سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

گل پرپر / سید مرتضی معراجی




نه حسرت لب جویی نه ذوق سایه ی بیدی

مرا چه این که دوباره رسد بهاری و عیدی

مرا چه می رسد از این رسیدن تو بهارا

که مژده می دهدم هرکه می رسد که رسیدی

همیشه بوده به یک رنگ و یک نشان شب و روزم

مرا چه ؟ شام سیاهی تو یا که صبح سپیدی

نه پیر چشم به راهم که خواهم از تو نصیبی

نه کودکم که فریبی مرا به وعد و وعیدی

ز دیدنت چه ندیدم در این دو روزه ی عمرم

که عمر رفته بگوید بمان ببین که ندیدی

کدام گل ز تو چیدم به وعده های مکرّر

به آمدن ، گل عمرم کدام وعده نچیدی

تفاوتی چو ندارد زمانه عید و عزایش

چه شام نحس عزا و چه صبح عید سعیدی

برو برو که نخواهم گل و گیاه تو دیدن

که این همه گل پر پر به پای خود تو ندیدی

سحر و صبح 96/12/16

#معراجیـسیدمرتضی

 @walehane

بهار / محمد جلیل مظفری

با تو بهار را

این فصلِ سبز و ریزش هر آبشار را

می‌شد در انزوای آینه گم شد

با تو بهار ا

آواز نازو چهچه‌های هَزار را

می‌شد به باغ گوش فراداد

با تو بهار را آه

با تو بهار را


چرا کتاب‌خوان‌ها بهترین آدم‌هایی هستند که می‌توان عاشق‌شان شد؟

چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.

نکته اینجاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.

بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.

آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند

تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.

کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدم‌ها دسترسی دارند. آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید.

آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سنشان عاقل‌ترند.

تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.

تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.

اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلبتان را پر کند، می‌توانید این کتاب‌خوان‌ها را در کافی‌شاپ‌ها، پارک‌ها و متروها و... پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آن‌ها را به جا خواهید آورد.

کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند

آن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برایتان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالاتتان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.

تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.

به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبانش استفاده کند.

آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درکتان می‌کنند.

آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روحشان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از روح شما دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.

بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سر در بیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.

آن‌ها نه‌ تنها باهوشند که عاقل هم هستند

باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.

بر اساس تحقیقات، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگانشان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌ شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.

قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.

دکتر دشتی نیشابوری

فروشگاه اینترنتی کتاب کارنیل

صداهای طنین‌انداز در شعر نیما / مهدی عاطف‌راد


در تاریخ شعر پارسی، از آغاز تا امروز، هیچ شاعری به انداره‌ی نیما یوشیج نسبت به صداهای گوناگون حساس نبوده و در شعرش از آنها استفاده نکرده است. در شعر کلاسیک پارسی داشته‌ایم شاعرانی چون خیام و مولوی که در بعضی از شعرهایشان از صداها استفاده کرده‌اند، ولی چنین استفاده‌ای خیلی محدود بوده است، حال آن‌که در شعرهای نیما یوشیج صداها نقش ویژه‌ای دارند. در شعرهای او صداهای گوناگونی طنین‌اندازند و آنها و پژواکشان را از این‌جا و آن‌جا و از دور و نزدیک می‌شنویم: دینگ دانگ... پیت پیت... قوقولی‌قو... چوک و چوک... زیک و زیک... تی‌تیک تی‌تیک... ری‌را ری‌را..

دینگ دانگ، طنین‌اندازترین و گیراترین صدای شعر نیما یوشیج است، صدای بلند و رسا و قدرتمند ناقوس، پر از نیروی جاذبه و جذبه، پر از حرف و سخن. این نخستین صدای طنین‌انداز در شعر نیما هم هست. صدایی‌ست که در طنین پژواکش نیما با ناقوس سخن می‌گوید، درد دل می‌کند، از او سوال می‌پرسد، دغدغه‌ها و تردیدهایش را با او در میان می‌گذارد و از طنینش نیرو و امید می‌گیرد:

 

بانگ بلند دل‌کش ناقوس

در خلوت سحر

بشکافته‌ست خرمن خاکستر هوا

وز راه هر شکافته با زخمه‌های خود

دیوارهای سرد سحر را

هر لحظه می‌درد.

مانند مرغ ابر

کاندر فضای خامش مردابهای دور

آزاد می‌پرد.

او می‌پرد به هر دم با نکته‌ای که در

طنین او به‌جاست

پیچیده با طنینش در نکته‌ی دگر

کز آن طنین به‌پاست.

