فریدون مُشیری (۳۰ شهریور ۱۳۰۵ – ۳ آبان ۱۳۷۹) شاعر معاصر ایرانی بود.
فریدون مشیری
زاده
۳۰ شهریور ۱۳۰۵
تهران
محل زندگی
تهران، مشهد
درگذشته
۳ آبان ۱۳۷۹ (۷۴ سال)
تهران
آرامگاه
قطعه هنرمندان بهشت زهرا
پیشه
شاعر، روزنامهنگار
زمینه کاری
شعر فارسی
ملیت
ایران
همسر(ها)
اقبال اخوان
فرزند(ان)
بهار، بابک
پدر و مادر
ابراهیم مشیری افشار
زندگی
فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران خیابان ایران (خیابان عین الدوله) به دنیا آمد. پدربزرگ پدری او میرزا محمود خان مشیر در عصر قاجار امور مخابراتی غرب ایران را اداره میکرد و به دلیل مأموریت اداری به همدان منتقل شده بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ خورشیدی در همدان متولد شد، در روزهای جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. مادرش نام خورشید و لقب اعظمالسلطنه داشت و پدر مادرش میرزا جواد موتمنالممالک از اشرافزادگان قاجار و نماینده اولین دوره مجلس شورای ملی بود که در عین حال ادیب و شاعر نیز بود و با تخلص «نجم» شعر میسرود. از این رو فضلالله بایگان که از پیشگامان تئاتر نوین ایران است، دایی فریدون مشیری محسوب میشد.
سرودن شعر
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴۴ به چاپ رسید. خود او دربارهٔ این مجموعه میگوید: «چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم.»
موسیقی
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت. علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بودهاست که هر بارسازی نواخته میشده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی بودهاست.
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی بهطور بیسابقهای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتنبرگ شرکت کرد.
معروفترین شعر وی «کوچه» نام دارد که در اردیبهشت ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» چاپ شد. این شعر از زیباترین و عاشقانهترین شعرهای نو زبان فارسی است.
با توجه به علاقهای که وی به عرفان و تصوف ایرانی داشت، مجموعهای از ۱۰۰ ماجرا منسوب به ابو سعید ابوالخیر را باعنوان «یکسو نگریستن و یکسان نگریستن» و با مقدمهای به قلم جواد نوربخش در اوایل دهه ۱۳۴۰ منتشر نمود.
#فریدون_مشیری
#آفرینش
نسل پیش از ما، شیدای چه گوارا و شریعتی و لومومبا و امثالهم بود و آرمانش برابری بود و برادری... آرمانشهرهایش شوروی و کوبا و بهشتی بود با نهرهایی از عسل...
شیدا شد و در راه این شیدایی نه تنها نسل خود بلکه نسل های بعد از خودش را ذبح کرد و تقدیم معشوق نمود
نسل ما چندپاره شد.پاره ای حسین فهمیده را نماد کرد و جان در راه گذاشت... پاره ای دزدانه دچار مایکل جکسون و جورج مایکل و مدونا و سندرا شد و یا در خیال بهشت زمینی پژمرد یا چاووشی پیشه کرد و راهی سرزمینی دیگر شد
پاره ای احمدکایا و شاملو و پینک فلوید زمزمه کرد و در عطشی مبهم، خود و بعد از خود را تباه کرد... پاره ای شیدای اصلاح شد و در حبس و گور و حسرت ته کشید...
پاره ای هم در تمنای بیل گیتس شدن شعله ور شد و ریق را سر کشید..
نسل تازه اما انگار شیداییش منطق دیگری دارد.دل به آب و رنگ و تصویر خوش می کند نه به آنچه در پس ظاهر است و نادیدنی است... دوستدار سریال های کره ای است... شیدای گلزار می شود... اشک می ریزد... هوار می کشد... چندی بعد هم فراموش می کند و می گذراند...
نسل تازه، شیدا هم که بشود، نه هزینه می دهد نه از جیب نسل بعد از خود خرج می کند
دستمریزاد.حالا که قرار بر شیدایی بی دلیل است، این شرافتمندانه ترین نوع شیدایی است..
