![]()
ویلیام هنری دیویس، مثل بیشتر شعرا سرگذشت جالبی دارد. از گدایی و دزدی و ولگردی تا دکترای افتخاری از دانشگاه ویلز.
دیویس در سال 1871 در ویلز به دنیا آمد. در 2 سالگی پدر خود را از دست داد و مادرش که ازدواج دوباره ای داشت، حضانت او را به پدر بزرگش واگذار کرد. در چهارده سالگی پدر بزرگ نیز از دنیا رفت و در پانزده سالگی مدرسه را ترک کرد و در یک کارگاه قاب... سازی مشغول به کار شد. در 1891 به آمریکا مهاجرت و تا 1899 در آنجا زندگی کرد. در طول این مدت گاهی با کارهای پاره وقت و گاهی با گدایی امرار معاش می کرد.
در بازگشت به انگلستان او تصمیم گرفت به کانادا مهاجرت کند. همراه یک دوست سعی کرد که قاچاقی سوار یک قطار باری در حال حرکت شود. پایش سر خورد و زیر قطار رفت و در نتیجه یک پایش از زیر زانو قطع شد. در بازگشت به بریتانیا در لندن اقامت گزید و زندگی اندوهباری را در یک زاغه محقر شروع کرد و در همانجا اشعار خود را می نوشت. پولی قرض کرد و کتاب خود را به چاپ رسانید و سعی کرد کتابهایش را با مراجعه به در خانه ها به چاپ برساند. عدم موفقیت در فروش کتابهایش باعث شد همه ی آنها را آتش بزند.
بار دیگر در سال 1905 با هزینه شخصی به چاپ اشعارش اقدام کرد. برای این کار مجبور شد شش ماه چون گدایان زندگی کند تا در نهایت بتواند از محل ارثیه خود وامی بگیرد. این بار او آدرس اشخاص پولدار را از کتابی که مشخصات اشخاص مشهور در آن بود در می آورد و کتاب را برای آنها پست می کرد و از آنها می خواست قیمت کتاب را برای او بفرستند. به این ترتیب توانست تعداد 60 کتاب از 200 کتاب چاپ شده را به فروش برساند. یکی از این کتابها به دست روزنامه نگار مشهوری به نام «آرتر ادکاک» که در روزنامه «دیلی میل» می نوشت رسید. او پول کتاب را برای دیویس فرستاد و از او درخواست ملاقات کرد. او دیویس را کشف کرد. سال 1907 اولین نسخه تجاری کتاب شعر او به نام «نابود کننده روح» به چاپ رسید. چاپهای بعدی در سال 1908 و 1910 منتشر شدند.
در سال 1907 دیویس زندگینامه خود با عنوان « زندگینامه ی خود نوشته ی یک اَبَر گدا» را با مقدمه ای که «جورج برنارد شاو» بر آن نوشت، منتشر کرد..
در سال 1923 با دختری به نام هلن ازدواج کرد و در سال 1926 دکترای افتخاری خود را از دانشگاه ویلز دریافت کرد.
سبک شعرهای او بسیار ساده و گاهی کودکانه و دنیای او شاد و زیبا بود. او با زبان انگلیسی بسیار ساده و گاهی اشتباه، شعرهایش را می نوشت، اما شعرهایش شفاف، روشن، انسانی و نزدیک به طبیعت بودند.
