سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

در کجای این شب تیره؟/ مهدی عاطف‌راد

"به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟"

- نیما یوشیج

 

شوم‌گاهانی‌ست وحشتناک

باتلاق مرگ در خود غرق کرده زندگانی را

در جهان از روشنایی امید و آرزو دیگر نشانی نیست

و بر آن شب با تمام ظلمت ترس‌آور خود سایه افکنده

چادرش را- چادر چرکش که از فرط سیاهی قیر را ماند-

بر زمین و هرچه در آن هست گسترده

زهرآگین است و مرگ‌آذین حضور نکبت‌آلودش

با نفسهای تهوع‌آور گندش که سرشار از عفونتهاست

و می‌آلاید هوا را با دم مسموم و شوم خود.

 

در کجای این شب تیره

که پر است از جیغهای هولناک و ضجه‌های دل‌خراش

و پر از سیل خطرهای فراوانی که ما را می‌کنند از هر طرف تهدید

راه را بر شبروان خسته و درمانده از محنت

بسته از هر سو

و پر از انواع شومیهای منفور است

هست جایی امن و برخوردار از آرامش؟

تا شود آرامگاه من

و در آن تا صبح‌دم آرام و بی‌تشویش

و رها از وحشت کابوسهای جان‌گزا، آسوده از هر هول و هر رنجی، بیاسایم؟

در کجای این شب تیره

جان‌پناهی هست؟

در کجای این شب تیره

امن‌گاهی هست؟

 

به کدام آویزگاه این شب دم‌سرد آویزم کلاه و کاپشن فرسوده‌ی خود را؟

تا به زیر سر گذارم بالش افسوسهایم را

و به روی سر کشم نازک پتوی نرم و گرم بی‌خیالی را

زیر آن شاید کمی بی‌بیم و بی‌تشویش

فارغ و آسوده‌خاطر از تمام رنجها، بی‌زجر و بی‌محنت، بیارامم

و رها از زیر سنگین‌بار ماتمها شبی را خوش بیاسایم

دنج‌گاه خاطرم را با خیالی روشن و دل‌کش بیارایم.