✍امید مرجمکی
@Chelsalegi
غلامرضا رشید یاسِمی، در ۲۹ آبان ۱۲۷۵ خورشیدی در روستای گهواره در شهرستان دالاهو در استان کرمانشاه زاده شد. پدر محمدولیخان میرپنج ملقب به خانخانان شاعر، نقاش و خوشنویس بود و در شعر «نصرت» تخلص میکرد، و پدربزرگ پدری او حسینخان امیرپنج نام داشت. مادر او «نورتاج خانم دولتداد» دختر شاهزاده محمدباقر میرزا خسروی و نوهٔ شاهزاده محمد علی میرزای دولتشاه بود. همچنین عصمتالملوک دولتداد خالهٔ او بود. محمدباقر میرزا شاعر و نویسندهٔ اولین رمان تاریخی به زبان فارسی در سه جلد به نام «شمس و طغرا» است که بعدها به همت رشید یاسمی به چاپ رسید. پدر غلامرضا در وبای سال ۱۳۲۲ هجری قمری در سن ۳۰ سالگی هنگامی که او هشت ساله بود درگذشت. از این رو مادرش نورتاج خانم نقش محوری در تربیت او پیدا کرد.
رشید یاسمی تحصیلات مقدماتی را در شهر کرمانشاه به پایان برد. سپس به تهران رفت و دورهٔ متوسطه را در دبیرستان سن لویی گذراند. از همان هنگام به تشویق نظام وفا که معلم ادبیات او بود به سرودن شعر به زبان فارسی پرداخت. یاسمی فلسفه و رموز عرفان را نزد مهدی الهی قمشهای و حاج عباسعلی کیوان قزوینی فرا گرفت.[۲] پس از پایان تحصیلات مدتی به کار در وزارت معارف، مالیه و دربار پرداخت. در همین زمان «جرگهٔ دانشوری» را تأسیس کرد که بعدها به همت ملکالشعرا بهار به «انجمن دانشکده» تبدیل شد. رشید ضمن همکاری با مجلهٔ دانشکده، با نویسندگان و شعرای آن دوره همچون محمد تقی بهار، سعید نفیسی، عباس اقبال، ابراهیم الفت و دیگران همکاری میکرد. در همین دوران عضو انجمن ادبی ایران شد و نخستین تألیف خود را در احوال ابن یمین فریومدی شاعر سلسلهٔ سربداران منتشر کرد.
یکی از دلبستگیهای یاسمی سرودن شعر بود. او دگرگونیهای اجتماعی فکری و فرهنگی را در شعرهایش بازتاب میداد و در حالی که نوجوان بود، میکوشید به چارچوبها و معیارهای شعر کهن فارسی پایبند بماند. در کنار سرودن شعر، تصحیح و ویرایش دیوانهای مسعود سعد سلمان، هاتف اصفهانی و محمدباقر خسروی و منظومهٔ «سلامان و ابسال» جامی را منتشر کرد. رشید یاسِمی از نخستین شاعرانی بود که لزوم تجدد در شعر فارسی را پذیرفت و کوشید که رنگ تازهای به سخن خود بدهد.
رشید یاسِمی از سال ۱۳۰۰ (یک سال پس از کودتا) به انتشار مقاله در روزنامهٔ شفق سرخ به سردبیری علی دشتی پرداخت و همین مقالات موجب شهرت ادبی او گردید. در این میان به یادگیری زبانهای عربی و انگلیسی و تکمیل زبان فرانسوی پرداخت. زبان پهلوی را نزد ارنست هرتسفلد آموخت و پس از چندی آنقدر در آموختن این زبان تبحر یافت که رسالههای اندرز اوشنر داناک، ارداویرافنامه و اندرز آذر مهر اسپندان را به فارسی ترجمه کرد.