روانش شاد
William Henry Davies |
| |
|
ماه
شعری از ویلیام هنری دیویس
ترجمه در سه روایت از کامبیز منوچهریان
روایت اول:
زیبایی تو قلب مرا می کند اسیر
تو ماه دلربایی و نزدیک و روشنی
زیبایی تو کرده مرا همچو کودکی
با گریه گویمت که : تو مال خود منی
چون کودکی که بهر تو آغوش واکند
بر سینه اش فشار دهد کی رها کند؟
مشغول خواندند اگر چه پرندگان
امشب و زیر نور تو روشن گلویشان
بگذار تا سکوت من اینک برای من
شیرین تر از کلام تمامی زندگان
گوید به من پرستش آن ماه دلفروز
برتر بود از آن همه بلبل به ساز و سوز
روایت دوم :
می کند تسخیر قلبم را و جانم را
جلوه زیبایی تو ماه زیبایم
ای تو که بسیار نزدیکی و روشن
می بری من را به سمت کودکی هایم
می کنم گریه چو کودک
تا فقط مال خودم باشد
نور زیبای تو ای ماه قشنگ عالم آرایم
کودکی که مثل دختر بچه ای انگار
می گشاید دستهایش را
تا در آغوشت کشد بر سینه گرمش فشارد باز
او تو را، ای ماه زیبایم
گرچه می خوانند در این شب، پرندگان خوش آواز
نور تو کرده گلوشان را کمی روشن
تو کمی بگذار تا اینک سکوت بس عمیق من برای من
سخن گوید
بیشتر از
آنچه گویند از برای صاحبان خود
آن صداهای خوش و زیبا
گویدم :
آن کس تو را او می پرستد در میان نغمه های دلکش و زیبا
برتر است او از تمام بلبلان تو که می خوانند
با صداهای خوش و زیبا و بی همتا.
روایت سوم :
زیبایی تو قلب و جانم را تسخیر می کند
آه، تو ای ماه زیبا که نزدیکی و روشن
زیباییت من را مثل کودکی می سازد
که بلند گریه می کند تا نورت را ازآن خودش سازد
کودکی که دستهایش را باز می کند
تا تو را به گرمی به سینه اش فشار دهد
اگرچه پرندگانی هستند که در این شب می خوانند
در حالیکه پرتوهای سفید تو گلوهاشان را روشن کرده است
بگذار سکوت عمیق من برایم سخن گوید
بیش از آنچه نغمه های شیرینشان برای آنها می گوید
کسی که می پرستدت تا زمانی که موسیقی پایان گیرد
برتر از بلبلان توست.
مشخصات: قطع رقعی- سال انتشار خرداد 44 - انتشارات توس- تعداد صفحات 52
حماسه آرش منظومه ای بلند در قالب چهار پاره و در بحر هزج و در پاسخ به منظومه آرش کمانگیر سیاوش کسرایی توسط مرحوم مهرداد اوستا سروده شده است.
این منظومه لحنی روایی دارد و سعی می کند نگاهی عاری از گرایشهای اجتماعی مرحوم کسرایی به این منظومه داشته باشد:
بیایان در بیابان دشت در دشت
بلا بود و بلا خون بود و خون بود
ز وادی ها به وادی ها روانه
هراسی وهم خیز و ابر گون بود
شرار تیغ در خون هشته پهلو
بجان زندگی آذر کشیده
ز صحرا ها ستیغ کوهساران
چو فریاد به گردون سر کشیده
........
