سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

پاییزی 5 / محمد رضا راثی پور



لحاف ابر که از روی ماه ،
                  رفت کنار
نگاه ماه به لرزیدن درخت افتاد
و ناگزیری برگی که زورقی شد
                   در خوابهای آبی حوض!

.....خیال برگ فرومرده راحتش نگذاشت
و تا نهایت شب خاطرش تلاطم داشت

مرداد ۷۳
باز سرایی مرداد ۹۱

تفنن های علامه هادی سینا در مقوله شعر / محمد رضا راثی پور

کسانی که دستی در ادبیات و سرودن شعر دارند می دانند که این هنر و توانایی خواه نا خواه چنان با ذهن و زبانشان عجین می شود که انگار جزء لاینفک از زندگیشان است.و ترک کردن این عادت به هیچ وجه برایشان مقدور نیست جز با ترفند اهتمام به مسایل فنی و مباحث نظری ادبیات که سبب می شود در ضمیر ناخود آگاهشان مقوله شعر به  نوعی بازی فنی و تصنعی با کلمات تقلیل یابد.اصولا وقتی از دید فنی و زبان شناسی و علم بدیع به شعر نگاه کنیم شعر دیگر آن حالت ناگهانگی و غیر منتظره اش را از دست می دهد و محقق می تواند هر اتفاق زبانی را پیش بینی کند و بر مبنای علم بدیع توضیح دهد .
سالها پیش این مسئله را مرحوم استاد عابد( که افتخار تلمذ در محضرش را دارم) مطرح کرده بود و با مثالی گفته بود که ما مثلا شیرینی کشمشی را در کلیت به عنوان یک شیرینی و جزء تنقلات پذیرایی در ذهنمان تعبیر و تصویر می کنیم.ولی  ذهن کارگر قنادی که هر روز این شیرینی را می پزد بر مهارتهای پختن شیرینی متمرکز است لذا آن لذتی که ما از شیرینی می بریم او نمی برد.
غرض از این مقدمه طولانی گریزی به طبع آزمایی های علامه هادی سیناست که برای بنده حقیر معماییست که چگونه شخصی که به تحقیق و تحفص در متون ادبی می پردازد چگونه می تواند شخصیتی دوگانه داشته باشد که در عین حال چون شاعری بر کنار از درس و بحث و فحص شعرهای روان و زلالی بیافریند که هم سنگ آثار ادیبان سرشناسی  مثل ادیب نیشابوری ، ملک الشعرای بهار ، فروزان فر و دکتر حمیدی  ،که با ایشان هم عصر بودند باشد.
عشقت عنان گرفته ز من پا به پا برد
آخر ندانم این دل و جان را کجا برد
در حیرتم چه جذبه بود در نهاد عشق
کو هر کجا بود،دل و جان از قفا برد
زیبا تر از وجود تو دیگر نپرورد
در نقش،آدمی قلمی گر قضا برد
استاد علامه هادی سینا یکی از نام آوران عرصه صرف و نحو عربی بود که بزرگانی چون علامه بدیع الزمان فروزان غگفر ایشان را به عنوان یکی از دانشمندان قرن ششم هجری که از قرون شکوفایی تمدن اسلامی بوده یاد می کند
 
یکی از چهره های ناشناخته در زمینه صرف و نحو عربی مرحوم علامه هادی سیناست.ما در این وجیزه کوتاه به جنبه دیگری از وجوه شخصیتی ایشان یعنی اشعاری که از ایشان بجا مانده می پردازیم و سعی می کنیم از لحاظ زیبایی شناسی و ادبی شعرهای بجا مانده از ایشان را بررسی کنیم.
به قرار اطلاع مرحوم سینا به شعر به نگاهی تفننی داشته لذا در تالیف آثار خود جدی نبوده و به همین واسطه چون قضاوت ما بر اساس اشعار معدود و قابل خواندنیست که  در دست ماست ، قضاوت ما کامل نیست .
هیچ است جهان و هرچه از آنش هیچ
سر هیچ و سایه هیچ و پایانش هیچ
خواهی که گرت رسد به هر چیزی دست
دست از همه چیز شوی و می دانش هیچ

این سفله که چرخ پیر نامست آن را
با صد غم و غصه صبح و شامست آنرا
زنهار در آن به گرد هر دانه مگر
کاندر پی آن هزار دامست آن را
این دو رباعی در نهایت ایجاز و استادی سروده شده اند و به اصلاح بوی دود چراغ می دهند یعنی محصول ذوقی ادیبی ست که سالها با کلمات و واژه ها سر و کار داشته و استخوان خرد کرده توانسته است با لحنی خیامانه و احتیاط و بدبینی مختص  کتاب خوانده ها شعری بدین سختگی بیافریند

