سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

طرح/امیر دادویی




لرزه افتاد برتن تاریخ

خشک شد دست دوستیهامان

ما ..نقابی..به صورت انسان



غزل /علیرضا قاضی مقدم

خسته و زخمی ام از شهرم و از لاشی هاش

خسته از دیو سیاه شب و اوباشی هاش


سهمم از زندگی و پیش و پسش سرگیجه ست

خسته م از شعبده بازی ها، کلّاشی هاش


خوب شد ساقی بزم از قلم انداخت مرا

مفت چنگ خودتان عشرت و عیّاشی هاش


لال خواندیدم و فریاد که کردم گفتید

حَرَجی نیست به دیوانه و فحّاشی هاش


خون ِ ماهی ست که ماسیده لب حوض حیاط 

خزه بسته لجن آمیخته با کاشی هاش


بالشش خیس، لَشَش خیس، لحافش خیس است

کودکی تشنه لب از شدّت شب شاشی هاش


زیر بازارچه ی شب تک و تنها مانده ست

خانه اش گم شده در دفتر نقّاشی هاش


عشق دق می کند از سوختن عاشق هاش

عشق خون می خورد از باختن ناشی هاش


خسته ام، خسته، پناهم ده و بگریزانم

از دهان شب و سگ ها وعسس باشی هاش


یادداشتی درباره ی رابطه ی بینامتنیت در شعری از استاد شفیعی کدکنی و حکایتی از گلستان سعدی /محسن احمدوندی



غربی ها، در زمینه ی ارتباط متن ها با متون پیش از خود، نظریه ای با عنوان «بینامتنیت» دارند. بنیانگذار این نظریه، خانم ژولیا کریستوا، پژوهشگر بلغاری الاصلِ مقیمِ فرانسه است. نظریه ی بینامتنیت بعد از کریستوا، توسط ژرار ژنت، روایت شناس بزرگ فرانسوی، بسط و گسترش فراوان یافت و به یکی از حوزه های مهم مطالعات ادبی تبدیل شد. بینامتنیت به زبان خیلی ساده یعنی گفتگوی متن ها. بینامتنیت به ما می گوید هر متنی، ریشه در متون پیش از خود دارد و در حال گفتگو با متون پیشین است. در هر متن، می توان سرنخِ متون پیشین را یافت. البته نباید بینامتنیت را با سرقت ادبی یکی پنداشت؛ در بینامتنیت، متون پیشین تداعی می شوند و در سرقت ادبی، متون پیشین، عیناً در متن جا زده می شوند. بینامتنیت، نشان از ذهنی پربار و غنی است و سرقت ادبی، نشان از ذهنی تهی و پوچ و پوک. غرض از این توضیحات این است که به بررسی کوتاهی از یک شعرِ استاد شفیعی کدکنی و رابطه ی بینامتنی آن با حکایتی از گلستان سعدی بپردازیم. پیش از این نیز گفتیم که در میان شاعران معاصر، شعر هیچ شاعری به اندازه ی شعرِ استاد شفیعی کدکنی ریشه در ادبیات کلاسیک ما ندارد. کمتر شعری از این شاعر می توان یافت که ردپای شعرا و نویسندگانِ بزرگِ ادبِ کلاسیک در آن نباشد. ذهن او به دلیلِ سال ها تحقیق و تتبع در ادب کلاسیک، سرشار از متون پیشین است؛ به همین دلیل خواسته و ناخواسته، تحت تأثیر این متون قرار می گیرد. این تأثیر و تأثر گاهی در حوزه ی واژگان و نحو است؛ گاهی در حوزه ی صور خیال و گاهی در حوزه ی مضامین و بن مایه ها. استاد شفیعی کدکنی در شعری با عنوان «بن بست» چنین می سراید:


«یخ بسته سنگ و دست و صدا نیز

در کوچه های حادثه یارا !

بن بست ظلمت است، وَ زان سوی

بنگر سگان هارِ رها را» (1)


این شعر، ذهن ما را به حکایتی از باب چهارم گلستان معطوف می کند که از این قرار است:


«یکی از شعرا، پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثنایی بر او خواند. فرمود تا جامه از او بَرکَنَند و از ده به در کُنَند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت، سگان در قفای او افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین، یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند! سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامه ی خود می خواهم، اگر انعام فرمایی.

رَضَینا مِن نوالِکَ بِالرَّحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیرِ کسان 

مرا به خیرِ تو امید نیست، شَر مرسان

سالارِ دزدان را بر او رحمت آمد و جامه بازفرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و دِرَمی چند» (2)


چنان که می بینیم، بن مایه ی «سنگ بستن و سگ رها کردن» در دو متنِ متفاوت و در دو دوره ی زمانی مختلف، با کارکردی دیگرگون، مورد استفاده قرار گرفته است. کارکرد این بن مایه در شعر شفیعی کدکنی کاملاً سیاسی- اجتماعی است؛ در حالی که سعدی در پی چنین بهره برداری از این مضمون نیست و اگر هم باشد بسیار غیرمستقیم است. بینامتنیت یعنی همین گفتگوها، یعنی همین تداعی ها، یعنی همین تغییر هوشمندانه ی کارکردها. 


منابع: 

(1) محمدرضا شفیعی کدکنی (1388)، هزاره ی دوم آهوی کوهی، چاپ پنجم، تهران: انتشارات سخن: صفحه ی 134.


(2) محمد خزائلی (1344)، شرح گلستان، چاپ اول، تهران: انتشارات علمی، صفحات 490- 491. 


نمونه های شعر دیروز برای تبرک

چندتن خواب آلود/نیما یوشیج



زردها بی خود قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار.


صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما

"وازانا" پیدا نیست.


گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار؛

وازانا پیدا نیست.


من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم، نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار.


طرح/محمد رضا شفیعی کدکنی



گنجشک، در تمام زمستان

ز اشتیاق

از بس که بهر باغ و بهار انتظار دید

گل های نقش کاشی مسجد را

در نیمه های دی

صبح بهار دید.


در سایه کبود دو انگشت/نادر نادرپور



با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه ،

بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد :

پنداشت چشمه ای است

سر را درون چشمه فرو برد

 

آنگاه ، وزن پرتو خورشید را

بر کفه ی دو بال خود احساس کرد

شاهین خشکش به تکان آمد

چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد .

 

خود را به خواب زد ،

( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد )

از تاب گاهواره و لالایی نسیم

کم کم به خواب رفت .

 

در لحظه ی میان دو خفتن ،

پرواز سایه ای را ـ با لکه های نور ـ

بر گرد گاهواره ی گل دید ،


برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند ،

ترسید

آوار سایه ، تند فرود آمدت

نگذاشت


 

با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست

عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد ،

این بار ، وزن پرتو خورشید را

بر بال خود نیافت :

در سایه ی کبود دو انگشت

سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت .



گورخواب/محمد جلیل مظفری


ما گورخوابانِ تمامِ عرصه‌ها بودیم

تندیسِ ظلمت واره‌ای از شب؛

از وحشتِ سرشارمان یک دم نیاسودیم