نعمت میرزا زاده در مقدمه مطولی ، غرض باز سرایی این منظومه چنین شرح می دهد:
در چنین روزگاری که ملتها فقط در اندیشه آنند که گلیم خویش را از موج بدر بکشند و کسی را پروای غریق نیست بیدار کردن وجدان ملی در مرز و بومی با حال و روز ما رسالت فراموش شده ایست که از خامه گویندگان و نویسندگان انتظار نقش پذیری بیشتری می برد اما این شکوه با که گویم و این غم کجا برم که در این ملک کوشش می شود غایت روشنفکری ر ا بدبینی نشان دهند و این بد بینی را بجای واقع بینی جا بزنند و یاس و نفی تلاش وجه مشترک و مایه اصلی اغلب دفترهایی باشد که بنام شعر و داستان در این روزگار شرف صدور می یابند ، جای آنست که خون موج زند در دل لعل
بر آوردن آرزوی دشمنان را دوستان برایگان تعهد کرده اند
برخلاف تعریف و توصیف نویسنده مقدمه منظومه آ رش ، کاری بی روح و ملال آور است که تنها مزیت آن به منظومه آرش کسرایی زبان سخته و ادیبانه آنست وگرنه بندهای مربوط به وصف پرتاب تیر خود گویاست که کار چه اندازه عاری از احساس و خلاقیت پیش رفته:
زهی نیروی پرتابی یک تیر
که از ساری به جیحون کرد پرواز
فری آن جان مینویی که با تیر
به سوی مرز ایران کرد پر باز
بود گاهی که مردی آسمانی
به جانی سرفرازد لشگری را
نهد جان در یکی تیر و رهاند
ز ننگ تیره روزی کشوری را
خود سراینده در مصاحبه ای که در فصلنامه طلایه انجام داده بود این کار را کاری سیاسی با درون مایه مقاومت در برابر ظلم توصیف کرده بود که البته از خلال سطور کم جان این منظومه چنین چیزی بر نمی آمد و تنها کاری کم رمق و با لحن یکنواخت با وزنی بزمی که مناسب برای توصیف صحنه های رزمی نبود و تصویر سازی تکراری رغبتی را در خواننده برای ادامه خواندن بر نمی انگیخت.در مقایسه با شعر کسرایی این منظومه هم از لحاظ لحن بیان و هم تصویر سازی بسیار کم می آورد و حتی یک تصویر نو و قابل عرضه را ندارد.
مقایسه کنید سطرهای درخشان سیاوش کسرائی را:
شما، ای قلّههای سرکش خاموش،
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز میسایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایههای روز زرِِین را به روی شانه میکوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش میگیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچمها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید»
یا:
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گربیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست»
و ابیات یکنواخت این منظومه کجا:
اگر داری سر انگشت هنر خیز
نو آیین نغمه ها آری در آهنگ
که بس افسرد چون فریاد خاموش
سرود ناسروده در رنگ چنگ
سراینده این کار سست انتظار داشت که پس از چاپ این منظومه از طرف نخبگان ادبیات مورد استقبال قرار گیرد اما به تعبیر جناب سعید نیاز کرمانی ، چون فکر می کرد از طرف روشنفکران بدلیل حسادت مورد سکوت قرار گرفته است بعدها به جرگه شاعران حکومتی پیوست و اظهار نظرهای تندی علیه شاعران نو پرداز صادر کرد.
در حال حاضر که غبار تعصب ها و جانب گیری ها فرونشسته است می تواند قضاوت کرد که چنین منظومه در کارنامه مهرداد اوستا با توجه به قصاید غرا و غزلهای سخته ای که سروده است امتیازی محسوب نمی شود و حتی یک تصویر نو و تازه نمی توان در آن یافت.
شاعر تنها بر مبنای نظم کلاسیک و بر حسب اتفاق چند تشبیه کلیشه ای را به کار برده که چنین شعر توصیفی بخصوص اگر قصد معارضه و رقابت با منظومه ای با یک مضمون مشترک را دارد باید سعی کند از آن کم نیاورد:
شب پندارگون بر خاست پیچان
بگردون همچو دودی از میانه
ز پی چون باده بر دامن افق را
سپیده می تراوید از کرانه
مرحوم مهدی اخوان ثالث این منظومه را در مقایسه با آرش کمانگیر بسیار کم ارج تر دانسته و تقلیدی از شعر
به مغرب سینه مالان قرص خورشید مرحوم دکتر مهدی حمیدی می داند که وزنش با لحن حماسی سازگار نیست.تسلط بر فنون شاعری یک مقوله است و هنر خلق شعری خواندنی از یک داستان اسطوره ای مقوله ای دیگر که صد البته بذل وقت و انرژی می خواهد که سراینده در موقعیت قهرمان داستان قرار گیرد و و بتواند صمیمانه از زبان او سخن بگوید تا شعرش باور پذیر باشد و تاثیر برانگیز.