ای دریغا که مرا عیش مهنا بگذشت
سر سودا زده را سر شد و سودا بگذشت
طرب و عشرت و شادی و تمنا و امید
هرچه اندر دل من بود سراپا بگذشت
عیش دنیا همه در عهد جوانیست مرا
تا جوانی سپری شد همه دنیا بگذشت
تا نهان کرد رخ آن اختر تابنده عمر
روز بس روشنم آری شب یلدا بگذشت
وه که دوران امل سر شد و این عمر شگفت
چه سراسر همه خود زشت و زیبا بگذشت
زندگی بود تو گویی به مثل خنده برق
که درخشید و کنم تا که تماشا بگذشت
یا که خوابی و خیالی که به دیدار نشست
دیر بنمود و گران لیک سبک پا بگذشت

اشعار علامه سینا روان و زلالست.انتظار بنده حقیر این بود که باتوجه به اشتغال ذهنش به لغات و کلمات عربی ، شعرهایش ثقیل و  متکلف و مملو از فضل فروشی باشد و اینکه شاعر بتواند با چنین پیش زمینه و پشتوانه شعر روان و همه فهم بنویسد حکایت از انتظام ذهنی شگفت انگیز او دارد
تاریک ز چیست روز رخشانم
دیریست که من به خاک تهرانم
دیریست در این دیار پابندم
پابندم و خود سبب نمی دانم
تا بوده ام ای دریغ در رنجم
رنجی که از آن گریز نتوانم
با ناله بود هماره پیوندم
با مویه بود همیشه پیمانم
ناسوده دمی ز سوز و ساز من
نارسته کمی ز تاب و تب جانم
از رنج طپیده دل چو ناهیدم
از درد خمیده قد چو چوگانم
آن خسته منم که چون کنم شکوه
از بخت رسد به چرخ افغانم
بیچاره ام آن چنان که جان سوزد
چون ساز کنم سخن ز دستانم
آگاه نیم چگونه بودن به
تا جان خود از گزند برهانم

قصیده ای که مرحوم سینا در ایام اقامت در تهران نوشته و دلتنگی هایش را در دیار غربت باز تاب می دهد از حیث جزالت و فخامت کلام به قصاید مسعود سعد پهلو می زند.مرحوم سینا در شعرهای دیگری نیز از اقامت در تهران شکوه دارد
روزی اگر به یاری حق ترک ری کنم
نامردم ار ز خیره دلی یاد وی کنم
ای بخت تیره ، باش که روزی به خرمی
زین رهگذر به سوی وطن راه طی کنم
جان وارهم ز صحبت بیگانگان و باز
خلوت به کوی همدم فرخنده پی کنم
تا روز من به شام رسد شام من به روز
جانا چه ناله ها که بیادت چو نی کنم
این شعر های مرحوم سینا بسیار ساده و صمیمی و تاثر بر انگیز است.انگار علامه از قالب ادیبش خارج شده و بی واسطه و بی پیرایه احساسات زلالش را باز تاب می دهد  :
من آندم آرزوی زندگی از سر بدر کردم
که بر کوی بلاخیزت الا ای ری گذر کردم
ندانستم چه خاکی ریختم بر سر معاذالله
همی دانم که خود را تا قیامت دربدر کردم
چه نامیمون خیالی بود پرودم من اندر دل
که با صد رنج زآذربایجان سویت سفر کردم

شعر هادی سینا شعریست ادیبانه و ملحون از ظرایف ادبی و بازی های کلامی که به مدد انتظام ذهنی شاعر دچار تکلف و تعقید نشده و زلتل و روانست:
مدح او را نتوان کرد به اقلامی خرد
وصف او را نتوان گفت به ارقامی خرد
فرخ آن تن که سر و دیده به خاکش ساید
خرم آن دل که رسید از دلش الهامی خرد
خیز ای تیره درون،  خواه ز طالع مددی
تا کنی طوف به آن کعبه به احرامی خرد
تکیه بر لذت و شادی چه زنی خیره ، که نیست
زندگی گر ببری پی مگر آلامی خرد
در عمل کوش به اخلاص و امانت پیش آر
تا که باقی بود از عمر تو ایامی خرد
مدد از آل علی خواه چو سینا و بزن
به سر انجام هم از دست علی جامی چند