از سال ۱۳۱۲ که دانشگاه تهران تأسیس شد، وی با سمت استادی رشته تاریخ به تدریس در دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران پرداخت. یاسمی در دانشسرای عالی کشاورزی نیز به تدریس تاریخ اسلام پرداخت. بعدها به عضویت پیوستهٔ فرهنگستان ایران درآمد. در سال ۱۳۲۲ جزو هیئتی از استادان ایرانی همراه با علیاصغر حکمت و ابراهیم پورداوود به هند سفر کرد. در سال ۱۳۲۴ به منظور مطالعه به فرانسه رفت و دو سال در آن کشور اقامت داشت. رشید یاسمی تا پایان عمر بهعنوان استاد در دانشگاه تهران تدریس کرد[۳]، اما از تاریخ ۱۹ اسفند ۱۳۲۸ از این دانشگاه بازنشسته شدهبود.[۴]
یاسِمی گذشته از مقالات ادبی و تاریخی و فلسفی و انتقادی که از او در نشریات نوبهار، ارمغان، آینده، تعلیم و تربیت، یغما، مهر و نشریات دیگر چاپ شدهاست، دارای تألیفات و تحقیقات و ترجمههای متعدد است. میرزا طاهر تنکابنی و ادیب نیشابوری از اساتید وی در مطبوعات بودند.
رشید یاسمی در روز یازدهم اسفند ۱۳۲۷ هنگام سخنرانی در دانشکدهٔ ادبیات دچار سکته مغزی شد اما معالجه پیدا کرد و پس از آن بار دیگر به اروپا سفر کرد. پس از بازگشت به ایران در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۰ در تهران درگذشت و در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
نسیم آسا از این صحرا گذشتیم
سبک رفتار و بی پروا گذشتیم
چو ناف آهوان،صد پاره ی جان
بیفکندیم و از هر جا گذشتیم
غباری نیست بر دامان همت
از این صحرا بسی بالا گذشتیم
به چشم ما کنون هر زشت،زیباست
چو از هر زشت و هر زیبا گذشتیم
به پای کوشش از دیروز و امروز
گذر کردیم و از فردا گذشتیم
گریزان از بر سودابه ی دهر
سیاوش وار از آن ها گذشتیم
کنون در کوی ناپیدای خرامیم
چو از این صورت پیدا گذشتیم
رشید ! از ما مجو نام و نشانی
که از سرمنزل عنقا گذشتیم
مثل لاکپشت
رفتهام فرو درون لاک انزوای دیرپای خود
لاکپشت خستهای که یأس کردهاش کرخت
لاکپشت دلشکستهای که کرده کز درون تنگنای حسرتی همیشگی
حسرتی سیاهدل که ذره ذره ذوب میکند
حسرتی که قطره قطره میکند بخار
شور و شوق زیستن درون هر دل تپنده را
حسرتی که خشک میکند
تار و پود هر وجود زنده را.
از همه گرفتهام کناره و خزیدهام به کنج انزوا
یأس شبسرشت، تیره کرده است و تار
مثل ابرهای مرده، آسمان ذهن تشنهی مرا
ابرهای بس عبوس و خشکخو
ابرهای راکدی که، ای دریغ! بیبر و سترونند
ابرهای بیثمر که بار خاطر منند.
فکر میکنم به روزهای روشنی که عمر من در آرزویشان گذشت
و تمام تارهای موی من یکی یکی در انتظارشان
شد سفید و ریخت
روزهای دلفروز مهر
روزهای پرنشاط خوشدلی
روزهای غرق جنب و جوش زندگی
روزهای خوش که رخ به من نشان ندادهاند هیچگاه
روزهای روشنی که دور بودهاند از من همیشه شبگریز صبحخواه
روزهای دلگشا که چشمهای من همیشه خیره بوده بر افق در انتظار طلعت طلوعشان
غرق حسرت و دریغ بینهایت، آه، آه.
مثل لاکپشت
رفتهام فرو درون لاک زجرهای دلگزای خود.
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامهتان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را.
برای نیما نان نماد خوردنی بود. برای همین ، وقتی میخواست از خوراکی و خوردنی- یا به زبان خودش از رزق و روزی و قوت- سخن بگوید، از واژهی نان استفاده میکرد. خودش هم چون انسانی سادهزیست بود، خیلی وقتها خوراکش نان و پنیر بود. در یادداشت روز اول سال ١٣٣٥ نوشت:
"به منزل برادر عالیه رفتم فقط، بعدن به منزل مادرم. نهار نان پنیر صرف شد و تنها بودم."
(یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج- ص ٢٦٧)
با این وجود، خوردن خوراکیهای خوشمزه، بهویژه تنقلات، را دوست داشت، و اگر قسمتش میشد دولپی میخورد. در نامهای، در تاریخ ٣٠ اردیبهشت١٣١٠، از آستارا به برادرش نوشت:
"سوهان و چیزهای التفاتی خانم را به سرعتی خوردم که اگر بودی و میدیدی، تصدیق میکردی که دهاتی بالاخره دهاتی است" (منظور نیما از "خانم"، مادرش بوده است.)
(دنیا خانهی من است- ص ١٢٩)
در نامهی دیگری، از یوش، به مادرش نوشت:
"کاغذ شما را از سلطانعلی قاصد دریافت داشتم. از چه گردنههای پر از برف و یخ سوغاتیهای شما را عبور داده بود. خوراکیها را با کمال لذت در جیب ریختم، چون مدتها بود که از این قبیل تنقلات بیبهره بودم و در ضمن شکار خوردم."
(ستارهای در زمین- ص ٥١)
برای نیما "نان خشک" نماد فقر و نداری بود. در شعر "بیست و نهم اردیبهشت" نیما از این نماد استفاده کرده است. بیست و نهم اردیبهشت سالروز درگذشت پدرش بود (او در بیست و نهم اردیبهشت سال ١٣٠٥ درگذشت.) بیست سال پس از درگذشت پدر، در بیست و نهم اردیبهشت سال ١٣٢٥، نیما همچنان چشم به راه آمدن پدرش بود که همچون نسیمی نرم و سبک و لطیف از راه برسد و به میهمانی پسرش بیاید، و در لحظات چشمبهراهی و انتظار کشیدن، از همسرش میخواست که سفرهی فقیرانهشان را جمع و خانه را مرتب و پیراسته کند و "شری" (شراگیم) کوچولو را که کودکی سه ساله بوده، به او بدهد تا در بر بگیرد و نگذارد سر و صدا کند و نظم خانه را به هم بریزد، تا خانه شایستهی پذیرایی از مهمان گرامی و گرانقدری چون پدرش شود:
برگ سبزی و کف نانی خشک
زود بردار به سفرهست اگر
ژندهای ریخته گر در کنجی
سوی آن پستوی ویرانه ببر.
من نمیخواهم مهمان داند
که ندار است ورا مهماندار
"شری" کوچک را با من ده
هرچه را یکدم خاموش گذار
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٥١٧ و ص ٥١٨)
نخستین شعر نیما که در آن او از نان سخن گفته، حکایت تمثیلی "پسر"- سرودهی ٢٢ آذر ١٣٠٦ است. پسری به مادرش نان (منظور از "نان" در این سروده، پول برای گذران زندگی و سیر کردن شکم است) نمیداد. از او به حاکم شکایت کردند. حاکم او را محکوم به این مجازات کرد که ٩ ماه تمام سنگ گرانی به شکمش ببندند و به زندانش بیندازند تا بفهمد که مادرش در دورانی که او را باردار بوده، چه رنجی از تحمل وزن او کشیده، و به این خاطر قدردان و ممنون مادر باشد:
نان نمیداد به مادر، فرزند
شکوه از وی بر حکام بردند
گفت حاکم به پسر: "واقعه چیست؟"
"برهان" گفت "مرا واقعه نیست"
گفت او را : "برهی یا نرهی
نان به مادر به چه عنوان ندهی؟
داری از خرج زیاده؟" – "دارم."
" از چه رو میندهی؟" – "مختارم"
این سخن حکمروان چون بشنفت
به غضب آمد و در هم آشفت
داد در دم به غلامی فرمان
به شکم بندندش سنگ گران
پس به زندان ببرندش از راه
بنهندش که بر آید نه ماه
نگذارند فرو کرد این سنگ
تا مگر آید از این سنگ به تنگ.