افسانه دو برادر / نور سیاه

.
افسانه‌ی دو برادر... رضا برادر کوچک علی اسفندیاری بود. هم‌او که برادر بزرگ‌ترش او را «لادبن» و خود را «نیما» نامید. دیوانه‌وار دوست‌اش داشت و او را گم‌کرد. آن‌ها آخرین بار در سالِ ۱۳۱۱ در آستارا هم را دیدند و به روایتِ عالیه جهانگیری هم‌سرِ نیما، لادبن را که عضو حزب کمونیست بود و تحت‌تعقیب تا ساحلِ ارَس بدرقه کردند و این آخرین دیدار دو برادر بود. لادبن با وجود آن‌که سه سالی از نیما کوچک‌تر بود به‌سرعت وارد کار سیاست شد. روزنامه‌ی «شفقِ سرخ» را در رشت برای نهضت جنگل منتشر می‌کرد و بعد کشته‌شدنِ میرزا به شوروی گریخت و گاه پنهانی به ایران می‌آمد. بیست‌و‌سه نامه‌ی نیما به او وجود دارد که نشان‌دهنده‌ی عمقِ رابطه‌ی اوست با برادرش. بعد گم‌شدنِ لادبن و تا مرگِ نیما در ۱۳ دی ماهِ ۱۳۳۸ او «چشم‌‌درراه» برادر بود. گاه برای پیرمرد پیام می‌آوردند او را دیده‌اند، یا دل‌گرم‌اش می‌کردند که زنده است. بخشی از نفرت عمیق نیما از حزبِ توده ریشه در بی‌اعتنایی سران حزب به وضعیت لادبن داشت. بعد سقوط شوروی و گشوده‌شدنِ پرونده‌ها بالاخره سرنخی نسبتن دقیق از لادبنِ اسفندیاری (نوری) به دست آمد. ممنون‌ام از آبتین گلکار که تکه‌ای از ترجمه‌ی هنوز منتشرنشده‌اش را از کتابی پیرامونِ سرنوشتِ چهره‌های ایرانی در دوران استالین در اختیارم گذاشت. طبقِ این سند لادبن به دلایل احمقانه از مقامِ حزبی خلع شده و حقِ نامه‌نگاری هم از او سلب می‌شود. او را به‌تبعید برای کار در کارخانه‌ی «کیم» می‌فرستند. کارخانه‌ی مونتاژ اتوموبیل. به او اتهام فاشیسم‌دوستی می‌زنند. طبق اسناد و گواهی سرکارگرش او به‌شدت کار می‌کند و اعلام ندامت. اما گویا به تحریکِ چند هم‌وطنِ دیگر دستگیر، زندانی و در ۱۹ مارس ۱۹۳۸ تیرباران می‌شود (جالب این‌که کسانی که علیه‌اش گزارش داده‌بودند نیز با او اعدام می‌شوند). پیکرش را در گوری بی‌نام و گروهی به خاک می‌سپارند و هیچ خبری از او به ایران نمی‌رسد. و نیما تا پایان عمر منتظر برادر می‌ماند. او شعرهای مهم و متعددی را خطاب و برای او می‌نویسد که قطعن آخری‌شان که در زمستان ۱۳۳۶ نوشته می‌شود در ذهنِ ایرانیان مانده تا امروز «تو را من چشم در راه‌ام». پرونده‌ی لادبن در استاد کا‌.گ.ب به‌زحمت دو صفحه می‌شود. او سال‌ها در آن سو در گوری کنارِ چندین نفر دیگر مشغولِ مُردن بوده و این‌سو نیمای تنها در انتظار بازگشت. چه برادر بزرگ برادرِ کوچک را نباید گم می‌کرده‌. خاطره‌ی آخرین در آغوش کشیدن‌شان در شبِ سردِ بارانی ساحلِ ارس در آستارا و آن وداعِ طولانی تا گم‌شدنِ پرهیبِ برادر تا دمِ مرگ با نیما می‌ماند. چشم‌ در راه.
@sorkhesiah

نمونه های شعر دیروز برای تبرک


مهتاب / نیما یوشیج


می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می‌شکند

نازک‌آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می‌شکند

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

به عبث می‌پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شبتاب

مانده پای‌آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله‌بارش بر دوش

دست او بر در، می‌گوید با خود:

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند


چه فکر می کنی؟/ هوشنگ ابتهاج


چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته،
زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده
راه بسته‌ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود ...
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته‌ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج
به سانِ رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش .
شمع آجین / منوچهر شیبانی


مردی
بر پیکر برهنه او
تابنده شمعها ، در سوز
چون میخ ها فروشده هر شمع در تنش
از داغ هر ته شمعی
جویی ز خون دویده سوی پایین
و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع
سوزد به سان دانه اسپند.

آن مرد
لب می گزد به دندان
شکیبا بسوز تن!
با جرات ، بر سوی تیرگی ها
سنگین سنگین می گذارد دایم گام

بر گرد او مقلد و دلقکها
صورتزن و مغنی و مطربها
در رقص و ساز و نغمه سراییدن
سازو کمانچه ها به نوازش
افکنده در فضای شبانگاهی
لرزش.

دنبال او
فراشها، با جبه های سرخ زری دوزی شلاقها به کف
دشنام گوی و عربده جو، ره می روند.

از زیر طاقها
گمگشتگان
و ز سوی کوچه ها
آوارگان
تا دیده در میانه امواج یاس و رنج
نوری ز شمعهای تن مرد را
دنبال کاروان
از شوق می دوند.
بر مرد روشنی ده، با قلوه سنگها
آزار می دهند .
چشمانشان بیند فقط
نوری که رهنماست
کور است در مقابل آن مرد
کو با تن نزار برد شمع جمع را

شمع آجین
بر قلب تیرگیها
پیوسته ره نوردد.
هرکس که سنگ می زندش یا بر جراحت تن
نمک خنده پاشدش
از زیر بار درد
بنمایدش با عطوفت، لبخندی.