 

و پس از این پیش‌‌درآمد زیبا و موجز که در آن کیفیت بانگ ناقوس توصیف شده، نیما به طرح پرسشهایش از ناقوس می‌پردازد:

 

دینگ دانگ... چه صداست؟

ناقوس!

کی مرده؟ کی به‌جاست؟

...

دینگ‌دانگ... چه خبر؟

کی می‌کند گذر؟

از شمع کاو بسوخت به دهلیز

آیا کدام مرد حرامی

گشته‌ست بهره‌ور؟

حرف از کدام سوگ و کدامین عروسی است؟

ناقوس!

کی شاد مانده؟ که مأیوس؟

 

و سپس گفت‌وگو با ناقوس و نوایش، درباره‌ی زندگی و راههایش، درباره‌ی نادانانی که معنی زندگی را درک نکرده‌اند و از بیم جانشان تیغ دشمن را تیز می‌کنند و آب به آسیابش می‌ریزند:

 

دینگ دانگ... دم به دم

راهی به زندگی‌ست

از مطلع وجود

تا مطرح عدم.

...

دینگ دانگ... بی‌گمان

نادانتر آن کسان

کافسونشان نهاده به هم‌پای کاروان

وز بیم، تیغ دشمن را تیز می‌کنند

وین‌گونه زان پلیدان پرهیز می‌کنند.

...

و سپس تفسیر امیدبخشی نوای ناقوس و صدای دل‌انگیز دینگ دانگ مژده‌بخشش که بیدارباش برای به خواب رفتگان است و هشیارکننده‌ی مردگان مرگ:

 

دینگ دانگ... دینگ دانگ

بر جانب فلک بشد این نوشکفته بانگ

وز معبر نهان همه آورد این خبر.

...

دینگ دانگ... در مسیر بیابان

در گورهای چشم

با آن نگاهها همه مرده

در حبسگاه‌ها که ز شب جسته‌اند رنگ

با خفتگان لخت و فسرده

در خانه‌های زیرزمینی (که داستان

با مرگ می‌کند نفس خواب‌رفتگان)

در گیرودار معرکه‌ی عاجز و قوی

در ره‌گذار شهوت زشت پلیدها

در رخنه‌های خلوت و متروک (کاندر آن

آیین دست‌برد می‌آموزد

فقر شکسته روی)

در خوابهای شیطنتی که جهانخواران

با آن گرفته خوی

در هر کجا که بی‌‌حاصل

برجاست حاصلی

در هرکجا که سوخته مانده‌ست

بی‌جا شده دلی

وفتاده یا به شانه‌ی زخمش فتاده‌ای

او جای می‌برد

او چاره می‌فروشد

او شور می‌خرد

وز بانگ دم‌به‌دم او

بیدار می‌شوند

با خواب رفتگان

هشیار می‌شوند

آن مردگان مرگ.

...

دینگ دانگ... شد به در

این بانگ دل‌نواز

از خانه‌ی سحر

خاموش تا کند

قندیلها به خلوت غم‌خانه‌های مرگ

شد این ندا بلند

تا ریشه‌ی گزند

لرزد ز هول آن.

...

دینگ دانگ... یکسره

از میمنه

تا میسره

آن بافته گسیخت

واهریمن پلید

افسون بر آب ریخت

برچیده گشت

آمد نگون

وز هم گسست

شالوده‌ی فسانه‌ی دیرین

...

دینگ دانگ... در شتاب

در هر درنگ که باید

بسیار مژده‌هاست

با این لطیف‌دم

بی‌هوده آن سحرخوان ناقوس

در التهاب سوز نهان نیست

با داستان او

جز خیر از برای کسان نیست.

...

دینگ دانگ... سرد و گرم

برداشته‌ست ره به سوی ما

آورده است صفا نرم.

...

دینگ دانگ... در مراقبه‌ی زندگی که هست

این است ره به روز رهایی

با او کلید صبح نمایان

وز او شب سیاه به پایان

وین است یک محاسبه‌ی در خور حیات

با دست‌کار روز عمل گشته هم‌عنان

از دستگاه دید جوانی گرفته جان.

بی هیچ ریب آن‌چه که ناقوس

تفسیر می‌کند همه حرف شنیدنی‌ست:

"دوران عمر زودگذر ارزشیش نیست

در خیر از برای کسان

گر بارور نباشد

سود هزار تن را

اندر زیان کار تنی چند

خواهان اگر نباشد."

 

دینگ دانگ... این چنین

ناقوس با نواش درانداخته طنین.

