سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

تهران / سعید سلطانی طارمی




تهران ،

احساس می کند 

در این لباس تیره دلش پوسید

باید

یک دامن پلیسه ی قرمز

پیراهن سپید

و کفش های سبز


                      بپوشد

و از چهار سمت  دلش رو به سوی آزادی

گردش کند

            ترانه بخواند

                                    

تعامل فعالانه/محمد رضا راثی پور

گاهی پرداختن صرف به ادبیات و به بهانه ارزش دادن مطلق به آن ، و بی توجهی به آنچه پیرامون ما می گذرد خود نوعی نقض غرض است یعنی انگار این آئینه صیقلی را کم جان تر از آن می پنداریم که بتواند بازتابی از درشتناکی های زندگی معاصر ما داشته باشد و به آهی مکدر می شود.این نگرش تقلیل گرایانه در کنار مخاطراتی که به خاطر پافشاری بر برخی مواضع بر حق که هزینه هایی به دنبال دارد میدان را  از هنرمندان درد آشنایی که قابلیت سمت و سو دادن اندیشه ها و افکار عمومی را دارند تهی می کند و افرادی منفعل می پروراند که چیزی جز منفی بافی در چنته ندارند.افرادی که در برج عاج کمال جویی و تنزه طلبی به این دلخوشند که در اینده دور از دست یکی پیدا می شود که غبار مهجوریت را از آثار این خود نابغه پنداران می زداید و مشتاقانه و بی جیره و مواجب ابعاد خلاقیت و نبوغ آنان را برای نسل بعد تشریح می کند.

البته سابقه ناکامی ها و سرخوردگی هایی که از ناحیه دخالت اهل هنر در کار سیاست عاید هنرمندان شده مزید بر علت بوده است.هنرمندان از دید رندان سیاست پیشه جز ابزاری برای تبلیغ و توجیه خبطها و تقصیرات ارباب قدرت نیست و چه چشمداشت پاداش دارد که همین که ارباب سیاست قوت لایموتی برایش تدارک دیده اند از سرش زیادست و برود خدا را هزار مرتبه شاکر باشد که هنوز زنده است و دچار تیر ناغافل خشم و طرد نشده است!

برهم زدن این مناسبات ناعادلانه هر چند آرزویی ست دور و دراز اما ناممکن نیست.

تا تعامل فعالانه   و نیز اصرار بر اعاده حق پامال شده اهل اندیشه و هنر ملکه ذهن ما و اصلی ترین دغدغه و دلمشغولی ما نباشد اوضاع بر همین قرار است.به قول مرحوم حسین منزوی زهی خیال باطل که به این دلخوش باشیم که زمانه غربال بدست دارد و سبک و سنگین می کند و ناقد و صراف قابلی است که در این ایام رندان دغلبازی هستند که چنان کلاهی گشاد برای صراف زمانه تدارک می بینند که تا سالها چشمش جایی را نمی بیند.


تو از ..../سعید سلطانی طارمی





سفر کنیم .

بیا سفر کنیم از این سترونی

                            که از درون ما تنوره می کشد

و هرچه را که بارور شده 

و هرچه را که رشد می کند

 که صبر می کند

که از عبور ابر و سایه و پرنده  تر شده

                                                  به کام می کشد 

تو از کدام سو رسیده ای 

تو از کدام،

              از کدام ،

                          از کدام آینه وزیده ای

که هرچه بو و با و بی در این فضاست

از تو می رسد.


به قلب من نگاه کن 

                  چروک می شود

به این جهان نگاه کن

نگاه کن که از سترونی چگونه ذره ذره پوک می شود

بیا سفر کنیم

سفر کنیم از این سترونی که با بهار تازه می رسد

دلم برای این چهار راه تنگ هم نمی شود 

عبور کن ، 

        عبور کن،

              همیشه این چراغ قرمز است 

همیشه در شقیقه های این پلیس یک سوال ساده زوزه می کشد 

                                          که پاسخش هزار راه می رود


بیا سفر کنیم...

