سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

دو سلدورف/ محمد ابرغانی


از دوسلدورف بگیر

تا همین گوشه پرت هامبورگ

معتقدهای زیادی هستند

به نژاد بر تر

که به عقل و خرد و قدرت و نظم ترتیب و ادب

شده اند از همه ما سر تر


ژنشان مرغوب است

شاخص پاکی و تمیزی آنها خوب است


و خدا موقع خلق آنها حوصله داشت

ما ولی حاصل بی حوصلگی ها هستیم

لایق طعنه و هر فحش ملس ما هستیم


ما ....داداش کفر نگو

عذر کم کاری خود را به نسبت بدهی

پیرمرد بغل دستی من

که فضولانه به درد دل من واقف بود

با نگاه عقلا بر سفها

این افاضت فرمود



ایمان بیاورید به تمدی فصل سرد/غلامرضا طریقی









 
‏سرشناسه : طری‍ق‍ی‌، غ‍لام‍رض‍ا، ۱۳۵۶ -
‏عنوان و نام پدیدآور : ایمان بیاورید به تمدید فصل سرد/ غلامرضا طریقی.
‏مشخصات نشر : تهران: نشر نیماژ‏‫، ۱۳۹۲.‬
‏مشخصات ظاهری : ‏‫۷۱ ص.‬؛ ۱۴×۲۰ س‌م.
‏فروست : پازل شعر امروز.
‏شابک : ‏‫۶۰۰۰۰ ریال‬‏‫:‭978-600-7185-27-8‬‬
‏وضعیت فهرست نویسی : فاپا
‏موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴
‏رده بندی کنگره : ‏‫PIR۸۱۶۴ ‭/ر۹۶‭‮الف‬۹ ۱۳۹۲‬
‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۸‮فا‬۱/۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : ۳۳۱۳۰۷۱

آهنگ زندگی/ابوالقاسم الشابی/زهرا ابومعاش

  

 شعر زیر بخشی از قصیده بلندی از "ابوالقاسم الشابی" شاعر تونسی است . بخشی از این شعر در سرود ملی تونس آمده است. "الشابی" شاعری است که در جوانی درگذشته و درمدت کوتاه عمر خویش اشعار بسیار زیبا و ماندگاری خلق کرده است و به همین دلیل در میان ملت خویش و عموما در میان ملتهای شمال افریقا از محبوبیت زیادی برخودار است . امیدوارم در این برگردان توانسته باشم بخشی از مفاهیم والا و تعبیرات شیوای این شعر را به زبان قارسی منتقل کرده باشم.

 

آهنگ زندگی

اگر روزی ، ملتی زندگی را برگزید

سرنوشت ناگزیر است خواسته اش را برآورده کند

باید که شام تیره از میان برود

و غل و زنجیر ناگزیر باید بشکند

هر که شور و شوق زندگی او را در آغوش نگرفته باشد

در فضای آن تبخیر می شود و ناپدید می گردد

و هرکس که شور زندگی او را سر شوق نیاورده باشد باید منتظر سیلی عدم بماند

تمام موجودات چنین به من گفتند

و روح نهفته ایشان با من سخن گفت

 

****************

باد در میان دره ها و بر فراز کوه ها و زیر درختان غرید :

اگر در پی آرمانی باشم ، شاهد مرگ را در آغوش می گیرم و احتیاط  را فراموش می کنم

نه از سنگلاخ دره ها می هراسم ، نه از زبانه آتش

آنکه از بالارفتن از کوهها می هراسد تا همیشه در میان گودالها زندگی می کند

(با شیندن این سخن) خون جوانی در قلبم  می خروشد و بادهای دیگری در سینه ام غوغا می کنند

سر فرود می آورم و به غرش رعد و آواز باد و صدای پای باران گوش می سپارم

************

هنگامی که اززمین پرسیدم : مادر ! آیا از انسانها متنفری؟ ، او چنین به من پاسخ داد :

من برکت خویش را به انسانهای بلند پرواز می بخشم ، آنان که از خطر کردن و دل به دریا زدن لذت می برند

و نفرین خویش را نثار کسانی می کنم که با روزگار همراه نیستند و به زندگی چون سنگ خویش قناعت می کنند

جهان هستی زنده است و زندگی را دوست دارد و مرده را کوچک می شمارد ، هرقدر هم بزرگ باشد

نه افق ، پرندگان مرده را در آغوش می گیرد و نه زنبور عسل ، بوسه می زند بر گلهای مرده

و اگر حس مادرانه ی قلب مهربان من نبود ، هرگز حفره های قبر، مردگان را در آغوش نمی گرفتند

وای بر کسی که زندگی او را سر شوق نیاورده باشد که نفرین نیستی و عدم گریبانش را خواهد گرفت

********

شبی از شبهای پاییزی که از شدت غم و اندوه و بی حوصلگی ، شبی سنگین و کسالت آور شده بود ،

شبی که از درخشش ستارگان مست شده بودم و آنقدر برای اندوه ترانه خوانده بودم که اندوه نیز مست گشته بود ،

از تاریکی پرسیدم: آیا زندگی چیزی را که در بهار عمر پژمرده کرده باشد ، باز می گرداند؟

لبهای تاریکی چیزی نگفت و دخترکان سحر لب به ترانه نگشودند

اما جنگل با لحن دوست داشتنی و لطیفی که به لرزش تار می ماند ، به من گفت:

روزی زمستان خواهد آمد ، زمستان مه ، زمستان برف و باران

و آن هنگام افسون شاخه ها و گلها و میوه ها خاموش خواهد شد

و نیز افسون حزین و آرام بخش آسمان و جادوی دل انگیز و معطر مرغزاران

شاخه ها سر خم می کنند و برگها فرو می ریزند و گلهایی که یادآور روزگار دوست داشتنی و باطراوت بودند (پژمرده می شوند و می ریزند)

