
فقط بینهایت
خبر دارد از حس و حال دو خط موازی
مگر عشق میفهمد این چیزها را؟
ـ مرتضی دلاوری پاریزی ـ
بخل زمانه خاطر آزادمان نداد
ذوقی برای زمزمه ی شادمان نداد
در من یزید عشق کلوخی بسنده بود
شبلی به عمد حکم به الحادمان نداد
عادت چو کرده بود به میدان بی رقیب
استاد فوت کوزه گری یادمان نداد
خشتی به روی خشت نیفزوده زلزله
رویای یک عمارت آبادمان نداد
می خواستیم پر بگشاییم در اثیر
اما مجال ناوک صیادمان نداد
بر گرده من و تو به اغوای عدل و داد
خوش کرد جای و گوش به فریادمان نداد
چون مطمئن نبود جنون از عیار ما
یک تیشه برنده چو فرهادمان نداد
۲۰ اردیبهشت
- شبیه هرچه که باشد تفاوتی نکند !
.....برای کشتن ترسی که می برد نفسش ،
هزار بار دگر
به خود دهد تسکین...
برای ما که ندیدیم جز مشقت و رنج
به جرم کرده و ناکرده
به جرم چیدن سیبی که طعم عصیان داشت
و رنج و دربدری در چنین بیابان داشت،
طلایه های بلایی که می رسد از دور
شبیه هرچه که باشد تفاوتی نکند !
هزار بار دگر،
هزار سال دگر ،
گره به روی گره سرنوشت انسان را !
کلاف کهنه و سردر گمی که تقدیرست
نشان سستی انگشتهای تدبیرست !
۸ بهمن ۹۵
به یاد اسماعیل خویی
شبان میکده را آه
نمی توان به زمانی که برده هوشت از سر
دوار مستی
به سایه یا به همین هم پیاله چیزی گفت
بسا که پشت چنین لبخند
پنهان شده ست منهی و ماموری
معذوری!
شبان میکده را آه
پس سخن کوتاه
نجات بخشی نیست
مگر کسی که حساب ترا
و هرچه را که رهین کرده ای به وارطان خان
به عهده گیرد
آری نجات بخشی نیست
کسی پیاله خالی نمی کند لبریز
و نیز مستی هم
سخاوتی ندهد بر حریف بی همه چیز
فدای چشم تو ساقی اگر چه برزخ بود
برای من شب میخانه بی تو مسلخ بود
شبان میکده را آه شمع روشن کن
دوباره جامه نیلوفریت بر تن کن
مرا دو باره پریشان کوی و برزن کن
مگوی این همه شکوا
از این زمانه بی منجی
یا از خلاف محتسب و زهد خشک شیخ
تلافی غضب روزگار با من کن
تنم چون قطره ی شبنم
به گردون پرمی افشاند
ورازمرگ گل ها وبیابان های عطشان را
به گوش عرش میخوانَد!
که شایدپرفشانی های شبنم هایِ جان برکف
به شکلِ چون توده ی ابری پرازباران
لهیب خنده ی خورشید را
یکسربپوشانَد!
#حسن- اسدی"شبدیز"