بانگ برداشت به تشویش پسر
که "از اینگونه سیاست بگذر
تا به نه ماه بن سنگ گران
به خدا نیست مرا طاقت آن"
گفت: "چونی که تأمل نکنی؟
خرج مادر تو تحمل نکنی؟
پس چه سان کرد تحمل زن زار
تا به نه ماه تو را بیگفتار؟"
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ١٣٧ و ص ١٣٨)
بر سر سفرهی شعر نیما، گرسنگان فقیر و بینوا و خالیدست- به ویژه کودکان گرسنه- نشستهاند . از آنان، نخستین بار، نیما در شعر "محبس" یاد کرده است، از زبان "کرم"- مرد بینوای محبوس:
اندرین کار خلق میخندد
که خیالی دو دست میبندد
به خدایی که آسمان افراشت
خود او نیز هیچ نپسندد
که من و بچهام گرسنه به خم
خواجه را کیلها بود گندم.
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٨٤)
و در بند دیگری از همین سروده:
این هم از احتیاج انسانیست
تا که انسان گرسنهی نانیست
همهاش عجز و سستبنیانیست
همهاش ذلت و پریشانیست
گر نبود احتیاج، غم به کجا؟
سجده کردن کجا؟ "کرم" به کجا؟
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٨٢)
سپس در منظومهی "خانوادهی سرباز"، تصویر کاملتری از گرسنگان بینوا را میبینیم. در زمان امپراتوری نیکلای- تزار روسیه- سرباز گرسنهی قفقازی (داغستانی) به جبههی جنگ فرستاده شده تا برای تزار بجنگد، و زن بینوا و دو فرزند خردسالش گرسنه و بیچاره ماندهاند، بدون لقمهای نان برای خوردن و نمردن:
یک دو روز است او، قوت نادیده
با دو فرزندش، خوش نخوابیده
یک تن از آنها خواب و ده سالهست
دیگری بیدار، کار او ناله ست
شیر خواهد لیک، شیر مادر کم
این هم یک ماتم.
تا به کی این زن جوشد و کوشد؟
طفل بدخواب او چه مینوشد؟
این گرسنه هیچ چیز نشناسد
خوب بنگر زن، هیچ نهراسد
این دهان باز، آن دو چشم تر
بینوا مادر.
...
من گنهکارم؟ میکنم باور
بدتر از هر بد، خاک من بر سر
لیک این بچه که گناهش نیست
پاک پاک است او، تاب آهش نیست
پس چرا افتاده در چنین اکبیر؟
آسمان! تقدیر!
طفل همسایه خوب میپوشد
خوب میگردد، خوب مینوشد
فرق در بین این دو بچه چیست؟
هرچه آن را هست، این یکی را نیست
بچهی سرباز کاین چنین ژندهست
پس چرا زندهست؟
شد از این فکرت، فکر او مسدود
هر مفری شد تنگ و غم افزود
او به خود پیچید، تنگنا شد باز
کرد فکری نو زان میان پرواز
نان طلب دارد از زنی مادر
چه از این بهتر؟
دست اگر بدهد قرصهی نانی
اندر این فاقه میرهد جانی
زود شد مأیوس لیک بیچاره
شد امید از دل، زود آواره
جای این نان پول داده بد مقروض
بود نان مفروض.
فرض هرچیزی بیشک آسان است
فرض بس دشوار، فرض یک نان است
اشتها زین فرض هر دم افزاید
نیست نان، با چه چاره بنماید
آن دهان باز؟ تا که بدبختیست
فرض هم سختیست.
دور کرد از ذهن فرض نان را هم
روی گهواره سر نهاد آن دم
گشت این حالت هم بر او دشوار
راه کی مییافت غفلت اندر کار؟
تا دهان باز است، تا شکم خالیست
وقت بدحالیست.
...
فکر آن کاین طفل کی کمک گردد؟
قرضهای او کمترک گردد؟
کی کمی نان خشک خواهد دید؟
با دو طفلش کی خواهد آرامید؟
هیچ. فکر این حالت حاضر
سخت بود آخر.
