سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

رنج /سمیه جلالی

.

بس آتش‌َم به شعله فرو بردی

امکانِ شعله‌ور شدن‌َم را نیست

آب‌ست این‌که بر سر و جان‌‌َم ریخت

خاموشی‌ام برای خودم کافی‌ست


بی‌تاب‌َم و جهان به مدار کیست؟!

این چوبِ تلخ، چوبه‌ی دار کیست؟!

تلخ است شوکرانِ خیابان‌ها

وقتی شب است و 'یار'... کنارم نیست


ای یار، یار، یارِ نگون‌بخت‌ام

ای صورتِ موجه غمگین‌ام

ای وجهه‌ی مبارکِ نامیمون

در جانِ تو قرار نمی‌بینم


با حفره‌های تنگ و گشادی که

خونی‌ست رنگ روز و شب و سالَ‌ش

آن برهه از زمان و مکانی که

حوض‌َش به گریه پر شده از آتش


ای حفره‌ی مذکر بی‌تدبیر

کوچه اگر چه کنجِ اتاق‌َت نیست

اما صدای پای تو را هربار...

_گوش‌َم به کوچه بود/ صدای کیست؟!


ردی‌ست، جوی خونِ مرا برده‌ست

یا جوی خونِ در بدن‌َم پاره‌ست

رگ نیست، جاری است جنونِ تو

این جوی‌خون، مذکرِ بدکاره‌ست


گوش‌َم به پچ‌پچانه‌ترین وجهی

از توی مارپیچ خودش می‌ریخت

_بُعدِ کلام و حرف بَعیدت را

پروانه را به گوش تو می‌آویخت


حرف‌َت شنیده می‌شد و می‌لخشید

کنجِ دهانِ آاای تو را گفتن

از زندگی عبور نخواهم کرد

تا لحظه‌ای که بچه کند در من

عقل و جنون، دو نقطه‌ی دور از هم

نزدیک، دور، فاصله‌ای مبهم


وقتی شب‌ از ستاره تهی می‌شد

در رنگ‌ها هجوم نمی‌بردم

وقتی سیاه رنگِ جهانم بود

'او' را به روی بوم نمی‌بردم


هیچ از جهان خالی من پر بود

از رنگ‌های شعبده خالی‌تر

بی‌رنگ، بی‌حضورِ دو پروانه

بی‌نقش، نقشه‌های دو بال‌ام پر


در جانِ من بمیر و مکرر کن

هربار زندگانی بی من را

'تو' آمده‌ست باز بمیراند

تعبیر کن عبارت مردن را


رنج است شرط لازم جان کندن

رنج است این‌که بعد تو خاموش‌َم

یادم تو را به خنده، فراموش‌َت

یادت مرا به گریه، فراموش‌َم

بی‌یاد یادِ یار مرا عمری‌ست

بی‌یار یار، یادِ  مرا 'برده‌ست'


#سمیه_جلالی


19 آبان 1400


@yashar_dovlat

https://www.instagram.com/tv/CWGk5Wbq4VL/?utm_medium=share_sheet

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

شعر شب / نیما یوشیج

در نخستین ساعت شب،

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی

راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم


من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد  تصویر

دیرگاهی هست می خوانم.


در بطون عالم اعداد بیمَر

در دل تاریکی بیمار

چند رفته سالهای دور و از هم فاصله  جسته

که بزور دستهای ما به گرد ما

می روند این بی زبان دیوارها بالا.



چه کسی کشت مرا / سیاوش کسرایی


همه با آینه گفتم، آری

همه با آینه گفتم،


که خموشانه مرا می‌پایید

گفتم ای آینه با من تو بگو

چه کسی بال خیالم را چید؟

چه کسی صندوق جادویی اندیشه‌ی من غارت کرد؟

چه کسی خرمن رؤیایی گل های مرا داد به باد؟


سر انگشت بر آیینه نهادم پرسان

چه کسی، آخر چه کسی کشت مرا؟

که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست

نه کسی را خبری شد، 

نه هیاهویی در شهر افتاد!


آینه، اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب

بی صدا بر دلم انگشت نهاد.