کلام آخر اینکه همانطور که فرهنگ و تمدن و ابنیه تاریخی چیزی نیست که بطور خلق الساعه و ساختنی باشد پاسداشت و یادکرد مفاخر فرهنگی و حراست از آثارشان کمترین و بدیهی ترین وظیفه مصادر فرهنگیست.بویژه علامه بی بدیلی چون مرحوم هادی سینا که به دلایلی آنطور که شایسته او بود نتوانسته است در محافل فرهنگی شناخته و ارج گذاشته شود و به قولی نسلها لازم است که از بین هزاران اختر خرد ستاره سهیلی پرتو افشانی کند . لذا  اهتمام دست اندرکاران نشریه وزین غروب رویداد خجسته و فرخنده است که البته باید مداومت و استمرار داشته باشد تا حق مطلب را در مورد این علامه فقید ادا کند








فردای منی/ مهدی عاطف‌راد


غرق شب تاریکم و در چنگش اسیر

زندانی تنهایی هول‌انگیز

وحشت‌زده از ظلمت دهشتناک

از این‌همه تاریکی حاکم دل‌گیر.

 

سخت است چه بسیار و پر از زجر و عذاب

بی روشنی روز به سر بردن

دوزخ را می‌ماند

محروم از نور

محروم از امید

محروم از مهر

در ظلمت جان‌سوز به سر بردن

از لذت پرواز در اوج

از شادی آزادی

بی‌بهره

در کنج قفس کز کرده

سرشار غم افسردن و پژمردن

ناکام و سیه‌روز به سر بردن.

 

از پنجره پرسیدم:

گر باز نباشی تو چه حالی داری؟

پاسخ داد او با لحنی دردآلود:

دلتنگی آن می‌کُشدم بی‌تردید.

از آینه پرسیدم:

در ظلمت شبگاه چه حسی داری؟

پاسخ داد او با آهی حسرتناک

اندوهش درهم شکند روحم را.

 

آیا من

از پنجره و آینه کمتر هستم؟

از آنها کم‌حس‌تر هستم؟

نه، نیستم از پنجره و آینه کمتر من

وقتی که تو با من باشی

در قلب من آفتاب روشن باشی.

 

وقتی که تو با من باشی

من سرخوش و شادانم.

وقتی که تو با من باشی

سرزنده و پرشورم

مانند چراغی روشن

بخشنده و ایثارگر نورم.

 

فردای منی، بی‌تو شبی مدهوشم

قلبم تهی از روشنی شادی‌بخش

در کنج قفس فاخته‌ای خاموشم

بی‌بهره‌ام از نغمه‌ی آزادی‌بخش.



نگاه چشم سوزانش/ مهدی عاطف‌راد


چشمها در چشم‌انداز شعر نیما جایگاهی ویژه دارند- چشمها و نگاه‌ها، دیدن و دیدار، نگریستن و نگران بودن، نظر کردن و ناظر بودن.

چشمها سرچشمه‌ی بینایی‌اند و بینش، نگرانند و کانونهای نگرش.

چشم‌به‌راهی (یا به زبان نیما- چشم‌درراهی) یکی از چشم‌گیرترین ویژگیهای دیداری شعر نیماست . یکی از درخشانترین شعرهای آخرین سالهای عمر نیما، "تو را چشم در راهم"، با این سطر شروع می‌شود:

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام.

 

در چند شعر دیگر نیما هم تصویرهایی از "چشم در راه بودن" او یا دیگران می‌بینیم:

 

در کنار رودخانه من فقط هستم

خسته‌ی درد تمنا

چشم در راه آفتابم را.

چشم من اما

لحظه‌ای او را نمی‌یابد.

آفتاب من

روی پوشیده‌ست از من در میان آبهای دور.

(در کنار رودخانه)

 

هیچ آوایی نمی‌آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

(روی بندرگاه)

 

با وجودی‌که نمی‌آید رو به تو کسی

چشم‌ها هست ز راه پنهان

که به سوی تو گشاده‌ست بسی.

(یک نامه به یک زندانی)

 

چشم در راهم سیمای چه همدردی را من؟

(یک نامه به یک زندانی)

 

در بیشتر سروده‌هایی که نیما درباره‌ی پرندگان دنیای شعرش سروده، به چشمهای آنها و نگاههایشان پرداخته و از آنها سخن گفته است. به عنوان نمونه، در یکی از شعرهای آغازین از این دست- شعر "ققنوس"-  چشمهای تیزبین ققنوس نقشی چشم‌گیر دارند. این چشمهای قرمز به شعله‌ی آتش می‌مانند و نگاه سوزانشان کانون اصلی این شعرند:

 

قرمز به چشم شعله‌ی خردی

خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب

...

یک شعله را به پیش می‌نگرد.

...

آن مرغ نغزخوان

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته

اکنون به یک جهنم تبدیل یافته

بسته‌ست دم به دم نظر و می‌دهد تکان

چشمان تیزبین.