...
خلق میگویند: "میرسد اردو
مینهد این مرد سوی خانه رو
زن! امیدت کو؟" این امید من
کو طلوع صبح بس سفید من؟
این همه حرف است، حرف کی شد نان؟
تا رهاند جان.
حرف آن رندی ست که دلش گرم است
که بساطش خوب، بسترش نرم است
من برای چه گرسنه مانم؟
تا زمان مرگ هی به خود خوانم؟
میکند تغییر گردش عالم
میگریزد غم.
...
در همه قریه میشناسندش
بس فقیر است او، فقر نامندش
با وجود این کس نمیخواهد
ذرهای از فقر وز غمش کاهد
این چنین زندهست یک زن سرباز
نیست بیشک ناز.
هرچه میبیند، مایهی سختیست
هرچه میخواند، لحن بدبختیست
برده از بس بار، پشت او خم هست
نور چشمانش، حالیا کم هست
میکند اینسان کار مردان او
میکند جان او.
پشم میریسد، رخت میشوید
یک زن این گونه رزق میجوید
شرمتان ناید که شما بیکار
شاد و خندانید، یک زن غمخوار
با همه این رنج، گرسنه ماند
دربهدر خواند؟
...
ای خدا! یک زن، یک زن تنها
این فقارتها، این حکایتها
مرد! مثل تو، نان ندارم من
بس که بیتابم، جان ندارم من
از توام من هم، طفل کوهستان
اهل "داغستان".
ظاهرم فقر است، باطنم درد است
"گوش کن، ای زن! موسمی سرد است
باد، بیرونها، تند و سوزان است"
"بچهی من هم اشکریزان است
گرسنه ماندهست، گرسنه هستم
من تهیدستم."
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- از ص ١٠٠ تا ص ١١٠)
نیما، در "خانهی سریویلی" هم، از زبان سریویلی شاعر، هنگام بازخواست و محاکمهی شیطان مزور، از کودک گرسنهای سخن گفته که زیر سنگی خفته:
تو چرا بر لب نیاوردی (زبانم لال)
که کنون در زیر سنگی گرسنه خفتهست طفلی؟
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٣٥٣)
و در ادامهی مجادلهی کلامی سریویلی با شیطان و در دفاع از خودش:
در نهاد من جنونی هست
که اگر مردم نیاساید
من ندانم راه آسودن.
من اگر روزی بنالیدم ز بینانی
بوده است از بهر یک دم زندگانی
گر تغار من شکستهست
سفرهام خالیست از نان یا نمانده از عسل در کاسهام چوبین
از پی جاهی نمیخواهم که پر دارم تغارم، سفرهام یا کاسهام را
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٣٥٨ و ص ٣٥٩)
فقر، گرسنگی و کودکان گرسنه، در شعر "کار شبپا" هم حضور دارند. در دل شب، شبپای زحمتکش، در حال دمیدن در شاخ و کوبیدن با چوب در طبل، برای فراری دادن گرازها و خوکهای وحشی از شالیزارها و آیشها، به فکر دو بچهی بیمادر، ناخوش و گرسنه ماندهاش است که در تب میسوزند و از شدت گرسنگی و بیماری، بیقرارند:
چه شب موذی و گرمی و دراز!
تازه مردهست زنم
گرسنه مانده دوتایی بچههام
نیست در کپهی ما مشت برنج
بکنم با چه زبانشان آرام؟
...
مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ
میدهد وحشت و سنگینی شب را تسکین
هرچه در دیدهی او ناهنجار
هرچهاش در بر سخت و سنگین.
لیک فکریش به سر میگذرد
همچو مرغی که بگیرد پرواز
هوس دانهاش از جا برده
میدهد سوی بچههاش آواز
مثل این است به او میگویند:
"بچههای تو دوتایی ناخوش
دست در دست تب و گرسنگی داده، به جا میسوزند"
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٥٢١ و ص ٥٢٢)
و این فکروخیالهای تشویشزاست که در نهایت، شبپا را به عصیان وامیدارد و او را برمیانگیزد که کارش را ول کند و برود سراغ بچههایش تا دمی روی آن دو طفل گرسنه را ببیند، فارغ از این تشویش که ممکن است خوکها بیایند و آیش را بچرند و ویران کنند:
باز میگوید: "مرده زن من
بچهها گرسنه هستند مرا
بروم بینمشان روی دمی
خوکها گوی بیایند و کنند
همه این آیش ویران به چرا."