                                                       17 / 12/ 87

یاد منشی­ زاده/ سعید سلطانی طارمی

                                      
تازه کانون نویسندگان ایران را دو پاره کرده­ بودند و جامعه­ ی نویسندگان و هنرمندان ایران با اصرار زیاد بر فقدان سعه­ ی صدر و تحمل روشنفکرانه در جمع خود پای می­فشرد و نشان می­داد نتوانسته­­ است خود را از گزند تبلیغات چند دهه­ ای که همچون هوایی مسموم در محافل روشنفکری دمیده می­شد حفاظت کند هوای مسمومی که همیشه آلوده­ ی سیاست بود.
تازه کانون نویسندگان ایران را دوپاره کرده­ بودند. اقلیت رانده­ شده، با نام شورای نویسندگان و هنرمندان ایران پرچمی دیگر برافراشته­ بود و به طور موقت در خیابان فخررازی یا دانشگاه جلساتی برگزار می­کرد. روزی که قرار بود ناصر­پورقمی در باره­ی "شعر و سیاست" سخن­رانی کند من هم با یکی دو تن از دوستانم رفتم. یادم است که آقای پورقمی همان مطالبی را گفتند که قبلا در کتاب کوچکی به همین نام منتشر کرده­ بودند. من از این که چیز جدیدی از این سخن­رانی نصیبم نشده بود ناراحت بودم و سخنران را بستم به پرسش و آقای پورقمی آن روز آلرژی­شان عود کرده­ بود. ناچار کسرایی به کمکش آمد و بحث را به جای دیگری برد و مسئله­ ی ایجاز در شعر مطرح شد که احسان طبری چند جمله­ ای حرف زد. او تازه کتاب "مسائلی از فرهنگ و هنر و زبان" را منتشر کرده­ بود و من با تکیه بر مطالب کتاب او پورقمی را سؤال­ پیچ کرده­ بودم. گرچه خود او هنوز برایم موجودیت مادی نداشت. شمایی اثیری بود نظیر شیخ­ اشراق که هنوز فکر می­کنم پاره­ای آتش بوده در شمایل آدم. همان عقل سرخ که بین هست و نیست جریان داشته و بر هر دو اشراف. به هرحال طبری چند جمله­ ا ی در باره­ ی ایجاز در شعر سخن  گفت که الان متاسفانه چیزی از آن یادم نیست ولی حرفی که منشی زاده در تایید حرف طبری و اهمیت ایجاز در شعر گفت یادم است او با لحن خاص خودش گفت: معروف است که دامن هرچه کوتاهترباشد بهتر است. حرف با مزه­ ای بود و در عین حال رسا که خانمها را بیش از آقایان خنداند. اما نمیدانم چرا کسرایی برآشفت و او را سرزنش کرد. منشی­زاده تقریبا خودش را به نشنیدن زد و ماجرا گذشت. در آن چند باری که من فرصت دیدار با  کسرایی را داشتم همیشه دلم می­خواست علت برآشفتن آن روزش را بپرسم ولی متاسفانه او همیشه عجله داشت و نمی­شد به این پرسش که در حاشیه­ ی ذهن من فعال بود فرصت بروز و ظهور داد. آن روز من اولین بار بود که منشی­زاده را می­دیدم. مردی بود نازک­ اندام و خوش­ لباس با صورتی خوشایند و کله­ای تاس که نازکی­ اش بر بلندی قدش می­افزود. متاسفانه از آن تاریخ دیگر منشی­زاده را در جلسات شاعران شورای نویسندگان و هنرمندان ایران ندیدم. اما سال­ها بعد وقتی دیدم روی کله­ ی تاسش چندتایی موکاشته بود و تمام خوشایندی ظاهرش را ناخوشایند کرده­ بود. بخصوص که بالا رفتن سن و گذر زمان هم تاثیرش را بر پوست سر متمرکز کرده­ بود. در سال­های اخیر یکی دوبار به دیدنش رفتم در خیابان گاندی خانه داشت. گذر زمان و زیروزبر شدن دوران تاثیری نگذاشته­ بود برعقاید و آمالش. همچنان در آرزوی بهبود زندگی انسان­ها و چرخش تاریخ به سوی اقبال محرومان له­ له می­زد و دلش می­خواست بتواند آرامشی داشته­ باشد در آپارتمانی که دوطبقه­ هم پایین­تر از سطح کوچه قرار داشت. شاید با این انتخاب خودش را همسطح فرودستانی می­دید که بر حق برخورداری آنان از زندگی بهتر تاکید داشت. یک بار دعوتش کردم که در برنامه­ ای که به همت سایت دینگ دانگ برگزار می­شد در باره­ی شعر نیما برایمان حرف بزند. آمد و سخنرانی کوتاه ولی با مزه­ ای کرد و نیما را با سورئالیست­های فرانسه هم­ ارز دانست و حتی از آنها هم فراتر دید و اسنادی هم از شعر نیما ارائه کرد البته.
هربار که می­دیدمش بیشتر یقین می­کردم که ما ایرانی­ها به صورت تاریخی تخصص داریم در غلط نشاندن آدمها و توانایی­ها در موقعیت­شان. در او یک طنز­پرداز همه­ فن­ حریف همیشه میل به زنجیرپاره­ کردن داشت. ولی او استاد دانشگاه و شاعر ریاضی بود. شاید در جهان هستی تنها عرصه­ای که نمیتوان در آن طنازی کرد عرصه­ ی ریاضی محض باشد، با بعضی­ لودگی­های حاشیه­ ای کاری ندارم. آن که ریاضی می­ورزد راه به طنز ندارد ولی او گاهی در آن عرصه هم شیرین می­کاشت.
این اواخر خود را شاعر رنگ می­دانست و شعر  رنگی می­گفت. یک بار گفتم: عجیب نیست که شما و هوشنگ ایرانی هر دو ریاضی خوانده ­اید و هر دو به رنگ در شعر اهمیت داده­ اید؟ در واقع ایرانی مهمترین دریچه­ ای که به روی شعر فارسی باز کرد همین بود. رنگی­ کردن تجریدات و پدیده­ های فارغ از رنگ. با سکوتی آمیخته به تعجب نگاهم کرد. کاری که عادتش نبود.
در شعر او همیشه نوعی سرخوردگی هست که تلاش می­کند خود را پشت عشق یا طنز پنهان کند. سرخوردگی از چیزی که می­توانست باشد و نشده بود. درد بزرگیست روضه­ خوان شدن یک تلخک. نمیخواهم بگویم شعر او از فروغی خیره­ کننده برخوردار بود. اما می­گویم شعر او بود. چیزی از کسی نمی­گرفت. حرف خودش را آنطور که به طور طبیعی از او برمی آمد و می­جوشید به بیان می­رساند. اگرچه سیاسی­ اندیش بود ولی معمولا سیاسی­ اندیشی­ اش در شعرش راه نمی­یافت. زبانش شفاف بود و از ابهام­های ریاکارانه دوری می­کرد. همان صداقت شرقی که در رفتار داشت در شعر هم به نمایش می­گذاشت. همیشه فکر می­کردم آن طنازش را در گوشه­ ی تاریکی نشانده و بر دهانش چسب زده تا شاعر جدیش بتواند حرف بزند.
در حیرتم در روزگاری که رسانه­ ها دمبدم عطسه و سرفه­ ی سیاستمداران و ستاره­ ها را به همه جا می­رسانند چگونه ما از بیماری و مرگ شاعری در حد او بی­خبر ماندیم؟ چه شد که همه کر و کور ایستادیم تا شاعر بمیرد و دفنش کنند و خبر را با فعل ماضی و جمله­ های لمس و بی­عاطفه اعلام کنیم. تفو برما.

