سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

عصر دیگر / نزار قبانی / مرور

دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم
عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،
از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ،
عاشقان‌ ،
شاعران‌ ،
کودکان‌
و دیوانگان


#نزار_قبانی                                                                                                                                        @morour1401

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

یادگار / احمد شاملو


گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه،
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

کمترین / محمد رضا شفیعی کدکنی


کمترین تصویر از یک زندگانی

آب، نان، آواز!
ور فزون‌تر خواهی از آن
گاه ‌گه پرواز
ور فزون‌تر خواهی از آن شادی آغاز
ور فزون‌تر، باز هم خواهی...
بگویم، باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب،
اینجا تنگ‌سالی شد
که کس در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود...

حریق خزان / فریدون مشیری
حریق خزان بود...
همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان به تاراج باد
و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد
و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت...

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد،
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...

حریق خزان بود،
من از جنگل شعله ها می گذشتم،
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت،
می کوفت، می زد، به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
می سوخت، می ریخت، می مرد
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
مسوز این چنین گرم در خود، مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را می دواند به دنبال باد
مرا می دواند به دنبال هیچ


تاریخ خطرناک / بابک زمانی


   میگویند گذشته چراغ راه آینده ! و این اشاره ای  أست به جنبه های مثبت و آموزنده تاریخ  .اما  در عین حال تاریخ می آموزد  که کس از او نیاموخت .تاریخ تنها  درس هایی که باید یاد بگیری اما نمیگیری نیست . تاریخ نه تنها بِه معنای آنچه که میخوانیم بلکه بِه عنوان آنچه که ذات ما با آن سرشته  شده و میپنداریم بِه ما هویت میدهد ومیدهد میتواند  بِه غایت خطرناک هم باشد . تاریخ بِه ندرت به چنین وجهی از تاریخ واکنش نشان داده است .
نورنبرگ یکی از معدود واکنش های این چنینی تاریخ بود . در  نورنبرگ نه تنها سران حزب نازی نه تنها فیلسوفان و تاریخدانان زنده هیتلر بلکه نمادهای تاریخ فلسفه آلمان همچون  نیچه   هم به خاطر اشاراتشان   بِه آلمان بزرگ و کلماتی قصار بر علیه یهودیان محکوم گردیدند  .نیچه هیتلر را ندید اما سال ها بعد از مرگ او و روی کار آمدن هیتلر طَی مراسمی عصای او را بِه هیتلر هدیه کردند و این همان تعلیمی ای بود که او همواره در مراسم دست میگرفت . در اصل هیتلر داشت تاریخ را زندگی میکرد تاریخی بِه شدت خطرناک ! در جزوه ای که بِه دستور هیتلر نوشته شد و جزو مواد درسی نازی ها بود (از موسی تا بلشویسم ) هیتلر ادعا میکرد دولت بزرگ آلمان باید انتقام قتل عام مصریان توسط قوم یهود سال ها قبل از میلاد مسیح را از یهودیان بستاند . کودکانی که در اشوویتس سوختند حتی آخرین جشن  تولد خود را هم بِه یاد نمی اوردند چه برسد بِه وقایع قبل از میلاد مسیح ! از سوی دیگر تنها "تاریخ خطرناک "باعث شد یهودیانی که هریک ملیت های مختلفی در کشورهای اروپایی داشتند بعد از جنگ جهانی دوم  و در جبران آنچه بر یهودیان رفته بود بجای احقاق حقوق شهروندیشان در یک کشور مدرن و از جنگ رسته ، به " گتویی " این بار خود ساخته در آنچه که از هزاران سال پیش "ارض موعود " نام گرفته بود اما حالا یکی از پرمنافشه ترین مناطق دنیا شده بود  تبعید گردند !
  معلوم نیست در میان این همه یهودی که بسیاری از آنان بزرگترین دانشمندان زمان خود بودند این ارض موعود چه صیغه ایست ؟!
لشکر کشی موسولینی بِه افریقا و لیبی هم چیزی نبود جز بازسازی رسوای تاریخ  روم باستان برای فریب عوام و تثبیت قدرت نبود  .همان کارکرد قدیمی تاریخ خطرناک !