تلخ / نیما یوشیج

پای آبله زراه بیابان رسیده ام
بشمرده دانه دانه کلوخ خراب او
برده بسربه بیخ گیاهان وآب تلخ
دربررخم مبند که غم بسته بر درم
دلخسته ام به زحمت شب زنده داریم
ویرانه ام زهیبت آباد خواب تلخ
عیبم مبین که زشت و نکو دیده ام بسی
دیده گناه کردن شیرین دیگران
وزبی گناه دلشدگانی ثواب تلخ
درموسمی که خستگی ام می برد زجای
با من بدارحوصله بگشای درزحرف
اما درآن نه ذرّه عتاب و خطاب تلخ
چون این شنید بر سر بالین من گریست
گفتا« کنون چه چاره ؟» بگفتم «اگررسد
باروزگارهجروصبوری شراب تلخ »
آبان ماه سال ۱۳۲۷
طلوع/هوشنگ ابتهاج

برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد
دریچه ای رو به شب/ نادر نادر پور

دریچه باز بود
و در صفای شامگاه باغ
سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها
و پرسش نسیم از درخت : ـ" زنده ای ؟"
و پاسخ درخت : ـ" زنده ام !"
و موج رقص در تن درخت
و دست عاشق نسیم و گردن درخت ...
و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود
( میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش ) :
ـ" ... در تو ، آنکه بود ، هست ؟"
ـ" ... در من ، آنکه بود ، نیست !"
چراغ ، مرده بود در سرای مرد
و سایه ای نبود در قفای مرد
و دست هیچ کس به روی شانه های مرد ،
سکوت بود و آن صدا که گفته بود : ـ" در من
آنکه بود ، نیست "
و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها ،
دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست ...

مانند آن پرنده ی تنها
که صبح زود
در تابش نگاه تو پرواز می کند
شعرم رها شده از واژه های خواب.
همدلی | روحالله مهدیپور عمرانی ـ گفتوگوی مفصل ما با سعید سلطانی شاعر و نویسنده در برابر شماست. گفت و گویی که سعی کردیم در آن از بخشهای مختلف جهان شعر و حال و هوای این روزهای شعر در جامعه تا شیوه کاری خود سلطانی را مطرح کنیم. سعید سلطانی با صبوری به تمام سوالات ما با حوصله پاسخ داد.
چقدر زمان لازم است تا کسی شاعرشود؟ اصلا برای شاعرشدن، چه شرایطی لازم است؟
سوال عجیبی است. عجیب از این جهت که شاعری مثل طب یا مهندسی نیست که برای رسیدن به آن جایگاه باید مراتب معینی از دانش را طی کنی. ممکن است کسی در کل ادبیات یا گرایشی از آن تخصص بالایی پیدا کند، یا زباندان و زبان شناس برجستهای باشد ولی شاعر نباشد. حتی اگر شعر بگوید به شاعری چندان جدی گرفته نشود... نمونهها فراوانند. اما شاعری به قول بیهقی جای دیگر نشیند. اگر طبیب و مهندس و ادیب ضروری است که بر کل و جزء رشته خود اشراف داشته باشند شاعران باید بر طیفی از دانشهای زمان خود دست کم تسلط نسبی داشته باشند. زبان با تمام طول و عرض و تاریخ و جغرافیایش، ادبیات در تمام ابعادش از شعر و نثر گرفته تا نظم و از دورترین زمانه تا امروزش، بیان و فنون ادبی، نقد ادبی و مکاتب مختلف آن، اسطوره و دین، فلسفه، تاریخ، جامعهشناسی، روانشناسی، سیاست و انواع هنرها مثل موسیقی و نقاشی، سینما و تکنیکهای آنها...چرا که کار شاعر در لحظه شاعری، تحلیل و تحقیق و تدریس نیست. کار شاعر اگر نگوئیم آفرینش، تولید شعر است و هر شعر خلق دوباره هستیست... و هرچه گستره فرهنگی ذهن شاعر وسیعتر و عمق آن بیشتر باشد هستی که تولید میکند تازهتر متنوعتر خیالانگیزتر و پرعاطفهتر خواهد بود به عبارت بهتر آنچه تولید میکند شعرتر خواهد بود.