   همیشه دیر است/کیومرث منشی­زاده

دیر آمدی من می روم
بدرود
بدرود
بر سبزه های خیس چشمت زیر باران
پا می گذارم سرد و مغرور
بی آن که رویم را بگردانم زنفرت
تا جای پای خسته خود را ببینم.

دیر آمدی ، من شاعری بد سرنوشتم
مردی که در دنیای او
همواره دیر است
من سال­ها دنبال یک پل گشته بودم
تا سینه­ خز خود را بدان سویش کشانم
یک روز پل را یافتم
پل بود ، اما
آن سوی پل دیگر برای من در آن روز
بیهوده چون این سوی پل بود

****

      

به یاد کیومرث منشی‌زاده/ مهدی عاطف‌راد


معرفی دفتر شعر "ساعت سرخ در ساعت ۲۵"

(گزینه‌ی شعر کیومرث منشی‌زاده)

 

 

 

 

 

ساعت سرخ در ساعت ۲۵

گزینه شعر کیومرث منشی زاده

انتشارات نگیما

چاپ اول: ۱۳۸۷

 

دفتر شعر "ساعت سرخ در ساعت ۲۵" گزینه‌ای‌ست از دوره‌های مختلف شعری کیومرث منشی‌زاده که در سال ۱۳۸۷ توسط انتشارات نگیما منتشر شده است. این دفتر در بر گیرنده‌ی ۵۷ شعر از چهار دفتر شعر منشی زاده- "شعرهای تازه"، "از قرمزتر از سفید"، "تاریخ تاریخ" و "سفرنامه‌ی مرد مالیخولیایی رنگ پریده"- است.