باد با آنها در هر دره ای سرگرم بازی می شود و سیل هرجا که پا می گذارد آنان را زیرخاک دفن می کند

و همگی چون رویایی شگفت انگیز از بین می روند ، رویایی که در خون دل درخشید و نابود شد

تنها بذرها می مانند که از ذخیره ی عمر زیبایی که از میان رفته است بارور گشته اند

و خاطره ی فصلها و رویای زندگی و اشباح دنیا را که دسته دسته از میان رفتند، در خود نهفته دارند

این بذرها در حالی که در هوای مه آلود و زیر زمین گل آلود و برفها خفته اند ، در آغوش می گیرند جان لطیف زندگی را که هیچگاه ملال آور نمی شود ، و در آغوش می گیرند قلب عطر آگین و سبز بهار را 

و در رویای خویش ، ترانه های پرندگان را می شنوند و عطر شکوفه ها و طعم میوه ها را احساس می کنند....

شعر مبتذل چگونه است؟/ اسماعیل امینی


 

 

وقتی از ابتذال حرف می زنیم، بیشتر به یاد کلمات و مفاهیم مرتبط با اعضای نهانی جسم می افتیم. همان ها که در تعبیر گذشتگان " عورت " نام گرفته، که در این تعبیر ، ضرورت پوشیده ماندن آن ها، مستور است.

اما این گونه مفاهیم تنها ، مصداق ابتذال نیست . چندان که گاهی در اشعار بزرگان شعر ایران ، به این مضامین اشاره شده است بی آن که سخن به ابتذال کشیده شود.

ابتذال در شعر ، محصول بی ذوقی و ضعف در بیان و اندیشه وعواطف  است.

تمهیداتی که برای جلب نظر مخاطبان به کار می رود تا شعر و شاعر را در انظار ، چشمگیر بنمایاند، اگر بر قابلیت های هنری و خلاقیت و کشف شاعرانه اتکا نکند و  مبتنی برجاذبه های سطحی باشد منجر به ابتذال در شعر می شود.

در روزگاری نه چندان دور( حوال دهه های سی و چهل) نوعی کفر گویی عوامانه همراه عریان گویی دربارۀ کامجویی و معاشقه، دستمایۀ جلب نظر عوام بود.

واین مضمون اخیر یعنی عریان گویی دربارۀ معاشقه البته متاعی است که همواره بازار گرمی دارد و در آن روزگار برخی زنان شاعر که تازه به میدان آمده بودند به دمدمۀ محافل و مطبوعات، این متاع پر مخاطب را دستاویز کسب شهرت در شعر ساخته بودند .

باری ، در حوزۀ زبان و بیان شاعرانه نیز، وسوسۀ هنرنمایی و جلب توجه به بازی های سرگرم کننده در  وزن و قافیه و نحو جملات ، گاهی کار شعر را به جایی می کشاند که دیگر از شعر نشانی باقی نمی ماند و هرچه هست، کلمات موزون و مترنم و جملات آشفته و البته جالب است که شاعر عرضه می دارد و مخاطب تعجب می کند.

یک شیوۀ دیگر در جلب نظر عوامانه به شعر و شاعر، بهره گیری از مفاهیم نفرت آور و مشمئز کننده است، در یکی از جشنواره های شعر، جوانی برای بیان شدت عواطفش نسبت به مادر بزرگ این جملات را به عنوان شعر قرائت کرد:

مادر بزرگ/ اگر بیایی تمام سوسک های قبرستان را لیس می زنم/

از این شگفت تر و نفرت آورتر بسیار شنیده ام وشنیده اید که نیازی به یادآوری آن ها نیست.

اما پلیدی این شیوۀ جلب توجه دیگران به شعر، وقتی بیشتر است که موضوع اصلی شعر از مفاهیم ارزشمند و متعالی باشد؛ مثلا در شعر عاشورایی یا شعر انتظار، یا سخن گفتن از حماسۀ های ملی و دینی و شهیدان و اساطیر، وقتی که چنتۀ اندیشه و ذوق شاعر خالی است و اشتیاق فراوان به دیده شدن و احیانا کسب رتبه و جایزه دارد، از این ابزار ناپسند برای ایجاد جاذبه در شعر بهره می گیرد و شعر را به پرتگاه ابتذال می کشاند.

در این سا لیان گونه ای از شعر رواج یافته است که گویا تمامی تجربه های پیشین را در مبتذل ساختن شعر برای جلب نظر دیگران فراهم آورده است تا هیاهویی به پا کند وگرد وغباری برانگیزد و در این معرکه متاع ناچیز و نامرغوب خود را به عنوان شعر پیشتاز و فراتر اززمان به  نمایش بگذارد و به رخ بکشد.

این شیوه البته همواره با جلب نظر عوام مواجه خواهد شد زیرا:

هر که جنس ارزان فروشد      مشتری بر وی بجوشد

اما پس از خاموش شدن غوغای عوامانه و فرونشستن گرد وغبار ، تهی دستی این شعبده بازان  عیان خواهد شد.

 

بساط/محمد رضا راثی پور




خیره بر بستر رودی که بجای ماهی

پرورش داده فقط غوک و وزغ

و در آب کدرش

جریان دارد ته مانده شام فقرا

که به این پارک پناه آوردند

از هجوم گرما


این رگ بی رمق هر نفس آماده خواب

نبض اگر هم دارد عاریتی ست

وای از آن روز که خاموش شود 

پمپ آب شهری

تا که این رود فراموش شود


افتخاری که تقلا دارد

بدمد در دل پیران جوان شور و نشاط

بهتر آنست که جایی دیگر

بکند پهن بساط