از گوشه جای جیب سحر، صبح تازه را

می‌آورد خبر.

واو مژده‌ی جهان دگر را

تصویر می‌کند.

با هر نوای خود

جوید به ره (چو جوید با تو)

وین نکته‌ی نهفته گوید با تو:

"در کارگاه خود به سر شوق آن نگار

زنجیرهای بافته زآهن

تعمیر می‌کند."

 

پیت پیت صدای چراغ است، در شعر "چراغ"، صدای شعله‌ی لرزانش که دچار تشویش و التهاب است، و گویای داستان یأس و امید:

 

پیت پیت چراغ را

در آخرین دم سوزش

هر دم سماجتی‌ست

با او به گردش شب دیرین

پنهان شکایتی‌ست

او داستان یأس و امیدی‌ست

چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان

تشییع می‌کند دم سوزان رفته را

وز سردی‌ای که بیم می‌افزاید

آن چیزهاش کاندر دل هست

هر لحظه بر زبانش می‌آید.

 

و سپس رازگویی با چراغ و گفتن اسرار مگو، روایت کردن ماجرای آمدن یاری که در شبی سرد از دوردست آمد، از راهی تاریک با مشعلی پر از آتش در دست، و پس از دیداری کوتاه نیما را تنها بر جا گذاشت و رفت:

 

پیت پیت... درآی با من نزدیک

تا قصه گویمت ز شبی سرد

کامد چگونه با کف اش آتش

از ناحیه‌ی همین ره تاریک

اول درآمد از در

گرچه نگاه او نه هراسان

خاموش‌وار دستش بگشاد

باشد که مشکلی کند آسان

آخر نهاد با من باقی

این قصه‌ام که خون جگر شد

با ابری از شمال درآمد

وز بادی از جنوب به در شد.

 

رفتنی که نفس‌گیر بود و جگرسوز، و درد جان‌سوزش را جز با محرم رازی چون چراغ نمی‌توان گفت:

 

پیت پیت... نفس نگیردم از چه؟

از چه نخیزدم ز جگر دود؟

آنم که دل نهاد در آتش

می‌دیدمش که می‌رود از من

چون جان من که از تن نابود.

...

پیت پیت... ندیده صبح چراغم

کو روی آمده‌ست تن او

آنگاه شب تنیده بر او رنگ

شب گشته بر تنش کفن او...

می‌سوزد آن چراغ ولیکن

دارد به دل به حوصله‌ی تنگ

طرح عنایتی.

با او هنوز هست به لب با شب دراز

هر دم حکایتی...

 

قوقولی‌قو صدای بشارت‌بخش خروس است که مژده‌ی طلوع سپیده می‌دهد و برآمدن صبح‌دم، صدایی که در تن مردگان خون می‌دواند و خفتگان را بیدار و هشیار می‌کند:

 

قوقولی‌قو... خروس می‌خواند

از درون نهفت خلوت ده

از نشیب رهی که چون رگ خشک

در تن مردگان دواند خون

می‌تند بر جدار سرد سحر

می‌تراود به هر سوی هامون

با نوایش از او ره آمد پر

مژده می‌آورد به گوش آزاد

می‌نماید رهش به آبادان

کاروان را در این خراب آباد.

 

نرم می‌آید

گرم می‌خواند

بال می‌کوبد

پر می‌افشاند.

 

گوش بر زنگ کاروان صداش

دل بر آوای نغز او بسته‌ست

قوقولی‌قو، بر این ره تاریک

کیست کو مانده؟ کیست کو خسته‌ست؟

...

قوقولی‌قو، ز خطه‌ی پیدا

می‌گریزد سوی نهان شب کور

چون پلیدی دروج کز در صبح

به نواهای روز گردد دور.

...

قوقولی‌قو، گشاده شد دل و هوش

صبح آمد. خروس می‌خواند

 

هم‌چو زندانی شب چون گور

مرغ از تنگی قفس جسته‌ست

در بیابان و راه دور و دراز

کیست کو مانده؟ کیست کو خسته‌ست؟

 

"زیک زیک" صدای زیک‌زاست، گنجشک محلی که در پرچین‌ها آشیان می‌کند. در سایت نیما یوشیج که مدیرش شراگیم یوشیج است، زیک زا "پرنده‌ی کوچکی از خانواده‌ی بلبل که زیر دو بالش سرخ رنگ است و آواز غمگینی دارد" معرفی شده، ولی با توجه به این‌که بلبل هم از تیره‌ی گنجشکان است و هم‌چنین با توجه به صدای "زیک زیک" زیک‌زا که شبیه جیک جیک گنجشکان است نه شبیه چه‌چه بلبلان، درست‌تر این است که او را از خانواده‌ی گنجشک بدانیم نه از خانواده‌ی بلبل. آوای زیک زا هم غمگین نیست بلکه پرنشاط است:

 

در شب تیره چو گوری که کند شیطانی

وندر آن دام دل افسایش را

دهد آهسته صفا

زیک و زیک زیک‌زایی

لحظه‌ای نیست که بگذاردم آسوده به جا.