میگویند شعر به دلیل اینکه برتخیل تکیه دارد، انسان را از واقعیتها دورمیکند. این نظر، چقدر درست است وچقدر نادرست؟ چرا؟
از نظر من شعر نوعی معرفت برای تبیین و تفسیر هستی است، از این جهت است که فلاسفه همیشه به شعر نیاز داشتهاند حتی اگر با شاعران مهربان نبودهاند. اگر ابزار فلاسفه برای تبیین هستی فکر است ابزار شاعر خیال است سرچشمه خیال، تجربههای حسی هستند که در پیوند با عاطفه انسان به جایگاه تاثیرگذاری میرسند و حس و درک مخاطب را در اختیار میگیرند. قوه تخیل که خاستگاه خیال است نباید با توهم اشتباه گرفته شود حکمای ما توهم را قسمی از ادراک دانستهاند که کارش درک معانی جزئی غیرمحسوس موجود در ماده است در حالی که تخیل را حرکت نفس در محسوسات تعریف کردهاند و تفکر را حرکت نفس در معقولات. در روانشناسی امروز توهم را تجارب حسی یا ادراکی دانستهاند که هیچ منبع خارجی واقعی ندارند مانند شنیدن صدای شیطان که به فرد دستور کشتن کسی را میدهد. پس در این زمینه توافقی نداریم با هم. چیزی که بر واقعیت استوار است انسان را از واقعیت دور نمیسازد. ضمناً بر واقعیت استوار بودن با واقعگرایی فرق دارد. حتی تصاویر فراواقعگرا ریشههای حسی عمیقی دارند این ریشههای حسی عمیق است که شعر فراواقعگرا را برای خواننده پذیرفتنی میکند وقتی سارتر و بارت اعلام میکنند که واژه در شعر خودشیئ است نام آن نیست یعنی واژه خود واقعیت است ممکن است واقعیت ریشه در واقعیت نداشته باشد؟ این جمله بارت که به نظرم در مقاله نوشتار و سکوت آمده " و نوشتار دیگرانی چون پروست، سلین، کوئنو و پرهور هریک به روش ویژه خود بر وجود طبیعتی اجتماعی استوارند." به اندازه کافی گویاست. طبیعتی اجتماعی...
ایران را به داشتنِ شاعرانِ فراوان میشناسند. فکرمیکنید علت چیست؟
جالب است که ما تا اواخر قرن دوم هجری خبر دقیقی نداریم از شعر در میان ایرانیان. ادعاهای اثبات نشدهای درباره شعر بودن برخی آثار دینی و خسروانیها که همراه موسیقی خوانده میشدهاند تنها دستمایههایی هستند که ما را به بودن شعر بین ایرانیان راهنمایی میکنند. در میان اصطلاحات فلسفی اتیک و استتیک در زبان پهلوی که طبری فراهم آورده هم واژهای وجود ندارد که به شعر دلالت کند تنها واژههای امیدوار کننده "یان" به معنی الهام و "زُست" به معنی بیت شعر است. میخواهم بگویم از قرن سوم هجریست که تک و توک شعر و شاعر میشناسیم. البته فرضیههای اثبات نشده فراوان است و کسانی مایلند که عربها شاعری را از ایرانیان آموخته باشند همانطور که موسیقی را از آنها آموختهاند. متاسفانه اینها هیچکدام مستندات استوار و محکمه پسندی ندارند. با این حال حتی اگر آن یک بیت شعری که به بهرام گور نسبت دادهاند، عین حقیقت باشد و تعداد قابل توجهی شاعر در میان ایرانیان عصرهای قبل از اسلام بوده باشد چرا هیچ سند تاریخی محکمی در فارسی، عربی، سریانی، یونانی، رومی و ارمنی و... به نام یک شاعر ایرانی اشاره نمیکند؟ میخواهم بگویم استعداد شاعری ایرانیان انگار خیلی دیرتر از دیگر استعدادهایشان شکوفا شده است. اگر فقط میشد ثابت کرد که اصل ویس و رامین یا خسرو و شیرین یا یکی از داستانهای شاهنامه به شعر بوده قضیه خیلی فرق میکرد. همانطور که ماجرای یونانیان به خاطر آثار هومر و تراژدیهایشان حتی مصریان و سومریان در شاعری متفاوت است. من شاعری و نویسندگی ایرانیهای بعد از اسلام را در ارتباط مستقیم با ترویج سواد خواندن و نوشتن به زبان دری میدانم که تحت تاثیر شعوبیگری رونق یافته به نوعی آگاهی ملی انجامیده بود این شعوبیگری یا ایرانشهرگرایی و فارسیخوانی چنان قدرتمند بوده که برجستهترین شاعر زن قرون اولیه، حتی ثانویه شعر فارسی یعنی رابعه کعب قُزداری از خاندانی عرب برخاسته که در خراسان قدیم امارت داشتهاند. تاکید میکنم زن بودن این شاعر بسیار با اهمیت است چون نشان میدهد که جنبش فارسیخوانی و ایرانشهرگرایی تا اعماق خاندانهای عرب هم نفوذ کرده بوده است. تحولات زبان فارسی دری و ظهور سلسلههای شاهی ایرانی چون صفاریان و سامانیان و همراهی شعر فارسی با موسیقی، به رواج شعر و شاعری کمک کرد. مخصوصا که شعر به رسانهای تبدیل شد جهت تبلیغ ایرانیت همچنین نام و بزرگی شاهان و وزیران و امیران...این وجه رسانگی شعر است که از قرن ششم به بعد به ترویج آن کمک میکند چرا که به محملی جهت انتقال و آموزش اندیشههای عرفانی و دینی تبدیل میشود و استعدادهایی چون سنایی، عطار، نظامی، سعدی، مولوی و حافظ توان تفکر و تخیل خود را در آن عرصه به کار میگیرند. در میان هر ملتی اگر در هنر یا صنعتی مردان و زنان بزرگی ظهور کنند سنتهای پرجاذبهای تولید میشود و افراد زیادی سعی میکنند بخت خود را در آن زمینه بیازمایند، و در تاریخ مردم خود جایگاهی به دست آورند، چنانکه در شعر فارسی این اتفاق افتاده است.
برای نوشتن ( سرودن ) شعر، چه عواملی مورد نیاز است؟
میخواهم به این سوالتان پاسخ کوتاهی بدهم: هیچ چیزی در عرصه هستی و معرفت انسانی وجود ندارد که شعر از آن بینیاز باشد. از عشق تا سیاست، صلح تا جنگ، سکوت تا هیاهو، زبان تا فلسفه، ادبیات تا جغرافی، موسیقی تا مکانیک، فوتبال تا سبیرنتیک، تدبیر منزل تا سیاست مُدُن...
