
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگم
هرچند میدانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند میبارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند میدانم
این آسمان ـ هرجا که میبینی ـ
همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.
1
دیشب که آسمان را نوشیدم
فلس ستاره
در دهنم
ماند.
تا بامداد
انبوه واژه هایم برق می زد
و ماه
در گلوگاهم
می خواند.
2
چه چشم هایی دارد!
ستارگان کدامین شب شکفته ی شاد
در آن دو برکه ی خاموش ته نشین شده اند؟
کدام ساحل آغوش
قرار بخشد شب ها به موج سینه ی او؟
دل هوایی من
در این سپیده ی لبخند
چگونه خواهد دانست
که باد شرطه کجا می برد سفینه ی او؟
3
یادش به خیر
مادرکم می گفت:
- «خوب
از خوب هم که خوب تر بشود
شک باید کرد:
شاید به چیز دیگری آغشته است!»
اینجا نشسته ای
در شب
چون شب
که عطر تاریکش
از بوی گیسوی تو سرشته است
و با منی
همه چیزت با من است.
تنها ماه است
آن بالا
که نیست:
که دیگر نیست،
و حفره ی سیاهی از آن برجاست
که خوبی تو
در دهان وقیحش
گم گشته ست.
«تاریک، بیدرخت، بیکاسه کوزه و فرش
بییار و بیاقربا، خاموش
خسته میلولند
میروند از لابهلای دودها
میروند از لابهلای هرچه آیینه
هرچه گلگیر و سپر، سخت
زودتر از ما به مقصد میرسند، آری
گاهی اما دیرتر
گاهی اما هیچوقت
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگم
هرچند میدانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند میبارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند میدانم
این آسمان ـ هرجا که میبینی ـ
همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.