سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

از نومیدی.... /علی رضا طبایی






ای کاش هر کلام تو، زنجیری 

دستان تو، کلیدی 

و،مهربانی تو حصاری بود 

تا دست های تو، 

دروازه های سنگی این قلعه را، به جادویی وا می کرد 

ونرمی کلام تو، زنجیری از نوازش می پیوست 

بر گردن غرورم، می آویخت 

تا من 

__زندانی حصار غرور خویش _

نام تو را حمایل می کردم 

و، درحصار مهر تو، زندانی صبوری بودم 

که جاودانه با زنجیرش خو می کرد 


#####

گاهی که خشم گرسنه و زخمی ست 

گاهی که خشم در من، می شورد 

ای کاش هر نگاه تو، جامی شراب افسون می بود 

ای کاش هر نگاه تو، آهویی 

در مسلخ گرسنه خشم من! 


#####


آیا طنین گام تو دیگر بار 

نام تو را، و خاطره هایت را 

در ذهن کور پرده می آرد؟ 

یا گونه های آینه از حجم خنده های تو، خواهد تافت 

آیا دوباره شعله ی انگشت های من.                   

دست تو را، حریقی خواهد شد؟ 

آیا دوباره هرم نفس ها، 

مارا به میهمانی آغوش گرم خورشید می خواند؟ 

آیا دوباره باران، 

تنهایی عظیم بیابان را..... 


#####

ای کاش، 

دستان تو کلیدی می شد.... 



شعر وشعار/اسماعیل امینی


شعر وشعار همان‌گونه که در لفظ با هم مجاورند، در بسیاری از ویژگی‌ها به هم نزدیک می‌شوند. این است که تشخیص شعر از شعار، گاهی برای شاعران والبته مخاطبان شعر دشوار می‌شود.‏

چه بسیار شعرهای خوب که به شعارزدگی متهم و انکار می‌شود و چه بسیار شعارهای آهنگین که به نام شعر، با اقبال منتقدان مواجه می‌شود.‏

اگر در عناصر شکل‌گیری شعر؛ یعنی عاطفه، تخیل، اندیشه، آهنگ و زبان شعر، نیک بنگریم، با اندکی تأمل درمی‌یابیم که از میان آنها، بود و نبود عنصر عاطفه در مرز بندی میان شعر وشعار مؤثرتر است.‏

برای روشن‌تر شدن موضوع می‌توانیم از یک رخداد مهم عاطفی در زندگی یاد کنیم، یعنی مرگ که پیام‌آور جدایی‌هاست.‏

در گورستان کسانی هستند که برای مصیبت زدگان، اشعار سوزناک می‌خوانند و حاضران را به گریه می‌اندازند و دستمزدی می‌گیرند و از راه رونق بخشیدن به مراسم مرگ، زندگی می‌کنند. ‏

آنها، از کسی سخن می‌گویند که او را نمی‌شناسند و نامش را از روی اعلامیة مرگ خوانده‌اند و به خاطر سپرده اند، اما می‌گویند که آن مرحوم پدری فداکار و مادری مهربان و جوانی با ادب و فرزندی نمونه بوده است. و از همه اینها عجیب‌تر این که برای آن مرحوم حتی بیش از نزدیک‌ترین خویشاوندانش سوزوگداز می‌کنند و اغراق آمیزترین‌ ترین تعابیر را به کار می‌برند.‏

اما تمامی این هنرنمایی‌ها با همه شگفتی و جلب نظر کردن، دچار یک کاستی بزرگ است وآن خالی بودن کلام از عنصر عاطفه است.‏

طبیعی است که مجری آن هنرنمایی‌ها، تعلق خاطری به این مرحوم ندارد واگر چه کارش برانگیختن عواطف دیگران است،خود او از هنرنمایی خویش، دچار انفعال عاطفی نمی‌شود.‏

