
شب را نمی شناسم...!
########
گوگرد شعله واره ی خورشید،
بال سیاه حایل خفاشان،
و،قار قار شوم کلاغان را
خواهد سوخت
######
شبکورها، حقیر تر از آنند
که طرح روشنا را،
از ذهن من بشویند
اخم حباب های کف صابون،
می دانند،
با کم ترین تلنگر انگشت کودکی هم
سر پوش شب، دوام نمی آرد
#####
روز تلاقی تبر و تاک،
روز تلاقی تبر و سرو،
خورشید های دیگری از قطره های ریخته بر خاک،
در مذبح قدیمی این خانه،
سر می زند
و، بذر تاک و سرو و صنوبر،
می کارد
#######
شب هر چه، هر چه بیشتر از تیرگی برآماسد...
خورشید،
شب را نمی شناسند
80/4/18__تهران

دوباره لبت را بچسبان به هم ،
جهان بر لب تو ، غزل می شود
بخندی ، جهان غرقِ آرامش است ؛
به اَخمت ، دوباره جَدَل می شود
نگاهت ؛ سر آغاز شیدایی اَست
تماشای چشمت ، تماشایی اَست
زبان را بچرخان به لب های خود ،
که آب دهانت ، عسل می شود
تو ! زیبا ترین حالت ممکنی
که بالای زیبایی اًت دست نیست
که هر دست بالای زیبایی ات ، -
به فرض محالات - ، شَل می شود
کسی که به عشقت شود مبتلا ،
رسیده به اوج جنون سالی اَش
اَزَل در نگاهش ، اَبَد می شود ؛
اَبَد در خیالش ، اَزَل می شود
ریاضی ، نجوم و فیزیک ، هندسه ،
به راز نگاهت اگر پی برند
تمام ندانسته های بشر ،
به تصویب چشم تو ، حل می شود
بلد نیستم از تو دوری کنم ،
کجای شب من ، نفس می کشی
که تا چشم بر هم گذارم ، کسی ،
شبیه تو ، در من ، بغل می شود
نباشی ، غزل گورِ بی تابی اَست ،
و آغاز یک شب که مهتابی اَست
پس از گریه ای بی صدا ، شاعری ،
سحر ، میهمان اَجَل می شود
نمی دانم آن چشم های سیاه ،
که یک گلّه آهو در او می چَرَد
به عشقش چرا پُشت پا می زند ،
گرفتار گُرگی دَغَل می شود
تو ! یکبار ، هر جا نظر کرده ای
و بعدش از آنجا گُذَر کرده ای
ولی بعد از آن ، طبق قانون جذب ،
به فتوای چشمت ، عمل می شود
همه ، خوشگلان جهان یک طرف ،
تو هم سمت دیگر ، بدون بَزَک
زمین و زمان ، خیره بر سمت تو ،
و سوی دگر ، مُبتذل می شود
به فتوای چشمت ، عمل می شود
و آب دهانت ، عسل می شود
به اَخمت ، دوباره جَدَل می شود ،
جهان بر لب تو ، غَزَل می شود
از مجموعه غزل : سکانس آخر
#سالارعبدی
کانال رسمی سالار عبدی
https://telegram.me/abdiisalar

روی پنجه ایستاده ای .
روی پنجه بال بال می زنی !
ناگهان
باز و بسته می شود دیافراگم .
ارتفاع قلبی ات
ثبت می شود .
■
پای مهربان تو !
شانه های لرزه خیز من !
استوار تر بایست ،
استوار تر ، عزیز من
سعی می کنم
آستانه ی تحملم
بیشتر شود .
■
هر چه تخم کینه کاشتی ،
هر چه چشم دیدن مرا نداشتی ،
هرگز از
طول این ارادتی که عرض می کنی
کم نمی شود .
■

گاهی که چشم های عسل گونت
این چشمه های ساحر همزاد،
با موج رنگ رنگ شگفتش
از دور دست خاطره می تابد
حس می کنم جهان،
در هیات دو چشم پریزاد،
بر سرنوشت من نگران است
######
حس می کنم که رمز بلاغت را،
باید ز چشم های تو آموخت
باید،
در کوچه های خلوت بی قانون،
مانند عاشقان قدیمی،
_دستی به جام باده و دستی به زلف یار _
بار دگر به عاشقی آغازید
تا راز اشتیاق دو عاشق را
در لحظه ی تولد هر دیدار،
با رمز بوسه گفت.
######
این لحظه ها، از آینه می پرسم :
همگام با تو، فرصتی آیا هست
از هفت شهر عشق گذر کرد؟
تا شهر هشتمین را
دریافت؟
تا عشق را، چکامه ای از آرزو ی گمشده پرداخت؟
#####
گاهی که نرم نرم، کلام من
پلک ترا به زیر می اندازد،
با خویشتن، دوباره می اندیشم :
آیا کدام واژه، کدامین صوت
راز شگفت و گنگ تپش ها را
تفسیر می کند؟
مفهوم دوستت دارم،
آنقدر نارساست که حتی،
گویای عمق لحظه ی کوتاهی
از لحظه های خواستن من نیست
_هرگز زبان کلمات،
اینگونه سرد و گنگ نبوده ست _
باید لب از کلام فروبست،
باید پیام عشق و عطوفت را،
به نرمی اشاره بدل کرد
و، واژه های شیفتگی را،
در جامه ی نگاه فرو پوشید
این از زبان ساده ی گل ها هم
گویا تر و بلیغ تر آیا نیست؟
######
معشوق من.!
آیا زبان بدوی انسان را،
می دانی....؟
در دیدگان عاشق من، بنگر
شیوا ترین کلام مرا، دریاب....
علیرضا __طبایی
