همه کمی عقبتر ایستادهاند
از خطوط
از آن به این
از این به آن
نگاهشان
به روی هم
نمیکند درنگ
یک زمان
«تو!»
«من؟»
«نمیروی جلو؟»
«خودت چرا نمیروی؟»
«تو چه؟ نمیروی؟»
«تو میروی برو.»
نگاهشان فکنده بر زمین
هم آن هم این
همه هنوز
کمی عقبتر ایستادهاند
در سکوت.
۲۶ آبان ۱۴۰۰
تک تک، چراغ ها
تسلیمِ شب شدند
بی چشم های تو.
#سیدعلی_میرافضلی
@seyedalimirafzali
قربانیِ روحِ داسها را چه کنیم؟
لبخندِ کریهِ خاصها را چه کنیم؟
تکلیفِ معاویه که روشن شدهاست
تا حیلۀ عمروعاصها را چه کنیم!
دوازدهم مهر هزاروچهارصدویک
#امیر_دادویی
@amirdadooei
تنِ چرکینِ شب را چنگ می زد
هیولایِ سیه چنگالِ توفان
سروش خفته را آگاه می کرد
زتقدیرِ سیاهِ شوربختان
عروس اختران در حجله ی عرش
زدست ابرها شلاق می خورد
زخنجر بازیِ ابلیسِ نیرنگ
اهورا درسکوتِ خواب می مُرد
ازانگشتانِ گردون.میتراوید
فشارِجانگزایِ پنجه ی گور
ز تیرِشبروان،درسینه می مُرد
خروشِ دیده بانِ قلعه ی نور
سیاهی بودوارواح سیاهی
گلیم سبزه ها رامی جویدند
صراحی درکف وتابوت بردوش
به تدفینِ شقایق،می دویدند
حسن اسدی "شبدیز"