تازه سپیده سر زده از آسمان گدار
چشمان شهر خفته، گشاید
آهسته می کشد نفسی راحت.
آید صدای بانگ اذان توام
با های و هوی قافله دور دستها.

بر شاهراه شهر.
مردی فتاده با تن عریان و داغدار
بس شمع نیمسوخته چسبیده بر تنش.
آن مرد
خاموش و سرد
کرده رها تنش را
اندوه و رنج و درد
بر لب تبسمی به رضایت.
گویی که خیل گمشدگان را
با جان خویش کرده هدایت.
ره را سپرده تا به نهایت.

تک توک عابرین
بر سر کشیده اند عباها
با نفرت ، از او نگاه گریزانده
آرند، رو به سوی مساجد، پی نماز!!





نمونه های شعر دیروز برای تبرک

سایه / حبیب ساهر


در تنگ شام تیره چو بر آب های صاف

هر شاخسار سایه زند مبهم و سیاه

مرغان دربه در به سوی بیشه ها شوند

آنگه که کاروان گذرد از کنار راه

آندم که از نگاه فسونگار تیرگی

پنهان شوند جمله ددان در مغاک تنگ

یک سایه یک خیال زند سر ز گوشه ئی

چون غول در کنارهی یم می کند درنگ

بر سنگ می نشیند و بالا نظر کند

تا اختران شب همه چشمک به وی زنند

تا مرغ حق بگرید در نیمه های شب

بر آن خیال تیره، بر آن سایه ی نژند

آنقدر آن سیاهی غمگین و خسته دل

در ظلمت شبانه کشد انتظار ماه

آنقدر می نشیند در ساحل کبود

تا جلوه گر شود شبحی از کنار راه

افسوس! کان شبح، شبح نازنین وی

هرگز نمی دمد ز افق چون ستاره ئی

لیکن ز دور بیند افتاده روی آب

از دامن دریده ی شب ماه پاره ئی

بیگانه / هوشنگ ابتهاج

بنشینیم و بیندیشیم

این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه خواهد آمد بر سر ما
با این دلهای پراکنده؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی‌ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده
هوایی نیست
ره پرواز ندادیم ...


عابد / حمید مصدق

   در شبان غم تنهایی خویش

    عابد چشم سخنگوی توام


   من در این تاریکی

من در این تیره‌شبِ جانفرسا

    زائر ظلمت گیسوی توام


گیسوان تو پریشان‌تر از اندیشه‌ی من

    گیسوان تو شب بی‌پایان

     جنگل عطرآلود

    شکن گیسوی تو

    موج دریای خیال


     کاش با زورق اندیشه شبی

     از شط گیسوی مواج تو من

بوسه‌زن بر سر هر موج گذر می‌کردم

    کاش بر این شط مواج سیاه

      همه عمر سفر می‌کردم


   من هنوز از اثرِ 

   عطر نفسهای تو سرشارِ سُرور

  گیسوان تو در اندیشه‌ی من...


بهانه / محمد علی شاکری یکتا


شب را تمام پنجره ها می بینند
افتاده روی شهر بختک پیری
له له زنان و تشنه
کسی نمی خورَد اندوه دردهای جهان را
همزاد لب فشرده ی خشمی در این زمین
که ذره ذره می شود اندامش.
جایی که نقطه های فروزان دوردست
به ابرهای فسفری مرگ و نیستی
دشنام می دهند
و حفره های سیاه
می بلعند روشنان فلق را
لنگان لنگان
به کوه خیره می شوم و پلک می زنم
و کفش های کهنه ی تردیدم
در شیب تند صخره ی تاریک
لبخند می زنند.
اسمت بهانه ی خوبی است
حس می کند نگاه مرا
در رنگ های گرم پرده ی پندارهای سرد
مگر که خوب تماشا کنم
ستاره ی صبحم را.
21 آبان 1402

*https://t.me/mayektashakeri