ای کاش هر کلام تو، زنجیری
دستان تو، کلیدی
و،مهربانی تو حصاری بود
تا دست های تو،
دروازه های سنگی این قلعه را، به جادویی وا می کرد
ونرمی کلام تو، زنجیری از نوازش می پیوست
بر گردن غرورم، می آویخت
تا من
__زندانی حصار غرور خویش _
نام تو را حمایل می کردم
و، درحصار مهر تو، زندانی صبوری بودم
که جاودانه با زنجیرش خو می کرد
#####
گاهی که خشم گرسنه و زخمی ست
گاهی که خشم در من، می شورد
ای کاش هر نگاه تو، جامی شراب افسون می بود
ای کاش هر نگاه تو، آهویی
در مسلخ گرسنه خشم من!
#####
آیا طنین گام تو دیگر بار
نام تو را، و خاطره هایت را
در ذهن کور پرده می آرد؟
یا گونه های آینه از حجم خنده های تو، خواهد تافت
آیا دوباره شعله ی انگشت های من.
دست تو را، حریقی خواهد شد؟
آیا دوباره هرم نفس ها،
مارا به میهمانی آغوش گرم خورشید می خواند؟
آیا دوباره باران،
تنهایی عظیم بیابان را.....
#####
ای کاش،
دستان تو کلیدی می شد....

برای سیاوش کسرایی:
نشسته با خیالها و خوابهای دور و دیر سال
غبار روزگار بر سرش
و کشتزار در خزان و برگریز را
نگاه می کند
دگر امید
فسون تازه ای به بازوان خسته اش نمی دمد
دگر جنون شور
جرقه ای نمی چکاندش به شامناک ذهن
جراحتی که در دلش نگشته التیام
فریب دوستان زور و زر پرست
شکسته پشت اعتماد او
خیال داشت این خرابه را
بدل کند به رشک هر چه در فسانه ها شنیده است
نشد
ویا نخواستند تا شود
واو که با خیال دور دست خود همیشه بود عجین
نشست
و پشت طاقتش شکست
غمین
برابرش خرابه و به باد رفته این زمین
و خستگی چو موریانه ذره ذره خورده استقامتش
خبر ندارد این مریض از وخامتش

چشمهات
خوشه چینِ آفتاب
شانهات نوازش حریر خواب
بازکن دریچههای چشم خویش را
وز فراز اوجهای دوردست
بر سیاه روزگار من بتاب
آه... این صدای توست
چکه چکه میچکد به شوره زار جان من؟
پس دوباره با بهار آمدی
کاین چنین شکفته با شکوفههای باغ
خوشههای شعر بر زبان من
آه ای درنگ ِ لحظهای زچارفصل عمر بیبهار من
"لحظه" را به چشم من
جاودانه مثل پردهخانه ی انار کن
موج موج ِ گیسوان ِ خویش را
روی شانهام
آبشار کن
دیگرای عزیز جان من مرو، بمان کنارمن

زنجیرها همیشه فلزی نیست
من دیده ام سلاسل نامرئی
آری بسان معصیتی پنهان
پشت دلیل و بینه شرعی
درب قفس چه فایده وا کردن
وقتی که شوق نیست پریدن را
عنوان کنند غایت دانایی
در لاکی از سکوت خزیدن را
زنجیر ها همیشه فلزی نیست
بسیار دستها که نمی دانند
بسیار دستها که گره ها را
تعویذ روز حادثه می خوانند
دیدم کتاب های گران چون سنگ
سدی به جوی جاری پرسش ها
آنسان که یک توهمی از تقوی
باطل کند تمام پرستش ها
بیچاره این حواس بر آشفته
در معرض هجوم دروغ و وهم
می بازد اعتماد و یقین اما
جز شک و احتیاط ندارد سهم