کیومرث منشی‌زاده ابداع کننده‌ی دو شاخه‌ی ویژه در شعر دهه‌های اخیر است. یکی "شعر ریاضی" است که منشی‌زاده در دهه‌ی پنجاه آن را ابداع کرد و با استفاده از اعداد و مفاهیم ریاضی و فرمول‌های فیزیکی شعرهایی سرود که بحث‌انگیز و جالب توجه بود، مانند این چند سطر از شعر "سرنوشت در کهکشان خانم گیسودراز":

 

رها کن تربیع دایره را

                            و تثلیث زاویه را

(چه کسی می‌داند جذر صفر

                                 بی‌نهایت است

                                                     یا صفر؟)

 

 از این شعرها چند نمونه- از جمله شعرهای "سقوط افقی"، "طبقه‌ی صفر"، "سرنوشت در کهکشان خانم گیسودراز"، "سال صفر"- در این دفتر منتشر شده است.

دومی "شعر رنگ" است که در آن منشی‌زاده به کمک حالت‌پذیری رنگ‌ها و رنگ‌پذیری حالت‌ها به خلق تصویرهای رنگی می‌پردازد و از انواع رنگ‌های موجود در زبان فارسی خلاقانه و با هنرمندی استفاده می‌کند، مانند این چند سطر از شعر "می‌آیی اما، ولی چه دیر":

 

آبی می‌آیی

        و ارغوان

از برابرت

        زنگاری می‌گذرد

و سپیدار پاییزی

همچون رؤیای یک سوارکار استخوانی

در هم می‌شکند.

 

 از "شعرهای رنگی" منشی زاده نیز نمونه‌هایی چون "حاصل عمر بی‌حاصل"، "نگاه سرد خاکستری"، "فصل سفید و سیاهی‌های آن"، "خوش بوق‌ترین ملت‌ها"، "عدالت ظلم"، "خواب رنگی"، "ساعت ۲۵"، "کلاغ زرد"، "چشم سفید"، "دروغ سفید"، "می‌آیی اما، ولی چه دیر"، "شعر رنگی" در این گزینه چاپ شده است.

یکی از گرایش‌های بارز شعر منشی زاده نگاه طنزآمیز اجتماعی- سیاسی به جهان و دنیای پیرامون است و اغلب شعرهای او رگه‌های تند و جذابی از طنز انتقادی یا شوخ‌طبعی طنازانه دارند. در این مجموعه شعرهای "صفر در منقار کلاغ زرد بی‌آسمان"، "تاریخِ تاریخ"، "شب است و آرام، شب"، "جنوب جهنم"، "سلام روستایی خشم مشت"، "می‌آیی اما، ولی چه دیر"، "دروغ سفید"، "خوشبختی و شرم‌آگینی‌های مکنون" نمونه‌های بارزی از شعرهای اجتماعی- سیاسی طنزآمیز منشی زاده اند.

شعر منشی زاده در مسیر اصلی خود شعر نیمایی است، البته با زبان خاص و نگاه ویژه و گرایش‌های شخصی منشی زاده که به شعرش هویتی منحصر به فرد بخشیده است.

اینک دو نمونه از شعرهای نیمایی این مجموعه:

 

  • همیشه دیر است

 

دیر آمدی من می‌روم

                          بدرود

                                   بدرود

بر سبزه‌های خیس چشمت زیر باران

                        پا می‌گذارم سرد و مغرور

- بی‌آن‌که رویم را بگردانم ز نفرت

تا جای پای خسته‌ی خود را ببینم-

 

دیر آمدی، من شاعری بدسرنوشتم

(مردی که در دنیای او

                            همواره دیر است)

 

من سال‌ها دنبال یک پل گشته بودم

تا سینه خیز خود را بدان سویش کشانم

یک روز پل را یافتم

                         پل بود، اما

آن سوی پل دیگر برای من در آن روز

بیهوده چون این سوی پل بود.

 

 

 

  • آینه‌ی سیزدهمین راز بدبختی

 

من در آیینه به خود می‌نگرم

من در آیینه به خود می‌نگرم با وسواس

همچو گنگی که به یک گنگ دگر می‌نگرد.

 

از نسیم نفس زرد غروب

                 در پس پنجره‌ی خاطر من

                        پرده‌ی سربی شک می‌لرزد

روی لب‌های دو چشمم خاموش

                  سایه‌ی زمزمه‌ای می‌ماسد:

هیچ‌کس این همه با این تصویر

نیست بیگانه

                که من...