 

در شعر "غراب" هم که نخستین سروده از این خانواده است، چشمها نقش و جایگاهی چشم‌گیر دارند و چشمهای غراب و آدم نهان شده در گوشه‌ی ساحل به هم دوخته شده و هردو به هم نگاه می‌کنند:

 

وقت غروب کز بر کهسار آفتاب

با رنگهای زرد غمش هست در حجاب

تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب

وز دور آبها

هم‌رنگ آسمان شده‌اند و یکی بلوط

زرد از خزان

کرده‌ست روی پارچه سنگی به سر سقوط

زان نقطه‌های دور

پیداست نقطه‌ی سیهی

این آدمی بود به رهی

جویای گوشه‌ای که ز چشم کسان نهان

با آن کند دمی غم پنهان دل بیان.

 

وقتی که یافت جای نهانی ز روی میل

چشم غراب خیره از امواج مثل سیل

بر سوی اوست دوخته بی‌هیچ اضطراب

کز آن گذرگهان

چه چیز می رسد؟ فرحی هست یا عذاب؟

یک چیز مثل هرچه که دیده‌ست، دیده است

خطی به چشم اوست که در ره کشیده است

بنیادهای سوخته از دور

ابری به سوی ساحل مهجور.

 

هردو به هم نگاه در این لحظه می‌کنند

سر سوی هم ز ناحیه‌ی دور می‌کشند

این شکل یک غراب و سیاهی

وان آدمی، هرآن‌چه که خواهی

چون مایه‌ی غم است به چشمش غراب و زشت

عنوان او حکایت غم، ره‌زن بهشت.

...

فریاد می‌زند به لب از دور: "ای غراب!"

لیکن غراب

فارغ ز خشک و تر

بسته بر او نظر

بنشسته سرد و بی‌حرکت آن‌چنان به جای

وان موجها عبوس می‌آیند و می‌روند.

 

و در شعر "مرغ غم" تصویری از نگاه کردن مرغ غم و شاعر به هم وجود دارد:

 

می‌کشد این هیکل غم از غمی هرلحظه آه

می‌کند در تیرگیهای نگاه من نگاه

او مرا در این هوای تیره می‌جوید به راه.

 

"تیزپرواز" هم با آن که به ظاهر مینای چشمهایش بی‌فروغ و سرد است ولی در باطن چشمهایش بینا و جهان‌بین است:

 

او جهان‌بینی‌ست نیروی جهان با او

زیر مینای دو چشم بی‌فروغ و سرد او، تو سرد منگر

ره‌گذار! ای ره‌گذار!

دل‌گشا آینده روزی است پیدا بی‌گمان با او.

(خواب زمستانی)

 

و "مرغ شکسته‌پر" هم چشمهایی کاونده و جداکننده‌ی "چهره‌های مرگ‌نما" از "چهره‌های خشم" دارد:

 

نزدیک شد رسیدن مرغ شکسته‌پر

هی پهن می‌کند پر و هی می‌زند به در

...

می‌کاودش دو چشم

تا چهره‌های مرگ نما را کند جدا

از چهره‌های خشم

(شکسته‌پر)

 

لاشه‌خوار پیری که روی جدارهای شکسته، نشسته، چشمهایی گشاده و تیزبین دارد و در کارگاه پر ولع هر نگاهش امید بسیار به یافتن طعمه هویداست:

 

در کارگاه پر ولع هر نگاه او

بسیار امید طعمه به جوش است

بر هر کجا نشیند

از هر طرف که بیند

در چشمها که از مه هرّای آفتاب

بگشاده یا بگسسته

روی جدارهای شکسته

(روی جدارهای شکسته)

 

و کاکلی با آن‌که مرده ولی چشمهایش نیم‌باز مانده:

 

بی‌هوده مانده است از او چشم نیم باز

(مرگ کاکلی)

 

"مرغ شباویز" هم که به شب آویخته، چشمهایی دارد که در آنها همه چیز چرخان است:

 

به شب آویخته مرغ شباویز

...

به چشمش هرچه می‌چرخد- چو او بر جای

زمین با جایگاهش تنگ

و شب، سنگین و خون‌آلود، برده از نگاهش رنگ.

(مرغ شباویز)

 

و سرانجام "مرغ آمین" که چشمانی نهان‌بین دارد و آن نهان‌بین نهانان مردمان جوردیده را می‌شناسد:

 

می‌شناسد آن نهان‌بین نهانان (گوش پنهان جهان دردمند ما)

جوردیده مردمان را.

(مرغ آمین)

 

در بعضی از دیگر سروده‌های نیما هم چشمها حضوری چشمیگر دارند.