ترور فردیناند ولیعهد اتریش هم انتقام تاریخی ضرب ها بود   انتقامی که تا دهها سال بعد و تا بعد از فروپاشی اتحادیه پوشالی یوگوسلاوی بارها وبارها رد وبدل شد و گور های دسته جمعی بسیار آفرید .
  میگویند روزی  استالین بِه بریا ، بچه مرشد جنایتکارش گفت " ببین والودیا مارکس و انگلس بیش از زن و بول و جاسوس بِه توسعه اقتدار شوروی در دنیا یاری رسانده اند" حالا باید گفت تاریخ بیش از هر توپخاته و زرادخانه مجهزی انسان ها را بِه کام مرگ ونابودی در جنگ ها کشانده أست .آن هم با میل رضایت  و اشتیاق خودشان ! تنها هیتلر موسولینی و بسیاری اروپایی ها نیستند که تاریخ را زندگی میکنند . بسیاری از ما هم درحال زندگی دوباره صدر اسلام هستیم . صدام تهاجم خود بِه ایران را قادسیه نام نهاد تا یادآور تحقیری باشد که اعراب در حمله بِه ایران بر ایرانیان رواداشته بودند ادعای او از هزار و چهارصد سال هم بیشتر بود بخت النصر و آشور بانی پال هم بخشی از ادعای او بودند
آتشی که اکنون در غزه برپاست بی تردید إتشی أست که دست  هایی از دور برای حل برخی مناقشات خود فرسنگ ها دور از خانه های امنشان بر بیگناهان کودکان ، زنان و مردان هر دوسو میریزند.. اما هیزم این آتش چه چیزیست جز همان تاریخ خطرناک ؟
  راستی چگونه میتوان از تاریخ خطرناک فاصله گرفت وهمین امروز را زیست ؟ تاریخ نشان داده أست دوری هرچه بیشتر از تاریخ یعنی هرچه تاریخ کوتاه تر ،بیشرفت  و آزادی هم آسان تر ! در حالی که مهد تمدن بشر در بین النحرین ( عراق و سوریه فعلی) و جلجتا (همین اورشلیم ) در آتش کینه وتعصب میسوزد تمدن های اندکی کوتاه تر ایران و مصر هم تنها اندکی بهترند . راه پیشرفت در کانادا و استرالیا که برساخت هایی مدرن تر از اروپا هستند راه پیشرفت بسیار هموار تر و اسان تری أست . در مناطقی که تا همین چند ده سال پیش مناطقی بسیار عقب افتاده بودند و مردم و حاکمانش ادعای تاریخ و باد در غبغب نداشتند سرعت پیشرفت ( و نه طبیعتا مطلق آن ) بسیار سریع تر بوده أست مثل دوبی و کشورهای حاشیه خلیج . هر جا تعصبات و ذهنیاتی چند هزارساله وجود دارند که باید بر آنها غلبه کرد کار دشوار تر أست تا جایی که چیزی وجود ندارد و ادعایی هم نیست !

https://t.me/bzyad

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

ریرا /نیما یوشیج


«ری را»… صدا می‌آید امشب

از پشت « کاچ» که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می‌کشاند

گویا کسی است که می‌خواند

اما صدای آدمی این نیست

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام



در گردش شبانی سنگین؛

زاندوه های من

سنگین تر

و آوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر

یکشب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب

می بینم

ری را. ری را…


دیدار / مهدی اخوان ثالث


به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی‌خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم


بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!


ای کاش / احمد شاملو


با چشم‌ها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

فریاد برکشیدم:
« اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از
کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !


با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آوازِ آفتاب را!»

« دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:

«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»

باری
من با دهانِ حیرت گفتم:

« ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»

هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:

« این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.»

توفانِ خنده‌ها…

«ــ خورشید را گذاشته،
می‌خواهد
با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست.»

توفانِ خنده‌ها…

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.

سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.

(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
با نانِ خشکِشان.
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!

ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.

ای کاش می‌توانستم
یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!