آینه / اسماعیل خویی



تمامِ پنجره‌هاست

رُخش دو چشمش لب‌هایش

به‌گاهِ خندیدن قاه‌قاه خندیدن

ـــــ‌ستاره چیده در آن بقچه‌اش به‌رنگِ انارـــــ

تنش میانش بالایش


تمامِ پنجره‌هاست

که می‌توانم ساعت‌ها

ببینم و برسانم دو دست و پا بزنم

چو چشمه با قدمِ رود تا لبِ دریا


و خوب می‌دانند

که بستنِ تو فقط چشم نیست

ــــ‌دم است و بازدم است

که می‌ستانند.

@naghdehall

طبل / اقبال مظفری



بانگی چنان هرزه چون طبل، طبلی تهی‌میان بودی

جز ژاژهای گوش‌آزار، عمری گذشت و نسْرودی


هر یاوه را هزاران بار، گفتی بلند و گوش‌آزار

یک از هزار هیچ اما زَاهلِ زمانه نشْنودی


چون موجِ بُرده سر تا اوج، از اوج باژگون گشتی

زین‌گونه بالاروی‌ها، جز کاستن نیفزودی


جز خشم و ناروا و کین، جز نعره‌های زهرآگین

یک بار رویِ شادی را بر چشمِ خلق نگشودی


کُشتی صدایِ آزادی، مهلت به شادی ندادی

بستی درِ مهر و شادی، خود نیز هم نیاسودی


بر طبلِ دشمن‌تراشی، بستی چماق از پس و پیش

خود نیز ازآن مترسک‌ها، یک شام و روز نغنودی


پاییز پ۱۳۷۵

#اقبال_مظفری 


https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA

بی تو / مرتضی نور بخش

بیا ببین تو جهان بدون نورم را 

شفا نداده غبارت، دو چشم کورم را 


به زخمِ خویش ،مدارا چگونه باید کرد

غمت شکانده سبویِ دل صبورم را


بیا ببین که چه مانده ز من به جز بغضی 

که کرده خرج تو پیشِ همه ، غرورم را


نمیتوان دگر از جای خویش برخیزم 

گرفته داغِ تو از من تمامِ زورم را 


تو رفته ای و منم زنده مانده ام بی تو 

ببخش پایِ بزرگیِ خود قصورم را…




#مرتضی_نوربخش_م_نگاه

همزاد / عابدین پاپی

فکر می کنم

آخرین صندلی این اتوبوس همزاد من است

اما او یک روز جلوتر از من به دنیا آمده است

و یک روز جلوتراز دنیا رفته است

ای وای 

گویا من به ایستادن سرپا دراتوبوس عادت دارم

به مانند 

نشستن بر خیابانی که به آن عادت دارم

همین ها را با خود و درخود تکرار می کرد 

 دقیقن همین ها را 

و بعد سوار اتوبوس محله شد

و گفت:

من زندگی را از کسی نیاموختم

ا زکسانی آموختم که آن ها هم از کسی چیزی نیاموخته بودند!

و چنین است که هر صبح سوار اتوبوس محله می شوم

و هر شب صندلی ها را با خود به خانه می برم

من از بچگی عاشق صندلی بودم

 صندلی های کلاس 

صندلی های سینما و صندلی های هواپیما

اما نه آکادمیک وبازیگرشدم و نه خلبان

و نمی دانم چرا همیشه بعد از شام شب

سرم را با یک دستمال مشکی می بندم

گویا مشکی رنگ خانه ی ماست

 رنگ موهای زنی است 

که وقتی متولد شد

موهایش سفید بودند!

همین ها را با خود می گفت وازاتوبوس پیاده شد

نشست و با خود درفکر فرو رفت 

او می گفت :

زندگی من مثل تو نیست 

مثل اوهم نیست

اما مردم ما ، مادرزادی موهایی سفید دارند!

و نابه هنگام

عقربه در یک چشم به هم زدن چرخشی خورد

و ناگهان هر چیزی جای خود را به دیگری داد

من در سن یک سالگی پیر شدم 

و او در سن هزار سالگی جوان شد!

عابدین پاپی

تهران 5/12/97

از دفتر شعر: شبیه ویرانگی یک زن