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٥٢٤)
بچههای گرسنه در شعر "ناروایی به راه" هم حضور دارند، بچههایی به خواب رفته با شکم خالی و تن لخت
بچههای گرسنه با تن لخت
زیر طاق شکسته، ماندهی خواب
باد، لنگ ایستاده است به پا
ناله سر کرده است گردش آب.
...
سرد استاده است باز امرود
بچههای گرسنهاند به خواب
بید لرزان و هرچه مانده غمین
با دل جوی رفته نالهی آب.
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٤٣٠ و ص ٤٣٢)
کاملترین تصویر از فقر و گرسنگی و بینانی را نیما در شعر "مادری و پسری" ترسیم کرده و تابلویی رقتانگیز و اندوهزا با رنگی تیره آفریده است. پدر خانوادهای فقیر، همسر و پسر خردسالش را که هنوز سه سالش تمام نشده، ترک کرده و دنبال کار و کسب روزی و درآمد رفته است. مادر و پسر بیکس و گرسنه ماندهاند. پسرک از گرسنگی بیتابی میکند. مادر با امیدهای واهی میکوشد تا دل او را خوش کند و با فریب دادنش، امیدوارش کند که پدرش دارد برمیگردد و برایشان نان میآورد:
فقر از هرچه که در بارش بود
داد آشفته در این گوشه تکان
مادری و پسری را بنهاد
پی نان خوردنی، اما کو نان؟
...
میزند دور نگاه پسرک
میکند حرفش از حرف دگر
نگذرانیده سه پاییز هنوز
خواهش لقمهی نانی کرده
دلکاش خون و همه خون به جگر.
تا بیارامد طفک، معصوم
میفریبد پسرش را مادر
مینماید پدرش را در راه:
"آی، آمد پدرش
نان او زیر بغل
از برای پسرش"
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٤٢٣ و ص ٤٢٥)
با شنیدن واژهی "نان" از دهان مادر، پسرک سراپا چشم میشود و خیره به راه تا بلکه نشانی از پدر و نان در دستش ببیند، افسوس که حرف مادر دروغ است و دروغ برای پسرک نان نمیشود:
همه سر چشم شدهست و همه تن
ز اسم نان بر لب مادر، پسرک
پای تا سر شده مادر افسون
به پسر تا بنماید پدرک
زین سبب آنچه که میگوید و دادهست به او...
همه حرفیست دروغ
لیک در زندگی تیره شده
درنمیگیرد از این حرف فروغ.
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٤٢٥)
پسرک با سیمایی معصوم و حالتی غمناک به حرفهای مادرش گوش میکند. او نمیداند که بچههای دیگر غم بینانی نمیخورند و در تمنای لقمهای نان چشمهایشان پراشک و گریان نیست:
با چه سیما معصوم
با چه حالت غمناک
پسرک باز بر او دارد گوش
او نمیداند مادر به نهان
میزداید اشکش را
که به دل دارد رنجی خاموش.
او نمیداند از خواهش نان
اشکشان نیست به چشم
بچههای دگران.
او نمیداند از این خانه به در خندانند
پسران با پدران.
پیش چشم تر او نقشهی نانی که از او میطلبند
نقشهی زندگی این دنیاست
چو به لب میمکد او آب دهان
نان دلافسردهکنانش معناست.
میکشد آه چو تیر از ره زخم
میرود با نگه خود سوی نان
آنچه میییند گر هست، ار نیست
روی نان میباشد، روی نان.
هرچه شکلی شده تا بنمایدپدری نان در دست
به خیالش به ره پله خراب
پدرش آمده است، استادهست.
(مجموعهی آثار نیما یوشیج- دفتر اول- شعر- ص ٤٢٦ و ص ٤٢٧)