در شعر "همه‌شب"، در یکی از دیدارهای شبانه، "زن هرجایی" گیسوان دراز خزه‌وارش را دور سر نیما می‌پیچد و او را چنان به تک و تاب می‌اندازد و در هم می‌پیچاند که از آن شب به بعد همه چیز در چشمهای او پیچان می‌نماید:

 

در یکی از شبها

یک شب وحشت‌زا

که در آن هر تلخی

بود پا بر جا

وان زن هرجایی

کرده بود از من دیدار

گیسوان درازش- هم‌چو خزه که بر آب-

دور زد به سرم

فکنید مرا

به زبونی و در تک و تاب

هم از آن شبم آمد هرچه به چشم

- هم‌چنان سخنانم از او

هم‌چنان شمع که می‌سوزد با من به وثاقم- پیچان.

(همه شب)

 

در شعر "مهتاب"، غم خفتگان ناهشیار، خواب در چشمان تر نیما می‌شکند:

 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شب‌تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

 

در شعر "خانه‌ام ابری‌ست" نیما با خیال روزهای روشنی که از دست داده، رو به سوی آفتابش به دریا چشم دوخته و ساحت دریا را نظاره می‌کند:

 

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می‌برم در ساحت دریا نظاره.

 

در شعر "گل مهتاب"، آن گل نودمیده‌ی مصفای آکنده از نور، با چشمهای به رنگ آبش به نیما و همراهش نگاه می‌کند:

 

وان نودمیده رنگ مصفا

بشکفت هم‌چنان گل و آگنده شد به نور

بر ما نمود قامت خود را

با گونه‌های سرد خود و پنجه‌های زرد

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور

چشمش به رنگ آب

بر ما نگاه کرد.

(گل مهتاب)

 

در شعر "ری‌را" هم چشمها که در آنها "برق سیاه تصویری از خراب" کشیده شده، دیده می‌شوند:

 

ری را، صدا می‌آید امشب

از پشت کاچ که بندآب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می‌کشاند

گویا کسی‌ست که می‌خواند.

 

و سرانجام زیباترین تصویر از چشمهایی با نگاه سوزان را در شعر "هنوز از شب دمی‌باقی‌ست" نیما می‌بینیم- چشمهایی که نگاه سوزان امیدانگیزشان، مانند چراغ کنار پنجره‌ی نیما، سوسو می‌زند:

 

و مانند چراغ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من

نگاه چشم سوزانش امیدانگیز با من

در این تاریک منزل می‌زند سوسو.

 

در رباعی‌های نیما هم چشمها حضوری چشم‌گیر و خیال‌انگیز دارند، اینک چند نمونه از این رباعیها:

 

دل آب شد و ز راه چشمم همه ریخت

از بس به دلم خیالت آتش انگیخت

دیدم که به دریایم اندر در خواب

کاوای تو آمد و مرا خواب گسیخت

بی تو همه در پیکر من سوز تب است

با تو همه با هر سخن من تعب است

در چشم من ار نیک نمایی نه عجب

در پیش تو گر نیک درآیم عجب است.

دل دید چو در ناوک چشم تو چه‌هاست

جا برد به گیسوی تو کان‌جاش پناست

چندان که بدو گفتم بشنود از من

بی‌چاره ندانست که آن دام بلاست.

گفتم: "دلم از دو چشم مست تو شکست."

گفتا: "شکند هر چه به ره بیند مست."

گفتم: "چه به هیچ دل بدادم." گفتا:

"گر هیچ بود چه جویی از هیچ به دست؟"

گر زان‌که ز روی تو نگاهم بگسست

تا ظن نبری دلم به غیری پیوست

چشمم ز تو بگسست و دلم از تو برست

تا آن‌که کند قصه‌ی تو دست به دست.



نومید / امیر دادویی



اگر او را شب غفلت کنار زندگی نومید کردم من
فقط بر بی سرانجامی روز افزون خود تاکید کردم من

اگر در دور دست ساحلی آرام شرم سایه ام پیداست
وضویی را به قصد قربت لبهای خشک بید کردم من

شهادت میدهد ابری که روی ماه را این سالها پوشاند
خدا را نذر شبتابی که در تاریکی ام تابید کردم من

عبوری بود از فانوسها تا قصه ی غمگین تاریکی
تمام اشک خود را وقف شمعی که نمی پایید کردم من

کنار جلجتای سالها سردر گمی در جاری تقویم
حلالم کن، لبانت را اگر آن روزها تردید کردم من




نوزدهم مرداد چهارصدو دو
#امیردادویی

@amirdadooei