
مادرم بست؟ چرا؟ راست بگو
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست؟ چرا؟ راست بگو!
و یا این شعر از اخوان که در آن شکست نهضت ملی را بیان می کند:
آب ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
بعد از کودتای 28 مرداد یکی از مضامین رایج در بین شعرا پناه بردن به
افیون و ستایش می و می پرستی بود. در واقع کمتر شاعری را در آن دوره می
یابیم که به این موضوع در شعرش اشاره ای نکرده باشد. بعد از کودتای 28
مرداد، روشنفکران که دچار ازهمگسیختگی روحی شده بودند، در کوچه ها و
خیابانها آواره و سرگردان شدند و در نتیجه، برای تسکین خود به تریاکخانهها
و میخانهها پناه بردند.
این تم هم در غزل پست مدرن به وفور دیده می شود. در واقع غزل پست مدرن هم
به مانند شعر دهۀ سی بوی تریاک و الکل می دهد. گویی شعر دهۀ سی را الگوی
کار خود قرارداده است. به این ابیات از مهدی موسوی توجه کنید:
روشن شدم مثل چراغی آن ور دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار
از شیشۀ مشروب خالی توی یخچالم
از من که دارد می رود از حال ِ تو، حالم!
زل می زنم به «هیچ» مشروب می خورم
مشروب می خورم با دوست دخترم
ما ناامید در وسط تریاک
ما در صفوف ِ! بستنی ِ قیفی
هر شب کتاب و فیلم پس از سیگار
هر روز، روزنامۀ توقیفی
و یا این ابیات از محسن عاصی:
با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را
داغی اگزوزها بگیراند حشیشت را
بهمن بکش! شبهای من لبریز بیخوابیست!
بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابیست!
بهمن بکش! بیخوابیام مدیون سردرد است
بهمن بکش! شبهای بیسیگار نامرد است!
بهمن بکش! که جیبمان خالیتر از خالیست
بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالیست!
بهمن بکش! که چای ِبیسیگار، بیماریست!
بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاریست!
یأس و ناامیدی
شکست خیزش ملی در سال 1332 باعث شد که شاعران دچار نوعی یأس فلسفی شدید
شوند و جز تیرگی و تباهی چیز دیگری نبینند و در نتیجه راه لاقیدی و انکار
در پیش بگیرند. رحمانی و اخوان از شاعرانی هستند که در این وادی به افراط
گراییده و صدای شکست را شدیدتر منعکس کرده اند. رحمانی در مقدمهی دفتر
«ترمه» اشعار خود را «اشعار سیاه» میخواند:
بر سینهام مکاو، کویریست جای دل
تف کرده از لهیب نفسهای کرکسان
امیدهای من همه در او فنا شدند
جز جای پا نماند از آَنها به جا نشان
تابوت من کجاست؟ که در انتظار مرگ
در این کویر شب زده تنها غنودهام
ای مرگ سرگذار دمی روی شانهام
شعری برای آمدنت من سرودهام
اخوان ثالث هم نام دفتر خود را «زمستان» می گذارد تا صدای شکست را هر چه
شدیدتر انعکاس دهد. در واقع زمستان که عنوان یکی از شعرها هم است نمادی
است از روزگار خفقان آلود. قسمتی از آن را می خوانیم:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
این مضمون را هم در غزل پست مدرن به وفور می بینیم. غزل پست مدرن هم مثل
شعر دهۀ سی سیاه است. سرشار از غم و نفرت و بدبینی است. شاعران به جز غم و
درد چیز دیگری نمیبینند و یا نمیخواهند ببینند. سرخورده و کسل هستند،
شعرشان از تاریکی مطلق میگذرد، زبانشان جز به گفتن غم نمیچرخد؛ تنها
کلمهای که به آنان یاد دادهاند، غم است. خوشی و نشاط در شعرشان جایی
ندارد. گویی از جنگی نابربر برگشته اند و شکستی عظیم خورده اند: به این
ابیات از مهدی موسوی توجه کنید:
نماندست چیزی به جز غم... مهم نیست
گرفته دلم از دو عالم... مهم نیست
تو را دوست دارم! قسم به خدا که...
اگرچه پس از تو خدا هم مهم نیست
فقط آرزو می کنم که بمیرم
پس از آن بهشت و جهنّم مهم نیست
یا این بیت:
ظلم اینان می رود... نوبت به آنان می رسد
بعد پایان زمستان هم زمستان می رسد
و یا این بیت:
از سرنوشت برگ های سبز می پرسی؟!
امّید چی داری رفیق من؟! زمستان است
و یا این شعر از فاطمه اختصاری:
خودکار داشت روی ورق می نوشت: مرگ
با حوصله گره زده بودم طناب را
هر کس سوال داشت «چرا؟» می تواند از
دیوارهای خانه بپرسد جواب را
این زن برای کشتن کابوس های خود
با گریه شسته حافظۀ تختخواب را
خودکار می نوشت: «دمی فارغ از جهان...»
من توی جام ریخته بودم شراب را
هر بار به سلامتی صبح می زدم
دیگر ولی نخواهم دید آفتاب را
دیگر امید آمدن هیچ زنده ای
بهتر نمی کند من و حال خراب را
از جبر خسته، منتظر هیچ احتمال
باید که انتخاب کنم انتخاب را!
بین شعر دهۀ سی و غزل پست مدرن شباهت های بسیاری وجود دارد؛ هر دو شعر،
سیاه و عاصی و شهوت آلود است. هر دو شعر عصیان خود را به شکل منفی نشان می
دهند؛ یا سخن از مستی و فراموشی است یا یأس و ناامیدی و یا مضامین
اروتیکی. تجاهر به فسق و گناه و کفرگویی در هر دو نوع شعر دیده می شود و
به نوعی تم اصلی هر دو نوع شعر را تشکیل می دهد. آنچه در شعر دهۀ سی می
گذرد در غزل پست مدرن هم می گذرد و در واقع همانگونه که قبلاً هم اشاره
کردیم گویی غرل پست مدرن شعر دهۀ سی را الگوی خود قرار داده است. به
عبارتی پربیراه نیست اگر بگوییم شعر دهۀ سی بعد از نیم قرن به شکل غزل پست
مدرن ظاهر می شود البته این بار به شکلی عریان تر، سیاه تر و عاصی تر.
کمتر غزلی را می یابیم که از غم و نفرت و بدبینی تهی باشد، کمتر غزلی را
می یابیم که بوی تریاک و الکل ندهد و کمتر غزلی را می یابیم که از لب و
بستر و بوسه سخن نگوید. با این اوصاف، حال سوال اینجاست اگر کودتای 28
مرداد و خفقان ناشی از آن و به طور کلی ساختار جامعه باعث ظهور شعری این
چنین سیاه و عاصی شد؛ کدام عامل یا عوامل باعث به وجود آمدن شعری به مراتب
سیاه تر و عاصی تر در دهۀ هشتاد شده است؟ به عبارت دیگر اگر ساختار جامعه
در دهۀ سی باعث شد که شاعران، عصیان خود را به شکل منفی نشان دهند؛ کدام
عامل یا عوامل باعث شد که شاعران دهۀ هشتاد و اوایل دهۀ نود نیز به
نافرمانی مدنی رو بیاورند و این چنین بی محابا به سنت ها و اخلاقیات حاکم
بتازند؟