 

"چوک چوک" صدای شب‌پره است، شب‌پره‌ای گم‌کرده راه و پریشان‌حال که در شب تاریک بالهایش را بر پشت شیشه‌ی پنجره‌ی روشن اتاق نیما می‌کوبد:

 

چوک و چوک... گم کرده راهش در شب تاریک

شب‌پره‌ی ساحل نزدیک

دم‌به‌دم می‌کوبدم بر پشت شیشه.

 

"تی‌تیک تی‌تیک" هم صدای سیولیشه، سوسک سیاه، است که او هم در شب تیره به پشت پنجره‌ی اتاق نیما در ساحل تاریک آمده است و به خیال رسیدن به عافیتگاهی روشن و امن بر شیشه‌ی پنجره‌اش نک می‌زند:

 

تی‌تیک تی‌تیک

در این کران ساحل و به نیمه‌شب

نک می‌زند

سیولیشه

روی شیشه.

 

و سرانجام ری‌را، صدای گنگ و نامفهوم آدمی، صدای کسی که هوای خواندن دارد ولی نمی‌تواند بخواند، صدای بی‌معنای دردمندی که صدایش را از دست داده و از خواندن عاجز و ناتوان است، صدای آدمی درمانده و الکن:

 

ری را... صدا می‌آید امشب

از پشت کاچ که بندآب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می‌کشاند

گویا کسی‌ست که می‌خواند.

 

اما صدای آدمی این نیست

با نظم هوشربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده‌ام

در گردش شبانی سنگین

زاندوه‌های من

سنگینتر

وآوازهای آدمیان را یک سر

من دارم از بر.

...

ری را... ری را...

دارد هوا که بخواند

در این شب سیا.

او نیست با خودش

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی‌تواند.



کیمیا و خاک / رضا براهنی / محمد رضا راثی پور





کیمیا و خاک یکی از کتابهای مهم دکتر رضا براهنی در خصوص نقد شعر معاصر است که بر خلاف طلا در مس نویسنده کوشیده است با انتخاب نوعی نثر روایت گونه و داستان گونه بجای نقد مستقیم و متعارف ، هم دیدگاههای تازه خود را در شعر بیان کند و هم برای تداعی معانی به مثال زدن از شعر های مورد علاقه اش بپردازد . اهمیت این کتاب از این روست که خواننده بیشتر از آنکه از نقد اثار بهره ببرد با دیدگاههای نویسنده آشنا می شود.

مولف در توضیح علت نوشتن این کتاب می گوید که : من در این سالهای آخر عادت کرده ام که در پشت سر کلمات ُ اشارات روانی ُ فلسفی و ساختی ببینم.هستی مرا کلمات هدایت می کند و .موخره هم با وسوسه هایش به سراغم  آمد.آخر موخره شبیه وصیت نامه است.مثل صفحه آخر شناسنامه است.و همین را باید به فال نیک گرفت چرا که فرهنگ دستکم از دید یابندگان مرگ در همه جا ( از دئونیزوس - خدای مصیبت مکرر - تا فردوسی تا هدایت تا مالرو ) چیزی ست که در برابر مرگ می ایستد و یک شاعر فرزانه دیگر گفته است (الیوت) هر شعری سنگ قبریست.

اولین فصل کتاب نوعی نثر شاعرانه است با یاد از همسایه در گذشته شاعر که روحیه لطیفی داشت و اطلاعات عمیق گیاهشناسی داشت.

نقطه اوج این فصل آنجاست که براهنی شعر ترا من چشم در راهم نیما را برای همسایه اش می خواند و همسایه شاعر ایشان ضمن اشاره به اینکه نیما را می شناسد به این شعر شهید بلخی اشاره می کند:


به منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیم

به آتش حسراتم فکند خواهندی


شاید منظور نویسنده از نقل این یاد کرد نقش روشنفکر در زمانه ما باشد که همیشه در رنج است و زمین و زمان آتش حسراتی را برای او تدارک می بیند.