مطالعه ادبیات کلاسیک ( دیوان شاعران – کتابهای عروض و قافیه و. . . ) چه کمکی به شاعرانِ نوآمده میکند؟
میدانم که جریانهایی از شعر امروز که متکی بر نفی سنت از هر نوعی هستند دست کم در محافل خصوصی
شان مطالعه این چیزها را بیثمر حتی مضر اعلام میکنند... اما واقعیت آن است که وقتی شعر از موسیقی و مکانیک بینیاز نیست چطور میتواند از مطالعه شعر و علوم مربوط به آن بینیاز باشد. بدیهیست که شاعر باید فرزند زمان خود باشد. ولی زمان، چه نیوتنی باشد چه کانتی. چه در تسلسل وقایع به صورت کمیتهای بنیادی دیده شود چه به صورت فضا و عدد در ساختارهای ذهنی ما باشد از گذشته خود بینیاز نیست زمان عنصری خلقالساعه نیست در فاصلههای کمی بین گذشته و آینده اتفاق میافتد. میخواهم بگویم نفی سنت به معنی نفی تاریخ نیست نفی سنت به معنی بینیازی از آگاهی از آن نیست برای نفی هر سنتی اول باید آن را شناخت چون نفی سنت ایجاد خلاء میکند عنصر تازه باید بتواند و به نوعی باشد که آن خلاء را پر کند و الا پای خود را از ایستادن بر زمین سفت محروم خواهد کرد. کمترین سود خواندن آثار شاعران پیشین شناخت تنگناهای عمقی زبان است - که آنها بر آن غلبه کردهاند- و احاطه به جایگذاری کلمات و معماری گزارههاست. روشن است هر شاعری گزارههای خود را مینویسد مطالعه آثار پیشین بر کیفیت معماری کار شاعر و لاجرم ارزش هنری آن بیتاثیر نخواهد بود. وقتی شاعری که به اندازه مجموع مولوی، مایاکوفسکی، ناظم حکمت و بوکوفسکی خودش را عارف و نوآور، انقلابی و معاصر میداند تلفنی از منتقدی (لابد مرتجع)، وزن غزلی از حافظ را میپرسد تا در کارگاه یا کلاس یا کالج یا فرهنگستان شعرش صحت ادعایش را در باره وزن غزل مستند به نام منتقد کند ناگزیر باید به اهمیت آموختن مبانی کار تاکید هزارباره کرد.
آیا سرودن شعر، زمان و مکان ویژهای نیازدارد؟ شنیدهام که بعضی ازشاعران، صبح زود و یا نیمههای شب، ذوقشان گُل میکند. این عادتها چقدر عمومیت دارد؟
من از این چیزها خبر ندارم. برای خود من فرقی نمیکند هروقت زمانش رسید، باید بپذیرم حضورش را. به نظرم چیزی مثل زایمان است در هر ساعتی و هرجایی که وقتش شد دردش شروع میشود.
معروف است که داستاننویسان همیشه مداد و دفترچه یادداشت درجیبشان دارند تا به محض دیدنِ سوژه، آن را یادداشت کنند و در زمان مناسبی آن را درقالب داستان بپرورانند. شاعران دراین زمینه چه میکنند؟
هیچ فرمول معینی وجود ندارد عادتهای نوشتن آدمها متفاوت است هیچ دو نفری مثل هم کار نمیکنند. اما اگر شاعر حافظه خوبی داشته باشد در حال پیادهروی یا رانندگی یا مثل فروغ در حال انجام کارهای خانه شعرش را هم میگوید و به خاطر میسپارد تا سر فرصت بنویسد اگر حافظهاش خوب نباشد ناچار است بلافاصله آن را یادداشت کند تا از دست ندهد. البته حافظهنشینی شعر بهتر از داستان است در نتیجه شاعران کمتر از داستاننویسها به مداد و کاغذ احتیاج دارند. امروزه که دیگر به آن جنگولکها احتیاج نیست کافیست وسط چهارراه یا هرجایی در حال حرکت یا ایستاده، شعر یا داستانتان را در گوش گوشی همراهتان تعریف کنید تا برایتان ضبط کند یا به خط زیبای فارسی بنویسد.