شعرهای شعاری نیز حاصل هنرنمایی‌هایی است از این دست؛ یعنی شاعر بدون آن که با موضوع شعر پیوند عاطفی داشته باشد، می‌کوشد که با هنروری و توان سخن گویی اش بر مخاطبان تأثیر بگذارد.‏

دونکته در این میان گفتنی است؛ نخست این که وقتی سخن از عاطفه است. بیش از هر چیز، احساسات عاشقانه به ذهن متبادر می‌شود، حال آن که عنصر عاطفه در شعر، همة عواطف انسانی را در بردارد؛ از مهر و کین و خشم و لطف و قهر، تا عشق و نفرت و حماسه و امید و یأس و اندوه و شادی.‏

نکتة دیگر این است که چون سخن از شعار به میان می‌آید، بیشتر اذهان معطوف شعارهای سیاسی و اعتقادی می‌شود؛ حال آن که شعار، یعنی سخن تکراری و خالی از عاطفه و عینیت تجربی، پس در این میان تفاوتی میان مدعیان نیست. چه در شعارهای سیاسی و حزبی، چه در سخنان به ظاهر عاطفی، مانند دوستت دارم و فدایت شوم و بی‌تو می‌میرم و قربانت شوم و بی‌تو هرگز و... بسیاری از این قبیل که سخنانی دست فرسود و تقلیدی و تکراری و شعاری‌اند.‏

وخامت/ محمد ابرغانی





برای سیاوش کسرایی:


نشسته با خیالها و خوابهای دور و دیر سال

غبار روزگار بر سرش

و کشتزار در خزان و برگریز را

نگاه می کند

دگر امید

فسون تازه ای به بازوان خسته اش نمی دمد

دگر جنون شور

جرقه ای نمی چکاندش به شامناک ذهن

جراحتی که در دلش نگشته التیام

فریب دوستان زور و زر پرست

شکسته پشت اعتماد او


خیال داشت این خرابه را

بدل کند به رشک هر چه در فسانه ها شنیده است

نشد 

ویا نخواستند تا شود


واو که با خیال دور دست خود همیشه بود عجین 

نشست

و پشت طاقتش شکست

غمین

برابرش خرابه و به باد رفته این زمین

و خستگی چو موریانه ذره ذره خورده استقامتش

خبر ندارد این مریض از وخامتش

چشمهات/محمد جلیل مظفری




چشم‌هات

خوشه چینِ آفتاب

شانه‌ات نوازش حریر خواب

بازکن دریچه‌های چشم خویش را

وز فراز اوج‌های دوردست

بر سیاه روزگار من بتاب


آه... این صدای توست

چکه چکه می‌چکد به شوره زار جان من؟

پس دوباره با بهار آمدی

کاین چنین شکفته با شکوفه‌های باغ

خوشه‌های شعر بر زبان من


آه ای درنگ ِ لحظه‌ای زچارفصل عمر بی‌بهار من

"لحظه" را به چشم من

جاودانه مثل پرده‌خانه ی انار کن

موج موج ِ گیسوان ِ خویش را

روی شانه‌ام

آبشار کن

دیگرای عزیز جان من مرو، بمان کنارمن


زنجبر ها/محمد رضا راثی پور



زنجیرها همیشه فلزی نیست

من دیده ام سلاسل نامرئی

آری بسان معصیتی پنهان

پشت دلیل و بینه  شرعی


درب قفس چه فایده وا کردن

وقتی که شوق نیست پریدن را

عنوان کنند غایت دانایی

در لاکی از سکوت خزیدن را


زنجیر ها همیشه فلزی نیست

بسیار دستها که نمی دانند

بسیار دستها که گره ها را

تعویذ روز حادثه می خوانند


دیدم کتاب های گران چون سنگ

سدی به جوی جاری پرسش ها

آنسان که یک توهمی از تقوی 

باطل کند تمام پرستش ها


بیچاره این حواس بر آشفته

در معرض هجوم دروغ و وهم

می بازد اعتماد و یقین اما

جز شک و احتیاط ندارد سهم