
این خاک، پاره ای ز بهشت است.!
اما،
حیفا...،
بر چهره اش، هنوز پس از سی قرن
جا پای خشکسالی و،
نقش دروغ و،
فقر،
زشت است.!
وسطِ خستگیِ پنجره ها
فوران کردن پوشالیِ حوض
حجم غمگین کمی آبتنی
پاره شد چرتِ حیاط
در دهاندره ی
طولانی عصر
خانه لَم داده
به یک بهت غریب
دست شب
در تن هر خاطره
جاری شده است.
سوال :
ﺁﯾﺎ ﻫﻨﺮ ﻭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ؟
شاملو:
ﺁﻩ ﺑﻠﻪ، ﺣﺘﻤﺎ؛
ﻧﺮﻭﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﭼﻨﮓ ﻣﯽﻧﻮﺍﺧﺖ. ﺷﺎﻩ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﯽﺯﺩ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻣﯽﮔﻔﺖ. ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺳﻤﻔﻮﻧﯽ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺘﺎﯾﺶ ﺷﺎﺩﯼ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ تقدیم ناپلئون کرد. ﻫﯿﺘﻠﺮ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺸﻮﺩ، ﻋﻈﯿﻢﺗﺮﯾﻦ ﺭﻧﺠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﮐﺸﺘﺎﺭﮔﺎﻩ ﺯﺍﺧﺴﻦ ﻫﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ بنا کرد. ﻧﺎﺻﺮﺍلدین ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺷﻌﺮ ﻣﯽﺳﺮﻭﺩ ﻭ ﻫﻢ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻘﺎﺵ ﻣﯽﭘﺮﻭﺭﺩ؛ ﺍﻣﺎ، ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﻃﻼ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﺳﺎﺭﻕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﭘﻮﺳﺖ بکنند؛ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻣﺠﺎﻥ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﺧﺐ ﺑﻠﻪ، ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ: ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻌﺶ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ!
ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ «ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨود ﻧﺎﺻﺮ ﺣﺮﯾﺮﯼ ﺑﺎ ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ»

در کودکی هایم بهاران را
تصویر می کردم زنی زیبا
یک زن که من را می رهاند از غم مشق و حساب درس
و می گذارد در کفم آجیل و شیرینی
در کودکی هایم بهاران شاد و شیرین بود
ای کاش بودم همچنان کودک
با این همه تشویش روز افزون
دیگر بهاران هم برایم شکل کابوس است
و سیل بی رحمی که با خود می برد تاب و توانم را
و دسترنجم را
ای کاش بودم همچنان کودک