از فصل دوم منتقد محترم با تقسیم هنرمندان با استناد به شعر اخوان به با شرف و بی شرف به بررسی تفاوت دیدگاههای ادبیات رسمی و غیر رسمی می پردازد.و برای اثبات دیدگاههای خودش جابجا از نوشته های نیما و دیگر هنرمندان پیشرو مثال می آورد.

تلاش براهنی برای پاسخ دادن به سوالهای کلی و درک هستی و جهان بینی با ارجاعها و مثالهایی که می آورد ستودنی ست.

این نوع از نقد که با کمی ارفاق  نقد امپرسیونیستی است بهر حال رنگی از زمان و گرایشات مقطعی منتقد دارد و چه بسا ممکن است در طول زمان دستخوش تغییر شود .

البته علاقه مندان به نقد شعر معاصر و شاعران جوان نمی توانند با مطالعه چنین کتابهایی به نوعی اشراف جامع در نقد شعر و تشخیص سره از ناسره برسند ولی حداقل می توانند با الفبای این مقوله اشنا شوند.

یک حسن دیگر این کتاب نسبت به طلا در مس اینست که چون نویسنده به  اشعار و شاعرانی پرداخته که همیشه باورشان داشته نظرهایش آغشته با حب و بغض ها و تسویه حسابهای فردی و شخصی نیست و می تواند به عنوان چهارچوب و سنگ بنای منش و رویه منقد محترم قلمداد شود.منتقد محترم هر چند بنا به اظهار صریح خود در قسمتی از کتاب مستطاب طلا در مس معتقد است که نقش منتقد تنها اصلاح و تصحیح نگاه شاعر است نه تعیین تکلیف برای شاعر و مثال می آورد از نادر نادر پور که تحت تاثیر نقدهایی که به شعرهای لیریک و شخصی او وارد شد سعی کرد نگاه اجتماعی تری داشته باشد اما نتوانسته است در همه همه جای کتاب طلا در مس به این باور خود وفا دار بماند و جابجا در مواردی به سهراب سپهری و محمد حقوقی توپیده است


شاعرانی که اشعارشان در این کتاب نقد شده:

نیما یوشیج، فروغ فرخزاد ، حافظ و ...


خود نویسنده این کتاب را موخره ای بر فلسفه ادبیات و تکمیلی بر کتاب طلا در مس می داند . هرچند صراحت لهجه منتقد محترم دراین کتاب هم مثل کتاب قبلیش طلا در مس وجود دارد ولی منتقد بنا به فضای این کتاب و شاعران مورد علاقه اش از تند روی در این زمینه پرهیز کرده است.یک مسئله دیگر اینکه در این کتاب یکی از شعرهایش را با مصراعهای بلند انتشار داده که شاید سنگ بنای نو آوری های جدید او و عبور از شعر نیمایی اش می باشد :


چون آفتاب می دمد از چشمهای صبح 

زیباست

زیباست صبح

گرچه

آنسو ترک چنارک خشکیده باغ را

آزار می دهد

و بیدهای سبز

گویی کلافه اند

پیچیده است انگل مرموز مرگ فام

اطراف آن گیاهک خوش رنگ اطلسی

و تپه بلند

تا نیمه از گیاهک خوشرنگ اطلسی

عریان شده ست

گرچه

همسایه ها سکوت عمیقی را

چون جامه عزا

پوشیده اند

وان سوی

دیوار باغچه


....

سگ می پرد که خر مگسی را که در هواست بگیرد شکار وار

فرسوده است

اعصاب سگ

خسته است خر مگس

......


آن باغبان مرده به ما داده آگهی

دلسرد نیستند

گلبرگهای ریز


آخرین بحث کتاب در مورد اهمیت نیاز به منتقد و نقد ادبی و داشتن اطلاعات ادبی است.نظر نویسنده اینست که :


وظیفه ماست که ابتذالها را از بین ببریم ، بازارهای کاذب را نابود کنیم شیفتگی های کاذب مردممان رانسبت به ادب خارجی و داخلی سطحی از ذهن آنها خارج کنیمحدود ادراک ادبی و هنری و انتقادی مردممان راگسترش دهیم و آنها را به صورت مخاطبهای لایق خلاقیت ادبی و هنری در آوریم.


نویسنده به آثاری اشاره می کند که بارها و بارها خوانده و سعی کرده است با جستجو در لایه های پنهان آثار به یافتن مقصود صاحب اثر پی ببرد و این کار کوجکی نیست.اگر براهنی با این رویه کتاب ارجمند طلا در مس را می نوشت بی شک این کتاب ارزشمند ترین کتاب نقد فارسی می شد.