در دورههایی ازتاریخ ما – اگرخیلی دورنرویم – در دهههای 30 و 40 و50 تعدادی شاعرسرشناس و جریان سازحضورداشتند. مانند بهار ، نیما ، فروغ فرخزاد ، اخوان ، شاملو و . . . چرا درزمانه ما یعنی دراین سالهای اخیر، چنین اتفاقهایی در قلمرو شعر نمیافتد؟
معتقدم جریانهای هنری با اوضاع و تحولات اجتماعی پیوند تنگاتنگی دارند. اصولا مجموعهای از عوامل مورد نیاز است تا یک خواست یا اراده از زمینه جامعه سربرآورد و فرصت بالیدن و جلوهگری و پذیرش پیدا کند. مجبورم اعتراف کنم در هیچ زمانهای شاعران ما این چنین آگاهانه و آزمندانه در صدد جریانسازی و نوآوری نبودهاند که در روزگار ما. اما شالیکاری در کویر عاقبتی جز استهزا نصیبش نمیشود. یادمان باشد شالیکاری در کویر امریست نو و در جهت نفی تمام سنتهای کشت و کار در کویر. اصلی که بر ذهنیت نوآوران و جریانسازان آرزومند ما مسلط است. گفته میشود شاعران زمانه ما با بضاعت ناچیز و سرعت بسیار دست به جریانسازی و نوآوری زدند و اتفاقا خودشان برخلاف من و شما معتقدند موفق هم بودهاند و حداکثر در همان دهه محصول کارشان را برداشت کرده کشتگاه را به نوآمدگان دهه نو سپردهاند با این تفاوت که گذشتگان جهان را برای نام و کار خود کوچک میدیدند اینان به همان
دور و بر خود راضی و قانعند. ما برایشان هوشمندی، ابتکار و آوازه بیشتر آرزو میکنیم.
یک شعرخوب، چه شعری است؟
از نظر من شعر خوب شعری است که عناصر تشکیل دهندهاش تعادلی رویایی داشته باشند. زبان، فکر، خیال، موسیقی در آن به چنان تعادلی رسیده باشند که بر زیبایی و جلوه یکدیگر بیفزایند. حالا این که آن تعادل چگونه و کی حاصل میشود و به چیزهای زیادی بستگی دارد حرف دیگری است که متاسفانه شاعر امروز خود را بینیاز میداند از آن.
چرا شعرسپید، میدانِ بیشتری دارد؟
ظاهرا این طور به نظر میرسد که نوشتن شعر سپید با موانع کمتری برخورد میکند و راه برای بیان آنچه در ضمیر شاعر است باز است ولی واقعیت کمی متفاوت است. شاهد مدعی میزان شعر سپید یا نثر - شعری است که در همین دههها تولید شده، طبق برآوردها میزان شعر سپیدی که در شش دهه اخیر تولید شده از کل شعری که از قرن چهارم تا چهاردهم تولید شده و موجود است بیشتر است. با این حال شعر سپید یا بیوزن یا نثم به قول دکتر تندرکیا یا نثر- شعر همچنان متکی به رسانهها بخصوص مطبوعات است. شاملو یک استثناست. ما شاعری داریم که در هرسه زمینه شعر سپید، نیمایی و کلاسیک کار کرده است. در این که او از مهمترین استعدادهای شعری دهههای اخیر است شکی نیست. امور فنی شعر سپید هم چیزی نبوده که در دسترس او نباشد ولی حتی یک مورد قابل توجه شعر- نثر از او نداریم در حالی که در شعر نیمایی و کلاسیک بخصوص غزل از موفقترینهاست. منزوی را میگویم. مقصودم آن است که سرودن شعر سپید آن چنان که جایگاهی ماندگار همانند شعر کلاسیک و نیمایی پیدا کند کاری بسیار دشوار است. دشوارتر از هرنوع شعر دیگری میتوان تصور کرد. علتش هم آسانی آن است که ذهن شاعر را غافل میکند. به جایی رسیدن در هر کار دشواری که آساننماست سخت است. هرچه این آساننمایی بیشتر باشد کار به همان نسبت سختتر میشود. اصطلاح سهل و ممتنع را حتما شنیدهاید، در ادبیات، سهل و ممتنع به زبانی میگویند که انگار آسان است ولی دست یافتن به آن ممتنع و نزدیک به محال است. یعنی چیزی که در آن واحد عادی و فوقالعاده است. شعر سپید شما اگر چنین نباشد حرف بیهودهای است.
برای شاعرانِ جوان و نوآمده، چه سفارشی دارید؟
برایشان موفقیت و آرامش آرزو میکنم.